سلام بچه ها.
بهبه چه هوای پاییزیه خوبیه!
قدم زدن میچسبه هااااااا!
بریم یه قدم بزنیم!
شکلک قدم زدن.
آآآآآآآآآآخ.
آی آی آی زانووووووووووم.
این ماشین دیگه کجا بووووووووووود!
الآن ادبش میکنم.
وقتی با مشت بکوبم رو صندوق عقبش میفهمه.
بگیر که اومد.
بامبمب.
آآآآآآآآآخ. چرا میزنی مَرد حسابی؟
یا خدا. این کی بود؟ چی بود؟
منم دیگه! اول که با زانو زدی به سپرم. حالا هم با مشت میزنی؟ مگه من چی کارت کردم آخه؟
واااااااااااااای. میگم اگر زیر این ماشینه قایم شدی جاش حرف میزنی اصلً شوخی جالبی نیستهاااااااااااا!
برو بابا. من خودمم که دارم حرف میزنم. انقدر عذابم دادید شما آدمها که دیگه به زبون اومدم. یعنی مجبور شدم به زبون بیام.
خب بذار بهت دست بزنم ببینم چه ماشینی هستی اصلً! آخی نازی! پیکانییییییی!
بله پیکانم. مگه چیه؟
هیچیییییی.
من یه پیکان جوانان بدبختم که نزدیک چهل سالمه.
آخ جووووووووووون.
چرا اینطوری میکنی پسر خوب؟
آخه من خیلی دلم برای این پیکان قدیمیها تنگ شده بود. منو یاد قدیما میندازید.
خب تو که سِنِت خیلی نیست که. کدوم قدیما رو میگی؟
بابا سن و سال که مهم نیست. شماها تا همین ده پونزده سال پیش هم توی خیابونها بودید دیگه. خیلی باهاتون خاطره دارم. خیلیهاتون تاکسی بودید، خیلیهاتون ماشین فامیل و آشنا بودید، یکیتون هم بابای خودم داشت. البته اون دولوکس بود.
آره. این دولوکسها هی برای ما کلاس میذاشتن. آخه جدیدتر از ما بودن. ولی خداییش توی جاده به گردمون هم نمیرسیدنهااااا! این جدیدها هم که چراغ بنزی دارن هم اصلً ازشون خوشم نمیاد. هی میان از بغل آدم رد میشن یه طوری نگاه میکنن انگار لامبورگینی هستن. احترام به بزرگترم سرشون نمیشه! یه سریهاشون هم حاصل ازدواج بچه ها با هیلمن و پژو هستن که دیگه اصلً ازشون خوشم نمیآد. آب روی هرچی پیکانه بردن.
حالا حرص نخور بابا! میگم خیلی دوست داشتم میشد سوارت بشم.
تو جیبت کلید داری؟
آره.
خب روی قفلم امتحانش کن.
بذار ببینم! آخ جوووووووون باز شد. میگم نیان بگیرنم؟ فکر کنن دارم میدزدمت!
نترس بابا. هیچ کس اصلً به یاد من نیست.
راستی صاحبت کجاست؟
توی همین خونه ی کناریت. نامرد منو انداخته گوشه ی خیابون، یه دونه از این ماشین جدیدها خریده، من رو هم برای کارت سوختم نگه داشته. خیلی نامرده. خیلی.
ای بابا! بیخیال! اشکم در اومد که!
یادش به خیر. چه دورانی بود. اون موقعها، واسه ی خودم کسی بودم. من و دوستام همه جا بودیم. اکثر آدمها یکی از ماها رو داشتن. ما براشون خیلی مهم بودیم. خیلی از آدمها خرج زندگیشون رو از ما در می آوردن. حالا یا با مسافرکشی یا با بچه های وانت کار میکردن.
آره. یه زمانی از دهتا ماشین هشتتاش پیکان بود. من که کل خاطرات بچگیم با پیکان بابام یکی شده. یادمه روزی که فروختش خیلی گریه کردم. شماها خیلی با معرفت بودید. خیلی وقتها که خراب میشدید یه کم که با موتورتون سر و کله میزدیم راه میفتادید. من هیچوقت یادم نمیاد ما با پیکانمون توی جاده مونده باشیم.
