جستجو
Close this search box.
جستجو
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

راز مستقل شدن من. قسمت اول

سلام. مستقیم با کله میریم توی اصل موضوع. اینبار یه درخواست از عزیزان دارم. بعد از خوندن این چرت و پرت، ببخشید بعد از خوندن این مثلا طنز، خیلی دوست دارم نظر بدهید که آیا هدف از این نوشته چی بوده. خودمونی‌تر بگم. ازش چی برداشت کردید؟ تا حالا بوده من جدی باشم؟ اگر نبوده اینبار جدی میگم. چی دریافتید؟ قسمت آخر در انتهای گوشکن را هم مینویسم و کم کم میخواهم از دنیای مجازی برم. نمیخوام ناز کنم، جدی نه فقط این سایت، کلا از دنیای مجازی تا آنجا که ممکن باشد میخوام برم علت هم این است که میخوام به آرامش برسم و فکر میکنم مجازی خیلی
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

روایت مستقل شدن من

سلام بچه ها امیدوارم خوب باشین. عیدتونم مبارک. من اول می خواستم ماجرای استقلالمو صوتی بذارم اینجا که ضبطشم کردم شد تقریبا بیستو خورده ای دقیقه که گفتم ادیتش می کنم و می ذارم. حالا تقریبا یک هفته می گذره و امشب گفتم ادیت کنم. چون حوصله نوشتن نداشتم. اما الآن در لحظه گفتم همین حالا که انرژی دارم بنویسم که حداقل به درد یکی بخوره و این که حسم خوب نبود از یه فایل نسبتا طولانی. ممکن بود درصد زیادی به خاطر صوتی بودنش حوصله نکنن. اصل مطلب من که متولد 78 ام و همین سه شنبه هم تولدمه که شده عید مبعث. ما سه تا بچه ایم
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

سایه های مرگ، پسران نشاندار: فصل پنجم

سلام بچه ها، امروز براتون فصل پنجم این رمان رو آوردم. بخونید و لذت ببرید. *** «بخش آبتین، منطقه زمانی نهم: سایه‌های مرگ ـ ایران ـ تهران ـ شهر ری ـ ساعت به وقت محلّی هشت صبح روز جمعه شعله‌های آتش که نشأت گرفته از تکّه چوب‌های درون حلبی روغن هفده کیلوگرمی بود، زبانه می‌کشیدند و تا آنجا که می‌توانستند محیط اطرافشان را در برابر سرما حفظ می‌کردند امّا گویا چندان هم در این کار موفق نبودند. زیرا آبتین درست در فاصله یک متری از آتش درون حلبی نشسته و پتو گل داری را دور خودش پیچانده بود. سردش بود و از سرما می‌لرزید. گرمای آتش را حس می‌کرد
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

سایه های مرگ، پسران نشاندار: فصل چهارم، نطقه زمانی هشتم

فصل چهارم، «بخش آروین» منطقه زمانی هشتم: پلیس ورّاج ـ آمریکا ـ نیویورک ـ ساعت به وقت محلّی هفت و سی دقیقه صبح روز پنج شنبه از خواب پرید. برای چند لحظه با چشم‌هایی گشاده شده به سقف اتاق خیره شد بعد آهسته خودش را تکانی داد و برلبه ی تخت نشست. اوّلین دکمه پیراهنش را باز کرد. احساس خفقان و گرما می‌کرد. شاید این احساس که نشأت گرفته از هیجان و اضطراب می‌بود مربوط به خوابش می‌شد. گرچه خواب وحشتناکی ندیده بود ولی آنچه که در خواب دیده بود او را آزار می‌داد. چند نفس پیاپی عمیق و آهسته و منظم کشید تا به آرامش برسد. سپس سعی
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

سایه های مرگ، پسران نشاندار: فصل چهارم، منطقه زمانی هفتم

سلام دوستان. امروز یک بخش دیگه از رمان رو براتون آوردم. من می خوام با کمک شما سریالی از این رمان بسازم اگه دوست دارید کمکم کنید توی کامنت ها بگید. . . . فصل چهارم: «بخش آبتین» منطقه زمانی هفتم: دفتر زرد رنگ خاطرات ـ ایران ـ تهران ـ ساعت به وقت محلّی نه و بیست و پنج دقیقه صبح روز چهارشنبه آبتین در یکی از سلول‌های زندان بر لبه ی تخت نشسته بود. با آنکه تختی که او بر لبه آن نشسته بود دو طبقه بود ولی هیچ کس جزء او در سلول نبود. درست مثل سلول انفرادی فرّاخ و ویژه‌ای بود که برای او در نظر
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

آرزوی عجیب زن!

