جستجو
Close this search box.
جستجو

از اتفاقات معمولی تا اتفاقات جالب و شگفت انگیز

سلامی به وسعت ایران زمین به شمایی که در نقاط مختلف این محله پهناور روزگار را به طرق مختلف سپری میکنید. زهره اومد تو میدون و مباحثی از قبیل توصیف محیط اطراف و تو همین مایه بحث ها که حالا هر چی به مغزم فشار میآرم یادم نمیآد را در محله مطرح کرد چند وقتیه که نیست یا شایدم سوژه نداره یا علل دیگه که من ازش بیخبرم. منم پرسون پرسون رفتم کلید این قسمت را برداشتم تا تو همین مایه ها کلید بزنم موضوعی دیگر را. خیلی وقتا شده با دوستای بینا میریم بیرون، ماجرا از اینجا شروع میشه که مثلا میرسیم به یه جایی که تازه آسفالت شده و من به طرف میگم اینجا که قیر هست این جاست که دوستم بهت زده میگه جل الخالق تو که نمیبینی از کجا متوجه شدی که این جا قیر آسفالت و خانوادش هست حالا شما در کامنت ها این را بگید از این دست اتفاقات براتون پیش اومده که شگفتی یه فرد بینا را بر انگیزه فقط معمولی هاش را بهش اشاره نکنید آهان یکی دیگه یادم اومد، اونم وقتاییه که برق میره و یه بینا مثلا میخواد با تلفن شماره بگیره وقتی ما براش این کار را انجام میدیم خیلی براش جالب انگیز ناکه. اینم اصطلاحی من در آوردی داخل پرانتز یواشکی قبلا شنیده بودم گفتم ثبتش کنم. خب برم بشینم سر در محل ببینم کیا اتفاقای جالب و شگفت انگیز با دوز بالا تری دارند. جالب ها را ننوشتم که شما بنویسید شاید مدیران محترم جایزه ای اهدا کردند البته بگم این قطعی نیستا خب فعلا با اجازه .

۱۶ دیدگاه دربارهٔ «از اتفاقات معمولی تا اتفاقات جالب و شگفت انگیز»

سلاااام
اولش که اولولولوووولللللولولولولوللو
بعدشم بیا اینجا ببینم کلیدم رو از کجا برداشتی هااان؟؟
من که گذاشته بودم تو جورابم خخخ
چند سال پیش رفته بودم خونه یکی از همسایه هامون که خیلی باهاش رفتو اومد داشتیم و صمیمی بودیم
داشتن پیاز پوست میکندن که منم کمکشون کردم بعد به من گفت راستی تو هم وقتی پیاز پوست میکنی از چشمات آب میاد فکر کرده بود چون من نابینام از چشام آب نمیاد خخخخ
راستی خودتو معرفی کن بهار که نشد حرف هوهوهو

من الآن دستم داخل جیبمه چه کنیم دیگه در اسرع وقت میام تا به اتفاق شما شیرینی بخوریم فقط یه موضوعی قانون که وضع میکنی خودت را مستثنی نکن میدونم تو دست و دل بازی پس یه شیرینی بده به هم محله ای ها. البته اجباری در کار نیست فقط در حد یه پیشنهاد مطرح کردم.

سلام
ممنون از پست قشنگتون .
ولی هنوز فرهنگ برخورد با معلول رو درست بازسازی نکردن . ای کاش میشد بطور جدی اطلاع رسانی بشه و بچه های نابینا یا معلول از طرز رفتار افراد سالم در عذاب نباشن .
حالا بگذریم
یکی دو تا داستان یادم اومد که ما هم یه فیضی ببریم .
چند سال پیش بود که با داداش کوچیکم که اونوقت ده سالش بود خواستیم بریم بیرون بعد که از در خارج شدیم دیدم که کوچه شلوغ هست و بچه ها دارن توپ بازی میکنن .
نزدیک به ده بیست قدم که دور شدیم از در خونه که فاصله من تا دیوار نزدیک یک متری بود که داشتیم راه میرفتیم . بعد بچه های کوچه که دوست داداش کوچیکم بودن یهو اسم داداشم رو صدا کردن بعد داداشم دووید به سمت جلو تقریبا سه چهار قدمی بود که دوید به سمت جلو . منم دوییم افتاد که توپ داره از پشت سر من میاد و داره به سمت جلو میره که داداشم میخواست بره جلو بعد توپ رو بگیره بده بهشون .
من دقیقا فهمیدم که توپ داره از پشت سرم و از سمت راست من که بین فاصله من با دیوار بود میخواست رد بشه و بره و من سریع پام رو به سمت راست یا همون دیوار بردم که توپ خورد به پشت پای من و برگشت رفت سمت بچه ها .
اون لحضه همه ماتشون برده بود هم تعجب کردن هم داشتن میخندیدن . میگفتن تو چجوری فهمیدی که توپ داره میاد یا از کدوم سمت داره میاد
منم گفتم خوب چشم سوم دارم دیگه
گفتم اگه قرار باشه اون چیزی که من بدونم رو شما بدونین دیگه چه فرقی بین من با شما هستش .
خلاصه از اون روز تا به حال بچه های محل منو به چشم یه امامزاده دعا نویس میبینن .
یا مثلا یکی دیگه که چند سال پیش ضبط سی دی اطاقم خراب شده بود لنزش خراب بود و سی دی رو نشون نمیداد .
خلاصه بابام اومد درست کنه ولی جواب نگرفت یکی دوتا از رفیقام هم اومدن ولی جواب نداد ولی من اومدم تک تک پیچهاشون باز کردم بعد لنزش رو پیدا کردم بد با یه قلقی ردیفش کردم که از روز اولش هم بهتر شده بود و از اول سی دی میرفتم آخر سی دی بی برو برگشت عقب جلو میرفت .
داستان زیاده ولی مجال نیست .
این بود انشای من .