آره. من یادمه اون موقعها خیلی کار میکردیم. معمولً هم تعداد زیادی سوارمون میشدن. همیشه هم توی جاده ها بودیم. بیشتر هم جاده چالوس. یا میرفتیم با صاحبمون شمال یا کنار رودخونه ی جاده چالوس. چندتا از ما با صاحبامون و خانواده هاشون با هم میرفتیم. توی راه هی برای هم کُری میخوندیم. کلی با هم شوخی میکردیم. آدمها برای خودشون خوش بودن ما هم برای خودمون. یه ضبط نوارخور داشتم که خیلی وقتها نوار توش جمع میشد. ولی چه آهنگای باحالی توشون بود. خیلی خوب بود. اصلً آدمهای اون زمان مهربونتر بودن. همین صاحب من. میدونی چه قدر با من مسافرکشی کرده؟ میدونی چه قدر بهش کمک کردم؟ میدونی من پول عروسی پسرش و جهیزیه ی دخترش رو براش جور کردم؟ بچه هاش روی صندلیهای من بزرگ شدن. خیلی وقتها شبها که سوارم میشدن روی صندلی عقب من خوابشون میبُرد. همه ی سعیمو میکردم توی دست اندازها خیلی تکون نخورم که بیدار نشن. ولی حالا برای خودشون بزرگ شدن و اصلً منو یادشون نیست. دیگه ندیدمشون. یعنی من اونها رو میبینم. ولی اونها حتی یه نگاه هم بهم نمیکنن. دلم براشون تنگ شده. برای همون بچه کوچولوهایی که روی صندلیم مثل گهواره میخوابیدن. دلم برای جاده چالوس، برای شمال، برای خیابونها، برای زندگی دلم تنگ شده.
ناراحت نباش. عوضش تو همیشه یه دوست مهربون بودی. من خودم یادمه چه قدر روی صندلی عقب پیکانمون خوابم میبُرد. ولی شما پیکانها خیلی لاستیک درهاتون زود خراب میشدهااااااااا. زمستونها یخ میزدیم خداییش خخخ.
خخخ آره. آخه درهامون رو خوب رگلاژ نمیکردن. یادته چه قدر باید باز و بسته میکردی تا درست بسته بشه؟
آره. یادش به خیر. این شیشه بالا برهاتون هم خداییش خیلی سفت بودن. قشنگ باید یه دوره ی بدنسازی میدیدی تا بتونی باهاشون کار کنی.
دیگه دلم برای صدای موتور خودم هم تنگ شده. صاحب من با خودم مسافرکشی کرد و پول جمع کرد و ماشین جدید خرید. من رو هم نگه داشت برای کارت سوختم. هنوز هم داره ازم استفاده میکنه. ولی چه استفاده ای.
تو نماد آدمهای خوب گذشته ای میدونستی؟
آدمهای گذشته هم عوض شدن. مگه همین صاحب من نیست! من از زمانی که صفر بودم براش کار کردم. ولی الآن چی! میدونی میخواد چه بلایی سرم بیاره؟
نه. چه بلایی؟
با یه نفر صحبت کرده که بیاد منو بخره ببره اوراقم کنه.
وای نه. نه. نه. اون نباید این کار رو بکنه. نباید.
تا چند دقیقه ی دیگه میان سراغم. طرف قراره بیاد منو ببره.
باید یه کاری بکنیم. اون نباید تو رو ببره.
فقط یه راه هست.
چی؟
تو که نمیبینی با هم فرار کنیم. پس من باید یه طوری خودکشی کنم.
یعنی چی؟
یعنی ته این کوچه بنبسته. ولی از خرابه ی تهش ارتفاع زیادی داره. تو منو خلاص کن من میرم از اونجا میپرم پایین.
من این کار رو نمیکنم.
مگه نگفتی ماها رو دوست داری؟
آره. ولی من تازه پیدات کردم.
دیگه دیر شده. من تا چند دقیقه ی دیگه به دست اون اوراقچی بیرحم میفتم و برای همیشه از بین میرم. من نمیخوام زیر دست اون تیکه تیکه بشم و زجرکش بشم. اگر منفجر بشم زود راحت میشم.
آخه!
آخه نداره. اگر واقعً میخوای بهم لطف کنی این کار رو بکن.
یعنی هیچ راهی نیست؟
نه. هر کسی یا هر چیزی توی این دنیا یه روز از بین میره. من هم از بقیه مستثنا نیستم. میگم یه چیزی.
چی؟
تو همین چند دقیقه که با هم حرف زدیم فهمیدم همه ی آدمها هم مثل هم نیستن. هنوز خیلی چیزها برای خیلیها مهمه.
میگم من میخوام خاطره ی امروزمون رو برای دوستام بنویسم. چیزی میخوای بهشون بگی؟
آره. بهشون بگو هوای همدیگه رو داشته باشید. نذارید دنیا و زرق و برقش باعث بشه از هم دور بشید. من یه آهنپاره هستم. ولی خیلیها هستن که مثل شماها آدمن ولی قلبشون از تنهایی شکسته. از فراموش شدن شکسته. به هم محبت کنید. همدیگه رو دوست داشته باشید. سخت نیست. همونطور که قدیمیها تونستن شما هم میتونید. خب دیگه. هر لحظه ممکنه صاحبم با اون جلاد از راه برسن. منو خلاص کن و پیاده شو.
سخته. خیلی سخته.
چاره ای نیست. این چند دقیقه بهترین لحظات عمر چهل سالم بود. لا اقل خودمو با درد دل کردن سَبُک کردم. حالا راحت میمیرم.
این خاطره رو به گوش همه ی دنیا میرسونم. قول میدم.
زود باش. الآن میرسن.
باشه..
.
.
.
.
.
.
از ماشین پیاده شدم و دستمو سمت دندش بردم و خلاصش کردم. در رو بستم و اون توی شیب کوچه آروم راه افتاد و به سرعتش اضافه شد. کوچه به یه پرتگاه ختم میشد که پایینش خیابون نبود. یه خرابه ی متروکه بود. پیکان به سمت خرابه رفت و از ارتفاع ته کوچه افتاد توی خرابه و منفجر شد.
ای کاش ماها یه کم بیشتر انسان بودیم.
پیکان عزیز. تو نماد خیلی چیزها توی زندگی ما بودی.
سادگی، آرامش، صمیمیت، دوستی، مهربونی.
کسی با تو پُز نداد. کسی تو رو از بقیه دریغ نمیکرد.
هر کس با تو بود و کسی رو کنار خیابون منتظر میدید سوارش میکرد.
با تو آدمها به هم نزدیکتر بودن.
ولی حالا چی!
شیشه ی ماشینها دودی شده.
دیگه کسی پیاده رو سوار نمیکنه.
آخه خیلی از پیاده ها سوار شدن و پدر طرف رو در آوردن.
دیگه کسی قابل اعتماد نیست.
دست اون اوراقچی به تو نرسید.
تو خودت رو قربانی کردی تا ما از تو درس خیلی چیزها رو بگیریم.
نمیدونم. میگن تو روح نداری. ولی من اینطور فکر نمیکنم. مگه میشه این همه خوب بود و روح نداشت! روح تو دود آتشی بود که از انفجارت بلند شد و به آسمون رفت.
خوب جایی هم رفتیهاااااااااا.
اون بالا جای ما رو هم خالی کن.
بچه ها.
یادتون باشه.
شیشه های زندگیتون رو دودی نکنید.
با هم باشیم تا همیشه.
میگم یه جورایی هممون یه خاطره از پیکان داریمهاااااااا.
بیایید توی کامنتها از خاطراتمون با پیکانها بگیم.
پس منتظرم.
بدرود.
۳۲ دیدگاه دربارهٔ «از روزهایی که یادشان به خیر.»
درود فعلا من اول الان برمیگردم
سلام. هنوز اول نیستی.
کسی اول میشه که درباره ی پست طوری نظر بده که معلوم بشه خوندتش.
خب دوباره سلام واقعا پیکان عشق بود مخصوصا زمستونا بخاریش واقعا حال میداد از لحاظ جلو بندی و مقاومتش تو چاله جوله ها حرف نداشت تعمیرش هم خیلی راحت بود ما پیکان وانت داشتیم با دوستام ۱۰ ۱۲ نفری میرفتیم طفریح اطراف شهرمون خیلی حال میداد چندباری هم جاتون خالی تو محیط خلوت اطراف شهر باهاش رانندگی میکردم رانندگی باهاش یکم راحتتر از بقیه ماشینا بود اگه کسی تازه میخواست گواهینامه بگیره بهش میگفتن برو با پیکان تمرین کن دنده هاش بهتر جا میخوره ای کاش از رده خارج نمیشد الانشم ۱ چرخش میرزه به تمام این پراهدهای چینی که تمامش باکالاهای بی کیفیت چینی منتاژ شده
سپاس
آهاااااااااااان.
