دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت.
Day: خرداد 19, 1394
در مرکز تحقیقات و مطالعات پیشرفته در گوادالاخارای مکزیک، محققان برای افراد نابینا و کم بینا عینکهای ویژهای ساختهاند. هدف این پروژه تبدیل کردن عینک به وسیله ای جهت یاب است که فرد به کمک آن می تواند بدون برخورد با موانع ثابت یا متحرک، براحتی از نقطه ای به نقطه دیگر برود. عینک ها با ترکیب فناوری فراصوت، حسگرهای صوتی و راهنماهای موقعیت یاب، موانع را تشخیص می دهند و با استفاده از صدا، کاربر را از وجود آنها آگاه می کنند.پیش از این نیز محققان عینک های هوشمند مشابهی را ارائه کرده اند، ولی نکته ای که سبب تمایز این نمونه مکزیکی می شود، استفاده از فناوری
خب دوستان عزیز و گرامی تا به حال روش ها و راهکارهای زیادی ابداع شده است تا به کمک نابینایان آید که آخرین نمونه آنها در شکل یک دوربین پوشیدنی می باشد که توسط محققان موسسه “گوش و چشم ماساچوت” و با همکاری موسسه تحقیقاتِ چشم Schepens ساخته شده است. این دوربین تقریبا به شکل صاف بوده و می توان آنرا بر بدن، سوار نمود. به عبارت بهتر، این وسیله را می توان در داخل جیب پیراهن فرد قرار داد به نحوی که احتیاط لازم انجام شود و مانع از افتادن دوربین روی زمین گردد. در واقع ایده این کار، کمک به افراد نابینا و یا کسانی که اختلالات
سلام. امیدوارم که همیشه شاد باشید. امروز اومدم با یه رمان صوتی قشنگ. امیدوارم خوشتون بیاد. بریم سراغ لینک دانلود و در آخر هم یه درخواست دارم. اگر رمانی با گویندگی ملاحت طلایی دارید لینکش رو برام بذارید. با تشکر خدا حافظ
بسیار سفر باید، تا پخته شود خامی، صوفی نشود صافی، تا در نکشد جامی. چند روز پیش، توسط یکی از همکاران خوش ذوقمان به منطقه ییلاقی شان دعوت شدیم. حدود ساعت دو بعد از ظهر به اتفاق دو تن از همکاران و خانواده شان از گرما و شرجی شهر رشت رهسپار آن دیار خوش آب و هوا شدیم. از رشت، انزلی و رضوانشهر گذشتیم و به شهر پَره سَر رسیدیم. در نزدیکی سه را پونِل، به خانواده میزبان ملحق شدیم و به همراه آنها به خانه زمستانی شان رفتیم. بعد از قدری استراحت و گفت و گو، به سمت آبشار ویسادار حرکت کردیم. به نقل از یک خبرنگار: