هااااااااااااااااااااای ..هااااااااااااای .امشو شوِشِ لیپاک لیلی لونِ …
هععععی .آقا .سنگین باش خواهش میکنم …
!!!اهم ..ببخشید خو وجدان جان .ای لال بیمیری که هیچ وخ نذاشتی با آرامش کارمو انجوم بدم ..!!!
خب .داشتم مطابق معمول همه روزه .به شغل شریف چیز خونی اشتغال میورزیدم که ییهو ندا آمد ک پروااااااااز .الهی قربونت بره شهروز ..
شهروز فدای اون پستات بشه ..
بیا گوشای نداشتشو به یه پست شب نشینی مهمون کن تو رو مرگ شهروز …
ها .از اتاق فرمون اشاره میکنن که اون چشمای نداشته بود .نه گوشای نداشته ..
ببخشید …اتاق جان ..
خلاصه .منم حساااااااااااااااااااااااااااااااااس !!!
بر آن شدم که گوشهای این بنده کمترین رو بنوازم به پستی وزین تر از پستای قبلم .و او را میهمان قدوم همایونی خویش فرمایم …
باشد که در این پست بکامنتید و بساط عیش و طرب برپا کنید …البت چون مختلط هس لدفن شئونات رو رعایت کنید .
خواهران مجلس با پوشیه وارد شوند لطفا …!!!!!!!!!
هعی لزومی نداره که بگم تو پستای قبل چه اتفاقاتی افتاده .چون همتون در جریون امور هسین ..
خب دیگه .بستونه .ظاهرا که خعععععععلی هم به متن این پستا اهمیت داده نمیشه و نمیخونین ..
نخونین .خو بدبختای فلک زده ..خودتون متن به این شیوایی و رسایی رو از دست میدین…
.: در آخرم این شعر تقدیم به شما :::
هععععععععععی .هععععی
تپلویم تپلو ..صورتم مثل هلو ..خیاطِ وظیفه شناسی دارم .جون داداش اسمشم شهروزه ..اصنم که دوستش ندارم …چون زشته …ولی خب .میشینه توی خونه .میدوزه دونه دونه .میپوشم خوشگل میشم .هی مثل ییه دسته گل میشم ….
!!
ببخشید دیگه .یکم وزن و قافیش همخونی نداشت …!!!!!!
البته لازم به ذکره که من دسته گل طبیعی هستم .ولی خب دیگه ضرورت شعری ایجاب میکرد که بگم به خاطر لباسای اینن چاکر کمترینم هست که خوشگل میشم.
مراقب خودتون و بدیهاتون باشین .والا بدبختا دپرس شدن هی از اون خوبیای بی مقدار بی لیاقتتون حمایت کردین . آپس فردا تو شخصیتشون تاثیر منفی میباشه میان تو زندگیدون کاری میکنن معتاد شین ..!!
۱,۶۶۰ دیدگاه دربارهٔ «یه شب نشینی دیگه. شب نشینی هفتم، تقدیم از طرف ماه گوش کن .پرواز. ادامه امشب از کامنت 1266»
سلام رهگذر خخخخ
ز حال من اگر پرسی…
به جز دوری ملالی هم اگر باشد
تو خوش باشی خیالی نیست….
نمیدانم که از خاطر بردی نام مرا یا نه….
ولی این را بدان هرگز…
خیالم از تو خالی نیست…..
خانم کاظمیان , شهروز بنده خدا رو تنها گیر آوردید ؟
بذارید شام از گلویش پایین بره .
خوشحالم از دیدن همه تون .
خب خدا رو شکر ان شا الله که به زودی زود زود مرخص بشند و کاملا سلامتیشون رو به دست بیارند “ان شا الله”
بچه ها هرکی نمی دونم به دلم افتاد بگم بیاید یه حمد شفا برای مامان ملیسا بخونیم ؟؟؟؟؟
دلم میخواهد سکوت کنم،در خودم بشکنم وهیچ نگویم؛اگر چه سکوتم نشان رضایت درونی ام نیست اما این آه دلتنگی ست که مدام این سکوت را میشکند.حالم مثل رقص برگ در باد است …
لایک= همدردیم …
رهگذر چرا امشب درباره ی موضوع صحبت نمیکنید؟
گر به دولت برسی مست نگردی ، مردی
گـــر به ذلت برسی پست نگردی ، مردی
اهل عــــــالم همه بازیچه دست هوسند
گـــــر تو بازیچه این دست نگردی ، مردی
خدا را شکر امیدوارم مادرش به زودی خوب بشه.
این به اون در که تو ما را سر کار میذاشتی,باید یه کمی از پولهایی که برای این تبلیغات توی سایت به ما بدی بعد.خخخخخخخ
هعععی طاها امروز داشتیم با یکی از دوستان صحبت میکردیم حرف شما شد گفتیم خدایا مخاطب طاها کیه؟ طاهاااااااااااااااااااااا… مخاطب شعرات کیه؟ راستشا بوگو… من خودم برات آستین بالا میزنم ننه… بوگو بینم کیه که عاشقشی؟ پرواااااااااااااز؟ نه اون بدرد تو نمیخوره… آکله س… تو لیاقتت بیش از ایناس…خخخخخخ
خانم کاظمیان شما بیاید موضوع بدید؟؟؟؟
اصلا خودم موضوع می دم:
بچه ها بیاید راجع به خواب هاتون بنویسید
من دیشب یه خواب خنده دار دیدم خخخ
مَعنی فِلفِل نَبین چِ ریز اَست رآ…
روزی فَهمیدم…
کِ اَشک هآیَم بِ این کوچَکی …
پَر از حَرف هآ و غَم هآی بَزَرگ شد…!!
سلاااااام بر مهدی خان ترخانه . خوبی همشهری ؟؟
دخترا خوبن ؟؟
خخخخ راست می گه طاااهااا بیا بگو کلا قراین و امارات من اینجا نمی دونم چرا خوابش برده وگرنه خودم می گفتم ؟؟؟؟؟؟
ببین منم آستینم آمادستا ؟؟؟؟؟
رهگذذذذذرررر خواستی غیبت کنی به خودم بزنگ خوب خخخخ
خب خوابت رو بگو بانو…
استاد پرواز
می گویند:دل تنگ نباشم!خدای من……انگاربه آب می گویندخیس نباش؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
بانووووو… پایه ای موضوع امشب رو بذاریم طاها و عشقش؟ خخخخخخخخخ… قرائن امارات براش بجوریم بفرستیمش خونه بخت…خخخخخخ
بچه ها من اصلا خواب نمیبینم یعنی کم میبینم نمیدونم چرا
من دیشب خواب دیدم مامان و یکی از خواهرام داشتند دو تا موکت رو توی راهروی یه متر و نیمی بین درب خونه و حالمون می شستند بعد اول موکته رو با آب شستند ولی بعدش تصمیم گرفتند تاید هم بریزند و منم نشسته بودم روی پله هایی که می رفت سمت پشت بوم بعد خواهرم که تی می کشید آب تاید ها مثل موج دریا به رنگ سفید سمت من میومد طوری که حتی یکی دو بار هم موجشون زد تو صورتم و دهنم پر آب کفی شد و کلا مثل دریا بود خخخخ
هععععیییی بانو این خیر ندیده عاشق پروازه….خخخخخخخ
طاهاااااااااااااا… پرواز بدرد تو نمیخوره… خونه داری بلد نیس… آشپزی نمیکنه… میزنه جنازه تو میندازه بدبخ… بذار من و بانو یکیا واست میجوریم که اقلاً جنازه نباشه…خخخخخخخخخ
آره طاها بگو بگو منم برات آستین بالا میزنم خودم باهاش صحبت میکنم خودم با رهگذر و بانو
رهگذر کسی در زندگی من نیست از من گزشته
به جان خودم من خواب درست حسابی یادم نمیاد که تعریف کنم.
یا خواب نمیبینم یا اینکه طوری هست که وقتی بیدار میشم اصلا یادم نمیاد چی خواب دیدم!
خخخخخ آره رهگذر بزن بریم شکلک می گم می خوای راجع به بچه خانم کاظمیان هم صحبت کنیم خخخخخخخخخ خخخخخ خخخخخ تازه چون خودشم اینجاست غیبت نمیشه وااااای ال نفرااار خخخخ
چیزه رهگذر اون وقت پست انصراف من چی می شه آیااا ….
آقا طاها میشه شخصا اجازه صادر کنید ؟؟؟؟ لطفا.
این چه خوابی بود بانو؟ بچه ها آقای حسینی فرااااار کرده
خخخخخخخخخ… بانو… خواب دیدنشا….خخخخخخ
بذار تعبیرش کنم واست…
شما بزودی یک سفر دریا کنار میرید که کفشتون میفته تو آب کفتون میبره.. و از غم رهایی میابی بصورتی که کف میکنی…خخخخخخ
تو دلم نقلِ یه حرفایی هست،
که بگم میری ، نگم میمیرم.
بعضیا بدجوری عاشق میشن،
عشق یعنی تو بمون من میرم.
تو که میری ، نفسم میگیره،
همه ی خستگیات یک جا چند.
تو بخندی همه چی حل میشه،
تو بخندی ، همه چی خوبه بخند.
همه چی خوبه فقط دلتنگم،
آخه هیچی مثل دلتنگی نیست.
دوتا دریاچه تو چشماته ولی،
هیچ دریاچه ای این رنگی نیست.
هنوزم دورِ خودم میچرخم،
منو این عقربه ها هم دردیم.
ساعتا از سرِ هم رَد میشن،
ما فقط میریم و برمیگردیم.
تو که رفتیو رسیدی به بهار،
هنوزم اینجا سرِ کوها برفه.
آخرش عشق تو ویرونم کرد،
مَرد ویرون بشه خیلی حَرفه.
نازنین مثل من منم یادم نمیاد نمیدونم چرا؟
وااااااااااااای دیدی بانو؟ خانوم کاظمیان؟ گف که کسی تو زندگیش نیس کنایه از اینکه تنهاست و دلش میخواد کسی بیفته تو زندگیش…خخخخخخخخخ
دلگیر نباش..!
دلت که “گیر” باشد
رها نمیشوی..!
یادت باشد؛
خداوند بندگانش را با آنچه به آن دل بسته اند می آزماید…!
لایک آقا طاها.
وای من خواب میبینم ولی یادم میرِ,یه بار خواب دیدم رفتم مشهد,خیلی خوب بود,خیلی روشن بود مثل اینکه جدا رفت بودم,تا چند روز توی حال و هوای اونجا بودم.
انشا الاه دوباره ملیسا رو شاد و خندون ببینیم .
من جدیدا خیلی خواب میبینم , اما نمی دونم چرا دیشب خواب حملات تروریستی دائش رو دیدم !
نمی دونم خواب قحط بود .
با اون قیافه هایی که ازشون شنیدم …
نمی دونم اونها رو کجای دلم بزارم دیگه . خوبه جدیدا فراموشی گرفتم …
آخ بمیرم براتون آقای حسینی آخ چیکار کنیم حالا وااااای
آخی…. شهروزم ویرون شد طفلی… مدیر ویرون بشه خییییییلی حرفه…خخخخ…. تازه اول راهی ننه…
طاهاااااااااااااا زود اعتراف کن تا نزدم نیم متر از قدت بره….خخخخخخخ…
بانووووووووووووووو… خدا مرگم…خخخخخخخخخخخخخخخخ… وااااااااااای میکشتت خره…
گفتم بانو از من گزشته
چه سخته وقتی مجبور باشی تو قفسی که خودت ساختی زندانی باشی .دیگه ای کاش هیچ فایده ای نداره.انگار سرنوشتت اینه که همیشه به نرسیدن محکومی.
خخخخخخخخ چه باحال بود رهگذر.
این آهنگ خیلی آشناست حسینی مال کیه؟؟؟؟
رهگذر من کی گفتم که تنها هستم من زندگیم را خیلی دوست دارممیدونم که
خخخخخخخخ… آقای ترخانه…خخخخخ… داعش… وااااااااااای… الان کله تون بهتون بنده اون وق؟
من که یه بار خوابمو اینجا نوشتم داشت شر میشد خخخ.
او رفت و ماندم در قفس ، یارب به فریادم برس ، شد سر نوشتم عاقبت بازیچه ی دست هوس ، امشب که مستم مست مست ، داغی گذارم پشت دست ،تا نقش نابودی کشم بر آنچه بود و آنچه هست ،صحرا به صحرا کوه به کوه ،هر جا گذر کردی بگو پایان عشق بیگانگیست، عاشق شدن دیوانگیست
شوما را که نگفتم خانوم کاظمیان… مجید دلبندم… طاها رو گفتم…خخخخخخخ… اون میگه از من گذشته دنبال کسی بگردم… شوما برام بجورید…خخخخخخخخخ
آقای حسینی اگر تونستید این ترانه را تا آخرش بخونید جایزه دارید
من یادم میاد زمانی که کتاب داع را میخوندم یه شب خواب دیدم توی جنگ ایران و عراقم,وای وحشتناک بود,همش تیر میومد به سمتم.
وای یه بار دیگه تعریف کنید آقای حسینی
خانوم کاظمیان
من آقای حسینی ام… بخدا حسینی ام… بخونم بهم جایزه میدید آیا؟ خخخخخخخخخخخ
فاطمه آهنگ رضا صادقی هست.
رهگذر بخوای قد طاها رو بزنی باید با اون تبری که جک لوبیای سحرآمیز رو زد بزنیش خخخ.
وای فاطمه جون چقدر خندیدم جنگ ایران و عراق خخخخ
آقای حسینی این ترانه را تا آخرش بخونید و بگید شعرش مال کی هست
راستی خیلی هم زود باید بگید
میاد اون روزی که حرف هم را باور بکنیم
لحظه هامون را با عشق هم قشنگتر بکنیم.
امشب ناراحتی برادر حسینی ها!!!!
منم دیشب توی مهمونی یه خبری شنیدم که الان هم که بهش فکر میکنم سرم درد میگیره,ولی اینجا که میام حالم خوب میشه,غصه هام یادم میرِ.
اگر ناراحت شدی شرمندم.
دوستان با اجازه من کم کم مرخص بشم.
شب خوبی بود به کامنتای رهگذر مخصوصا خندیدم.
