دو سالی از ازدواجم گذشته بود و به راستی زندگی روی خوششو بهم نشون داده بود. همه چی عالی بود و فربد براستی همسری مهربان برای من و پدری فداکار برای چینی بود. دیگه کم بودی نداشتم همه چیز داشتم. یه خانواده گرم و با محبت، خوشبختی و و و. ولی با فهمیدن اینکه باردار هستم یه بار دیگه زندگیم وارد روزهایی پر تلاطم شد. روزهایی پر از استرس و ناراحتی. وقتی فهمیدم باردارم همونجا تصمیم گرفتم اجازه ندم اون بچه به دنیا بیاد و با احتمال این که اونم نابیناست ترجیح می دادم قاتل باشم ولی به دنیا نیاد و… حالا که به اون روزا فکر می کنم
Day: مرداد 25, 1397
به نام خدای بزرگ و مهربان. سلام به همه دوستای خوبم در سایت گوش کن. مدتی بود که فعالیتی نداشتم و دلم براتون تنگ شده بود. به خاطر همین اومدم کمی باهاتون صحبت کنم و از خودم و روزهای اول آشناییم با گوش کن بگم براتون. اولین روزی که من وارد نابینایان شدم، تاریخش دقیق یادم نیست. ولی فکر کنم روز تولدم بود. 15/4/1394. که با سایت گوش کن آشنا شدم. با کمک آقای شهروز حسینی عزیز و دوست داشتنی تونستم تو این سایت عالی ثبت نام کنم. با کمک آقای پژوهنده عزیز تونستم تو محله با گوشی نوکیا n73 کامنت بذارم. بعد کم کم با همون گوشی یاد