آرزوی عجیب زن! ضمن درود فراوان و عرض ادب! من مشغول بررسی ایمیل هایم بودم که به این متن رسیدم که سال ها پیش در گروهی ارسال کرده بودم… البته از یه گروه کپی کرده بودم و شاید برای بعضی از دوستان تکراری باشه ولی من خودم از خواندنش خوشم اومد و حالا برای شما هم می گذارم تا بخوانید شاید خوشتون بیاید! زن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد کرد. وقتی که دقیق نگاه کرد چراغ روغنی قدیمی ای را دید که خاک و خاشاک زیادی هم روش نشسته بود. زن با دست به تمیز کردن چراغ مشغول شد و در
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

سایه های مرگ، پسران نشاندار: فصل سوم، منطقه زمانی ششم

سلام بچه ها امروز یک بخش دیگه از رمان رو آوردم. ببخشید که دیر پست رو نوشتم. من دارم یک هدف که چند ساله به رسیدنش فکر میکنم رو عملی میکنم. به زودی پستش رو خواهید دید. بریم برا خوندن داستان . . . «بخش آروین» منطقه زمانی ششم: برادر دیگر ـ آمریکا ـ نیویورک ـ ساعت به وقت محلّی پنج بعدازظهر روز چهارشنبه آروین بر روی صندلی آبی رنگی در هواپیما نشسته بود. در حقیقت هواپیمایی که او در آن قرار داشت تا چند دقیقه دیگه در فرودگاه جان اف کندی شهر نیویورک بر زمین می‌نشست. همان دیروز صبح که از خانه ی «دروازه ساز» در شهر قم
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

چشم، محل عبور روح خدا

  داشتم سیب زمینی ها رو برای تهدیگ ماکارونی آماده میکردم. شبکه خبر سیما هم در حال پخش گزارشی از یک نمایشگاه عروسکی در خیابان خانه های قدیمی در کاشان بود. صدای کلاه قرمزی و مبارک و شهر فرنگ و همچنین موسیقی خونه مادربزرگه به گوش میرسید. با بعضی از مسئولین هم مصاحبه میکردند و اونها هم در مورد نمایشگاه توضیحاتی ارائه میکردند. تا این که کلامی توجه منو به خودش جلب کرد. سؤال: چرا بعضی از این عروسکها چشم ندارند؟ جواب:« به هر حال همه ما انسان ها یکجور خلق نشدیم.» باورم نمیشد. با خودم گفتم: « آفرین! عجب انسان های فهیمی! میدونستم بالاخره این همه نشون دادن
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

در انتهای گوشکن! قسمت سوم

هوای محله سنگین شده، نفس کشیدن کاریست بس دشوار. همه دچار سرگیجه و تهوع شدند. از چشمها خون می‌ بارد. دنبال راهی برای فرار از هر آنچه که اسمش زندگی است می‌ گردند. یکی داد می‌ زند ” عصای لعنتی، کجایی؟ به لطف تنهایی و انزوا، هنر سخن گفتن با اشیاء را آموخته اند. دنیا را پوچ‌تر از هر زمان دیگر یافته و داوطلبانه، به استقبال نابودی می روند. امواج خروشان نا امیدی به صورت خشم خود را نشان داده و روح افراد را تسخیر کرده است. دیگر کسی شعر نمی گوید، حنجره ها برای گفتن دکلمه خشک شده، انگشتان عاجز از نوشتن و سست شده اند. اکنون حافظه‌ی
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

بوسۀ مادر, حکایتی تلخ ولی زیبا از یک دوست هم نوع

صدای خس خس نفس هایش با شبها و روزهای گذشته خیلی فرق میکرد. آرامتر و نرم تر نفس میکشید. روی تخت نشسته بودم و سرش را روی زانویم گذاشته و موهایش را نوازش میکردم. نمی دانم موهایش چه رنگی است. اصلا تصوری از رنگ ندارم. فقط سیاه را میشناسم و خودش سالها پیش گفته بود که رنگ موهایش همان رنگی است که می بینم. مثل همیشه نرم و لطیف است موهایش. اولین باری که در دانشگاه با هم روبرو شدیم خوب یادم است. مغرور و پر از شور و هیجان جوانی بودم. فکر می کردم تا جایی که درس خوانده ام مسلط و حرفه ای هستم. سرم درد میکرد
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