حالا اول شدییییییییییییی.
بیا. این هم مدال طلا.
سلام خعلی قشنگ نوشتی
ما هیچ وقت پیکان نداشتیم ولی یادمه یکی از داییهام یه پیکانی داشت که میداد ما مجردی بریم باهاش بگردیم
پسر داییم پیکانو برمیداشت و ما شش هفت نفری میرفتیم سه چهار ساعت دیگه برمیگشتیم خونه اصلا هم خسته نمیشدیم
سلام پریسیما.
این گشتای مجردی هم خیلی حال میداد.
الآن هم بعضی وقتها اتفاق میفته.
ولی دیگه مثل اون وقتا نیست.
ممنون.
ای قاتل ِ آدم کش …ببخشیدد پیکان کُش …چرا خلاصش کردیییییییییییییی قاتل ؟؟؟؟
حالا اون ی چیزی گف تو چرا ب حرفش گوش دادی…
بده اون ساطورو .باید قصاص بشی پسرم ……..
جالب بوود خعععععععععععلیی
سلام.
بابا طرف میخواست تیکه تیکش کنه.
خب چی کار میکردم.
تو که بدتری!
من فکر کنم یه روز خودم رو هم از دست تو بُکُشم.
ماشین که چیزی نیست.
سلام
خوبی شهروزی
میگم آخی نازی پیکانه دلم براش سوخت گناه داره
چرا تو بیرحمی کردی گذاشتی بره منفجر بشه خخخخ
میگم حالا من یه خاطره بنویسم
حدود ۱۸ ۱۹ سال پیش ما یه پیکان داشتیم اون موقع زیاد کسی ماشینی چیزی نداشت یعنی شهر خلوت بود،،کلاس اول دبستان بودم،،،،ظهر که از مدرسه تعتیل میشدم بابا با پیکانش میومد دنبالم منم که هیچوقت نمیرفتم جلو پیش خودش نمینشستم واسه خودم میرفتم اون پشت جیغان جیغان میکردم،،واسه خودم شاد شادان بودم که،،،، خلاصه روزها میگذشت و من یه روز تو فکر این افتادم که بزار بپر بپر کنم ببینم ماشین میره یا یا این که چه حسی هست که من پریدم بابا هم که حواسش نبود رفت و من افتادم تو خیابون خخخخخ
خدا رو شکر سرعت ماشین کم بود من طوریم نشد فقط زخم های سطحی بر روی پوست بدنم ایجاد شده بود،، خلاصه وقتی افتادم یه آقایی منو بغل کرد و دنبال ماشین میدویید تا بابا متوجه شد و ایستادن میگم اگه اون آقاهه نبود من الآن زیر ماشین شده بودم و فرت فرت میشدم که خخخخخخ تازه من انقدر پوست کلفت و شیطون بودم که یک بار دیگه تو مسافرت که رفته بودیم مشهد میخواست چنین اتفاقی برام بیوفته خخخخخ
هو هو
عاقبت شر بودن همینه دیگه
خوب چیکار کنم دست خودم نبود و نیست هنوزم شیطونی میکنم نمیتونم که آروم یه جا بند بیام که هوهوهوهوهوهوهوه
میسی زیاد،،کیلو کیلو،،،من من از پست بسیار قشنگت شاه شاهان خخخخ
خدافسی خدافسی خدافسی
سلام ملیسا.
میگم این پیکان وانتها هم برای خودشون عالمی داشتنهااااااااااا.
ولی ما یه سواری پیکان داشتیم که من خیلی وقتها میرفتم روی قسمت پشت صندلی عقب که بهش میگن پشت شیشه میخوابیدم.
خخخ.
میسی از حضورت.
عه شهروز جان
چرا تو این کارو بکنی خو ….
مگه نمیخواااااااااااااعععععععععععی از دست من suicide کنی گلم ؟؟؟
خب من ک خودم داوطلب شدم این کارو انجااااااااااااااااااااااااااااااعععععععععععععععععععععععععععععم بدم…تازه گناه خودکشی هم ب گردنت نمیفته …
بیارم ساطورو یا نعععععععععععععععععععععععععععععععععع.
