جستجو
Close this search box.
جستجو

یه شب نشینی دیگه. شب نشینی هفتم، تقدیم از طرف ماه گوش کن .پرواز. ادامه امشب از کامنت 1266

هااااااااااااااااااااای ..هااااااااااااای .امشو شوِشِ لیپاک لیلی لونِ …

هععععی .آقا .سنگین باش خواهش میکنم …

!!!اهم ..ببخشید خو وجدان جان .ای لال بیمیری که هیچ وخ نذاشتی با آرامش کارمو انجوم بدم ..!!!

خب .داشتم مطابق معمول همه روزه .به شغل شریف چیز خونی اشتغال میورزیدم که ییهو ندا آمد ک پروااااااااز .الهی قربونت بره شهروز ..

شهروز فدای اون پستات بشه ..

بیا گوشای نداشتشو به یه پست شب نشینی مهمون کن تو رو مرگ شهروز …

ها .از اتاق فرمون اشاره میکنن که اون چشمای نداشته بود .نه گوشای نداشته ..

ببخشید …اتاق جان ..

خلاصه .منم حساااااااااااااااااااااااااااااااااس !!!

بر آن شدم که گوشهای این بنده کمترین رو بنوازم به پستی وزین تر از پستای قبلم .و او را میهمان قدوم همایونی خویش فرمایم …

باشد که در این پست بکامنتید و بساط عیش و طرب برپا کنید …البت چون مختلط هس لدفن شئونات رو رعایت کنید .

خواهران مجلس با پوشیه وارد شوند لطفا …!!!!!!!!!

هعی لزومی نداره که بگم تو پستای قبل چه اتفاقاتی افتاده .چون همتون در جریون امور هسین ..

خب دیگه .بستونه .ظاهرا که خعععععععلی هم به متن این پستا اهمیت داده نمیشه و نمیخونین ..

نخونین .خو بدبختای فلک زده ..خودتون متن به این شیوایی و رسایی رو از دست میدین…

.: در آخرم این شعر تقدیم به شما :::

هععععععععععی .هععععی

تپلویم تپلو ..صورتم مثل هلو ..خیاطِ وظیفه شناسی دارم .جون داداش اسمشم شهروزه ..اصنم که دوستش ندارم …چون زشته …ولی خب .میشینه توی خونه .میدوزه دونه دونه .میپوشم خوشگل میشم .هی مثل ییه دسته گل میشم ….

!!

ببخشید دیگه .یکم وزن و قافیش همخونی نداشت …!!!!!!

البته لازم به ذکره که من دسته گل طبیعی هستم .ولی خب دیگه ضرورت شعری ایجاب میکرد که بگم به خاطر لباسای اینن چاکر کمترینم هست که خوشگل میشم.

مراقب خودتون و بدیهاتون باشین .والا بدبختا دپرس شدن هی از اون خوبیای بی مقدار بی لیاقتتون حمایت کردین . آپس فردا تو شخصیتشون تاثیر منفی میباشه میان تو زندگیدون کاری میکنن معتاد شین ..!!

۱,۶۶۰ دیدگاه دربارهٔ «یه شب نشینی دیگه. شب نشینی هفتم، تقدیم از طرف ماه گوش کن .پرواز. ادامه امشب از کامنت 1266»

اول آمدم سلام کردم بعد متن پستو خوندم
وااااااای خدا مردم از خنده هاهاهاهاهاهاها خخخخخخخخخخخ

سلام فاطمه جان
آره موافقم خوراکیها نصف نصف
واااا تو چرا بیشترها را برداشتی خخخ خخخ

خوب من زود اومدم,حالا دعوا نداره بیا تا نیومدن بخوریم که برسن کارمون ساختس,خصوصا این حسینی.
دیشب داشت هممون رابه کشتن میداد.

حسینی گفته بود شب نشینی این هفته سورپرایزه فکر اینا نکرده بودم خخخ
پس بقیه کوجان؟

پریسااااا کوشی بیا که برای شهروز نقشه توپ دارم بی تو ممکن نیست اجرا بشه

ای بابا مهمون آمد من میرم اگه شد باز میام
فاطمه مواظب خوراکیها باش مال ما دوتان کسی دست نزنها

خرواکی نمونده خردیم رفت.
این ماه هم خوابیده گویا بریم بگیم پریسا بیاد بیدارش کنه,یا پرش را بگیریم بیدار کنیم.

سلام به پسر ته تغاری سر خوشم.
دخترا سلااام و ی دسته گل زیبا هم برای شما .
بچه ها من این روزا خیییلی خیییلی گرفتارم. اصلاً با کار جدیدم اخت نشدم.
ولی دارم سعیمو میکنم که موفق باشم.
اگه کارام روبه راه بشه ی پست خوب و به در بخور مهمون من هستید.
آوای محبوب بلند شو میوه بیار حححح
آوای محبوب اسم پروازهه. پارسال براش انتخاب کردم . چون فک میکردم دختره هاهاها

برین کنار ماهتون اومد قدم بذاره بر چشمای نداشتتون ..سلام به همه …هییییییییییییییییییییییییییی خخخخخخخخخخ
بم گف ماه .
اون یکی گفته سرخوش ..
تو ک راس میگی ..واقعا سرخوشم خخخخخ.

سلااام و خخخ شکلک دکتر توپولوی چاقو نه ساتور بدست گل طبیعی هعی هعی خخخخخ

میگم من اعترااااض دارم این همه کامنت گهر بار تایپیدم بعد زده نخودی ایکستا کامنت هااا هااا هااا شکلک گریه بانو با دو هزااار و ششصد و اندی کامنت
لفطا رسیدگی شوووود

سلام.
میگم دکتر قلابی هستی میگی نه.
پست شب نشینی آدم میزنه موضوعشو توی متن پست واسه شب اول مینویسه بچه جون.
بچه ها من شدیداً همین الآن به بخشنامه ی افتتاح حساب و کارهای بانکی نابینایان احتیاج دارم.
هرکی فایلشو داره برام بفرسته توی خصوصی یا به این ایمیل بفرسته.
hosseinishahrooz@gmail.com

پریسیرت ماهوش، دیگه دبیر نیستم و شدم معاون پرورشی مقطع ابتدایی، منم که حوصله ی بچه مچه ندارم.
خیلی سختمه . کلی کار وجود داره که هیچ کدوم با روحیه من سازگار نیست.
حتی توی خونه هم دارم کار میکنم .
خیلی این روزا برام پر استرسه . خخخخخ
خیلی دلم برای شاگردای خودم و کلاس درسام تنگ شده .
ذهنم درگیر و خستس . خیییلی

سلام حضور خانم وکیل .و فاطمه و پریسیما و رعععععععععد ..
هوی شهروزک ..
تو چی میگی حقیر سراپا تقصیر …
همین ک پست زدم خیلیم منت گذاشتم سرت …
سرتو بذار زمین تا پاهای مبارکم رو فرش کنن اون چشمای وزغیت …!موضوع پیشکشت عمو …

فاطمه میبینی چه دسته خلی تحویل اجتماع دادم خخخ
این صفحه خونا خوند خل من نوشتم گل هاهاها
گناهش پای ماهور و پارس و مینا

پریسیمااااااااااااااااااااااا خوشحالم ک باعث خنده حضار شدیم ..
ما دیگه همین از دستمون بر میاد .
حالا چرا لایکشا ۱۱ میزنی ؟؟خخخخخخخ

میگم این آوای بد زبون خوبه بینا نشد و الا برای هر کسی ی اسم میذاشت .
اوهوی چرا به برادرت میگی چشم وزغی . حالا که این جور شد تو هم بل بله گوشی هاهاهاها

پرواز میگم چی فکر کردی اسمتو گذاشتی مااه؟
پس الآن من چه اسمی باید روی خودم بذارم؟
ببین بچه ها به ماه بودن من عادت کردن نمیخوای که ماه غصبی باشی هان؟

وای پدر منفورم ..شرم سیاه بر تو ..ای چه ادبیاتیه ک در مقابل گلپسرت میاستفاده ای …
هععععععععععععععععی …اگه یه پسر داری ک باعث افتخارته اونم منم ….نه اون معتاده ….الانم معلوم نی افتتاح حسابو برا کدوم کار قاچاقش میخواد قاچاقچی بدبخت ….
هععععععععععععی .فک کنم با مافیا ریخته رو هم

سلام بر فاطمه و روشنک و پریسیما و ماااه پرواز و رعد و بقیه که بعدی میخونندی منو

شکلک باو گوشیم و نمیتونم همراهی کنمتون پس شااد باشید و شبتون شونیزی با رنگ صورتی

هییییییییییی .اسم تو هم میشه دیو زمینی پریسیما …..خخخخخخخخخخخخخخ
بتم میاد .
لطف داری فاطمه .خلاقیت از خودشونه خخخخخخخخخخخخخ

اگه شما گل دخترا برام انرژی مثبت بفرستید و همچنین پسرای عزیزم، میدونم که در کارم موفق میشم . بععععلللله

وای .بابای زشتم ..!
چشم وزغی ک خوراک یه هفتشه ..میخوام بش بگم دماغ گوشت کوبی از این به بععععععد ..

وای فاطمه از تو توقع نداشم ..حسینی دس به نوم کاربری من بزنه شیکمش سفرس ///..جرات داره با اسم عزیز من پست بزنه .
سلااااااااااااام جناب طاها ….

میگویند شاد بنویس نوشته هایت درد دارند!
و من یاد مردی می افتم که با کمانچه اش گوشه خیابان شاد میزد اما با چشمهای خیس!!!!!

راستی
به اعتراضم هم رسیدگی شود بعدی میام جوابو میخونم شکلک بثیااار مهم میبااااشد

سلام آقا طاها.
یه بار پسر داییم به یه بنده خدایی که باباش را با اسم کوچیک صدا میکرد گفت:تو چرا به بابات بابا نمیگی چرا اسمش را صدا میکنی؟؟؟؟
تو چرا به بابات میگی بابای زشتم؟؟؟؟

و به آنـان که در هجران و انتظار روزگار گـذراندند بفهمن که مــرگ در تنهایی و قریبی بسیار ناگوارتر و تلــخ تر از انتظار بی انجام اسـت **

بانو .میدونین دلیلش چیه ؟چون ما دو تا نوم کاربری داریم و با دو تاش میکامنتیم تعداد کامنتامون ک با نوم کاربری اصلیمون هس رو کم نشون میده …بععععععععععععله

چون زشته ..بین پسراش تبریز نجاتی قایل میشه …بی ادب نجات پرست /…هععععی هعععععععععععی

موضوع نداریم ..برین خوش باشین .خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ !!!!

هر از چند گاهی نگاهم را میچرخانم شاید شب سیاه من روشن شود،چه ساده باورم من که انتظار دارم با انتظار اقبال من عوض شود

گفتی که دگر در تو چنان حوصله ای نیست!
گفتم که مرا دوست نداری, گله ای نیست!
رفتی و خدا پشت و پناهت به سلامت…
بگذار بسوزد دل من, مسئله ای نیست!

بچه ها بخشنامه رو داشتیم توی سایت خودمون.
زدم تو گوگل درجا گوشکن اومد خخخ.
سال نود و یک مجتبی گذاشته بودش.
بانو سلام. ببین این سیستم ما تعداد کامنت رو بر اساس ایمیلها شمارش میکنه. احتمالاً ایمیلی که الآن توی شناسنامت ثبت شده با اونی که کامنتهای قبلیتو فرستادی فرق میکنه واسه همین این جدیدها رو محاسبه نمیکنه. مگر این که همون ایمیل رو دوباره بذاری توی شناسنامت.

وای میگن تهتاقاریها حسودن ها من باور نمیکردم.
حسادت میکنی؟؟؟؟خوب تو دکتری افتخار لازم نداری باید به اینها انرژی بده تا به تو برسن خخخخخخخخخخ.حسینی منو میکشه.

با یه قامت شکسته، با نگاهی مات و خسته، سرشو برده تو شونش، یه نفر تنها نشسته، توی تنهاییش یه درده، جای پای قلبی سرده، گل سرخی بوده اما، دیگه پژمرده و زرده، فارغ از دیروز و فرداش، غرقه تو دریای درداش، حسرتش یه عشق نابه، که وفا کنه به عهداش..

میگویند انکه رفته دیگه رفته به فکرش نباش
ولی یکی نیست بگه پس تکلیف اون دلی ک با خودش برده چی میشه؟؟

فاطمه لیسانس من معادل فوق دکترای این دکی پرنده هست.
اگر تونست دو واحد فقط از درسای رشته ی منو بالای پونزده پاس کنه بهش جایزه میدم.

فاطمه کاش شهروزز بمیره تا همه ماترکش به من برسه پدرم ..
شمشیر ..ببین خععععععععععععععععععععععلی پاتا از گلیمت درازتر میکنی …
میام میگم قراره با کی وصلت کنیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .
بچه پر رو ..

حسینی راستی دیشب من سفرنامه ی استانبولیِ تو را گرفتم البته ۷ و ۸ را خیلی باحال بود.چرا از ۱ تا ۶ نیست من هرچی کشدم نبود.

راس میگه فاطمه .لیسانس فلسففه جنوبش از دانشگاه آزاد واحد ممسنی شمال ک بایدم سخ باشه …
درکش میکنم فاطمه …!پریسیما .حرفای این ملعون رو جدی نگیییییییییییییر ..
خییییییییییییییلی وقیح و گستاخ شدهه ….