سایه های مرگ، پسران نشاندار: فصل سوم، منطقه زمانی پنجم

سلام دوستان خوبید؟ بریم برا خوندن ادامه این رمان. . . . فصل سوم، «بخش آبتین» منطقه زمانی پنجم: اتاق بازجویی ـ ایران ـ تهران ـ ساعت به وقت محلّی، ده صبحِ روز سه‌شنبه آبتین بر روی تخت نشسته بود. در حقیقت پاهایش را در سینه‌اش جمع و دستانش را دور آن حلقه کرده بود و مثل افراد مبتلا به بیماری اُتیس بدنش را بی‌وقفه تکان می‌داد! از دیروز بعدازظهر که حدود ساعت سه و نیم به خانه رسیده بود بدون آنکه درباره آن همه اتفاقات وحشتناکی که دیروز برایش اتفاق افتاده بود فکر کند، وارد اتاقش شد و در را هم پشت سرش قفل کرد تا این گونه
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

سایه های مرگ، پسران نشاندار: فصل دوم، منطقه زمانی چهارم

سلام دوستان، خوبید؟ امیدوارم که همیشه خوشحال باشید. امروز هم یک بخش از رمان سایه های مرگ رو آوردم. آماده اید؟ خوب پس بزن بریم. . . . فصل دوم، «بخش آروین» منطقه زمانی چهارم: سه دست‌بند عقیق ـ ایران ـ قم ـ ساعت به وقت محلّی، نُه و بیست و پنج دقیقه صبح روز سه شنبه لیموزین سیاه رنگ با سرعت از کنار تابلوی سبز رنگی که بر روی آن با خط درشت و سفیدی نوشته شده بود «به شهر مقدس قم خوش آمدید» عبور کرد. در داخل آن ماشین غول پیکر آروین و پدر بزرگش نشسته بودند. آروین همان کت و شلوار سیاه رنگ دیروزی‌اش را به
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

سایه های مرگ، پسران نشاندار: فصل دوم، منطقه زمانی سوم

سلام امیدوارم عالی باشید. خیلی وقتتون رو نمیگیرم. امروز قرار هست بخش اول از فصل دوم این رمان رو بخونید. این رمان ۶ فصل داره و هر فصل دو بخش. . . . فصل دوم، «بخش آبتین» منطقه زمانی سوم: ملکه پریان ـ ایران ـ تهران ـ ساعت به وقت محلّی دوازده و سی دقیقه ظهر روز دوشنبه دختر جوانی که آن سوی میز نشسته بود و مانتوایی مشکی، شلوار لی آبی و روسری سفیدی که بر روی آن شال آبی رنگی با ستاره‌های ریز و سفید خودنمایی می‌کرد، بر تن نموده بود با صدای ظریفش که توأم با خنده بود گفت:«آره دیروز این رو بهم گفتی.» آبتین که
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

سایه های مرگ، پسران نشاندار؛ فصل اول، بخش دوم

سلام. امروز بخش دوم از فصل اول رمان سایه های مرگ، پسران نشاندار رو آوردم. بخونید و نظر بدید. . . . فصل اول/«بخش آروین» منطقه زمانی دوّم: عمر باقیمانده ـ ایران ـ تهران ـ شمیرانات ـ ساعت به وقت محلّی نه و سی دقیقه صبح دوشنبه پیرمردی که کیکاووس آریتمانی نام داشت با لحن آمرانه‌ای گفت:«تعریف کن آرش!» کیکاووس آریتمانی پشت میز قهوه‌ای رنگ در یک صندلی چرمی سیاه رنگ بزرگ و با وقار و پُر شکوهی نشسته بود. موهای سفید و بلندش را به پشت شانه کرده بود. از چین و چروکی که بر صورتش جاری بود می‌شد حدس زد که بین شصت الی هفتاد سال سن
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

سایه های مرگ، پسران نشاندار: فصل اول، بخش اول

سلام. امیدوارم خوب باشید. امروز بخش اول از رمان زیبای سایه های مرگ، پسران نشاندار رو آوردم. لطفا نظر نشه فراموش. . . . فصل اول منطقه زمانی اوّل: جنگ دیو و پری ـ ایران ـ تهران ـ ساعت به وقت محلّی هفت و چهل و پنج دقیقه صبح دوشنبه صدای گوش خراش ساعت زنگدار روی میز که اعلام می کرد ساعت هفت و چهل پنج دقیقه صبح روز دوشنبه اوّل آبان است؛ اتاق را پر کرده بود. دستی خواب آلود از زیر پتویی با گل های بزرگ قرمز بیرون آمد و با دوبار تلاش صدای ساعت را خاموش کرد. چند لحظه بیشتر طول نکشید تا صاحب دست از
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