مخصوصا اونجا که میخواست نقش پریسا رو بازی کنه. خخخ.
امیدوارم بهتون خوش بگذره.
پس خداحافظ تا فردا شب.
شب همگی به خیر.
نه رهگذر فقط آقای حسینی جایزه هم داره راستی لینکش هم بذارید اینجا و زود بردارید
میگم آخه آشناست,من خیلی آهنگهای صادقی را دوست دارم.
آره خانوم کاظمیان نمیدونی چی دیدم.
آقای حسینی چرا ناراحت شدید؟ من شوخی کردم به خدا شوخی کردم ناراحت نباشید گفتم یه زره شیطون بشم یاد بچگی ها بیفتم آخه من خیلی شیطون بودم
شب خوش نازنین.
فاطمه چرا فکر کردی من ناراحتم.
نه اتفاقاً معمولی هستم. مثل شبهای دیگه.
بچه ها اینم متن پست خوابم:
آروم چشمامو باز کردم.
احساس کردم جام عوض شده.
دست زدم به اطرافم و دیدم که یه تخت دیگه هست با مدلی که با تخت خودم خیلی فرق میکرد.
یه کمی ترسیده بودم.
یعنی من الآن کجام؟
نکنه چیزیم شده منو آوردن بیمارستان!
یه دفه روی دیوار بغل تختم یه کلید زنگ پیدا کردم. دستم میلرزید از ترس.
ولی بالاخره زنگو زدم.
چند ثانیه بعد یه دفه یکی درو باز کرد و اومد تو و گفت: قربان صبحتون به خیر. صبحانه رو داخل تختتون میل میکنید یا تشریف میارید پایین؟
من همینطوری هاج و واج مونده بودم این دیگه کیه؟ چی داره میگه؟
فکر کردم داره سر کارم میذاره گفتم بذار یه کم دستش بندازم.
گفتم: عزیزم من صبحونمو توی تختم میخورم.
خیلی ریلکس پرسید: صبحانه چی میل دارید قربان؟ آب پرتغال و خامه و عسل و مربا و کره و شیر داغ و کیک و هر چیزی که بفرمایید هست.
گفتم بذار ببینم چی کار میکنه. این شد که گفتم: من کله پاچه میخوام.
طرف یه کم مِن مِن کرد گفت: بله قربان. همین الآن براتون آماده میکنم.
یه دفه درو بست و رفت.
منم همینطوری گیج مونده بودم که دقیقً الآن چی به چیه.
با احتیاط توی اتاق راه افتادم.
یه اتاقی بود دقیقً دو برابر اتاق خودم. توش یه پیانوی بزرگ بود با یه تلویزیون ال ای دی بزرگ و یه کمد خیلی بزرگ و کلی لباس توش. یه دکور هم داشت که توش پر بود از دکوری و ادکلن های مختلف. یه دست مبل هم توی اتاق بود. یه گوشه ی اتاق هم یه در بود که باز کردم و رفتم تو و دیدم یه سرویس بهداشتی و یه حمام با یه وان بزرگ اونجاست.
داشتم میگشتم برای خودم که یه دفه در باز شد و دو نفر اومدن با یه چرخ دستی تو اتاق.
با احترام سلام کردن و یکیشون گفت: قربان صبحانه ای که خواسته بودید آمادست. بفرمایید میل کنید.
من بیچاره هم مجبور شدم برم بشینم مثل یه بچه ی خوب کله پاچه بخورم.
یکیشون از اتاق رفت بیرون و اون یکی موند و هی میز صبحانه رو مرتب میکرد و بهم میرسید.
تموم که شد به طرف گفتم میزو جمع کنه و بره بیرون.
اون هم وسایل باقی مونده رو جمع کرد و روی چرخش گذاشت و از اتاق بیرون رفت.
منم تصمیم گرفتم یه دوش درست و حسابی بگیرم. این شد که رفتم توی حمام و شیر آب وان رو باز کردم تا پر بشه. وقتی پر شد رفتم توی وان. یه حالی داد که نگو.
داخل رختکن حموم حوله رو پیدا کردم و پوشیدم و بیرون اومدم.
رفتم سروقت کشوها و کمدها که یه چیزی پیدا کنم بپوشم بالاخره.
خلاصه یه چیزایی پیدا کردم و پوشیدم که یارو خدمتکاره در زد و اومد تو.
گفتم: چی کار داری؟
گفت: شما با اتومبیل خودتون تشریف میبرید شرکت یا با رانندتون میرید؟
گفتم: شرکت؟
گفت: بله.
گفتم: شرکت چی؟
گفت: شرکت خودتون.
گفتم: شرکت خودم چیه؟
گفت: شرکت خودتونه دیگه قربان.
گفتم: بابا باشه. برو الآن حاضر میشم میام. با ماشین خودم هم میرم.
تازه وقتی درو بست و رفت دوزاریم افتاد.
ماشین خودم؟ مگه من رانندگی بلدم آخه؟
خلاصه با تجسس زیاد، لباسها رو پیدا کردم. توی کمد، رنگ هر لباس روش با برچسبهای مخصوص مشخص شده بود و من با استفاده از اونا یه تییییپی زدم که نگووووو. یه ادکلن توووپ هم زدم و از در اتاق بیرون رفتم. حالا من جایی رو نمیشناختم که برم. در همین موقع یه دفه یه خدمتکار اومد و گفت: قربان اجازه بدید راهنماییتون کنم.
گفتم باشه و باهاش راه افتادم.
طرف گفت: قربان عصاتون و مبایل و لپتاپتون رو برداشتید؟
گفتم: نه. یادم رفت.
گفت: اشکال نداره. من الآن براتون میارم.
رفت توی اتاقم و بعدش با یه گوشی برگشت و بهم داد و من هم دیدم یه گوشی خیلی باحال دستمه. گذاشتمش توی جیبم. یه کیف هم دستش بود که ظاهرً کیف لپتاپم بود.
یه سویچ هم داد بهم و گفت: قربان سویچ ماشینتون رو هم یادتون رفته بود بردارید.
خلاصه وارد حیاط شدیم و کمی بعد به یه ماشین رسیدیم.
خدمتکار سویچ رو ازم گرفت و با ریموتش در رو باز کرد و منو به سمت ماشین راهنمایی کرد تا سوار بشم.
من پشت فرمون نشستم و خدمتکار هم کیفمو برام گذاشت روی صندلی کناریم.
بعد سویچ رو بهم داد و پرسید: با بنده امری ندارید؟
من که هنوز گیج بودم گفتم: نه تو برو.
خدمتکار رفت و من مونده بودم باید با این ماشین چی کار کنم.
دیگه دل رو زدم به دریا و استارت زدم. یه دفه یه صدایی گفت: سلام قربان. کجا تشریف میبرید؟
گفتم: تو دیگه کی هستی؟
گفت: من دستیار شما در رانندگی هستم. مسیرتون رو مشخص میکنید؟
گفتم: خب من معمولً این مواقع کجا میرم؟
گفت: میرید شرکت.
گفتم: آفرین. پس بریم شرکت.
یه دفه برگشت گفت: قربان لطفً کمربندتونو ببندید.
کمربندمو بستم و بعدش یه دفه ماشین شروع به حرکت کرد. دیگه داشتم شاخ در میاوردم.
گوشیمو از جیبم بیرون آوردم ببینم چه طوریه. کنارش یه کلید بود که حدس زدم مال قفلش میتونه باشه. کلید رو زدم که یه دفه یه خانمه با صدای انسانی گفت: من در خدمتم.
هل شدم گفتم: خواهش میکنم خدمت از ماست.
گفت: چه طوری میتونم بهتون کمک کنم؟
گفتم: اگه بگی الآن دقیقً من برام چه اتفاقی افتاده بزرگترین کمکو میکنی.
گفت: شما الآن در حال رفتن به سمت شرکتتون هستید.
گفتم: شرکت من؟ چه شرکتی هست این شرکت من؟
گفت: شرکت تولید تجهیزات نابینایان.
گفتم: حالا کارش خوب هست یا نه این شرکته؟
گفت: بله. شما الآن در بیش از سی کشور دنیا مشتری دارید.
گفتم: من مامانمو میخوااااااااام!
گفت: مادرتون رفتن سفر خارج از کشور. وایبرشون هم خاموشه. براشون پی ام فرستادم که هر وقت ببینن باهاتون تماس میگیرن. میخواید با خانمتون صحبت کنید؟
جاااان! خانمم دیگه کیهههه؟
خانمتون همسرتونه.
خب همسرم کجا بود من؟
خب شما مدتی هست که ازدواج کردید.
همینم مونده تو یه تیکه گوشی منو سر کار بذاری. اگه راست میگی بهش زنگ بزن.
یه دفه گفت: همسرتون پشت خط هستن باهاشون صحبت کنید.
یه صدایی از اون طرف خط گفت: الو، سلام عزیزم.
من همینطوری مونده بودم. اونم هی میگفت: الو، الو، شهروز صدامو میشنوی؟ صدام میاد؟
دکمه ی کناری گوشی رو زدم و تماس رو قطع کردم. بعدش گفتم: زود خودت قفل شو که فعلً حوصلتو ندارم. من زنم کجا بود دیوانه.
گوشیه گفت: یعنی میخواید طلاق بگیرید؟
گفتم: آره. اصلً میخوام طلاق بگیرم به جاش تو رو بگیرم خوب شد؟
گفت: بله هرطور که شما صلاح بدونید.
خندم گرفته بود. گفتم حالا دیگه قفل شو تا شب جمعه با گل و شیرینی خدمت برسیم.
گوشیه یه بوقی زد و قفل شد. گذاشتمش توی جیبم و در همین موقع ماشین متوقف شد و گفت: شما به شرکت رسیدید. میتونید پیاده بشید.
در رو باز کردم و کیفم رو برداشتم. عصامو باز کردم که راه بیفتم. یه کم که رفتم، یه دفه یه ویبره زد. بعدشم گفت: پله.
کلی حال کردم. از پله ها رفتم بالا که یه دفه گفت: در.
به یه در رسیدم و در رو باز کردم. یه دفه یکی اومد جلو و گفت: سلام قربان. خوش آمدید.
بهش سلام کردم و گفتم: من یه چای میخوام.
گفت: بله حتمً قربان. شما بفرمایید داخل اتاقتون من براتون میارم.
همین موقع بود که یه خانمی هم اومد و سلام کرد که واسه خودم همینطوری الکی حدس زدم منشی باشه. اومدم یه کم جذبه بگیرم خیر سرم گفتم: سلام. نامه های دیروز رو تایپ کردید؟
گفت: بنده باید تایپ میکردم؟
گفتم: نه پس. میدم رستوران سر کوچه تایپ کنه.
گفت: ببخشید من امروز اومدم اینجا برای عقد قرارداد برای خرید تجهیزات شما برای کشور چین.
خیلی سه شده بود. سریع جمش کردم و گفتم: بله البته. منظورم همون پیشنویس قرارداد بود.
گفت: بله البته اون رو آماده کردم که در جلسه تقدیمتون میکنم.
بسیار خب. پس بفرمایید داخل اتاق تا صحبت کنیم.
از اونجا که نمیدونستم این اتاق کوفتی کجاست، دنبالش راه افتادم و وارد یه اتاق شدیم. منم حدس زدم که رو به رو باید میزم باشه که شانس آوردم درست حدس زدم. رفتم پشت میز و روی صندلی نشستم. یه میز بود که روش کلی خرت و پرت بود. کاغذ، خودکار، تلفن، و هر چیز دیگه ای که رو این میزا معمولً هست.
خانمه گفت: چین هم تجهیزات شما رو تولید میکنه ولی قیمتهای شما خیلی پایینتره. این شد که خواستیم از ایران تجهیزات وارد چین کنیم.
کلی حااال کردم. با خودم گفتم خوبه لا اقل حال این چینیها رو گرفتم. بعدش گفتم: البته ما کیفیت محصولاتمون هم خیلی بالاست و الآن در امریکا و اروپا مشتری داریم.
خانمه گفت: بله کاملً در جریان هستم.
در باز شد و آبدارچی اومد و پذیرایی رو شروع کرد. روی میز من هم یه لیوان چای و بیسکویت توی پیشدستی گذاشت و پرسید: امری ندارید؟
گفتم: نه شما بفرمایید.
رفت و در رو هم بست و خانمه گفت: من قرارداد رو به شما میدم که مطالعه کنید و اگر موافق بودید همکاریمون شروع بشه.
گفتم: بسیار خب. فقط قراردادتون روی کاغذه؟
گفت: بله اینجاست. بفرمایید.
ی دسته کاغذ گذاشت جلوی من. گفتم: خب من اینا رو چه طوری بخونم؟
با خنده گفت: شوخی میکنید؟ شما که متنخوان به این خوبی تولید کردید. تازه خیلی هم جالب در قالب یه خودکار درش آوردید.
با خودم گفتم هرچی هست زیر سر این خودکاره هست که رو میزه. برش داشتم و گرفتمش روی کاغذ. یه دفه شروع کرد به خوندن. اینطوری شد که تونستم قرارداد رو بخونم و دیدم که واقعً یه قرارداد عالی هست. این شد که گفتم: بسیار خب من مشکلی ندارم.
گفت: پس اگر میشه امضاش کنید که کار رو شروع کنیم.
گفتم: بله حتمً. بعدش موندم که چه طوری باید امضا کنم. بعد توی کیفمو گشتم یه مُهر پیدا کردم. بیرونش آوردم و زدمش زیر برگه ی قرارداد. خانمه هم اومد امضا کرد و اینطوری شد که ما بازار چین رو گرفتیم دستمون.
قرار شد بره به مدیر فروش شرکت سفارش اولشونو بده.
از اتاق که بیرون رفت، یه کم فرصت شد که تنها باشم.
وای خدای من. چه اتفاقی افتاده؟ من از صبح تا حالا کجااااام. هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید. از دیشب چیزی یادم نمیومد.
لپتاپ رو از کیفش بیرون آوردم و روشن کردم. یه صدای انسانی خیلی خوب شروع کرد به حرف زدن. رفتم توی گوشکن دیدم کلی تغییر کرده. کلی آموزشهای عجیب غریب داره. آموزش کار با عصای گویا، آموزش رفت و آمد در شهر و گذشتن از خیابون، کلی آموزش عجیب غریب دیگه. سرعت سایت هم کلی رفته بود بالا و هنوز اینتر نزده صفحه باز میشد.
چندتا امضا و از این کارها تا ظهر انجام دادم و ظهر یه دفه آبدارچی اومد و گفت: ناهار چی میل دارید قربان؟
گفتم: یه شیشلیگ میخوام.
گفت: بله قربان.
رفت و چند دقیقه بعد با سینی غذا و مخلفاتش برگشت.
ناهار رو خوردم و بعدش خواستم یه چرخی بیرون بزنم.
گفتم بذار ببینم این آموزشهایی که توی گوشکن بود واقعی هستن یا سر کاری؟ با عصا از شرکت بیرون اومدم و رفتم توی خیابون. پیاده روی خیابون کاملً برجسته بود و هیچ مانعی سر راهم نبود. سر هر خیابون که میرسیدم با علامت خاص مشخص میکرد.
یه جا هم با دست کشیدن روی دیوار فهمیدم که خیابونها تابلوی بریل دارن. توی راه هم چند نفر کمک خواستن که یه پولی بهشون دادم که کلی خوشحال شدن. سر یه چهارراه هم دیدم که روی چراغ راهنماش یه کلید بود. کلید رو زدم و همه ی ماشینا وایستادن و من راحت رد شدم. یه حالی میداد که نگو خخخ. تازه یه جا خواستم پول از عابربانک بگیرم که دیدم دستگاهش نوشته های بریل داره و مثل برجسته نگار همه چیزو زیرش مینوشت. پول رو که گرفتم، کارت رو بیرون آوردم و پولها رو خواستم مرتب کنم که دیدم علامت دارن. جنس پولها فرق میکرد. احساس کردم حالت پلاستیک مانند دارن. گوشه ی پولها هم یه اَشکال عجیب غریب بود و یه نوشته ی بریل که من فهمیدم این پول الآن چه قدریه. دیگه داشتم واقعً هنگ میکردم. یا در زمان سفر کرده بودم، یا اومده بودم یه کشور دیگه یادم نمیومد. به شرکت برگشتم و رفتم توی اتاقم.
اتفاق خاصی نمیفتاد. فقط منشی هی میومد یه چیزایی میگفت و میخواست یه چیزایی امضا کنم و منم امضا میکردم.
همون اول صبح هم بهش گفته بودم که هیچ تلفنی رو وصل نکنه.
یه بار هم یه خبرنگار اومد تو و در کمال شگفتی من، باهام به عنوان موفقترین کارآفرین برای نابینایان و معلولین یه مصاحبه کرد که همینطوری یه سری چیز میز تحویلش دادم رفت. چون اصلً نمیدونستم چی به چی هست. فقط فهمیدم که یه چند هزارتایی نابینا و معلول رو گذاشتم سر کار. چیز یعنی براشون کار درست کردم.
ساعت چهار شد و من حدس زدم که باید ساعت کاری شرکت تموم شده باشه.
از اتاق بیرون رفتم و با منشی و آبدارچی خداحافظی کردم و رفتم سمت ماشین. درو باز کردم و سوار شدم و به خونه رفتم.
توی پارکینگ خونه از ماشین پیاده شدم که یه خدمتکار اومد و راهنماییم کرد که برم تو خونه. وارد خونه که شدم یه دفه یه خانمی برگشت گفت: سلام عزیزم. خوش اومدی؟
در حالی که هنگ از سر و صورتم میبارید سلام کردم و گفتم: ببخشید شما؟
بلند خندید و گفت: دیوونه تو امروز چت شده؟ صبح که زنگ میزنی حرف نمیزنی، الآن هم اینطوری شدی. یعنی چی ببخشید شما. یعنی منو نمیشناسی؟
دیدم دارم گند میزنم. ظاهرً طرف زنمه. گفتم: نه بابا. خواستم یه کم بخندیم. حالت چه طوره؟
گفت: خوبم. زود باش برو حاضر شو که باید بریم.
کجا بریم؟
یادت رفته؟ امشب قراره با گوشکنیها بریم باغمون دیگه!
گوشکنیهاااااا! بااااغ!
آره دیگه. خودت دعوتشون کردی. راستی امیر و بووووق و مجتبی و بوووق زودتر میان میمونن پشت در. زود باش برو حاضر شو. اصلً بیا بریم خودم برات لباس انتخاب میکنم.
دستمو گرفت و کشید سمت اتاق و رفتیم سر کمد و یه سری لباس بهم داد و گفت: اینا رو بپوش بیا. من منتظرم.
هم داشت خوش میگذشت، هم نگران بودم، هم ترسیده بودم. در کل حالم معلوم نبود.
لباسهامو پوشیدم و رفتم پایین. جالب بود که اسم زنم رو هم هنوز نمیدونستم. فقط صداش خیلی خیلی آشنا میزد. خلاصه با هم بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم.
به ماشین گفتم برو سمت باغ. اونم راه افتاد. توی راه در جریان حرف زدن با بوووووق که دیگه با هزااار ترفند تونستم اسمشو کشف کنم، متوجه شدم که بنده یه ویلا توی کیش، یکی توی خزرشهر، یه باغ توی لواسان و یه حساب بانکی درست درمون دارم و کلی خدم و حشم که دارن برام کار میکنن.
ما هم یه چند ماهی بود ازدواج کرده بودیم.
رسیدیم توی باغ و کمی بعد از ما هم بچه ها یکی پس از دیگری میومدن.
همه هم بودن خداییش.
خلاصه اون شب همه دور هم بودیم و میگفتیم و میخندیدیم.
شبش هم قرار شد اونجا بمونیم.
موقع خواب که شد، همه رفتن بخوابن. انقدر اتاق داشت این باغ که همه برای خودشون یه اتاق پیدا کردن و رفتن که بخوابن. اونهایی هم که خانواده بودن هم رفتن توی اتاقهاشون.
منم همینطوری مونده بودم که یه دفه بوووق اومد گفت: تو نمیایی بریم بخوابیم عزیزم؟
گفتم: چرا چرا. بریم.
رفتیم سمت یه اتاق و وارد شدیم. درو بستیم و من احساس کردم که داره کار به جای باریک میکشه.
اومد سمت من و دستمو آروم گرفت.
در همین حال و هوا داشتیم پیش میرفتیم به سمت تخت که یه دفه یه صدایی اومد.
شهروز تو نمیخوای بیدار شی؟ ظهر شده!
گفتم: تو چه طوری اومدی تو؟
گفت: چی میگی؟ پاشو تلفن کارت داره. اشکانه میگه برای رادیو باهات کار داره.
تازه به خودم اومدم و دیدم که توی تختم، توی خونمونم. این هم مامانمه که داره سرم غر میزنه.
این شد که دودستی توی سر خودم کوبیدم که همش رو خواب دیده بودم.
در حالت ابتلا به افسردگی حاد گوشی رو برداشتم و شروع به صحبت با اشکان کردم.
واای آقای ترخانه ولی خیره ان شا الله شر داعش کم میشه شکلک نفس راحت کل جهان…..
بچه ها من همش خاب های سینمایی می بینم
تازه یه بار خواب دیدم یه جا بودم که یه حوز بود یا پاسیو نمی دونم ولی پر بستنی خخخ حتی از سقفش هم مثل لوستر بستنی آویزون بود خیلی با حال بود خیییلی خخخخ
آقا طاها اگه از شما گذشته باشه پس وای به حال خب من که سیزده سالمه واای به حال این رهگذر خخخ
حسم می گه شعر هاتون کپی پیست هست ولی خب یه بار پرسیدم گفتید نه کلا در تعارض می باشیم که ما …..
من می گم سکوت جایز نیست اعدامش کنید خخخخخ
خانم کااااظمیاااان خخخخخخخ
راستی طاها ظهری داشتم یه وبلاگی رو می خوندم
چی شد؟ من هنوز منتظر هستم ها
بابا به خدا من ناراحت نیستم خخخ.
الآن ناراحت نبودنم رو به چه شکل باید اثبات کنم آیا خخخ.
تو که چیزی نگفتی خانوم کاظمیان,الان به خون من تشنست میزنِ نصفم میکنه.
خانم کاظمیان خب الآن اینجا ملت خوابیدن خخخ.
بزنم زیر آواز با چوب میفتن به جونم خخخ.
ولی من همون یه بار تو صندلی داغ خوندم واسه هفت پشتم با خواناده هاشون بسه خخخ.
شبت صورتی نازنین جونم
این روزها همان قدر که حضور جوانان و حتی نوجوانان به مراکز عرضه قلیان رو به رشد است، هشدار مسئولان مختلف هم درباره اثرات نامطلوب قلیان و مواد دخانی مشابه رو به فزونی است.
به گفته مقامات بهداشتی، هر وعده قلیان معادل ۸۰ تا ۱۰۰ نخ سیگار دارای اثرات زیانبار است .
اینها در حالی است که باز شدن پای مواد مخدر در کنار قلیانها هم به معضل جدیدی بدل شده است.
وای چه خواب با حالی خب بگید ببینم که تعبیرش چی هست خیلی با حال بود
قابل توجههههه دو سیب و سه سیبی ها و بقیه موارد و امثال هم …..
تقدیم به جناب طاها:
بگذار بر روی زمین بی تابی ات را
شبها کم آورده تو و بی خوابی ات را
درکوچه باغ ِ شعر دنبال چه هستی …!؟
پاییز با خود می برد شادابی ات را
جولان نده با اشک هایت نیمه شب ها
از دیگران پنهان نکن کمیابی ات را
قلبت اگر آتش گرفته بار دیگر …
با هیچ کس قسمت نکن بی تابی ات را
عمری به این منوال رد شد بدتر از بد…
تنها گذر کن کوچه ی مهتابی ات را …
فردا سپیده با نگاهش می نوازد …
درچشم هایت آسمانِ آبی ات را
سید مهدی نژاد هاشمی
شبتون بخیر نازنین خانم .
بانووووووووووووووو…. از من گذشته؟ خخخخخخخخخخخ… میکشمت…
شهروز حسینی تو ناراحتی داغی نیمیفهمی… خب ببخش دیگه… ناراحت نباش دیگه…خخخخخخخ… چه خوابی دیدی پسر؟… واقعی بود؟
ترانه چی شد؟ بهانه نیارید من هیچ بهانه ای را قبول نمیکنم خب بگید بلد نیستم
اون صندلی داغ را من دارمش آفرین آفرین من بهتون آفرین میگم
راستی ترانه را میخوام میخوام
خوابتون برد آیا؟
آی… چه قشنگ بود شعرت بانووووووووووووووو….
اوااا چیزه آخرش رو برعکس عمل کن خخخ چند تا بیت اولشو فقط اول خونده بودم دیدم مرتبطه …..
بانو بانو وای بانو
بچه ها برای ترانه دعا کنید زودتر برگرده.
خدا کنه چیزی که دکترا بهش گفتن درست نباشه.
قابل شوما رو هم نداره خانم رهگذر شکلک جااان من حساب منو نرس من دردم میاد
راستی شما که قرار بود ساعت ۹ و نیم ببندیدش راستی پریسا و پریسیما هم نیستند پس چرا نبستیدش؟ ترانه را با اسم خواننده میخوام لینکش را بدید بدید اگر نه هرچی دیدید ندیدید
بچه ها راستی فردا شب شب نشینی جدید منتشر میشه.
پریسیما هم پستش رو میزنه.
خانم کاظمیان حال بچه تون چیطورس خخخخ ؟؟؟؟؟؟
ان شا الله ترانه هم زودتر زود تر زود تر سلامتی کاملشو بدست بیاره بیاد محله یا اگه هم نیاد خبر سلامتیش برسه بهمون ….
برای ترانه هم یه حمد شفا بخونید بچه ها…
شکلک برای منم بخونید مرسی می شم.
خانوم کاظمیان اذیتش نکن مدیرا… اینکه صدا نداره… ترانه ها را من باید بخونم…خخخخخخخخخخ… صداش خییییییییییییلی گوشخراشه… محله مث شهر خشتی بم میریزه سرمونا…خخخخخخ
خخخخخخخخ حسینی چه خوابی,یه نفر توی خوابش روی این چینیها را کم کرده,جای شکر داره.
نمیدونم چرا حسم میگه کمی ناراحتی,نه از ما کلا,شاید هم من اشتباه میکنم..
خدا کنه که هرچی زودتر حالش خوب شه وای راستی من اون شب خیلی ناراحت شدم الآن هم یادم هست اما شماره ازش ندارم که بهش زنگ بزنم
بانو… تو چه مرگته که واست حمد شفا بخونیم آیا؟ خخخخخخخ
وای چرا اینجوری شده؟
بابااا من گفتم اگر خلوت بود زود تعطیل میکنم.
خب خلوت نبود کهههه.
وااای بچه ها من فکر کردم یکی اومد کشفید تا نصف شب بیدارم یه هویی در لپتاپمو بستم شکلک بابام میگه نتونستم جلوتو بگیرم این هم تلوزیون نبینی چشمات نابینا نشه می تونم که نذارم این همه پای تلفن و لپتاپ و اینا بشینی تومور مغزی نگیری خخخخ
چی بنویسم تا این صفحِ ریفرش بشِ آخِ
امروز یه جملهه قشنگ خوندم تقدیمش میکنم به دوستان:
وقتی نمیتونی قوائد بازی رو عوض کنی، پس خفه شو و بازیت رو بکن…
خیلی جمله ش سنگین بود واس من…خخخخخخخخخخ… واقعاً نمیشه قوائد بازی رو عوض مرد بعضی وقتا…
تو چی کار داری حمدتو بخون جونم …..
نه بالا برید پایین بیایید باید بخونه باید بخونه یا لینکش را بذاره
خواننده خیلی قدیمی هست
من هیچیم نیست فاطمه.
خوب خوبم خیالت راحت.
وای آقا طاها ناراحت که نشدید آیا؟ می گم شکلک همون از شما گذشته …..