شب بخیر دوستان استاد پرواز پست بسیار زیبای زدید شهروز کمی از استاد پرواز یاد بگیر

سلااام بر دوستان عزیز
هعییی پرواز پدر علیلم
بهت افتخاااااار دادم اومدم تو پستت قدم رنجه کردم فلک زده
هااان خخخخ

پریسیما .بهتره مودب باشی عمو ..میدونی ک …من همونم ک جنازتو میندازم زمین …

اون وقت منم نصفت میکنم دکی پرنده.
بچه ها به نظرم چون این گفته ماهه و اسمشم پروازه، از این به بعد بهش بگیم ماهپری خخخ.

خدا نگهدار طاها
سلام آقا آریا
ماهپری مواظب باش من تو رو از هستی محوت نکنم! شهروز خوب منو میشناسه خخخ.

استاد طاها .اون مار به جیگر زده اگه من نبودم ک الان تو جوی آب مرده بود معتاد بدبخت .
آه آر آر .پسر معتاد چند معلولیتیم هم ک اینجاس ..هعععععععی .
هی گفتم پیش این عموی ناخلفت نشین نشستی مث اون معتاد شدی ؟؟
خودم ترکت میدم پسرم ..پشتت هستم تا ترک کنی .تو میتونی

سلام آقا آریا.
شما دوتا چرا همش مثله اون رقیبهای انتخاباتی میگم میگم میکنید؟؟؟
خوب بگید دیگه اینهمه که بگم بگم نداره.

آریا همین فرمونو برو من پشتتم عمو.
برو هواتو دارم. بزن این پدر ناقص العقلتو بکش.
فاطمه همه ی مستندها هست. شاید توی آرشیو پستهام رفته باشه صفحات بعد.

هیچ کارم نمیتونی بکنی ..
بچا به نظرم چون این اسمش شهروزه و اصلا هم شاه بودن بش نمیاد بش بگیم مهروز …خخخخخخخخ
پریسیما خععععععععععععععععععلی بحرفی جنازتو مومیایی میکنم عکسشا میذارم اینجا حالشا ببرن بیناهای سلیت /…
هیییییییییییییییییییییی .شمشیر .یا مهروز .ب جا این ک بیبینی کی کامنتاش ثابت شده ایمیلشا عوض کرده بیتر نیس درس بخونی به مقاطع بالاتر دست بیابی ؟؟

فاطمه اون سه واحد در واقع یه درس کلی در مورد فلسفه هست که تقریباً میشه گفت خیلی سنگین نیست و خیلی هم معمولاً در موردش سختگیری نمیشه.
منتها درسای تخصصی رشته ی ما لامسب هر کدومش تک تک اندازه ی یه مدرک سخته خخخ.

فاطمه .این شهروز معتاده الانم نصفه است بدبخت .نیازی نیس من نصفش کنم .
فقط باس از صفحه روزگار محوش کنم

با این اسمه ماهپری موافقم خیلی هم قشنگه.
آره به اینش فکر نکردم.
ولی آهنگهایی که انتخاب کردی خیلی خوب بودن همه از هخواننده های خوب و سرشناس.
راستی این آهنگها را میزاری اینجا فیلتر نمیکنن؟؟

ماهپری جون، بله.
اینجایی جون، بله.
بیا بریم، نمیام.
چرا نمیایی، نمیخوام.
خسته میشی، نمیشم.
چرا نمیشی، نمیگم خخخ.

وای من اصلا فلسفه دوست نداشتم
فکر کن شهروز معدل پیشدانشگاهی من ۱۹ و ۶۷ بود اگه گفتید کدوم درسم پایین بود خخخ فلسفه شده بودم ۱۵ خخخ ریاضی ۱۶ بقیه بیست و نوزده.

هوی آر آر .باز اون عموی ناخلفت چی بت داده تو توهمی ؟؟؟
بیا پاییین بچه .
پریسیما اون کمربند منو بده ..
آر آر ..دستا جلو ..
۱ ۲ ۳ ..الان انقد میزنمت ک توهم از سرت بپره ….پر رو وقییییییییح

فاطمه به خاطر اینه که اسمی از آهنگها نیاوردم.
بچه های ویرایشگر و مدیر کامنتدونی.
از این به بعد هرکی توی شب نشینی و قهوه خونه وسط کامنت داد موظفید پاک کنید.
هرکی هم میخواد باشه.
چون به اندازه ی کافی تذکر دادیم.

وای .زیر سر یار بلن شده .فکر فریب من شده ..
هی دلِ من هیچی نگو .هر چی دیدی به روت نیار ..
حالا که شناس شهر شد .با من بریدو قهر شد ..
هععیی

وای تو چرا با آبرویِ این بیچاره بازی میکنی خوب گناه داره؟؟؟
راست میگی حسینی.
ببین حسینی این آبرووی تو را برد تو هم بگو هرچی میخواستی بگی.

من خودم تازه از ترم پنج نمره هام دیگه بالا رفت و تقریباً معدلم هر ترم بالای هفده شد.
ترم چهار معدلم شد دوازده و بیست و نُه. یعنی بیست و نُه صدم تا مشروط شدن فاصله داشتم خخخ.

الان شماره ها یکی نیسن ک …هعععععععععععععععععععععععععععععععععععی .

چه قدر یواشید بچه ها.
این موضوعی که پریسیما گفت دیگه حیفه امشب خرج بشه چون زمانش کم میشه.
بهش واسه فردا شب فکر کنید.

اوههههههههه .این آبرووووووووووووووووو نداره ک ..ههههههههههههههههههههههههععععععععععععععععععععععععععی .آبروش رف الان .خااااااااااااک بر مخت .۱۲-۲۹ .ماش بمیری ک برادر آمیبی چون تو میخوام چه کنم جلبک بدبخت منگول …هععععععععی
آر آر .مث ایتنکه هنو کمته آره .بیگی جلو دستو بچه

ماهپری نذار بگم که همش آخر ترما تو دفتر استادا بودی که بهت ده بدن قبول بشی آخه.
نذار بگم که چند واحد رو با گواهی پزشکی از امتحانش در رفتی ده گرفتی.

گل من ، پرنده ای باش و به باغ باد بگذر.
مه من ، شکوفه ای باش و به دشت آب بنشین.
گل باغ آشنایی ، گل من ، کجا شکفتی
که نه سرو می شناسد
نه چمن سراغ دارد؟
نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی
نه به دست مست بادی خط آبی پیامی.
نه بنفشه یی،
نه جویی
نه نسیم گفت و گویی
نه کبوتران پیغام
نه باغ های روشن!
گل من ، میان گلهای کدام دشت خفتی؟
به کدام راه خواندی
به کدام راه رفتی؟
گل من
تو راز ما را به کدام دیو گفتی؟
که بریده ریشه مهر، شکسته شیشه ی دل.
منم این گیاه تنها
به گلی امید بسته.
همه شاخه ها شکسته.
به امیدها نشستیم و به یادها شکفتیم.
در آن سیاه منزل،
به هزار وعده ماندیم
به یک فریب خفتیم…

نمیدونم از چیه که آدم دو ترم اول دانشگاه یه کم گیج میزنه,یا نمیدونه که چه جوری بخونه.
پیامنور بدتره.
آزاد بهتره استاد داره

فاطمه خوراکیها را آروم از زیر میز بده بهم صندلی ششم از سمت راستت نشستم

سلااااااااااام بر مسافری از هند سیتا ..
مهروز ساکت میشی یا بگم چاقو گذاشته بودی رو شکم استادت و گفتی اگه بم ۱۰ ندی همینجا اول خون تو رو میریزم بعدم خون خودمو ؟؟؟
یادته چطو وثیقه آوردم نجاتت دادم از زندون …
عمک نشناس .

هوووووووووی یه جوری میگه پرواز و پریسیما انگار غلامشیم و کنیز زر خریدش …خودت چشات در آد برو پیدا کن خخخخخخخخخخخخخخخ
من ک بعد شبنشینی میرم لالا ک فردا کلاس دارم .خاک بر سرم ک هیچیم نخوندم …
هعععععععععععععععععععععععععی اینم ک اینجام به احتروم شماس عزیزانم

روشنک دست به خوراکیها بزنی نزدیهااا!
نمیخوای که دوباره سرعتت بیاد پایین هااان؟
فاطمه استادای دانشگاه ما همه استادای دانشگاه علامه طباطبایی و شهید بهشتی بودن که روزهای بیکاریشون رو میومدن دانشگاه ما تدریس میکردن.
حتی مدیر گروهمون همزمان مدیر گروه رشته ی فلسفه ی شهید بهشتی بود.

شهروز ببین دوتا صد داریم نمیدونم چرا اینطوری شده اول صفحه کامنت توئه که با عدد ۱۰۰ شروع میشه.

روشنک آزادی از هر چی میخوای میل کنی .این سفره منه .پرواز .مث این بدبخت گدا نیسم کک ..
هعععی راحت باش و از خان گسترده ام نعمت نوش نما ..
این خسیس بدبختم ولش کن .فک میکنه مال دنیا بش وفا میکنه

آره دیگه حسینی امکانات اینه دیگه,اون وقت ما برای ریاضی استاد نداشتیم خخخخخخخخ اینجوریاست ها.
وای دکتر خخخخخخخخخخ.
حسینی خوراکی نمونده قبل از اومدن شما خوردیم رفت خخخخخخخ.

اوخ.
یا خدا.
بچه ها سایتمون جنی شده خخخ.
خب الآن چرا دوتا صد داریم آیا؟
عجبااا!
ولش کن. احتمالاً از نظر زمانی دقیقاً همزمان بودن مونده چی کار کنه که کدومش جلوتر بیفته بدبخت نتونسته تصمیم بگیره خخخ.
ولی به هر حال در کل اگر کسی وسط کامنت داد از این به بعد حذف کنید.

حسینی داری اعمال مدیریت میکنی؟
۱ دیقه واستا نشونت میدم…. آقای بهزیستی یه توک پا تشریف بیار ببین این شهروز چه توانمنده سایت مدیریت میکنه، مقتدره، با سواته
اخییییییش دیگه خواب کارت ببینی حسینی خخخخ شکلک صورت مظلوم با لبخند خبیث

تو کلاس داری دکتر من فردا دوتا امتحان دارم اون وقت اینجام خخخخخخخخخ.
از صبح خوندم تا الان که با خیال راحت بیام شب نشینی خخخخخخخ.

دارم از فضولی خفه میشم وقتم ندارم برم همه کامنتها را بخونم فاطمه بیا آروم بهم بگو شهروز فرمان حذف کامنت کیو داده این طور عصبی؟

پر از تکه های زیبا

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
�گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است �
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را

روشنککک.
ببین من هر وقت بیام اصفهان یه ناهار توپ مهمون من.
اصلاً یه کافیشاپ هم روش.
فقط جان من حرفتو پس بگیر.
خب یه مددکار اینا رو بخونه چی فکر میکنه.
بچه ها عدد کامنتا درست شد.
خودش از ۱۴۹ پرید ۱۵۱

کامنت هیچ کس روشنک جان فکر کرد وسطها کسی کامنت گذاشته که عدد کم میاد دیدیم که نه کامنت شماره ۱۰۰ دو تا شدن که درست شد.

روشنک چیزی نیست.
گفتم از این به بعد هرکی تو شب نشینی روی لینک کامنت کسی بزنه کامنت بذاره حذف میکنیم.
باید همه از هدینگ پاسخ دهید کامنت بدن که ترتیب شماره ها حفظ بشه.

وای بابا بیاید ی شبکه ی اجتماعی به نام محله نابینایان
بسازیم
دیگه شیش ساعت نیایم
تو سایت
پیام بدیم.

آهان آفرین پسر خوب حالا درست شد
بابا این حسینی خیلی ناتوانه برای این که افسردگی نگیره الکی هی بهیش میگیم تو توانمندی خخخ خخخ
خیلی دلم برات تنگ شده عزیزم کی میایی اصفهان خخخخخخ خخخ یه دو جا از اون پاتوقای عمو چشمه میریم گفته باشم

به روشنک ناهار میدی باقی را چه میکنی؟؟؟
ببین حسینی از امروز گیر بدی میریم معرفیت میکنیم به بهزیستی تا این امکاناتی که هر روز میارن و در خونتون میدن بهت دیگه نیارن

بچه ها خداییش اگر شبی دو ساعت نبود و بیست و چهار ساعته این امکان براتون وجود داشت که اینجا این شکلی باشید آیا خسته کننده نمیشد واستون؟
اینطوری هممون نه شب که میشه اگر نیاییم انگار یه چیزی گم کردیم.
خب این شکلی قشنگه دیگه نه این که هر وقت خواستیم دم دستمون باشه.

حسینی با سرعت نت من و آب و هوا کاری نداشته باش من گناااااااا دارم

صبح دمید
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
�زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست �
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد

خخخ فاطمه.
کدوم امکانات بابا خخخ.
الآن ملت فکر میکنن بهزیستی هر روز داره کلی سرویس به من میده خخخ.
بابا من بدبخت آخرین باری که رفتم بهزیستی دو سال پیش بود تازه همون موقعش هم مددکارم منو نشناخت خخخ.
هی میگفت مگه تو آزاده نبود اسمت پس چرا پسری خخخ.
یه آزاده حسینی هم اونجا پرونده داشت که اتفاقاً نسبت دوری هم با من داشت. همش فکر میکردن من اونم خخخ.
یعنی همچین مفلوکی هستم من خخخ.

آره خوبه ولی میدونی من مشکلم چیه تا کامنت نفرستم نمیتونم کامنتهای جدیدو ببینم اینطوری سخته خو… هی باید یه چی بنویسم ولو چرت و پرت تا بتونم کامنت بچها را ببینم

روشنک.
ببین اصلاً میخوای تو مد!
من که بلد نیستم سرعت تو رو کم کنم که.
از یه نابینای بیچاره چه توقعاتی داری.یر شو اینجا.
من چون نمیتونم میگمااا

کامنتم چرا اینطوری شد خخخ.
میگم من بلد نیستم میگید نه.
گفتم روشنک میخوای تو مدیر شو اینجا.
ببین هر بار که میخوای کامنتهای جدید رو ببینی با اف پنج رفرش کن صفحه رو کامنتهای جدیدو ببین. لازم نیست حتماً کامنت بدی.
اینو هم خودم بلد نیستما از داداشم پرسیدم یه وقت سوء تفاهم نشه خخخ.

حسینی من حس کردم تو رومینا را پرخاش نمودی! حسم درسته آیا؟
تو نمیخایی نیا! دلت خواست به منم پرخاش کنی حرمت گیس سفیدم را نگه داشتی؟
قبول کن شبکه اجتماعی دعوا نداشت خو

سلام سلام سلاااام به نظرم به شب به خیر امشب رسیده باشم ببخشید مهمون اینجا بود همین الان رفتن اومدم شب به خیر بگم.

بچه ها نخوندمتون نه کامنت ها نه خود پست رو فقط اومدم که باشم بعدا می خونم. باید می رسیدم.

روشنک هر چیزی لطف خودشو داره.
شصت تا گروه توی واتساپ الآن بچه ها زدن که میشه عضوش شد.
ولی نمیشه سایت رو فراموش کرد.
بالاخره باید اینجا هم رونق داشته باشه.
سایت جای خودش، شبکه ی اجتماعی هم جای خودش.

به جان خودم اگر امشب در غیبت من بزن بزن راه انداخته باشید فردا شب یکی یکی همه تون رو تمیز از روی خط تقارن از وسط وسط نصف می کنم.

رومینا تا اونجایی که من میدونم ۱۳ یا ۱۴ سالشه یه بار یه پست ازش دیدم,برای همین این حرف را زد.
شاید چون بچه ها را نمیشناسه از حسینی دلخور بشه.

مثلاً یکی از ما یا عباس یگانه از وقتی گروه زده دیگه سایت نیومده.
شاید دلیلش این نباشه ولی به هر حال از اون روز دیگه نیومده.
پریسا سرعت مجااااز.

منم برم درو ببندم.
بچه ها فردا شب طبق پیشنهاد پریسیما موضوع اینه.
چرا بعضی نابیناها عصا گرفتن رو دوست ندارن و خوششون نمیاد و ازش استفاده نمیکنن.
البته خیلی در گذشته در این مورد توی پستهای مختلف بحث شده.
ولی هیچ وقت این شکلی توی یه جمع دور همی در موردش صحبت نشده.
تا فردا شب مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید.
شبتون به خیر.
بدرود.

من مدیرشم من یه علیل بدبختی بیش نیستم الانم کنج انزوا نشستم هی فک میزنم خلق خدا از سر دلسوزی کامپیوترهاشونا میارن پیشم برام سایتو باز میکنن و از طرف من کامنت میدن که مهجور و گم نام نباشم و خودمو نکشم من اصلا سوات ندارم که فرق کامپیونر با گوش کوب را هم نمیدونم…
فک کردی خیلی زرنگی خخخ خخخ هی حق من بیچاره را میدن به توی توانمند هی توهم به جای تشکر غر بزن ناسپاس خخخ خخخ خخخ

ماهپری جون
مرسی از پستت
یعنی این اسم کمرتو شکست خخخخ
شب خوبی بود
بدرود
و امیدوارم ایامه خوبی سپری کنید
خدا نگهدارتون

بخندیا

سلام بچه ها.
راستش اولش قرار بود که به احترام مجتبی سه شب شب نشینی رو تعطیل کنیم.
اما به پیشنهاد رعد، شب نشینیها رو در این سه شب با حال و هوای متفاوت ادامه میدیم.
موضوعات این سه شب موضوعاتی هستن که شاید بتونن کمی ما رو به فکر وادار کنن.
شاید کمی به خودمون بیاییم و کمی بیشتر با هم و در کنار هم باشیم.
برای شروع امشب با این موضوع پیش میریم.
شما امشب اگر خاطره ی ماندگاری از کسانی که از دستشون دادید براتون به جا مونده، این خاطرات رو با ما به اشتراک بذارید.
توی این سه شب شاید شب نشینی ما توش از شیطنت و شوخی و خنده خبری نباشه. ولی میتونه در نوع خودش جالب باشه.
این سه شب که شب نشینی حال و هوای متفاوتی داره، فرصت خوبی برای بیشتر به هم نزدیک شدنه.
پس با هم باشیم و به یاد هم.

بچه ها من تجربه ی از دست دادن عزیز زیاد داشتم
پدربزرگ مادریم رو وقتی از دست داده بودم واقعا ناراحت بودم موقع امتحانهای دانشگاهم بود ولی من چون اونو زیاد دوستش داشتم و اون هم از بین نوه هاش منو دوست داشت خیلی تحت تأثیر نبودنش قرار گرفتم.
اما خب چاره چیه؟ باید موند و اینا رو دید.
وقتی پدربزرگ پدریمو از دست دادم اما اصلا گریه نکردم چون احساسی بهش نداشتم خدا رحمتش کنه اصلا با ما جور نبود
از اول زندگی پدر و مادرم با ازدواج اونها مخالف بود با اینکه دایی مامانم بود اما خیلی اذیتش میکرد ما رو هم اصلا دوست نداشت اتفاقا اون هم موقع امتحانهای دانشگاهم بود که فوت کرد.

واقعا بهم ریختم برای مجتبی…. چه طور یهوییی؟ بیمار بودن؟

یه دایی داشتم که آزاده بود سه سال اسیر عراقیها شده بود یه بچه داشت که سکته ی قلبی کرد و فوت کرد.
فوتش خیلی بد موقع بود اون موقع ما داشتیم خونه مونو نقاشی میکردیم.
وقتی مطلع شدیم رفتیم و خونه رو سپردیم به نقاشها
چشمتون روز بد نبینه وقتی برگشتیم دیدیم که از وسایل خونه که بالا مونده بود تقریبا هیچی نمونده.
ادکلنهای گرون قیمتمون عتیقه های مامانم انگشتر بابا بزرگم که قیمتی هم بود …
هرچقدر بهشون گفتیم که همچین اتفاقی افتاده قبول نکردن و ما هم که مدرکی نداشتیم نتونستیم کاری بکنیم.

بچها برای من سخته خیلی هم سخت! نمیتونم به اعصابم مسلط باشم حالم بده اگه اشکالی نداره من میرم
چون توان صحبت کرد راحع به موضوع را هم ندارم…

نمی دونم من این مدلی هستم یا همه. ولی من بعد از رفتن رفته ها حس می کنم خاطرات شیرینی که ازشون داشتم هم به شدت تلخ شدن. چنان تلخ شدن که الان که رفتم وسط خاطره هام تا یکیشون رو پیدا کنم بیارم اینجا از تلخی اونهمه شیرینی دارم از دست این اشک های مزاحم کلافه میشم.

بچه ها آروم باشید عزیزای من مادر مجتبی یا همه ی فوت کرده های ما نیازی به اشکهای ما ندارن اونا دعا و قرآن میخوان
من برای مادر مجتبی نماز وحشت خوندم شما هم اگه تونستید بخونید قرآن هم بخونید که امروز اون سفر کرده تنهاست و اینا تسلی میده بهش.

بچه ها من یه عمو داشتم که واقعاً بین عموهام از همشون بهتر بود.
توی کل فامیل این عمو اصغر من به بامعرفت بودن و جوانمردی معروف بود.
ولی خب زندگی باهاش خوب تا نکرد. بعد از مدتی که گذشت معتاد شد و به مرور تمام زندگیشو از دست داد. اواخر دیگه هیچ کس اونو قبول نمیکرد توی خونش. البته من دلم براش میسوخت.
یکی دو بار خلاف خواسته ی پدر مادرم راهش دادم تو.
تو عالم بچگیم که فوقش دوازده سالم بود میفهمیدم که باید قبول کنن که عموی من جزءی از خانوادشونه.
بعد از یه مدت دیگه خبری ازش نشد. الآن شاید دوازده سیزده ساله که ناپدید شده و هیچ خبری ازش نیست.
معلوم نیست واقعاً که زنده باشه یا مرده.
اگر هم زنده باشه یا انقدر دلش ازمون گرفته که نمیاد سمتمون یا واقعاً نمیخواد مزاحم کسی باشه که با قلب مهربونی که ازش سراغ دارم دومی احتمالش بیشتره. حد اقل به خاطر من هم شده اگر زنده بود میومد. ولی به هر حال وضعیتش مشخص نیست و هر وقت هم پسر عموهام به پزشکی قانونی مراجعه میکنن دست خالی برمیگردن.

پرسیا دقیقا منم همین حال تو را دارم برای همینم امشب حالم خیلی بده چون مرور بهترین خاطرات از دست رفتگان هم قلبم را آتیش میزنه

بچه ها من یه زندایی و دو تا دخترشو تو یه روز از دست دادم
یه گاز گرفتگی دحخترداییمو کشت و مادرش وقتی اونو دیده بود سکته کرده بود و همونجا مونده بود و فوت کرده بود دختردایی دوممم هم که تو اتاق مونده بود و فلج شده بود از گاز گرفتگی وقتی بردیمش بیمرستان با بیدقتی پرستارها فوت کرد و چون جنازه شو نمیدادن که با مادر و خواهرش دفن کنیم شکایت نکردیم در حالی که پزشکی قانونی هم مرگشو مشکوک اعلام کرده بود.
حالم وقتی اونا رو از دست دادم افتضاح بود یه سال هر روز گریه میکردم چون نمیتونستم نبودنشونو باور کنم
ما خیلی باهم صمیمی بودیم و این رو من بد جور تأثیر گذاشته بود.

بچه ها یه کم مسلط باشید.
مایی که اقلیت هستیم، به جز همدیگه هیچ کسو نداریم که به درد دل ما واقعاً گوش بده.
حتی خانواده های ما هم از دید خودشون به ما نگاه میکنن و احساسات خاص ما براشون غریبه هست.
پس این سه شب رو با هم باشیم تا حد اقل یه باری از خودمون سبک کنیم.

دختر دایی من قرار بود یه ماه دیگه نامزد بشه همه ی مراحل رو انجام داده بودن که فوت کرد.
بچه ها دنیا همینه
آروم باشید دخترها.

مادر بزرگ مامانم یه کیسه پارچه ای داشت که همیشه توش پر از برگه ی زردالو و کشمش و توت خشک و این چیزها بود.
همیشه هم میدونست که من عاشق این چیزا هستم. واسه ی همین هم هر وقت منو میدید یه کم از اینها برام کنار گذاشته بود و بهم میداد. وقتی رفت مدرسه بودم. اون هم کرج بود و توی بیمارستان.

من خیلی ناراحت شدم خیلی دست خودم هم نیست.
من اولین تجربیه از دست دادن یه فامیل را چند سال پیش که دختر ۲۵ سالهی عمم به خاطره سرطان فوت کرد داشتم ولی خیلی سخت نبود نمیدونم چرا؟؟یا من خیلی بچه بودم یا چون خیلی ندیده بودمش.
اما امسال که عمه بزرگم فوت کرد خیلی سخت بود خیلی,تا اون وقت مرگ را اینقدر نزدیک و تلخ حس نکرده بودم.

اشکالی نداره شهروز شاید امروز نتونن ولی فردا آرومتر شدن حتما.
بهشون فرصت بده تا گریه کنن چون گریه بعضی وقتها گره گشاست.

من عزیز زیاد از دست دادم …. حال امشب مجتبی را هم خوب میفهمم. دردی که اون الان داره نجربه میکنه، در اوج استقلال و محبوبیت من تو ۱۳ سالگی تجربه کردم تو اوج وابستگی های جسمی و روحی یک دختر به مادرش… چه طور آروم باشم و با اعصاب راحت بشینم خاطره بگم؟؟؟؟

شهروز این که میگی رو من دقیقا دیدم. خونواده هامون هم بی تقصیرن. فقط این حس و حال براشون۱جور هایی… نمی دونم شاید غیر قابل درک هست واسشون. ولی من امشب واقعا… باشه. به خدا سعی می کنم. سعی می کنم. هرچند حضورم در این لحظه اینجا تسلایی واسه کسی نیست از بس حالم وحشتناکه.

شهروز پدربزرگ مادری من هم همین مدلی بود همیشه برای ما خوراکی داشت همیشه با مهربونی با ما مخصوصا من برخورد میکرد.