ممنون از شما عقیده من اینه که ندیدن مانع نشه ما از انجام خیلی کار ها کنار بکشیم. البته منکر این هم نیستم که ندیدن مانع انجام خیلی از کار هاست. چیزی که در جامعه درست جا نیفتاده اینه که مردم اغلب نابینا ها را به یک چشم میبینند. مثلا اگر یک نابینا با هوشه تصور میکنند همه نابینا ها با هوشند و … موضوعاتی که شما بهش اشاره کردید علت اشاره من به این مسایل بود به نظرم خود ما هم در آگاهی رسوندن به جامعه سهیم هستیم. از دوست و آشنا شروع کنیم تا کم کم بقیه هم آگاه بشند

پست آلی بود. من هم یه چیز کوچولو موچولو دارم که مینویسمش. یه روز توی کلاس درس نشسته بودیم. که کلید معلممون افتاد. و من با انگشت گفتم آقا کلیدتون اینجاست. و اون گفت وااااااای نیازی تو از کجا فهمیدی؟ گفتم خب من گوش تیزی دارم.

سلام بر بهار خانمی عزیز گل گلاب
اولش که بهار جون اگه ممکنه یه خورده ای شناس نامه ت رو تکمیل کن بیشتر بشناسیمت
بعدشم از این اتفاقات همون طوری که گفتی برای همه ما پیش اومده
خب شاید بعضی هاش جدی جالب و خارق العاده باشه ولی اکثرشون عادی هستند و تعجب دوستان بینا و حتی خانواده کمی ناشی از دست کم گرفتن ما و اینه که اون قدرها که باید توانمندیهای ما رو قبول و باور ندارند …..
بذار ببینم برای خود من اتفاق جالب چی بوده که افتاده
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خب شنوایی من از نظر خودم چندان قوی نیست ولی گاهی پیش از این که دیگران متوجه قضیه ای بشند من با استفاده از شنواییم خبر مربوطه رو به اطلاع می‌رسونم که این باعث می‌شه ابتدا مخالفت و سپس تعجب زدگی اطرافیان پیش بیاد “فقط موندم چه طوری می‌شه که سرعت نور بیشتر از سرعت صوت هست خخخ”
بعدش بویایی منم که یه قوز بالا قوز هست و البته از بس ثابتش کردیم همه باور می‌کنند دیگه ولی اونم گاهی خاطرات جالبی می‌سازه که الآن جالباش یادم نیست …..
دیگه جونم براتون بگه خب هیچی فعلاً بعداً یادم اومد میام می گم …..
زندگیت همیشه بهاری و با تراوت …..

سلام. خاطره جالب که الآن یادم نمیاد. یعنی شاید اصلا وجود نداشته باشه. ولی خب بعضی از بیناها هم به دید یه بچه ۲ ساله به بیناها نگاه میکنن! مثلا میگن تو میتونی لباسهات رو خودت بپوشی؟! یا میتونی خودت غذا بخوری؟؟؟! خب اینها عجیب و غریبن. در مورد اون که بعضیها همه نابیناها رو به یه چشم میبینن موافقم. این دردسر شده واسم حالا!
چرا؟ چون هر نابینایی میومد در مدرسه توحید شیراز که نمونه دولتی هست، خیییییییییلی درسش خوب بوده. حالا انتظار همه معلمها از ما نابیناها یه دانشآموز نابغه هست! این بود نظر من. موفق باشید.

به نظرم باید در جواب چنین کسانی که از آدم توقع دارند با هوش و درس خوان باشه دقیقا مثل نابینای قبلی در مدرسه باید گفت هر وقت ۵ انگشت یک دست اندازه هم شدند ما نابینا ها هم از هر نظر به یک دیگر شبیه خواهیم شد

سلام بر بهار.
این موضوع جالبی برای بحث و بررسی هست.
من فقط میتونم بگم که یکی از پیروزمندانه ترین و افتخارآمیز ترین اعمالی که میتونم بهش ببالم البته در مورد همین موضوع داستان همیشگی قطع برق در راه پله های محل زندگی هست که من بارها و بارها شدم قهرمان و بازیگر نقش اول این داستان.
اگه بدونی چه حالی میده زمانی که داری بیناها رو به طرز ماهرانه و کارشناسانه و مطمین راهنمایی میکنی و پیروزمندانه حتی کلید رو میگیری و در منزل رو بدون استفاده از چشم باز میکنی.
من که چندین بار امتحان کردم و جزو افتخارات زندگیم محسوب میشه.
از پست زیبای شما ممنون.

نابینا ها را نمیبینه یا اونا را دسته کم میگیره همون موقع برق بره و تاریک بشه و فرد بینا به نابینا احتیاج پیدا کنهاین اتفاق باید دقیقا زمانی رخ بده که یه فرد بینا توانمندی

سلام بر زهرا خانمی شمس عروس خانم که دیگه الآنی خودت نیستی خانمی…..
بذار ببینم من زیاد این اتفاقات برام پیش نیومده انگار شکلک از اون نابیناهای ساده وبی شیل و پیله هستم من خخخخخ کلا خاطرات سوتی هام بیشتر از خاطرات تعجب بر انگیزم هستش …..
مرسی بابت پست.
شاید اگر این روز ها این پست رو میزدی کلی پر کامنت می شد ولی خب روزگاران محله گهی پشت بر زین گهی زین به پشته…..
شاد باشی و همیشه خوشبخت

دیدگاهتان را بنویسید