اصلا تقصیر این خانم کاظمیان و رهگذر بود
باشه… اللهم اشفع کل مریض، خصوصاً بانوی گوشکن…خخخخخخ…
راسی من و بانو تصمیم داریم با هم بریم زندگی کنیما… قراره با هم از اصفان جیم شیم….خخخخخخخ
طاها ناراحت نمیشه بانو… رفته شعر بار بزنه بیاره خالی کنه سرمون…خخخخخخ
بانو مگه تو از صفحِ خوان استفاده نمیکنی؟؟؟؟؟؟
تو ناراحتی حسینی نمیدونی,اگر تا الان هم چیزیت نبود از این به بعد یه چیزیت میشه بس که ما بهت تلقین کردیم خخخخخخخخخ.
آقای حسینی فکر نکنید که من از حرفم بر میگردم راستی بانو بچه ی من کیه؟ که من نمیدونم وای بچه خخخخ
رهگذر تو چرا خواب تعریف نکردی.
فقط حواست باشه کار دستمون ندی خخخ.
هوووی رهگذر قرار نشد تمام جیک و پوک نقشه هامونو بریزی رو دایره ها …..
آقای حسینی من متوجه نشدم شما از کجا به بعدش ناراحت شدید یا نشدید ولی اصل بر صحت گفته های خودتون هست پس ناراحت نیستید شکلک ناراحت نبودن هم مطابق اصل عدم هست و کلا که شاااد باششییید ….
البته فکر کنم اگه اینجا یه خورده پریسا می گرفت به در و دیوار می کوبیدتون بیشتر بهتون خوش میگذشت
نه نترس هیچیش نیست عزیزم نگران نباش داره مظلوم بازی در میاره
بابا خانوم کاظمیان این رهگذرم خوب میخونه ها,هم خوب میخونِ هم خوب میزنِ,بذار این بخونِ.
خخخخخخخخخ…. حسینیییییییییییی….. من خوابام مثبت پنجاهه…خخخخخ… برو بچه… برو با هم سن خودت شوخی کن…خخخخخ…
حالا فک میکنم اگر چیز قابل تعریفی جستم میگم…خخخخخخ
وااای خانم کاظمیان بگم بگم بگم بگم بگم خخخخ خخخ خخخ
فاطمه آره جاز دارم و ای اسپیک ؟!؟
منو نذار سر کار که حسااابتو میرسما ….
ولی رهگذر جدی حس کردم ناراحت شدند
خوب خانوم کاظمیان که میگه خوبِ پس خوبِ,خدا را شکر,امیدوارم همیشه خوب باشی.
به قول پریسا پریدیم
نه اصلا فاطمه جون فقط خودشون خودشون
خخخ دقیق زدم تو هدف
نه بانو خاطر جمع باش… این مردا همه شون همین طوری ان… ندیدی مامانت داره با بابات حرف میزنه بعد میبینه نیم ساعته خوابه؟ خخخخخخخخ… طاهام وسط حرفای ما خوابش برده…خخخخخخ
خانم کاظمیان کامنتتون موند صفحه قبلی اگه راجع به بچه تون هست کپیش کنید این طرف من حالشو ندارم برگردم عقب خخخ
این آهنگی که میگی از کی هستش خانوم کاظمیان؟؟؟؟؟
خخخخخخخخ رهگذر خدا خیرت بده یک در دنیا صد در آخرت.
وای رهگذر من یه شوهر خاله دارم همین طوری خوابه یعنی جدی جدی داره باهات صحبت می کنه بعد خور و پوفش میره هوا اونم چه خور و پوفی …..
بانو وای به حالته صبر کن ببینمت مگر نبینمت, آقای حسینی چی شد پس؟ حالا که اینجور شد رقیبتون را باهاش آشنا میکنم حالا میبینید
دارِ تموم میشه,وای اصلا نفهمیدم کی زمان گذشت.
جای پریسا و پریسیما خیلی خالی بود.
راستی رهگذر عجب عبرتی گرفتی با اون جمله آموزنده ت ها خخخخ فقط موندم نوشتن رو خفه شدن حساب نمی کنی چرا خخخخ
دقیقاً بابای من و داداشام و همه مردامون همین طوری ان…خخخخخ
موضوع فردا شب رو هم پریسیما تو متن پستش میگه.
هنوز منتظرم…
وسط یک شب بارانی…
که از شدت تب عرق کرده ام….
بیدارم کنی و بگویی…
چیزی نیست…
خواب می دیدی…
رهگذر مثلا اگه یکی عاشق تو بشه باید این شعرو برات بذاره خخخ
درین ســـــــــرای بــــی کسی ، کسی به در نمیزند
بــــــــه دشت پـــــــــــــــــــرملال ما ، پرنده پر نمیزند
یکی ز شــــــــب گـــــــــــرفتگان ، چراغ بر نمی کند
کســـــــــــــــی به کوچه سار شب، در سحر نمیزند
نشـــــــــــسته ایم در انتـــــــــظار این غبار بی سوار
دریغ کـــــــــــــز شبی چنـــــین ، سپیده سر نمیزند
گـــــــــذر گهی اســــت پر ستم، که اندرو به غیر غم
یکــــــــی صلای آشنا، بــــــــــــــــــــه رهگذر نمیزند
دل خــــــــــــراب من دگـــــــــــــر خراب تر نمی شود
کــــــــــه خنجر غمت از ایـــــــــــن ، خرابتر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این ، دریچه های بسته ات
برو که هیچکس نــــــدا، به گوش کـــــــــــر نمی زند
نــــــه سایه دارم و نـــــــــه پر، بیفکنندم و سزاست
اگــــــــــر نه بــــــــــــر درخت تر، کسی تبر نمی زند
بهتر که حوصله نداری فکر نکن که تهدید میکنم بانو عملی میکنم من حرفم را عملی میکنم یعنی همه حرفام را عملی میکنم خخخخ حالا میبینید
به مظر منم رهگذر راست میگِ این آقایون خوابشون برد.
وای در را کی میبندِ خخخخخخخ.
اوهوووووووی بانوی آکله… من خفه شم آیا؟ بزنم بمیری ؟ بزنم از نقشه اصفان بندازمت تو مورچه خورت؟ گستاخ… خخخخخخخخ
بانو زیبا بود
واای یه ربع دیگه مونده خخخ من ساعت هشت خوابم میومد یکی از دوستام قرار بود بیاد خونه مون یه چیزی ازم بگیره بهش اس دادم گفتم خوابم میاااد چرا نمیااای بعدی تا اومد و رفت شد وقت شب نشینی و تا حالا بیدارم شکلک از صبح تا حالا ساعت فکر کنم پنج و شش واااای
خانم کاظمیان یه رقیب که سهله.
پنجاهتا رقیبم واسم بتراشی اون منو انتخاب کرده مننننننن.
دق کرده ام پشت خنده های تلخی که هیچ گاه کسی به ان شک نکرد
وای رهگذر من با کسی حرف بزنم اون بخوابِ؟؟؟؟؟؟میدونی خوابش را روی سرش خراب میکنم.خخخخخخخخ
کاش چشمانت، چشمان دلم را میدیدند
تا به فکر فرو برندت در این شب تار
که چگونه میگذرد حال بی حال من
نوشته خودم کپی ممنوع….