روشنک جان خدا رحمتشون کنه
بعضی وقتها وقتی یه اتفاق مشابه رخ میده زخمها تازه دهن باز میکنن
آروم باش و اگه نمیتونی باشی برو عزیزم.
اما اگه الآن تنها باشی نمیتونی تحمل کنی اگه میتونی باش و مشکلات دوستای همنوعتو ببین.

روشنک جان مادر شما فوت شدن؟ من نمی دونستم روانشون شاد. دلت می خواد برای ما بگی؟ اگر می تونی و دوست داری ازش حرف بزن. خیلی درد داره این گفتن ولی بعدش، بعد از گفتن ها، بعد از گریه کردن ها در حال گفتن ها، حس می کنی بارت۱کمی سبک تر شده. اگر دوست داری و توانش رو در خودت می بینی ما هستیم. گوش میدیم. حرف می زنیم. گریه ها رو با هم می کنیم.

من تا میگن یه مادر فوت کرده قلبم تیر میکشه,به دخترهاش فکر میکنم دیوانه میشم.سر خاک عمم پا به پای دختراش اشکم میومد منم که نمیتونم توی جمع گریه کنم برای همین سر خاک دو بار رفتم.
خیلی حالم بد شده از دانشگاه اومده بود که عصر یه پست بزنم حالم بد شد بیخیال شدم

ببخشید بچه ها این آخری رو واسه امتحان نوشتم زدم دیدم اومد. آخه صفحم۱طوریش شده بود. شاید هم من اوضاعم رو به راه نیست نفهمیدم چیکار می کنم.

فاطمه شبیه من هستی. نمی دونم روی مادر ها عجیب حساسم. اسم فوت مادر ها که میاد اشک هام دست خودم نیست و واسه کسی هم نمی تونم اون لحظه توضیح بدم که چه جوری میشم. الان اینجا می تونم توضیح بدم. شاید هم واسه اینه که شما ها نمی بینیدم و خیالم نیست به این اشک ها که بند بیا نیستن.

بچه ها درد از دست دادن مادر و پدر برای دخترهای نابینا خیلی بدتر از بیناهاست.
زهرا خیلی سختتر میتونه این دردو تحمل کنه تا مجتبی.

رفتن های ناگهانی۱طور هایی خیلی وحشتناک افتضاحن. نمی دونم. مثلا اگر طرف بیمار باشه مثلا دکتر جوابش کرده باشه با اینکه خیلی خیلی سخته ولی زمانی که رفت همه می دونن که رفتنی بوده. ولی اینکه طرف۱دفعه چشم باز کنه ببینه کسی که تا۳روز پیش حرف رفتنش نبود الان۱دفعه دیگه نیست، وای خدا خفه میشم امشب!

خب بذار فضا رو عوض کنیم.
پدر مادر من دختر عمو پسر عمو هستن.
اینا یه عموی دیگه داشتن که همه بهش میگفتیم عمو محمود.
این عمو محمود چند خصوصیت داشت که باعث میشد و میشه که خیلی وقتها توی جمع فامیل یادش کنیم.
اولین خصوصیتش هم این بود که بدون برو برگرد با اتوبوس این طرف و اون طرف میرفت. یعنی تاکسی در کل تعطیل بود. دلیلشم این بود که یه دکه ی بلیط فروشی داشت.
دومیشم این بود که هرجا خونه ی کسی میرفت، حد اقل دو سه روز اونجا می موند.
یکی دیگه هم این که به شدت اهل ورق بازی کردن به خصوص بازی هفت خاج یا چهاربرگ بود. همیشه هم وقتی شرط میبست، اگر میبرد همون دست اول دیگه بازی نمیکرد، اگر هم میباخت انقدر بازی میکرد تا بالاخره ببره.
یه خصوصیت دیگش هم این بود که هر وقت میرفت دستشویی امکان نداشت زیر ده دقیقه بیاد بیرون.
یه خصوصیت مهمش هم این بود که اگر شروع میکرد کسی رو به شوخی اذیت کردن، تا گریه ی طرف رو در نمیآورد ولش نمیکرد.
همیشه هم ریشهای خیلی تیزی داشت که منو که بوس میکرد در کل صورتم سوراخ سوراخ میشد.
همیشه هم اسم منو اشتباه میگفت. به جایه شهروز میگفت شَروط.خدا رحمتش کنه.

خدا رحمت کنه روشنک. نمیدونم چی بنویسم تازگیها خیلی دلنازک شدم امروز مامانمینا نبودن پست خادمی را که دیدم اشکم میومد همینجوری.مرگ عمم خیلی داغونم کرده من بعد از مرگه عمم اشکم زود میاد نمیدونم چرا؟

مادر من داره۶۰ساله میشه. زمانی که مادرش فوت کرد۵۰رو رد کرده بود ولی بعد از اینکه از مراسم سوم برگشت و همه جا خلوت شد، سر گذاشت روی شونه من و مثل کسی که واسه۱جوون ناکام گریه کنه اشک هاش می ریختن روی شونم. بعد از اون۱دفعه مو هاش شروع کردن سفید شدن. هنوز هم گاهی می بینم که واسه مادرش دلتنگ میشه و گریه می کنه و ازش که می پرسم میگه دلم تنگ شده واسه مادرم. کاش بود می رفتم پیشش می دیدمش. دلم مادرم رو می خواد. فرقی نمی کنه در چه موقعیتی باشیم. مادر هر زمان که بره دردش رو با هیچی نمیشه درمون کرد. ولی پری سیما راست میگه ما چند برابر بقیه داقون میشیم.

با تو موافقم پریسا,فوت عمم خیلی ناگهانی شد همهی فامیل جا خردن بچه هاش که جای خود دارن.
مرگه دختر عمم اینجوری نبود شاید چون همه از بیماریش خبر داشتن.

سلام دوستان

بنویسید بعد مرگم روی سنگ

آنکه اینجا در زیر این سنگ هم آغوش با خاک شده

عاشقی دل خسته بود

عاشقی که عشقش را هیچ گاه فراموش نکرد

عاشقی که عاشق او بود…

بنویسید بعد از مرگم روی سنگ

آن که خاک را نقاب چهره اش کرده

عاشق کسی بود که او را از بحر غم نجات داده

و فرشته ی نجاتش تنها او را یک دوست می دید نه یک معشوق

سلام دوستان.
من هم امشب هستم ولی حرف خاصی برای گفتن ندارم بسیار گرفته و ناراحتم
هم به خاطر پرواز مادر مجتبی و هم رفتن پدرِ دوستم.
حالا سعی می کنم من هم چیز هایی بنویسم.

شهروز احتمالا الان دلت واسه همون ریش های تیز هم تنگ میشه اگر اون خدا بیامرز رو دوستش داشتی. واسه من درد این مدل خاطره ها بعد از رفتن صاحب هاشون بیشتره. زمانی که خنده ها و شوخی های طرف یادم میاد. من۱دایی داشتم که خیلی صمیمی بود. توضیح لغت صمیمی رو مجسم کنید! دایی من خود صمیمیت بود. چند ساله که رفته و من هنوز زمانی که یادم میاد با خاطره های خنده هاش، عصبانی شدن هاش از قهر۲تا آدم توی فامیل و همه چیزش مثل بارون می بارم. درست شبیه همین الان.

برسنگ قبرم بنویسید خسته بود اهل زمین نبود نمازش شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود تنها از این نظر که سراپا شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود چشمان او که دائماً از اشک شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر پشت دری که باز نمی شد نشسته بود

خدا مادرت را حفظ کنه پریسا.
آره مادر برای دختر اون هم نابینا خیلی سخته از دست دادنش.
من زهرا خادمی را نمیشناسم ولی امروز خیلی براش اشک ریختم,اصلا هم دست خودم نیست.

سلام دوستان
منم مثل شما با خواندن اون پست متأثر شدم.
فقط از خدا طلب صبر میکنم.

پارسال ما هم مصیبت چند تن از اقواممونو دیدیم. میدونم سخته خیلی هم سخته.

مرسی از هم دلی و هم دردی هاتون واقعا نمیتونم بگم. یعنی همیشه از تلخی و درد صحیت کردن برام سخته… گریه هم نمیتونم بکنم هیچ وقت… اینم خودش یه درده که آدم نتونه گریه کنه تا درد هاشو سبک کنه

ممنونم فاطمه. همیشه از خدا می خوام هر معامله ای می خواد باهام کنه جز این یکی. فقط تصورش کافیه که به جنون برسم. خدایا مجتبی و خواهرش رو امشب دریاب!

فاتحه ای چو آمدی بر سر ی خسته ای بخوان

لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان

آنکه به پرسش آمدو فاتحه خواند و میرود

گو نفسی که روح را میکنم از پی اش روان ….

بگویید بر گورم بنویسند زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت.

مهربون بود ولی مهر نورزید.

طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد.

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت.

در زندگی احساس تنهایی نمود ولی هرگزدل به کسی نداد.

و خلاصه…

بنویسید “زنده بودن را برای زندگی دوست داشت، نه زندگی را برای زنده بودن

دوستان با این رفتن های غیر قابل اجتناب تنها چیزی که می تونه درسِ خوبی برای همه ما باشه اینه که وقتی عزیزانی داریم که با تمام جانمون دوستشون داریم قدرشون رو بدونیم و سعی کنیم بیشتر باهاشون باشیم هر چند که بعد رفتنشون باز هم هواشون رو می کنیم.

سلام آقا طاها و آقای آگاهی.
آره پریسا نمیدونم آدم تا یه عزیز را از دست میده همه چیزه اون آدم براش خاطره میشه.
من یه عمه دارم تهران زندگی میکنه یعنی کرج هستش,شوهر این عمم خیلی مرد نازنینی بود تهران که بودم خیلی بهم سر میزد و خیلی هم بهم محبت میکرد,اونم هم فوت کرد همیشه پنجشنبه ها یادشم.

حسیییینی خوشحال باش این چند شب از شرارت های من در امانی شکلک یک آدم مظلوم که یک گوشه نشسته

درست میگید آقای آگاهی.
ولی مشکل اینجاست که ما راحت از هم میگذریم و بعد از مرگ تازه میفهمیم که چه کسی رو از دست دادیم.

لیله قدر است امشب یا شب بی مادری
من به چشم خویش دیدم مادرم، یادت به خیر

جای تو خالی چو بینم آه سردی بر کشم
عقده‌ها بگرفته راه حنجرم، یادت به خیر

غرق دریای غم و اندوه گشتم بی‌شکیب
من تو را گم کرده‌ام ای گوهرم، یادت به خیر

همنشین حضرت زهرا شوی اندر بهشت
روز و شب خون بارد این چشم ترم، یادت به خیر

پسر عموی پدر و مادرم یه پسر داشت به اسم ابراهیم.
تقریباً هفده هجده سال پیش وقتی که اون زمان هجده سالش تقریباً بود، وقتی رفتن شمال توی دریا غرق شد.
فکرشو بکنید که مادرش از کنار دریا غرق شدن پسرش رو دید. دوتا پسراش با هم داشتن غرق میشدن که یه نفر موفق شد اون یکی که کوچکتر بود رو نجات بده و ابراهیم هم از ترس سکته کرده و درجا تموم کرده بود.
روزهای سختی که هممون گذروندیم انقدر سخت بودن که حتا در هشت سالگی هم برام سختیش قابل لمس بود.

با شما به طرز دردناکی موافقم آقای آگاهی. بچه ها شما رو به خدا قدر عزیز هایی که در کنارتون دارید رو بدونید. زمانی که دیگه نباشن، تمام باقی لحظه های عمرتون ناخودآگاه میشه حسرت.
کاش باهاش چند کلمه بیشتر حرف زده بودم! کاش دستش رو۱دقیقه توی عمرم بیشتر گرفته بودم توی دستم! کاش بهش بیشتر دقیق می شدم! کاش کمی فقط کمی بیشتر حسش می کردم، لمسش می کردم، بوش می کردم، محبتش می کردم، درکش می کردم، یادم می موند که اینکه کنارمه، دستش توی دستمه، صداش توی گوشمه، این فلانیه. کاش بیشتر احساسش کرده بودم! بچه ها این کاش ها موجودیت رو دود می کنه محض رضای خدا اجازه ندید واستون پیش بیاد. بر می گردم الان میام.

یکی دیگه از دوستای صمیمیم هم با اون که تقریباً پارسال پدرش فوت کرده ولی امشب یاد پدرش افتاده و براش متنی نوشته که کپیش می کنم ببینید چه قدر نمی دونم چه وصفی برای متن بیارم.
حالم رو این متن به شدت گرفته تر از قبل کرد.
واسه همین میگم باید قدر داشته هامون رو بدونیم و از حضور عزیزانمون بیشتر استفاده کنیم.
متنش رو بخونید.
   درِ حیاط  باز می شود!  به این فکر می کنم  که یکسال قبل  همچین لحظه ای  تو درِ حیاط را باز کرده ای- خودم را به یکسال قبل می برم، به این فکر می کنم  که  تو قرار است سه ماه دیگر از این دنیا بروی (چیزی که در آن روز  نمی دانستم)  حتی لحظه ای به ذهنم خطور نمی کرد! آنوقت  هر روز این حال تکرار می شود،  امروز  می شود ۸۳ روز دیگر  که تو  زنده ای، فردا می شود ۸۲ و …  ادامه می یابد  تا می رسد به روزی  که تو دیگر نفس نمی کشی ! و می دانم ماجرا  به اینجا ختم نمی شود، دوباره  از نیمه بهمن شروع می شود، می شود  یک سال و یک روز که تو نیستی، می شود یک سال و دو روز که تو نیستی و …. !  با این  که از دیگران  شنیدم   که بعضی غم ها  به مرورِ زمان فراموش  می شود، اما این حال در من هر روز و هر روز  بیشتر می شود  تا  جایی که نمی دانم این حال را سلامت می توان نامید  یا  جنون ؟
 باز به خیابان می روم، سرِ کوچه   که روزی تو  در فلان  ساعت  منتظر من بوده ای تا با هم  به باغ برویم-  این ها  شاید  در آن روز  اتفاقِ  معمولی  مثل خیلی  از اتفاقات دیگر  بوده است، اما امروز  همه این  اتفاقات  تبدیل  شده اند  به  یک اتفاق بزرگ – یک حسرت بزرگ!!   چیزی که فکرش باعث شده  نتوانم ابداً به چیز دیگری فکر کنم. 
باز می گذرد!! به باغ می رسم  فلان  همسایه  را می بینم، با  هم  در مورد  انارهای  امسال  حرف می زنیم.  دوباره  همان  فکر به سراغم  می آید ، در چهره  همسایه باغ   تو را نمی بینم، بلکه  حس می کنم  او  الان دارد با تو حرف می زند، -چون یقیناً ۱سال قبل، یک سال  و هشتاد و سه روز قبل، نمی دانم!!   ۵ سال   قبل  تو  با  این همسایه  حرف زده ای، همین حرفها  را …
به خانه بر می گردم، فلان  کتاب را بر می دارم  که  بخوانم!  اما …
 این بار   می شود  بزرگ ترین  حسرتم!  به این فکر می کنم   که  یک روز  گفتی  “بیا با هم برویم سری به باغ بزنیم”  گفتم  می خواهم درس بخوانم، شما  تنها برو  بابا جان –   اما  الان   حتی  یک  کلمه-  حتی  نام آن درس در ذهنم نمانده است، ولی حسرت  اینکه  کاش آنروز  را  با تو  آمده بودم را  با خواندن  هر کتاب   به همراه می کشم  تا  سطر پایانی آن کتاب!!
 این  حال  نه سلامت است  نه جنون … 

مادرم فردا که زهرا پا به محشر می نهد

در صف خدمتگزارانش ترا جا می دهد

باز ان جا هم مرام مادری را پیشه گیر

جان مولا پیش زهرا دست ما را هم بگیر

یه چیز را هم بگم من یه اخلاق خاص دارم یه نفر که فوت میکنه خوشم نمیاد بیخودی ازش طعریف بکنم,چهجوری بگم رفتارم بعد از مرگه یه نفر با قبل از مرگش هیچ فرقی نداره,نمیدونم این چه اخلاقی هست که من دارم.اگر دوستش دارم زنده هم که هست بهش میگم اگر هم بیتفاوتم بعد از مرگش هم همونم که هستم.
بعضی ها میگن بی احساسی.

خانمِ حسینی من هم دقیقاً مثلِ شما هستم و از این که وقتی کسی رفت بعدش هی بگم: آدمِ خوبی بود خوشم نمیاد مشکلِ بزرگِ من اینه که تمام کسانی که تا حالا از دست دادم خوب بودند واقعاً خوب.

بچه ها یه دوستی دارم که عاشقانه باباشو دوست داشت
میگفت بعد از مرگش یه سال هر روز گریه کردم رفتم دکتر اشک چشمم خشک شده بود میگفت دیگه نمیتونم گریه کنم چون به محض گریه کردن چشمم بد جور درد میگیره میگفت دکتر گته بود که اگه این وضعو ادامه بدی نابینا میشی
میگفت باید از اشک مصنوعی استفاده کنم تا خشکی چشمم حل بشه
با اینکه هفته ای سه بار میره سر خاک باباش اما دیگه گریه نمیکنه.

اشک. هیچی گویا تر از سکوت و اشک نیست واسه ترجمه درد هایی که نمیشه به کلام توصیفشون کنیم.

فاطمه جان من هم از بزرگنمایی آدمها بعد از مرگشون مخالفم
چطور میشه تا قبل از مرگش اون فرد عادیه و بعد از مرگش میشه اسطوره؟

من منظورم به کسه خاصی نبود ها بخدا کسی به دل نگیره تورو خدا.
من این را بعد از مرگه عمم خیلی دیدم,کسی که قبلا از عمم پیشه خودم بد میگفت الان از خانومیهاش میگه,برای همین نوشتم.

مادر بزرگم یعنی مادر بابام، تا وقتی زنده بود همه چیز آروم بود.
درست وقتی رفت، اختلاف بین بابام و عموهام و عمه شروع شد. طوری که الآن دیگه هیچ ارتباطی با هم نداریم. یادمه اون زمان از مغازه ی بابا بزرگم رنگارنگ و آدامس خروس برام برمیداشت و توی جورابش قایم میکرد که مثلاً بابا بزرگم نبینه وقتی میومد خونمون برام میآورد و یواشکی بهم میداد.
همیشه هم هر چه قدر میتونست برام بادوم جمع میکرد میریخت توی یه مشما یا یه پارچه و بهم میداد تا بشکنم بخورم.
تمام محل دوسش داشتن. روز تشییع جنازش، شاید بالای هزار نفر شرکت کردن. واقعاً اگر هم قراره بریم اینطوری بریم.

بچه ها من۱عمو داشتم که از پدرم بزرگ تر بود و۱عالمه اتفاق باعث شده بود خونواده ها با هم قهر باشیم. من بزرگ تر می شدم و ما همچنان قهر بودیم. من بزرگ می شدم و اون پیر می شد. یادمه۱شب خونه مادر بزرگم بودیم. عمو اومد. من که نمی دونستم کیه صدای مرد از بیرون شنیدم در رفتم توی اتاق عقبی. بعدش هم که فهمیدم عمو اومده نیومدم بیرون. عمو یادم نیست واسه چی صاف اومد توی اتاق عقبی که من اونجا بودم. بچه دختر خالم هی می گفت چادر می خوایی بیا بیا روسریم رو سرت کن. روسری کوچولوش رو هی می خواست بده بهم. خندیدم و بهش گفتم عمو مو هام رو ببینه گناه نداره. عمو محرمه. عمو شنید. صدام زد و گفت چطوری عموجان؟ خندیدم و گفتم سلام عموجون ممنونم. دیگه یادم نیست چی ها گفتم فقط یادمه که خیلی خیلی کم و کوتاه گفتیم.
فردا شب که تلفن خونه زنگ زد و خالم خبر رفتن عمو رو بر اثر۱حادثه تلخ به من داد که به بقیه خونواده برسونم، کسی جز خودم توی خونه نبود.
توی مجلس ختمش از خونواده ما فقط من بودم. از همون لحظه که شنیدم دیگه رفته تا همین الان که دارم این ها رو می نویسم، بین گریه هام کلی شاد میشم به خاطر اون جواب سلام و اون لبخندی که بهش دادم و نمی دونم پیامم رو از بین اون سکوت و اون سلام آرومم گرفت یا نه. بچه ها به نظر شما اون هم دوستم داشت؟ همون اندازه که من اون شب آخر از ته دل بهش سلام کردم؟

آره حسینی راست میگی,آدم باید جوری زندگی کنه که بعد از رفتنش هم یاد خوب ازش بمونه.
خدا رحمت کنه مادربزرگت را.

چقدر خوبه وقتی رفتیم همه ازمون تعریف کنند. ای کاش سعادت داشته باشیم. ای کاش لیاقتش را داشته باشیم.

خدا رحمت کند شهروز جان
خدا رحمت کند پریسا . آره درست میگی. باهات موافقم. به نظرم عمویت دوستت داشته

خوب خوب. الان کمی به اعصابم مسلط شدم
حسییییییینی من یک گوشه نشستم برا خودم تو با خیال آسوده هی خاطره میگی از شرارت در امانی قراره شنبه چیا با من حساب کنی؟
من باید با تو حساب کنم

سلام بچه ها .
خیلی دلم برای افرادی که توی زندگیم بودن ولی حالا نیستن تنگ شده.
حس میکنم حال همه بارونیه

چه طوری آریا؟
بچه ها ما توی مدرسه که بودیم چندتا از دانش آموزا رو از دست دادیم که واقعاً برامون دردناک بود.
کسایی که تا چند روز قبل باهاشون میگفتیم و میخندیدیم و تو حیاط یه یه توپ لگد میزدیم الآن دیگه بین ما نبودن.

یادم میاد چند ماه قبل از فوت شوهر عمم یه بار اومده بود مدرسه دیدن من عمم هم بود,توی مدرسهیه رو به رو آشه رشته میفروختن عمم که اومد توی حیاط پرسیدم عمو کو پس؟؟؟گفت اونجا آش میفروختن میدونه تو دوست داری رفت برات بخره.
همیشه میگفت تو هرچی میخوای به من زنگ بزن و بگو به بابات زنگ نزن راهش دوره نگرانش نکن.
میدونید در حقم پدری کرد

سلام رعد
حال من بارونی نیست
من عادت ندارم برای از دست رفته ها بعد از مدتی که دیگه به نبودنشون عادت کردم گریه کنم
الآن گریه ی من برای پریسای از دست رفته ی من چاره نیست مؤثر هم نیست فاتحه ی من بهتر و بیشتر به دردش میخوره.

سلام به همه .
دیشب که این پست رو میزدم .نمیدونستم انقدر تلخ رقم میخوره امشب …
خییییییییییییییییلی درگیر یه سری مسایلم که نمیتونم زیاد بیام اینجا ..
مجتبی جان .از صمیم قلب بهت تسلیت میگم عزیزم واقعا امیدوارم آخرین غم زندگیت باشه .میدونم که خیلی سخته ولی صبور باش .فقط همین ..

بچه ها یعنی امشب صبح هم داره؟ ای کاش می شد امشب واقعا ما کنار هم بودیم. حس می کنم وجودم از سرمای اینهمه درد یخ زده.

سلام رعد.
بیا که خوب اومدی.
راستی حسینی از مدرسه گفتی یادم افتاد,یه دختره بود که سال آخره ما عید رفت خونشون دید که مامانش ۴۰ روزه که فوت کرده,نمیدونید چه حالی بود وقتی برگشت.کسی نمیتونست بهش تسلیت بگه خیلی خراب بود حالش.

بچه ها یه دختر تو دبیرستان ما اسید خورد و تو مدرسه جون داد
مدرسه بوی افتضاحی گرفته بود
نمیدونم چرا این کارو کرده بود از دوست پسرش جدا شده بودن اینم خودشو کشته بود
یادمه اون موقع گفتم که چی مثلا؟
مثلا الآن پسره میفهمه تواین کارو کردی؟
پسره تا دو ماه بعد از فوت دختره ازدواج کرد.

بچه ها این رفتن ها رو همه می دونیم که هست پس چرا گاهی اینهمه بد میشیم؟ من این زمان ها، زمان هایی شبیه امشب این رو از خودم در مورد خودم می پرسم ولی جوابش رو پیدا نمی کنم. تا میام بیشتر بگردم زمان موج می زنه با خودش می بردم توی روزمرگی های زندگی و یادم میره تا درد بعدی که اولش صید دردم و بعدش که میام دوباره این رو از خودم بپرسم باز این چرخه تکرار میشه.

