سلام بر همه ی دوستای عزیزم!
امیدوارم همه گی شاد و سر حال باشید!
راستش زود زود میام تا وقت امتحانات پرونده ی این بسته بشه تا از نق های …. در امان باشم.! هرچند امروز اینجا ها پیداش نشده ولی میدونم به زودی میاد و به همه گیر میده. !
بریم سراغ ادامه!!
روز ها از پشت سر هم میگذرن من دیاکُ و بهروز بیشتر با هم صمیمی میشیم!
البته این میان خانواده ها هم بیکار ننشستن!!!
روز اول که از دانشگاه برگشتم یاسین داداش بزرگم اومد نشست کنارم و از دانشگاه پرسید منم همه چیز رو براش تعریف کردم!
یاسین بیست و پنج سالشه و پنج سال از من و صادق داداش دو قولوم بزرگ تره.! از کوچیکی ما حسابی ازش حساب میبریم پسر خوبیه ولی زیادی جدی و تو داره من خیلی دوستش دارم و بیشتر از همه در کنارش احساس راحتی میکنم اگه کاری رو اشتباه انجام بدم با دلیل قانعم میکنه که کارم اشتباه بوده.!
بر عکس یاسین صادق بسیار شیطون و سر به هواست! یاسین از بچگی تلاشش بر این بود که خودم کارای شخصیمو انجام بدم هرچقدر مادرم اِصرار میکرد که یاسین نمیتونه ولش کن یاسین با آرامش هرچی که نیاز بود رو برام توضیح میداد!
اینطور که صادق میگه یاسین منو از اون بیشتر دوست داره ولی من اینو قبول ندارم و احساس میکنم که اون هر دومونو به یه اندازه دوست داره.!!
یه بار که با صادق سر این موضوع بحث میکردیم یاسین اومد و پرسید که چی شده بچه ها!!
وقتی صادق جریانو بهش گفت خندید و گفت هنوز بزرگ نشدید.!!!
پدرم کارگر بود و من و صادق دو ساله بودیم که از ساختمان پایین افتاده و نرسیده به بیمارستان تموم کرد و ما موندیم چهار نفر!!
یه زن سی ساله یه پسر هفت ساله و دو بچه دو ساله!!!
مادرم شروع کرد به خیاطی در کنارشم پیاز پاک کردن برای یه مغازه ی کلانه فروشی.!!!
(توضیح حاشیه کلانه نوعی نان محلی مناطق کُرد نشینه که با خمیر و پیاز یا در بهار با گیاهی به اسم کُراده طبخ شده با کَرِ ی محلی یا روغن چرب با دوغ یا ماست و خالی می خورند. پایان توضیح حاشیه!)
یاسین از سن دوازده سالگی شروع به کار کرد. اون پیش پسر دایی مادرم که مکانیکی ماشین های بزرگ داشت مشغول شد.!
این پسر دای مادرم از هیچ ظلمی نسبت به یاسین کوتاهی نکرده و تا تونسته بود اونو آزار داده بود.! ولی یاسین هیچوقت تا وقتی پیش اون بود زبان به شکایت باز نکرده بود!
یاسین بیچاره اونجا همینطور زجر میکشیده تا یه روز که داشته برف های پشت بامو پارو میکرده یکی از همسایه ها که چند باری شاهد شکنجه ی اون پسر بیچاره بوده با عصبانیت میره رو پشت بام پارو رو از یاسین میگیره و میاره پایین!
بعد میره مغازه با اون پسر دایی مادرم یه دعوای لفظی حسابی میکنن و اون آقای مهربان که ما بهش عمو محمد میگیم یاسین رو میبره پیش خودش!!
غروب هم با خاله نازنین که همسر عمو محمد باشه میان خونَمون عمو کمی به مادرم خورده میگیره که چرا پسرشو فرستاده پیش اون نامرد و از این چیز ها وقتی مادرم با گریه میگه که از هیچی خبر نداره و اون فکر میکرده که اون چون فامیله میشه بهش اعتماد کرد و طبق این مَثَل قدیمی که فامیل اگه گوشت هم رو بخورن اُستخون هم رو دور نمیاندازن!!
بهش اعتماد کردم!!