ببین. من همیشه دوست داشتم توی خواب بمیرم.
چیز کن.
صبر کن خوابم برد بعد.
باشه!
ای جانممممممممممم
من صبر ندارم.
یه والیوم ۱۰ بنداز بالا دیگه …
ببین.
توی سرچ بزن:
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.
پست رو بخون ببین با کی طرفی.
هی میخوام عصبانی نشمهااااااااا.
منم تیشه دارم.
عه چه شانسی داری داشتم کامنت ارزشمندمو میثبتیدم ییهو برق رفت.
بیشین بینیم باباععععععععععععع
اون قمه رو بده بیبینم.
عه اصن رحم محم رو بیخیاللللللل
همینژوری قمه کشت میکنم …
اونو قبلا خونده بودم جناب کوهکن
اون تیشه ک مال فرهاد میباشه و متعلق ب تو نیس ک بده اون قمه رو بیبینم باباععععععععععععععععععععععععع اصن رحم محم رو بیخیااااال .همینژوری قمه کشت میکنم ……. .اونو قبلا خونده بودم جناب کوهکن
تیشه ک مال تو نبود خو .متعلق ب فرهاد میباشه گلم
…
ببین من یه کم نحس تشریف دارمها. اگر اون پست رو هم خونده باشی میفهمی.
خودم نحسی رو باطل میکنم .مگ نمیدونی من دکتراعی جادوگریع دارم …قمه
ببینیم.
سلام شهروز خیلی زیبا نوشتی بله از پیکان گذشته منم خیلیها قدیما ازم یاد میکردن ولی حالا اصلا هیچ خبری ازشون نیست
یادش به خیر اون موقعها با پیکان عموم میرفتیم گردش و تفریح ولی الآن خیلی زمونه عوض شده کمتر کسی پیدا میشه که باهاش دست جمعی سیزده به در و روزهای این چنینی بریم تفریح
سلام وحید.
آره.
الآن هر کس سرش توی زندگی خودشه.
شاید هم به خاطر مشغله ی زیاده.
قبلً انقدر زندگی سخت نبود.
انقدر گرونی، استرس، گرفتاری نبود.
ممنون از حضورت.
سلام.
دلم گرفت خیلی زیاد. نمی دونم اگر این واقعی بود و من جای شما بودم دل خلاص کردنش رو داشتم یا نه. احتمالا انجامش می دادم ولی تا آخر عمرم هر زمان یادم می اومد از شدت گریه نفسم می گرفت. نخندید بابا گفتم اگر.
پیکان. ما هم یکی داشتیم. سفید یخچالی بود. من از رنگش و چراغش و بوقش و همه چیزش خیلی خوشم می اومد. وقتی فروختیمش و جاش۱پراید اومد دلم بد گرفت. اون زمان هنوز۱کوچولو می دیدم. خیلی پیش می اومد که بین ترافیک ماشین ها دنبالش می گشتم. چند بار توی شلوغی مسیر پیش اومد که سفیدی آشنا رو ببینم و یادم بیاد که چقدر دلم تنگ شده واسهش. من که دیدم اونهمه نبود ولی دیگرانی که می دیدن چند بار دیدنش و به من گفتن. دلم می خواست می شد برم نزدیک و به شیشه هاش دست بزنم. چیکار کنم حس منه دیگه. بذارید۱اعتراف کنم پیش شما ها. من به وسایلی که باهاشون سر و کار دارم۱حس عجیب پیدا می کنم. یعنی ازشون که جدا میشم دلم تنگ میشه. احتمالا توی روانشناسی۱اسمی چیزی واسه این حال و هوا پیدا میشه ولی خوب من این طوری هستم و هرچی سعی کردم نتونستم خودم رو عوض کنم. خلاصه اینکه اون پیکان سفید رو هیچ وقت یادم نمیره. بعدش چند مدل ماشین اومد و رفت ولی نمی فهمم چرا من هیچ وقت خاطره اولین اومدن اون پیکان در خونهمون و اولین بوق زدنش و اولین سوار شدنش رو یادم نمیره. شاید چون اون اولین ماشینی بود که داشتیم و شاید هم چون ساده و صمیمی بود. ساده تر از پراید و سمند و پژو. شیشه های زندگی ما خیلی وقته دودی شدن. حتی۱جا هایی شیشه ها رفتن و جاش دیوار اومده. دلم تنگ اون پیکان توی داستان شماست. خوب بخندید چیکار کنم گفتم که من این طوری هستم دیگه. درضمن هرچی هم بهم بخندید باز من اعترافاتم رو میارم اینجا می ریزم توی محله. بسه دیگه خیلی نوشتم. میرم از پشت این شیشه های دودی دیوار نشون۱نگاهی به بیرون بندازم ببینم آسمون شهر هنوز تاریکه یا بلاخره ابر های تیره رفتن. کاش می شد دل هامون برگردن به زمان پیکان ها و شیشه های شفاف و خنده های صمیمی!