بچه ها داستان پدر بزرگم رو دیگه اکثرتون میدونید.
اسفند گذشته رفت.
متن پستمو برای کسایی که جدید اومدن میذارم

خیلی کوچیک که بودم، یادمه همیشه وقتی میومدیم خونت، اول از همه، از توی ماشین میپریدیم توی مغازت. بستنی کیم، پفک، شیر کاکائو، نوشابه شیشه ای، کیک، هر چی
میخواستیم برمیداشتیم. تو و ننه هم دوتا خوراکی میذاشتید روش و بهمون میدادید. یه دخل یادمه جلوی در مغازت بود که روش یه ظرف مستطیل بود که توش پر از پیراشکی
بود که روش رو با مشما پوشونده بودی. همیشه وقتی میومدم تو مغازه، یکی از این پیراشکیها بهم میدادی. پشت دخلت، یه سطل دردار خیلی بزرگ بود که همیشه روی اون
مینشستی و ازش به عنوان صندلی استفاده میکردی. شبها توی خونت همه جمع میشدیم. دو تا عموهام اونجا زندگی میکردن و خونه ی عمه هم نزدیک بود. خونت همیشه جذاب بود.
زمستون ها یه چراغ نفتی روشن بود که همیشه میترسیدی من برم بخورم بهش و بسوزم که هیچ وقت این اتفاق نیفتاد. یه اتاقک توی خونت بود که کمد رختخوابات اونجا بود.
یادمه یه بار رفتم اون تو که مثل همیشه با پسر عموهام بازی کنم که نمیدونم چی شد که کیسه ی شکر از بالای کمد کله پا شد روم. سر تا پا شِکَر شدم. زن عَموم برد
منو توی زیرزمین خونت که توی حیاط بود و اون جا حمام خونت بود شُست. خونت یه کولر داشت که تابستونها همیشه خراب بود. یه تلویزیون سیاه سفید داشتی که سیمش دوشاخه
هم نداشت و سر سیم رو میکردن توی پریز تا کار کنه. باز هم همش نگران بودی که یه وقت دستم بهش نخوره برق منو بگیره. یه تلفن سه دقیقه ای هم دم در مغازت داشتی
که باعث تعجب من بود و برام جالب بود که چه طوری کار میکنه. از این گردونه ای ها که باید پنج تومنی میذاشتیم توش، بعد شماره رو میگرفتیم و وقتی اون طرف گوشی
رو برداشتن، یه دکمه میزدیم که پول توی قلک بیفته و صدای ما بره اون طرف خط. خیلی وقتها شبهایی که اونجا بودیم از این ماکارونی صدفی ها از مغازت میاوردی و ننه
درست میکرد و همه میخوردیم. همیشه مراقب بودی یه وقت نسوزم، برق منو نگیره، از پله نیفتم، کسی اذیتم نکنه.
رو به روی خونه یه مسجد بود که همیشه موقع نماز، در مغازه رو همینطوری بدون قفل کردن میبستی و میرفتی نماز و برمیگشتی. چه دزدیها که از مغازت توی همین وقتها
نشد.
اون موقعها وانتهای میوه فروش وقتی میرسیدن جلوی مغازت، جلوشونو میگرفتی و میرفتی توی وانت و با صدای بلند میوه هاشون رو میفروختی:
بدو بدو پرتقال، پرتقال آی پرتقال.
هر وقت هم که میومدی خونمون یا همه میرفتیم خونه ی عمه یا عموهام، همیشه تو و ننه برای من دست پر میومدید. یادمه بیشتر وقتا برام رنگارنگ و آدامس خروس میاوردید
و میگفتید قایم کنم که بچه های دیگه نبینن. همیشه هم هرجا میرفتیم عجله داشتی زودتر برگردی خونه چون قرار بود صبح زود برات ماشین شیر بیاد. ئقتایی که شیر برات
میومد دم مغازت غلغله میشد. همه ی زنهای محل صف میکشیدن و تو مدام باهاشون درگیر میشدی.
بزرگتر که شدم تو رفتی مکه. وقتی برگشتی، پشت سرت یه کیلومتر صف اهالی محل بود. یادمه توی یه حسینیه شام دادی که قاسم آقا برات مرغ درست کرد. برای من یه قمقمه
آب زمزم آورده بودی. قمقمشو تا همین چند سال پیش داشتم که توی اسباب کشی گمش کردم.
یه کم بزرگتر شدم. ننه ما رو تنها گذاشت. خونت یه کم سوت و کور شد. همه ی بچه ها بزرگتر شدیم و دیگه قدرت بچگیمون نمیتونست ما رو دور هم جمع کنه.
بچه هات سر هر چیز الکی با هم اختلاف پیدا کردن. سر هر چیزی باهات اختلاف پیدا کردن.
قرار شد دوباره ازدواج کنی و کردی.
یه کم دوباره شرایط بهتر شد. حالا جای اون تلویزیون سیاه سفید، یه تلویزیون رنگی چهارده اینچ که از مکه آورده بودی نشسته بود. چراغ نفتی هم جاش رو به بخاری
گازی داده بود. ولی هنوز خونت پشتی داشت و من پشتیهاتو با هیچ مبلی عوض نمیکردم. همیشه وقتی مینشستم، بشقاب پر از میوه و شیرینی جلوم بود و با اصرار به خوردم
میدادیشون.
باز هم بزرگتر شدیم. چیزی که داشت ما رو به کابوس تنهای میکشوند. نوه هات خیلیهاشون ازدواج کردن. بقیه هم انقدر سرشون رو شلوغ کردن که کسی دیگه یاد بابا رمضون
نمیفتاد. نهایتً ظهر روز اول عید همه میومدیم دور هم جمع میشدیم و بعد از ظهرش هم با هم میرفتیم سر خاک ننه و میرفت تا سال بعد.
آدم بزرگا ما رو قاطی بازی هاشون کردن. دلهای سیاهی که هیچوقت نفهمیدن شاید هنوز یکی هست که میتونه دلش برای بابا رمضونش تنگ شده باشه. دلهای سیاهی که به جز
خودشون و خودخواهی شون چیزی ندیدن. همه ی اشتباهاتشون رو گردن تو انداختن. دیگه مغازت رو دادی اجاره. دیگه از پیراشکی و پفک و کیک و نوشابه شیشه ای و آدامس
توپی و یخمک و بستنی دوقلو و آدامس پولکی خبری نبود. تو مریض شدی. آدم بزرگا حتی وقتی مریض شدی نیومدن ببیننت. بچه ها رو هم نیاوردن ببیننت.

حالا امروز شد. تو امروز برای همیشه رفتی. دیگه توی اون خونه زندگی نیست. دیگه وانتیها با سرعت از جلوی خونت رد میشن. دیگه کامیون شیر نمیاد دم در مغازت.
نگران نباش. جایی که رفتی خیلی بهتر از اینجاست. برای رفتنت گریه نمیکنم. برای موندن خودم گریه میکنم. بهت به خاطر رفتنت تبریک میگم. تو هم به خاطر موندن من
بهم تسلیت بگو. موندن توی دنیایی که قانونش بیقانونی، عدالتش بیعدالتی، وجدانش بی وجدانی، اخلاقش بی اخلاقیه تسلیت هم داره. شاید نتونم بیام باهات خداحافظی
کنم. آخرین باری که دیدمت انقدر ازش گذشته که یادم نیست کِی بوده. حتی عید امسال خونت نیومدیم. به خاطر چی؟ به خاطر آدم بزرگا. اونایی که فقط ادعای بزرگی دارن.
فقط ادعا، ادعا، ادعا. نگاه تاریک ولی بارونیم نمیذاره بیام برای خاکسپاریت. چون میدونم ممکنه نگران بشی که نکنه گم بشم، نکنه بیفتم چیزیم بشه، نکنه …

برای خاکسپاری ننه هم نیومدم. مدرسه بودم آخه.
اونجا، به ننه سلام برسون. بگو جاش خیلی خالی بود. جای تو هم از این به بعد خالیه. لا اقل آدم بزرگا دیگه یه بهانه دارن که به خاطرش عیدها نیان خونت. چون تو
نیستی. رفتی سفر. فقط کاش باز هم عجله نمیکردی. مگه اونجا هم ماشین شیر قرار بود بیاد که عجله داشتی برای رفتن. شاید هم دلت برای ننه تنگ شده بود میخواستی زود
بری پیشش کلک!
دیگه نگران من نباش. نگران یه آدم حق نشناس که حتی سالی یه بار هم بهت سر نزد نباش. میبینی، من بزرگ شدم. چیزی که تو میخواستی ولی من نه. حالا دیگه مواظب خودم
هستم. نه میسوزم، نه برق منو میگیره، نه از پله میفتم. فقط خیلیها اذیتم میکنن که مهم نیست. پوستم کلفت شده. تو فقط آروم بخواب. حقته بعد از یه عمر زحمت، یه
عمر دویدن، یه عمر کار کردن راحت بخوابی.
راحت بخواب بابا رمضونم.

سلام رعد خوش آمدی
بچها الان کمی بهترم تا دوباره اوضاعم بهم نریخته یه چیز بگم شاید وقت نشه بعدا بگم
از دست دادن مادر واقعا درد ناک و مصیبت بار تجربه کردم که میگم! ولی بعدش یه وقتایی حس میکنی یکی هست که هواتو داره دقیقا اینو آدم میفهمه…
اینم بگم که هیچکس جای مادر آدم را نمیگیره هیچکس ولی پدرم مدتها بعد از مادرم با خانمی ازدواج کرد که خیلی با محبته خوب خود مادر که نمیشه ولی توی این همه سال تلاشمونو کردیم که همو دوست داشته باشیم و تا حدود زیادی هم موفق شدیم اینو گفتم که اگه در آینده تو پستی یا کامنتی از من کلمه مامان دیدید دچار سردر گمی نشید منظورم این مامان دوممه

یادمه ی فیلمی رو نگاه کردم که مراسم عروسی بود و هنوز صندلی هایی که اجاره کرده بودن توی حیاط بود .
فردا مادر داستان فیلم فوت کرد توی دلم گفتم چه مسخره و چه دروغی.
ولی دقیقا چند وقت بعدش نامزدی خواهرم بود . فردای اون روز خواهر بزرگم تصادف کرد و ما هنوز صندلی های اجاره ای گوشه پذیرایی بود

شهروز! به خدا دیگه نفسم بالا نمیاد. شهروز چرا چرا نرفتی ببینیش؟ اگه دزدکی می رفتی چی؟ آخ خدا دیگه نمی تونم تحمل کنم

رعد اون روزی که زندایی من با دوتا دخترش یعنی همون پریسای دوست داشتنی خودم فوت کردن روز عروسی داداش زنداییم بود
عروس از آرایشگاه اومد داماد لباس دامادیشو پاره میکرد خواهرهای عروس داشتن خودشونو میکشتن روز افتضاحی بود روز عروسی ففوت خواهر و بچه های خواهر خیلی بد بود.
شما عروسی رو دادن به مهمونای عزا با اینکه ما شام نخوردیم
مامانم و بابام تهران بودن من زنگ زدم خبر رو بدم اما نتونستم
گریه کردم بابام فکر کرد مادربزرگم فوت کرده ولی بعدش گفتم اونا تصادف کردن و شب از بیمارستان اومدن مجلس عزا
ماشین هم جنازه شده بود ولی بعدها درست شد.
خدا نشون هیچ کسی نده این اتفاقها رو.

رعد این فیلمی که گفتی خیلی شبیه یه حبه قند بود.
توی این فیلم یه خانواده توی یزد دارن برای مراسم عقد آماده میشن. یه دفه دایی بزرگ خانواده قند میپره تو گلوش و خفه میشه و همه چیز عوض میشه.
فیلمش خیلی قشنگه حتماً ببینید.
رادیو فیلمشم ساخته شده که متأسفانه من هرچی گشتم پیداش نکردم. قرار بود به عنوان نماینده ی ایران توی اسکار شرکت کنه که نشد.

شهروز میدونم که مجتبی ناراحت نمیشه
من فردا نیستم اما اجازه بدید موضوع رو عوض کنیم
من نمیتونم گریه کنم دارم خفه میشم واقعا.

رععععد من همین شهریور ماه شبه هنابندان دوستم مادرش فوت کرد باورت میشه؟؟؟؟مادرش چند سال بود که زمینگیر بود,همون شب هم فوت کرد عروسی به هم خورد.

دایی بابامم فردای عروس گردون دخترش فوت کرد
اینا میخوان به ما بگن که زیاد به خوشیهای دنیا دل نبندیم و زیاد هم از ناخوشیاش نا امید نشییم.
اینا همه شون درس هستن.

پریسیما واقعاً نمیشه.
فردا شب اگر چهار ساعت بگیم بخندیم واقعاً از ته دل نیست.
بچه ها اگر مخالفید تعطیل کنیم تا شنبه.
اگر هم میخواید اینطوری ادامه بدیم بگید که موضوع بدم.

تا نگاه می‌کنی :
وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن‌که با خبر شوی 

لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود

آی …..

ای دریغ و حسرت همیشگی
  
ناگهان

چقدر زود

دیر می‌شود!

اگر فردا بودیم موضوع اینه.
اگر به شما اجازه داده بشه که بتونید با کسی یا کسانی که از دستش دادید یه روز رو سر کنید، توی اون یه روز چی کار میکنید؟ کجا میرید، چی میگید و خلاصه اون روز براتون چه طوری میگذره.
من دیگه برم درو ببندم.
به موضوع فکر کنید.
مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید.
شبتون به خیر.
بدرود.

سلام آقا رضا
کسی اینجا نیست؟
نکنه دوستان اطلاع ندارند که امشب پست شبنشینی باز شده؟
راستشو بخوایید منم نمیدونستم.

سلام.
خوب و خوش هستید فرزندانم ؟؟
نازی جون سلااام . شبو شور من رضا خانو نمیشناسم چرا ؟؟
بهش بگید خودشو معرفی کنه ؟؟
البته اگه دلش خواست .
اجباری در جواب دادن نیست

رعد خب رضا خودش شنید.
اگر بخواد معرفی میکنه.
بچه ها امشب مثل این که مردم از شب نشینی غافل شدن
هر کس دستش به کسی میرسه خبر بده بیان.

رعععد داره به خودش میگه : چه قدم سنگینی داشتم هاهاهاها
همه غیبشون زد خخخ
اگه نمیایید برم بخوابم که فردا باید صبح علی الطلوع برم به دنبال ی لقمه نون بربری هاهاها

موضوع امشب بیایید برا اون ده میلیارد نقشه بکشیم. خخخخ.

پری و نازنین عزیز علیک سلام . .
بچه ها چرا زندگیا اینقدر سخت شده .
البته خدارو شکر . ولی دلم برای ی شادی و خوشحالی تنگ شده . دلم منتظر یک معجزه از طرف خداست . که شدید رو به راه بشم خخخخ
خدایا به دلای همه آرامش و یک چیز ناب عطا کن.
من شدیدا منتظرم .