آهای آقای حسینی, رهگذر چقدر به حرف بانو خندیدم راستی نقل شبنشینی هاتون رهگذر و پریسا هستند اصلا اگر اینها نباشند شیطونی توش نیست وااای خدا به دادم برسه
ا وا جدی جدی خواب بودید آقا طاها بیدار شید خواب بودید ….
ولی غیر از شوهر خاله ویکی دو تا از پسر خاله های من یعنی از طرف خونه واده پدری ما همه سحر خیزیم و نه بابا این مدلی نیستیم خیلی وحشتناکه خیلی …..
خدا به دادتون برسه ….
ولی امشب شب نشینی متفاوتی داشتیم.
اصلاً نفهمیدیم کِی زمان گذشت.
هیشکی عاشق من نمیشه بانوووووووووووووو… خخخخخخخخ… من نیشستم تا خود خدا بیاد منو بسونه…خخخخخخخخ…
این تویی در آن طرف ؛؛؛پشت میله ها رها؛؛
این منم در این طرف؛؛؛پشت میله ها اسیر؛؛
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر؛؛؛
با خودت مرا ببر؛؛؛خسته ام از این کویر؛؛
دکتر پرواز
۳۶۸۸ منهای ۳۴۲۲ چقدر می شه آیا؟
نه اون رقیب را شما هم میشناسید فکر کنم اگر به شازده خانم بگم قبولش کنه خخخخ چون یه مزایایی داره که نگو و نپرس
خورشید پشت پنجره ی پلک های من
من خسته ام! طلوع کن امشب برای من
می ریزم آنچه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من
وقتی تو دلخوشی، همه ی شهر دلخوش اند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من
تو انعکاس من شده ای… کوه ها هنوز
تکرار می کنند تو را در صدای من
آهسته تر! که عشق تو جرم است، هیچ کس
در شهر نیست با خبر از ماجرای من
شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من… تو… چقدر مثل تو هستم! خدای من!
سردمه…..
برای سرمای دلتنگیت آتشی را ذهنم روشن ساختم..
با هیزم خاطراتت, گرمای آن رابیشتر ساختم,
اما…….
با سرمای دستانم چه کنم…؟
هنوز هم سردمه….
از شهروز حسینی
گفت: چه دل پاکی داری تو!
به عادت همیشگی گفتم قابلی ندارد…
و او نفهمید که این فقط یک تعارف بود…!
طاها چقدر شعر میجوری وای آقای حسینی اگر من را دیگه تو شبنشینی ها دیدید ندیدید هااااا من اون ترانه را میخوام
دقیقا عین من خخخخ شکلک بیا اصلا تو برا من شعر بذار من برا تو خخخخخ
ته دیگ عشق اول را هر چه قدر هم بسابی چه با اسکاج”دوست داشتن های بعدی” چه با “سیم ظرفشویی عاشق شدنهای بعدی”از دلت پاک نمی شود… حالا تو هی بساب و از صدای ناهنجارش سر درد بگیر…
چه منم منمی میگی حسینی.
ولی جدی این را راست میگه,یه دختر وقتی کسی را انتخاب کرد تمومِ به راحتی ازش دل نمیکنِ,ولی هستن آقایونی که خیلی راحت از کسی که تا دیروز بهش میگفتن دوستش دارن و امروز ازش میگذرن.
من کلی میگم ها حسینی,من این را به چشم دیدم,برای همین به عشق اعتماد نمیکنم رهگذر.
منو میگه شهروز … من قراره شازده خانوما بسونمش… مردی بیا جلو تا بزنم ریز ریزت کنم… آهااااااااااااااااااااای نفس کش… جخ چن شب پیش باش حرف زدم گف منو خیلی دوسم میداره…خخخخخخخخ… حالا برو از حسودی بیمیر…خخخخخخخ…….
واااااااااااااای خدا بیامرزتت رهگذر… برادر زادم کجا بود این دم آخری؟ خخخخخخخ…
بیا وداع کنیم
اگر بنا باشد کسى از ما بماند ،
همان به که تو بمانى
کینه ى تو به کار این دنیا بیشتر مى آید تا عشق من !
من شرط میبندم خانم کاظمیان که امکان نداره اون به جز من کسی رو انتخاب کنه.
عمراً خخخ.
زمستان نیست!!
دلتنگی توست که به لرزه انداخته…
چهار ستون دلم را
می گم شبتون صورتی علی الحساب تا اگه هی حرف زدم بسته شد بی صورتی نمونید
آره بانوووووووووووو… بیا من و تو واس هم شعر عاشقانه بذاریم خب…
آی بانو آی بانو آبانو بانو بانو بنشین بروی زانوووووووووووووو…..غوغا بپا کن عزیز…
وااااااااااای ببندید این درا حیثیت نموند واسمون…خخخخخخخخ
اوووه آقای حسینی چه مطمین خخخخ
الآن هم به من داره پیغام میده که جورش کن برام پس
فاطمه دختر و پسر نداره.
خود من تو زندگیم دختری بود که مثل آب خوردن گذاشت و رفت در حالی که حتی فکرشم نمیکردم این کارو بکنه.
ولی شازده خانم با همه ی دنیا فرق میکنه خخخ.
وااای دیووونه خخخخخ
امروز رفیقم ب عشقش رسید…همین که شنیدم اشکم در اومد.خدا شاهده تا حالا داغون بودم….
لایک=دعای همه عاشقا بر اورده شه . چشایه هیچ عاشقی خیس نشه
خب من برم درو ببندم.
فردا شب پریسیما پست جدید میزنه موضوع رو هم میگه تو متن پستش.
مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید.
شبتون به خیر.
بدرود.
ای کاش اختیار زمان دست من بود تا انقدر زمان با تو بودن را طولانی کنم که زمانی
برای دور از تو بودن
نمانده باشد!
خخخخخخخخخخخخ وای رهگذر مردم امشب از خنده.
من دلم تنگ است و یار دلتنگ نیست
حال دل از من نمی پرسی چرا
حال پرسیدن که دیگر ننگ نیست
می گم جدی شما چطوری عاشق می شید شکلک جدی پرسیدم
اینم بشه یه موضوع برای یکی از شب نشینی ها
چرا بعضی ها عاشق می شند بعضی ها نه
هر روز زیر باران به انتظارت میمانم امارهگذران گمان میکنن دیوانه ام دلم میخواهددادبزنم که من دیوانه نیستم فقط منتظرم منتظر…
شب خوش دوستان.
خیلی شب خوبی بود.
بغضے در گلو دارم…خروشان تر از یک سیل
هرچھ بیشتر سعی میکنم قورتش دهم بیشتر نفسم را بند مے آورد…
شب همگی به خیر شبتون به خیر بچهها خوش گگذشت من هرچی گفتم شوخی بود ارادت به آقای حسینی شدید.
خانوم کاظمیان اذیتش نکن… گنا داره عاشقه… خدا را خوش نمیاد… حسینی… خاطر جمع باش مادر…شازده کوچولو یه حسینی میگه شص تا شهروز از اینور و اونور میریزه و میپاشه… اون از تو عاشقتره…
بچه ها شب خوش…
شب تون صورتی گل گلی
پر از اشکم…
ولی میخندم به سختی
به قول فروغ که میگفت:
شهامت میخواهد سردباشی و گرم بخندی!