پاینده باشید!.
سلام پریسا.
کسی به احساس قشنگ دوستش نمیخنده.
مطمئن باش.
ماها هممون یه جورایی مثل همیم.
فقط شاید مثل تو جرأت نوشتنشو نداشته باشیم.
یه پیکان زرد داشتیم که خیلی دوسش داشتم.
خیلی وقتها میشد که پشتش میشستم و وقتی خاموش بود باهاش بازی میکردم.
روشن کردنش رو هم بلد بودم.
خیلی وقتها وقتی میخواستیم جایی بریم یا از جایی که هستیم برگردیم من میرفتم و روشنش میکردم تا گرم بشه.
خیلی وقتها توی پمپ بنزین من بهش غذا میدادم.
وقتی هم که خراب میشد تا تعمیرگاه با بابام میرفتم و تا درست شدنش کنارش میموندم.
وقتی فروختیمش یه کمی پیر شده بود.
ولی هنوز ساده و مهربون و محکم بود.
تا مدتها ناراحت بودم.
با رفتنش خیلی چیزها از زندگیمون رفت.
خیلی چیزها که نمیشه اینجا نوشت.
ممنون از ابراز احساسات قشنگت.
ایام به کام.
سلام شهروز عزیز
خیلی قشنگ نوشتی
ما هم یکیشو داشتیم.
یادش بخیر وقتی بابام از سر کار میومد، دم در بوق میزد و ما هم جیغ و داد کنان میدویدیم تا در رو براش باز کنیم و بعد هم بپریم توی ماشینش.
یادش بخیر که گاهی وقتا روشن نمیشد و توی کوچه یه غوغایی راه مینداختیم با بچه ها که هلش بدیم
و یادش بخیر که همیشه سر نشستن کنار پنجره با بقیه خواهر و برادرا دعوامون میشد
چقدر بده که اونی که نماد خاطرات کودکیمونه دیگه نیست
سلام خانم محب.
فکر کنم توی ایران همه ی مردم یه بار لا اقل پیکان هل دادن خخخ.
ممنون از لطفتون.
درود! در شهر ما هنوز پیکان احترام خاصی دارد و افراد زیادی هستند که به این آقا داماد احترام میگذارند، البته فرزند پیکان و خانم پژو هم که پژو آردی است احترام خاص خود را بین مردم دارد و به کمک پدرش شتافته است و این پدر و فرزند از خوشبخت ترین ماشین ها هستند و هر دو دوگانه سوز شده اند، راستی ما یه دوست نابینا داشتیم ایشان وقتی با ماشین پارک شده برخورد میکرد برمیگشت و پشتش را به سمت ماشین میکرد و مانند خر لگدی به سمت ماشین پرت میکرد که چراغش فرو میریخت، یادش بخیر یک روز عصر وقتی جفتکی به ماشینی پرتاب کرد بوقش اتصالی کرد و به صدا در آمد و تا پنج دقیقه هم که ما دور شده بودیم هنوز صدای بوقش به گوش میرسید!
سلام بر عدسی.
ببین آردی رو ولش کن.
اون یه ماشین من دراوردی هستش.
پیکان خودمون رو عشقه.
به خصوص قدیمیهاش.
اونایی که چراغ جلوشون گرد بودهاااااااااا اونا رو میگم.