فکر خوبیه.
آقا فرض کنید ده میلیارد به شما دادن و گفتم مال خودتون.
باهاش چی کار میکنید.
چه قدر میتونید خودتون رو کنترل کنید و عوض نشید.

سلام رضا سلام شهروز سلام پری سیما سلام نازنین حالا دم این در بمونم هر کسی اومد پخ کنمش به بهانه سلام کردن.

خوب انگار همه مثل من بودن بی خبر از نشست
سلام به همه حاضران

بچه ها داستان این ده میلیارده چیه؟ ده میلیارد من اینجا بود کدومتون برداشتید؟ زود بیارید پس بدید

پری سیما الان اینجا بود نکنه خورده باشم بهش پودرش کرده باشم؟ به جان خودم فقط نسیمم بهش زد

سلاااام پریسا
آقا من حتی تصور ده میلیارد را هم نمیتونم بکنم خیییییییلی سخته خخخ

بچه ها بیایید همدستی کنیم بگردیم ببینیم چیزی از بقایای پری سیما یافت میشه سر همش کنیم دوباره درست بشه؟

نه پریسا
اگه کامنت آقای سرمدی رو خونده باشی متوجه اون ده میلیارد میشی. خخخ.

من رضا وزینی هستم اهل استان قم هستم و کم بینا هستم دانش آموز کلاس ۹ و ۱۵ سالمه

رعد اینو آقای وزینی وسطها نوشته بود چون قرار نیست وسطها کسی بنویسه پاکش کردم و پیامشو برات نوشتم.

اگه همچین پولی به من داده بشه ؛ میرم ی شهرستان خلوت و ی خونه ی بزرگ با ی حیاط پر درخت میخرم.
دیگه شاید سر کار هم نرم. البته شغل تدریس رو دوست دارم. ولی گویا حنجرم دیگه اجازه نمیده.
خلاصه ازین شهر کثیف که هر روز کلی توی ترافیکم فرار میکنم .
چقدر دوست دارم ی خونه حیاط دار داشته باشم که فقط خودم توش زندگی کنم و توی باغچش کلی سبزی و گل بکارم.
بعد هر روز توی حیاط خونه خودم ورزش و دو داشته باشم خخخخ
عوض هم نمیشم. ی کلفتی هم استخدام میکنم که کارامو انجام بده و هر هفته هم مهمونی میدم . کلی هم به دیگران کمک میکنم

میگم کسی رهگذر رو ندیده آیا؟ می خوام بلندش کنم۱دور چرخش بدم این وسط به هر کسی خورد ول کنم بخورن جفتی به دیوار بعدش هم جنگ روانی بینشون راه بندازم دعوا بشه بخندم

به۱عدد پرواز هم جهت بالا بردن و فرود آوردن توی ملاج شهروز نیازمندم. آخ که چه صحنه با حالی میشه بچه هاااا این۲تا کفری میشن عزم جزم می کنن به کشتن همدیگه وای بزن بزن میشه آخجون!

ماهتون اومد قدم بر چشمای نداشتتون .و بر چشمای داشته رععععععععععععععد بزرگ بذاره ..خلوت کنین مسیر عبورشونو …

من اگر ده میلیارد گیرم بیاد میذارمش بانک ماهی دویست ملیون تقریباً بهم سود میده.
هیچی دیگه حالشو میبرم اصل پولم هم سر جاشه.
خداییش هم از این دویست ملیون حد اقل یک چهارمشو به بقیه کمک میکنم.
جدی میگم. اینو کسایی که منو میشناسن تأیید میکنن.

شبو شررر من رژیم ندارم باور کن .
ولی به خاطر سلامتی هر غذایی نمیخورم.
در ضمن ۵۶۰ گیگا گالنم. دوست دارم به ۶۰۰ تا برسم خخخ

شهروز من دزیره رو آپلود کردم خودم سالم دریافتش میکنم اما آقای کنت نه
حجمش درسته نمیدونم چه اتفاقی افتاده کسیی از این جمع اونو دانلود کرده یا نه؟

حسییییینی به من چه خودت سوتی دادی آخر متن اسم شرکتو آوردی
فکر کنم کامنت دومم را هم حذف کردی آآآآآآره؟ بزنم نصفت کنم؟

وااااای اگه ب من دده میلیارد بدن …اول چنتا از شما رو میکشم تا حدی که بتونم پنج میلیاردشا دیه بدم از زندون ازاد بشم ..بقیشم .وای از ایران میرم خارج …واااااااای ماهتون اومد قدم بر چشمای نداشتتون .و بر چشمای داشته رععععععععععععععد بزرگ بذاره ..خلوت کنین مسیر عبورشونو …

سلام رضا وزینی خوبی پسر گلم.
من هم تا چند وقت پیش دبیر ادبیات راهنمایی یا مقطع متوسطه اول بودم.
اما حالا دیگه نیستم.

من واقعا نمیدونم با پولم چه کار کنم.
بچه ها در تصمیم گیری کمکم کنید
موندم دست صد میلیون پول بی زبون.

حال برات یه پیشنهاد دارم حسینی اگه هنوزم کارت میخایی ۱ میلیارد رد کن بیاد وگرنه ببین چه گزارشی به مددکارت بدم

اونایی که نمیدونن قضیه ی ده میلیارد چیه این کامنت امیر سرمدی رو که تو پستم گذاشته براتون کپی میکنم اینجا بخونید:
رشوه سه میلیون دلاری شرکت نون. ف به آقای ش. ح.
در ساعات اخیر، انتشار پستی با عنوان
بررسی نقش تکنولوژی در ایجاد انگیزه ی نابینایان برای ازدواج درون گروهی در وبسایت گوش کن محله نابینایان ایران، خبرساز شد.
در این پست، آقای ش. ح، که به تحلیل تأثیر تکنولوژی در بهبود کیفیت زندگی زوجهای نابینا پرداخته بود، مورد انتقاد خوانندگان پست قرار گرفت.
از آنجایی که عمده محصولات معرفی شده در آن پست متعلق به شرکت نون. ف، بوده است، آقای ش. ح، مورد هجوم کاربران سایت گوش کن قرار گرفت.
پس از گذشت چند ساعت از انتشار این پست، پلیس سایبری تحقیقات خود را در این ارتباط آغاز کرد.
بلافاصله بازجویی ها از آقای ش. ح، شروع شد. در این بازجویی ها مشخص شد فرد مزبور تا روز گذشته تنها مبلغ ۵۳ هزار تومان در حساب بانکی خود داشته است.
متهم اعلام کرده این مبلغ، مستمری ای بوده که روز هفتم آبان ماه سال جاری از سوی سازمان بهزیستی به حساب وی واریز شده است.
اما با ادامه تحقیقات، راز پنهان پست منتشر شده فاش شد.
بررسی حساب بانکی آقای ش. ح، نشان میدهد در تاریخ یکشنبه ۲۴ آبان ۹۴ مبلغی به میزان سه میلیون دلار به حساب وی واریز شده است.
در ابتدا آقای ش. ح، از وجود این مبلغ در حساب خود ابراز بی اطلاعی می کند.
اما پس از اینکه فرد متهم توسط پلیس سایبری مورد شکنجه های پی در پی قرار میگیرد، اعتراف می کند که مبلغ سه میلیون دلار را از شرکت نون. ف، دریافت کرده تا پستی
تبلیغاتی متناسب با جامعه هدف آن شرکت در پر بازدید ترین سایت ویژه نابینایان منتشر کند.
آقای ش. ح، در اعترافات خود میگوید: هفته گذشته از طرف یکی از مدیران ارشد شرکت نون. ف، با من تماس گرفته شد. آن شخص به من گفت که ظاهرا شما از مدیران گوش کن
هستین و می توانید هر پستی که دلتان بخواهد در سایت منتشر کنید.
گفتم البته نه هر پستی، اما شما بفرمایید میخواهید چه مطلبی از طرف شرکت شما در سایت ما منتشر شود. اگر مغایر با قوانین سایت ما نباشد، حتما پست شما منتشر خواهد
شد.
حتی اگر بخواهید می توانیم پست شما را سنجاق کنیم و برای هر روز، میبایست ۶ هزار تومان به حساب سایت واریز کنید.
آقای ش. ح، ادامه میدهد، مدیر آن شرکت گفت محصولات ما خوب به فروش نمیرود. از شما میخواهیم یک پست تبلیغاتی برای ما در سایت بزنید و آن را طوری شیرین جلوه دهید
که افراد نابینا مشتاق به خرید محصولات ما شوند.
من به آنها گفتم لیست اقلام شما به همراه قیمت های آن در سایت ما موجود است.
طبیعتا هر کس که توان خرید آن را داشته باشد و به آن محصول نیاز داشته باشد با شما تماس میگیرد.
دیگر نیازی به تبلیغ من نیست. اعضای سایت ما خود درک بالایی دارند و دیگر نیاز به تبلیغات از طرف من نیست.
اگر به وسیله ای نیاز داشته باشند آن را خریداری میکنند. در غیر این صورت که هیچ.
اما آن شخص که از مدیران ارشد شرکت نون. ف، بود پیشنهاد اغوا کننده ای به من داد.
او گفت یک پست تبلیغاتی برای ما بنویس و در عوض ما مبلغ سه میلیون دلار به تو میدهیم.
با تعجب پرسیدم سه میلیون دلار، یعنی حدود ۱۰ میلیارد تومان؟
اون شخص گفت: آره. ۱۰ میلیارد تومان.
ما حساب کردیم حدود ۵۰۰ هزار نابینا در ایران داریم و اگه هر کس دو سه تا از محصولات ما رو بخره، دیگه نونمون تو روغنه.
آقای ش. ح، که اشک در چشمانش جمع شده بود ادامه داد، یک لحظه با خودم فکر کردم این پول می تواند همه ی مشکلات زندگی من و خانواده ام را برطرف کند. حتی پیش خودم
گفتم بخشی از این پول رو خرج پیشرفت سایت می کنم.
خلاصه اینجوری شد که رفتم و پست بررسی نقش تکنولوژی در ازدواج درون گروهی نابینایان رو زدم.
من واقعا فکر نمیکردم کسی با مطالب من فریب بخوره و چیزی که در زندگی به اون نیاز نداره رو صرفا با تبلیغات من بخره.
اما ظاهرا اشتباه فکر میکردم.
خبر های تأیید نشده حاکی از آن است که فروش محصولات ویژه نابینایان شرکت نون. ف، نسبت به دیروز در همین ساعت ۱۰ هزار برابر شده است.
پرونده این رشوه خواری که از آن به عنوان بزرگترین سو استفاده از جماعت نابینا و کمبینا یاد شده است، به شعبه ۲۵ دادستانی تهران ارجاع داده شده و قرار است قاضی
صلواتی روز پنجشنبه ۲۸ آبان حکم نهایی را در این ارتباط صادر کند.

نکته. یادداشت فوق، صرفا نقدی طنز گونه در ارتباط با پیام های غیر منصفانه ای است که از صبح تا به حال در کامنت های این پست، اسکایپ، و به صورت پیامک به شهروز
حسینی ارسال میشود.
یادمان باشد خدایی نکرده شوخی یا جدی، به دوست و هم نوع خود اتهام نزنیم.
همه ی ما آدما فهم و شعور داریم و در انتخاب اقلام مورد نیاز زندگیمون درست را از غلط تشخیص میدیم.
داداش حالا دو میلیاردش رو بده به من بدجوری نیاز دارم. خخخخ

رضاااااآاااااآااااا وایستاااااا شکلک وسط این برو بیا ها مثل فشنگ می دوم دنبال رضااا باش تا بگیرمت بده پوله رووووو!

سلام پرواز بیا که به موقع اومدی.
میخواییم سر شهروزو بکنیم زیر آب بعدشم اون ده میلیاردو بین خودمون تقسیم کنیم. خخخخ.

پریسا پایه ایی سر حسینی را زیر آب کنیم؟ هم از شرش خلاص میشیم هم ۱۰ میلیارد مالش گیرمون میاد

سلام باببای سیاهم …هععععععی .تا خوبی رو چی تعبیر کنی پدر ..
نمیدونم …خوبم .خوب نیستم .شاید بمیرم .هععععععععععی .مهم نیس .

شهروز من اون پستت رو نخوندم. راستش رو بخوایی اصلا ندیدمش. بعد از اینجا باید حتما۱سرکی بهش بزنم.
شکلک یواشکی، شهروز رد کن بیاد پورسانت رو. آخه معرف سایت من بودم. به جان خودم این آخریش رو جدی میگم معرف من بودم بده حق معرفیم رو! تازه من خودم هم از این شرکت دقیقا۴قلم جنس خریدم مشکلی هم با جنس ها ندارم ولی این طوری نمیشه باید برم بخونم. شهروز جان شلغم کامنت هاش رو ویرایش نکن بذار باشه من هنوز ندیدمشون.

سلام نازنین ..پریسا واستا بینم با چاقو میزنم تو قلبت که جنازت بیفته ..
نازنین چطوری میکشیمش >؟؟؟؟
کاش زجرش بدیم ..واااااااای چشاشو در میاریم الان .بعد خونشو میریزیم تا شهروز تلف شه .وااااای

روشنک من اگر ده میلیارد داشته باشم خودم یه شعبه ی بهزیستی رو میتونم بخرم. کارت میخوام چی کار.
حالا من میدونم چه گزارشی برات رد کنم خخخ.
کامنتت رو هم حذف نکردم.
پریسیما لینک مشکلی نداره تست کردم. مشکل از طرف گیرنده هست.