زیباترین بهار زندگی تلاش برای شاد زیستن است

ستاره ها نخوابیده اند, مهتاب هنوز بیدار است, سپیده که از راه می رسد مأموریت آن ها به وقت دیگری موکول می شود. سرخی شفق پشت ابر های تیره پنهان است. در را باز می کنم, بوی باران خبرهای تازه ای با خود آورده است, نگاهم ابر بزرگی را دنبال می کند که به طرف کوه در حرکت است, به ابرهای همجوارش پیوند می خورد, اشک می ریزد و جرقه می زند, سینه ی برف یخزده را می شکافد و به طلوع دوباره ی زمین سبز سلام می دهد. حالا همه جا بیدار است. بیدار بیدار. من هم بیدارم, این یعنی این که روز دیگری از نو شروع شده
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

سایه های مرگ ، پسران نشان دار: مقدمه

بنام خدا سلام دوستان گل هم محله ای. خوبید؟ امیدوارم همیشه خوب باشید. از این به بعد هر جمعه یک بخش از رمان بسیار زیبای سایه های مرگ، پسران نشاندار رو میتونید به صورت آنلاین در همین سایت مطالعه کنید. خوب امروز براتون مقدمه این رمان رو آوردم. امیدوارم لذت ببرید. . . . سایه های مرگ، پسران نشاندار: مقدمه مقدمه: باید اعتراف کنم اولین بار که با جوزف فازمن آشنا شدم تحت تاثیر رمان او قرار گرفته بودم. او خیلی از ایران می دانست و نسبت به تاریخ این سرزمین مطالعات فراوانی داشت. برای من مثل خیلی از ایرانیان دیگر جالب است که یک نویسنده آمریکایی، قهرمان های
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

دل نوشته ای بی عنوان

سلام. چقدر خوشحالم دوباره دارم تو این محله پست میدم. اگه بگم من تقریبا هر روز  میام و اینجا سر میزنم دروغ نگفتم. البته بعضی پست ها رو نمیخونم. میدونید؟ بالاخره آدم بعضی چیز ها رو بهش خیلی توجه میکنه و یه چیزایی هستن که نمیخواد بخونه. که برمیگرده به سلیقه. من یه گله ای دارم ازتون که چرا تو پست های ما نوجوون ها انقدر کامنت کم میدین. بعد یه سریا میخوان ما رو تشویق به فعالیت کنن اما وقتی استقبالی از ما نمیشه خوب کاریشم نمیشه کرد. درسته. بعضی   نوجوون ها واقعا  هرچی تو ذهنشون میرسه میان اینجا مینویسن. ولی نمیدونم چرا من اینجور نیستم.  خیلی شده
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

یادداشت 21 اسفند 95

هشدار: این نوشته، زاییده ی تخیل نویسنده می باشد و واقعیت ندارد. تشابه احتمالی وقایع یا شخصیت های این نوشته با شخصیت ها و وقایع دنیای واقعی، کاملا ناخواسته، تصادفی و خارج از کنترل نویسنده است: روی نیمکتی برای خودم نشسته بودم و کتاب می خواندم. نفس های گرمی حکایت از تلاش نفر بعدی برای مخفی ماندن از حضورم و تماشای مخفیانه ی من می کرد. وای. نه! نکند یک نفر دیگر جذبم شده باشد؟ سلام کرد. بهترین زمان برای تحویل نگرفتن. ولی دست من که نبود. لب هام غنچه شدند، سلامم شکوفه کرد و گل داد… چون من مریضم. مریض… خدایا. کمک! یک نفر کمک کند. محض رضای
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

بی راهه

داشت کلی با خودش خوشحالی می کرد که زندگی داره روی روال می افته. به خودش می گفت: ایول من اگر همینجوری پیش بره, دو سال دیگه به اون چیزی که می خوام یعنی زندگی خوب و حد اقل های خودم می رسم. همینجوری داشت روزهای زندگی پیش می رفت. همینجوری حرکت رو به جلو ناگهان یک طوفان سهمگین کل ماهیتش رو عوض کرد. توی تلاطم داشت دست و پا می زد. با خودش می گفت: چی شد یک دفعه؟ می گفت: مگه خدا من چه کردم که این شده سهم من از زندگی؟ مگه من چه هیزم تری به دنیا فروختم که شمشیرش رو برام کشیده؟ با خودش