تازشم هروقت از یاسین میپرسیدم میگفت خوبه خوب من احمق از کجا باید میدونستم.!!
عمو محمد پرسید که با هم دشمنی داشتید از قبل!!!
مادرم اول سکوت کرده بود تا خاله نازنین گفته که از حالا مَنو خواهرت و محمد رو داداشت بدون و مادرم گفته که این قبلا خواست گار من بوده و پدر و مادر خدا بیامرزم اجازه ی ازدواج باهشو بهم ندادن به دلایلی که خودم رو هم راضی کرد من تک دختر خانواده بودم و پدرم قَصد داشت که مَنو بده به کسی که هم از لحاظ شرعی آدم درستی باشه هم اینکه دستش به دهنش برسه!! ولی اون زود رفت و من ناچار زن علی شدم!!
اون از لحاظ دین و ایمان مرد کاملی بود و من دوستش داشتم بعد از یک سال از ازدواجم مادرم هم فُوت کرد.!!
خوب الآن چند سالی هست که علی هم به رحمت خدا رفته!!
عمو محمد پرسیده پس خانواده ی همسرتون چی!!
مادرم هم گفته که اون بیچاره ها خودشون کلی مشکل دارن خدا رو خوش نمیاد که اونا رو به زحمت بندازم هرچند خواهر شوهر ها و برادر شوهر هام تا جای که بتونن بهمون کمک میکنن!!
از فردای اون شب یاسین رفت مغازه ی عمو محمد که اونم مکانیکی بود با این فرق که این بار جای ماشینهای بزرگ کارش ماشین های کوچیک بود!!!
عمو محمد نه تنها در حق یاسین در حق ما هم پدری کرده و میکنه!!!
این ماجِرا هارو مادرم برای من و صادق تعریف کرده!!
الآن یاسین دانشجویِ پزشکیِ دانشگاه تبریزه!
وقتی که کلاس داشته باشه میرِ تبریز بعد برمیگرده مغازه!!
عمو محمد از اونجای که دیگه حوصله ی کار کردن نداره و بچه هم متأسفانه نداره مغازه رو سپرده دست یاسین و خودش خونه نشین شده.!!
وقتی تمام جریان رو برای یاسین تعریف میکنم اون به عمو محمد زنگ میزنه و از اونجای که دیاکُ و بهروز اسم پدراشونو بهم گفتن و من به یاسین گفتم اونم به عمو میگه و خوشبختانه عمو هر دو خونواده رو میشناسه به یاسین اطمینان میده که خانواده های خوبی هستن و من به خوبی میشناسمشون پس جای نگرانی نداره!
قرار شد که شب جمعه برای اِفتار عمو اون دو خانواده رو دعوت کنه تا یاسین هم باهشون آشنا بشه.!!!
گاهی هم من هم صادق از این همه حساسیت یاسین حرصمون میگیره ولی هیچوقت چیزی نمیگیم!!!
مادر هیچوقت تو کارمون دخالت نمیکنه و همه چیزو سپرده دست یاسین و اونم به نحوه احسن از پس همه ی کارا برمیاد.!!!
۲۴ دیدگاه دربارهٔ «هدیه ی شیرین فصل دوم»
سلام ابراهیم. بجنب قسمت بعدی رو منتشر کن که شدید منتظرم، آفرین
سلام آبجی فرزانه چشم حتما
ممنون که با این همه مشغله که داری با پستم همراه میشی!
راستی یاسینو سر به نیست کنم چطوری هاست!!!
نههه یاسین گناه داره بهروز باید به قتل برسه!
حالا تا ببینیم کدوم بهتر هیجانی تره همونو سر به نیست کنیمو بشینیم بخندیم بهش
سلام ابراهیم. عالی بود. دمت گرم.
سلام داداش کامبیز عزیزم ممنونم ازت تو بهم لطف داری
سلام.چقدر خوب ک دوستان خوبی دارید
منتظر ادامه ش هستم
سلام ریحان خانم ازتون ممنونم این فقط یه داستانه
موفق باشید
درود به شما.
من از همینجا یه کف مرتب واسه این آقا یاسین میزنم.
به این میگن پسر. آدم هم کار کنه و هم بتونه تو یه دانشگاه سراسری
پزشکی بخونه. این واقعا عالیه!. خوشحال باشید که چنین برادری دارید.