آقای وزینی میشه فایل رو چک کنید ببینید از کدوم شماره هست؟
دوستان میگن از شماره ی ۱۱ هست و قبلیهاش نیست.

نمیدم فراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار فرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار

بچه ها منظور از شلغم در کامنت فوووق همون هزرت شلغم معروف هست که توی سایت همیشه میگیم. و من هزرتش رو با ه و ز می نویسم که مشکلی از نوع نامشخص پیش نیاد.

جدا از شوخی منم نمیدونم!
من دوست دارم در حد نیازم پول داشته باشم. چون معتقدم انسان طمع داره، هر چقدر هم پول و امکانات داشته باشه، باز هم احساس میکنه کمه.

بچه ها هرکی با من همکاری کنه توی اون دویست ملیون سود ماهیانه شریکش میکنم.
ببین مادام العمر مثلاً ماهی بیست سی ملیون گیرتون بیاد بهتره یا یه دفه یه پول بیاد خرجش کنید تموم شه بره آیا؟

شمشیر .مرگت بده .الهی بمیری .خودم کفنتو تنت کنم …..هی چونتو خودم ببندم .
رشوه گرفتی ..خااااااااااااااک .خاااااااااااااک .خااااااااااااااااااااک
فکر آبروی این پدر مفلوکتو نکردی ک با پول معلمی سر سفره آورد تا تو ب خلاغ کشیده نشی ؟؟؟؟
هعععععععععععععععععععع .هععععععععععععععععععععععع .هععععععععععععععععععععععععی ….چی بگم ؟؟؟
پدرم .من از حضورت عذر میخوام ب جای این دزد محارب فی العرض مفسد اقتصادی …هععععععععععععهععععععععععععععی

پریسا .پوستتو پر کاه میکنم هاااااااااااااااااااا .حواست باشه

بذ مال دنیا غره مشو حسینی باورکن هیچ چیز به اندازۀ کارتهای سازمان ماندگار و مفید نیست خخخ
شکلک خنده تا سر حد مرگ

شهروز من من ببین من دست راستت میشم اینقدر به کار میام به جان خودم راست میگم قول میدم همچین قشنگ کلاهت رو بردارم خودت هم تا لحظه آخر عمرت که۱نیمه شب تاریک توی خواب به دست من برای تصاحب ثروت ده میلیاردیت صورت می گیره اصلا نفهمی چی شد تازه همچین قشنگ و بی درد می کشمت که تا نرسیدی اون بالا متوجه نشی مردی. بده پوله رو!

دکی باز تو شلوغ کردی؟
بگیر اومد پس.
دکی پرنده دکی پرنده دکی پرنده دکی پرنده دکی پرنده دکی پرنده دکی پرنده خخخ.

بچه ها بیایید این پرواز رو من لهش کنم بعدش بشینیم با دل راحت در مورد بحث شیرین پول ادامه تخیل بدیم

پریسیما پس نباید مشکلی باشه. اگر بود خب تو این سه روز یه نفر حرف میزد.
پریسااا ببین این سود بانکی فقط تو حساب شخص من میاد. یعنی اگر منو بکشی همه ی ماترکم میرسه به خانوادم اونا هم یه ریالشو بهت نمیدن.
دیگه خودت میدونی.

شهروز و پرواز هرچه سریع تر به میان گود برای پودر کردن همدیگه! بچه ها خداییش امشب همچین زیاد حال شلوغ کردن ندارم شما خودتون همدیگه رو بزنید بکشید من کمی تا قسمتی استراحت می کنم اینجا!

من که دارم با ۱۰ میلیارد دارم کیف میکنم
شما جنگ کنید هاهاهاهاهاها

آه شهروز فلک زده .خب این دکی پرنده هم ک اگه از استعداد و نبوغ خودت بهره میبردی دلم نمیسوخت ..
اینم ک اول اصطلاح آقای چشمه بود که کش رفتی اجنبی دزد ..
دزدیدن پول ملت نابینا کمته ک کامنتاشونم میدزدی ؟؟؟؟؟
تو یه دزدی ..دل میدزدی ..هییییییی خاک ب سرت خط رو خط رف .
پریسااااااااااااااااااااااا …تا سه میشمارم وصیت نامت رو میزم باشه .
دوس ندارم در غربت بمیری .

میگم شهروز جان داداش من همه جوره در خدمتت هستما شما فقط امر بفرما
شکلک یک موجود حزب باد

شکلک۱چیزی پرتاب کردم طرف رضا صاف خورد به هدف رضا منفجر شد. آخیش این از این! حالا نوبت پروازه!

خوب میریم که دست به کار خباست بشیم.
پرواااز غیرتت نم برداشته ببین این شهروز چی میگه بهت! بلند شو مرد بلند شو بزن نصفش کن!
شهروووز یعنی تو خجالت نمی کشی این پا شده بیاد نصفت کنه با۱ساطور که از قدش بلند تره؟ واقعا می خوایی به دست این بمیری؟ بجنب! زود باش با۱ضربه بشوتش بره بخوره به سقف بچسبه همون بالااا! باقیش باشه بعد

پریسا سیاست به خرج بده با من هماهنگ باش این یک راه میان بره برای رسیدن به هر دو هدف نابودی حسینی و رسیدن به پول بذارش به عهده من

پریسیمااا.
ببین اولین دویست ملیونو بگیرم صد ملیونشو میدم بهت به شرطی که تا اون موقع پرواز رو زمین نباشه.
نباشه هاا!

روشنک شلغم۱موجودیت جعلیه که برای قسم هایی که قسم نیستن و موضوعات شوخی که واسشون نمیشه قسم خورد و مواردی از این قبیل ازش استفاده می کنیم. حضرت رو هم من با ه و ز می نویسم که خدای نکرده دستآویز نشه کسی بیاد بگه به این کلام حضرت و چیز هایی که نباید بهشون بی احترامی بشه با این مدل شوخی کردن توی سایت گوش کن بی احترامی کردیم. ویرایش گر های عزیز من نمی دونم چه قدر از این سخنرانیم مجاز بوده لطفا همت کنید بخش های نامجازش رو فرتش کنید بره!

پرواااز.
ببین من برات نقشه ی قتل به دست پریسیما رو کشیدم.
یا بیا تسلیم شو یا میگم با زهر خلاصت کنه دیگه خودت میدونی.
نسکافه میاره برات همچین میمیری که نفهمی کِی مردی خخخ.

پری سیما من؟ اصلا به من میاد؟ اصولا من خیلی موجود آرومی هستم. ببین امشب که خیلی آرومم. تا اینجا۱بار هم سرعت مجاز رو نشکستم، شلوغ کاری هم نکردم، اصلا من نیستم اینجا از بس حساسم. شکلک یواشکی از زیر میز ساطور پرواز رو تیزش می کنم دارم با از اون نگاه های مثل توی فیلم ها که از توش۱چیزی نشون میده یعنی طرف داره افکار خبیس ردیف می کنه به شهروز و پرواز و پری سیما به ترتیب نگاه می کنم.

بذارین بتون بگم چی شده ..
چشاتونا ببندین ..
هاااااااااااای شما تصور کنین ک مثلا .بابای صفورا با ازدواجمون موافقت کرده ..
چن رو پیش خبرشا بم دادن …
هیییییییییییییییییی ولی خو من ک دانشجوی دکترام دیگه .
گفتم اگه ازدواجم با دختر شما باعث بشه از دکترام انصراف بدم ..ما رو ب خعععععععر شما رو ب سلومت ..
حالا باباش این شعرا واسم نوشته ک به حضورتون پیش کش میکنم /…
پرواز ..اینجوری ب من نیگاه نکن .
با چشات قلب منو صدا نکن .
پروااااز بسه منو دیوونه نکن .
ههعععی موهاتو تو دست باد شونه نکن ..
هعی
پری پریا پاشو بیا
.تاج سریا .پاشو بیا .
دکتریا پاشو بیاااااااااااااااااااااا
.!!!هععععععی …دلبریا پاشو بیا ..
یکِ یکیاا …پاشو بیااااااااااااااااااااااااااااع ..
ناز نکن پرواز تو مال منی .
ناز نکن ک وصله ی جونمی .
نه دلت نمیاد دلمو بشکنی ..
هعععععععی ناز نکن تو دیگه سهم منی ..
دکتریا پاشو بیا .گلپریا پاشو بیا .
دلبریا .پاشو بیا .
پری پریا دکتریا پاشو بیا ..
هععععی .خدافظ
هعععععععععی ..

پریسا جان عقل ناقصم میگه که دیدگاه شما موردی نداره.

شهروز من سیصد میلیون میگیرم پروازو از سر راهت برمیدارم.

بچه ها خدا بگم چیکارتون کنه نصفه شبی تخیل درست می کنید واسه آدم این تصور ده میلیارد چی بود آخر شبی انداختیدش توی سرم من الان حالم خوب نیست

پریسا موافقم با پنبه سر می بریم کسی هرگز متوجه نمیشه کار ما بوده خخخ خخخ
شکلک درخشش برق خباثت در چشمان

پرواز پس این عمه ی تو کجاست سه روزه تو سایت پیداش نیست.
تو چه برادرزاده ای هستی که از عمه ی خودت خبر نداری بی احساااااس.

جدی حالم ناخوش شده الان در اثر تضاد واقعیت با تخیلاتم روحم حالت تهوع گرفته نمی دونم چیکارش کنم

واااای ..بسه .چقد میحرفین ..هعه .کر شدم خو ..
وااااااای ینی برم ..یه دل میگه برم برم .
یه دلم میگه نرم نرم .
هععععی طاقت نداره دلم دلم .
بی تو چه کنم ؟؟؟
پیش عشق ای زیبا زیبا
خعععلی کوچیکه دنیا دنیااااااااااااااا
بققیشم بلد نیسم

آروم باش پریسا تا تحقق این تخیل فقط یه مانع هست اونم با کمک هم برش میداریم هاهاهاهاهاها

پریسیماااااا.
تو همین شب نشینی تمومش کن.
افتاااد؟
بچه ها یه چیزی بود که فقط خودش میفهمه چیه خیلی زحمت ندید به خودتون چون نمیفهمید چی گفتم بهش.

پری سیماااا من از این مارک چرک ها می خوااام خیلی می خوااام شدید می خواااام خداااا ببین این ها چه بلایی سرم آوردن امشب تمام سقف و ستون تخیل بافیم رو آوردن پاییین این که تحویل بخش خیال پردازی مغزم دادم از کل ظرفیتش بیشتر بود الان اون بخش تولید تخیلاتم کلا ترکید بیمه هم نداره حالا موندم من و۱ویرانی درست و حسابی تمامش هم تقصیر شهروزه با این بساط میلیاردیش.

درود! هزاران درود بر آنان که با من انرژی منفی رد و بدل میکنند… و میلیونها درود بر آنان که با من انرژی مثبت داد و ستد میکنند!

خودت بمیری شمشیر
شاید عمم کامپیوترش به درک واصل شده .کاش خودش واصل شه ب حق همین ساعت عزیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییز
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
.وااااااااااای خو واقعا الان تو ی موقعیتم ک باس بین دکی و یه چی انتخاب کنم .البته ک دکترا رو انتخاب میکنم .خخخخخ
.حالا اون طرفیه اینو برام سروده خخخخخخخخخخخخ

تموم شده بابا تو خبر نداری شهروز.
خواهرمو از بیمارستان آوردیم میرم و میام به خاطر همون نیستم.

شما تا منو بگیرید من همه ی ۱۰ میلیردو خوردم تموم شده هاها

خب یه خبر بد واسه همتون دارم.
بچه ها این جزیره ی پیته کرون بود که شصت و هفت نفر در کل جمعیتش بود.
الآن خبردار شدم که واحد پول این جزیره هم دلار هست که قیمتش با دلار اصلی فرق میکنه.
مثل ریال که مال ما با عربستان فرق میکنه.
هر دلار این جزیره معادل یه شاهی ما هست.
بنا بر این سه ملیون دلاری که به من دادن میشه سی هزار تومن خودمون.
هرکی میخواد بگه این سی تومن رو تقدیمش کنم که به خاطر سی تومن خونم گردنش نیفته بدبخت خخخ.

بچه ها جان شلغم ول کنید بذارید من این شهروز رو بزنم لهش کنم بره! باقیش رو پرواز بگه من نمیگم زشته

درود! من تازه اومدم، یکی بیاد به من بگه موضوع امشب چیه؟!

شکلک رفتم بپرم از پشت صحنه شیرجه بزنم پشت سر شهروز لیز خوردم افتادم روی۱عالمه سیم تمام برق های محله قطع شد الان در تاریکی به حساب هر کسی دلم بخواد می رسم کسی هم به کسی نیست.

ای حسینی بی نوا بچه های محله را فروختی به ۳۰ تومن؟ برای ۳۰ تومن خودتو خراب کردی و کلاه سر دوستات گذاشتی؟
که یه شعبه بهزیستیو میخری کارت نمیخایی هان؟

پرییسااااااااااااااا .من هیچی نمیگم خخخخخخخخخ.میخوام پسر مودبی باشم …