یعنی قاتل یعنی جانی یعنی جدی جدی کشتیش پیکان بیچاره رو …. این قتله ها هرچند با اجازه مقتول باشه …. خب الان من دقیقاً وظیفه شرعی و قانونی خودم میدونم شما رو معرفی کنم به مراجع ذی صلاح مربوطه …. تازه کلی هم که باید خسارت بپردازید که وااااای وااااای خعلی میشه که ….. قتل یه پیکان سخن گوی چهل ساله دارای کارت سوخت
میگم ما هنوز هم پیکان داریم ها مدلش ۸۲ هست، نمی دونم بابام به پیکان علاقه داره یا پیکان به ما ارادت خخ در هر حال که فعلاً هر دومون در خدمت همیم …. “البته توی شهر ما هنوز هم از هر دهتا اتومبیل حد اقل دوتاش پیکانه” توی اصفهان هم پیکان زیاد دیدم پس بنابر این نتیجه میگیریم خیلی هم آقایون و خانم های پیکان نگران نباشند که زندگی ادامه داره خخخخخ
خب اینا همه ش در مورد منطوق پست بود در مورد مفهوم پست و اصل ماجرا فقط میگم لاااااییییک لااااایییک …..
سلام نخودی.
میگم تو عجب وکیل عجیبی هستیهاااااا.
بابا به جای این کارها بیا بازار گرمی کن بگو میتونی تبرئم کنی شاید پروندمو بدم بهت یه پولی گیرت بیاد.
پیکان هم ماشین دوست داشتنی و جالبیه.
ولی من قدیمیهاش رو بیشتر دوست دارم.
این جدیدها یه جورین.
مرسی از حضورت.
در ضمن فکر نکن حواسم نیست که کمپیدا شدیهاااااااا.
کوچه رادیو رو هم که کامل گذاشتی کنار رفت دیگه.
اینقدر خاطره از پیکان دارم که نگو وقتی ۴ ۵ سالم بود یه پیکان خریده بودیم مواقعی که تو پارکینگ خونه بود ساعت ها میرفتم و داخلش بازی میکردم همیشه هم پشت فرمون مینشستم. ماشینا وقتی در های جلو شون را باز میکنی چراغی بالای آینه یا تو سقف ماشین روشن میشه وقتی هم در را میبندی خاموش میشه منم که این قضیه را نمیدونستم با این که از اول هم آدم محتاطی بودم و به ماشین دست نزده بودم با خودم فکر میکردم باید چی کار کنم چراغ ماشین خاموش بشه نگو وقتی در بسته میشه چراغم خاموش میشه از اون روز به بعد ترسیدم برم تو ماشین که یه وقت خرابی ماشین و روشن موندن چراغش را گردن من نندازند خدا میدونه که چقدر میترسیدم تا این که بعد ها قضیه خاموش شدن چراغ را بعد از بسته شدن در ماشین فهمیدم.
سلام بهار.
ولی من تا اونجایی که یادمه این چراغ پیکان ما و خیلی از پیکانهایی که میشناختم خراب بود خخخ.
پیکان که از این سوسول بازیها بلد نبود ههه.
ممنون از حضورت.
سلام دیر هنگام بر شاه روز خان مغول خخخ.
بابای من یه وغتی خوره پیکان بود، یعنی پیکان باز قابلی بود ، از اون پیکانهای موتور انگلیسی اصل یعنی پیکان کار، گرفته تا پیکان کار لوکس، پیکان دو لوکس، پیکان موتور آونجر، پیکان استیشن، پیکان جوانان و پیکان وانت، همه شون رو داشته و حالشو برده، تازه هیل من و هیل من دو در ساخت ایران و بعد ها پیکان چراغ بنزی هم داشته، فقط افتخار داشتن پیکان انژکتوری رو که این اواخر آمده بود رو نداشته که کلکسیونش کامل بشه.
البته اون ژیانی هم که باهاش رفتی ژاپن هم یه روزی مال بابای من بوده.
ممنون از پست خاطره انگیزت.
سلام عمو.
این پیکان استیشنها هم برای خودشون پدیده ای بودن.
وقتی راه میرفتن در و پیکرشون بیشتر از موتورشون صدا میداد خخخ.
منم پیکان رو خوب میشناسم.
پیکان کار همونایی بود که جلوش دوتا چراغ گرد، یکی راست و یکی چپ داشت.
پیکان دولوکس هم چراغهای جلوش مربع بود.
پیکان جوانان هم جلوش هر طرفش یعنی راست و چپش دوتا چراغ گرد داشت که میشد چهارتا.
پیکان جوانان دو کاربراتور بود.
ممنون عمو.