سلام فروغ خانم این فقط یه داستانه ولی تو واقعیت کم از این یاسین ها نداریم هرچند گم نامن ولی هستن
ممنون شاد و پاینده باشید
سلام. کامنت فروغو میلایکم بیییشتر بتعریفید خوووشم اومد از خانواده خوبتون که پشتتون هستن خدارو شکر موفق باشید.
سلام بهاره خانم ممنون از شما
شاد و موفق باشید
سلام هیوای عزیز برقرار باشی خودت و خانواده محترمت
بسیار آلی منتظر ادامش هستم موفق باشی
سلام شادمهر جون حالت چطوره!!!
ممنونم ازت دوست مهربانم
شاد باشی و شاد بمونی دوست من
سلام بسیار عالی و زیبا بود
ولی گفتید این فقط یه داستانه ؟؟؟
امیدوارم همیشه آدمای خوب دورت باشند نه فقط شما برای همه اینو آرزو میکنم هرچند دیگه توی این زمانه آدم خوب کم پیدا میشه!!!موفق وپیروز باشی هیوا …
سلام آخ شَرمَندم کامنت شما رو ندیدم.! مقصر اصلیشم کسی نمیتونه باشه جز پریسا!!!
ممنونم دوست من منم بهترین ها رو برای شما آرزو مندم
شاد و موفق باشید
سلام ابراهیم. خودت میایی با نق بزنم به جون اعصابت یا خودم بیام با نق بزنم به جون اعصابت! به جان خودم نق کُشِت می کنم. پس چی؟ دِهِه! این یاسین مگه وسط دفترت سنگینی کرده واسه چی می خوایی بنده خدا رو نفلهش کنی ولش کن گناه داره! عه! ببین ابراهیم! بعدش چی شد! یعنی بپر ها! اوخ من خودم هم الان باید بپرم دیرم شد! منتظرم ابراهیم بدو!
سلام وایییی نق نههههههههه خوب خودم دارم میگم دیگه.!!
خوب چکار کنم آبجی فرزانه هم هیجان میخواد. راستی یه روستای متروکه با یه قبرستان قدیمی واست پیدا کردم که همراه هم داری آبجی فرزانه هم قول همراهیتو داده بیاید یه چند روز برید اونجا مهمونی کیف کنید خودتون.!!
پریسااااا میبینی چطور آدمو به حرف میگیری!!!
اه دیرم شد خوب من الآن باید تو راه دانشگاه باشم ولی مگه تو میزاری!!!
دیر برسم میگم تقصیر پریسا بود و اون استاد رو با کلی نق و این چیزا میفرستم خونت یه خانم بسیار منظم و اهل گیر دادنه بعد خودش بری تا چند جلسه بهت نق میزنه
پس دعا کن دیر نرسم وگرنه امشب منتظر یه خانم که تو نق زدن از تو بدتره میاد سراغ خودت و اعصابت بعدا نگی نگفتی.!!!
راستی پریسا من اون بالا حالتو پرسیدم!!!
خوب یادم نمیاد پس اینجا میپرسم خوب پریسا خوبی شادی آب زرشکات چطورن!!
من دیگه رفتم
مرسی پریسا
سلام
خیلی جالب بود. ببینم ماجرا تا کجا پیش میره. موفق و پیروز باشی
سلام مَنو باش بخاطر پیدا کردن تو تا کجاها رفتم نگو تو اینجا بودی!!!
ممنونم داداش مهدی مهربونم تو لطف داری به من
شاد و موفق باشی
شدیدا منتظر قسمت بعدیشم! عاشق کردستان و مردم با فرهنگشم!
سلام محمد جان دمت گرم ازت ممنونم.!
امشا اللاه به زودی بیا کُردستان و بوکان بخصوص یه عروسی امسال داریم انشا الله که اون موقع بیایی و در خدمتت باشیم
راستی تو دنبال هیجان نیستی!!!
شاد و موفق باشی
سلام ابراهیم.
منتظر ادامه ماجرا هستم.
مرسی از پستت.
شاد و موفق باشی.
سلام وحید عزیز منم ازت ممنونم دوست خوبم
شاد و موفق باشی