جستجو
Close this search box.
جستجو
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

یه داستان ترسناک. هشدار. اگه شب یا نصف شبِ نخونش

سلام سلام و بی نهایت سلام دوستان گل گوش کنی ببخشید که این پست رو میان خاطراتم به سفر میدم این متن رو خیلی وقته گرفتم اما فرصت نشد بدم خدمتتون من این داستان رو در یکی از سایتهایی که داشتم وب گردی میکردم پیدا کردم خیلی ترسناکه خودم خوندم یکم ترسیدم در ترس من سهیم باشید بگم که این خاطره مال من نیست ها من اگه جای این بدبخت بودم تا حالا هفت تا کفن پوسونده بودم خخخخ در ضمن اگه جواب نظرات رو دیر دادم ببخشید خب اینم داستان که یکم طولانیه. از کودکی علاقه شدیدی به دیدن مناطق جن زده داشتم از وقتی که فارق التحصیل
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

خاطرات سفر به همدان قسمت دوم. بیاا تو که تموم میشه ها

هزاران و هزاران درود خدمت شما عزیزان گوش کنی. خوبییییییید؟ قربونتون برم. از همین الان بگم که اگه دیر جواب کامنتها رو دادم به بزرگی خودتون ببخشید به هر حال. اینم قسمت دوم خاطراتم در سفر به همان خخخخخخخ همدان به کردی میشه هماان به درخواست یکی از دوستان فکر کنم زینب خانم که خواسته بودن توضیحاات بیشتری راجع به جاهای تاریخی که رفتیم بدم از کمی قبل شروع میکنم همون طور که قبلا گفتم اول رفتیم به آرامگاه ابو علی سینا چون من میانه ی خوبی با موزه و این جور چیزا ندارم خیلی اونجا بهم خوش نگذشت فقط چندتایی عکس گرفتیم ناگفته نمونه کنار آرامگاه من هم
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

خاطرات سفر جالب به همدان با انجمن نابینایان قسمت اول. بفرما بیا توو

سلام سلاام سلااام سلااااام دوستان گلم چطوریییییید؟ خوبیییییید؟ چه خبرا؟ قبل از هر سخنی خدمت اون دسته از دوستانی که در دو پست قبلیم یعنی: آموزش خوانندگی و آیا میدانید؟ نظر گذاشتند خیلی خیلی معذرت میخوام که نتونستم جوابشون رو بدم نمیدونم یه دفعه چی شد که اینترنتم قطع شد و تا دیشب وصل نگردید خب این از این عرض به حضورتون که همین جمعه ی گذشته با بَرُ بچههای انجمن نابینایان که حدودا 32 نفری میشدیم تصمیم به سیاحت شهر زیبا و تاریخی همدان گرفتیم در این سفر دو هم محله ای دیگر یعنی: آقای دکتر مهرداد زمانی و دوست خوووووووووبم داداش کامبیز اسدی هم با ما همراه
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

یه نوار قصۀ زیبا به نام پیرمرد و شاه براتون آوردم،

سلام به شما هم محله ای های عزیز، دوستان و همدلان مهربون حال و احوالتون خوبه؟ زندگی بر وفق مرادتون هست؟ امیدوارم که همینطور باشه و همیشه شاد و سالم باشید مدت زیادیه که مشغله های فراوون اجازه ندادن پست بذارم و فعالیت زیادی تو محله داشته باشم این شد که گفتم با این پست هم خدمت شما دوستان خوبم عرض ادبی کرده باشم و هم یه قصه براتون بیارم تا شاید یه مقدار از این زندگی ماشینی جدا بشیم و به خاطرات خوش کودکی سفر کنیم خب بیشتر از این منتظرتون نمی ذارم و قصه ی پیرمرد و شاه از مجموعه قصه های ظهر جمعه رو با صدای
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

زندگینامۀ یک نابینا 1!

ضمن درود فراوان و عرض ادب! بنده تصمیم گرفتم دست از شیطنت بردارم و زندگی نامه ی یک نابینا را در چند قسمت برای دوستان تعریف کنم تا در آخر نتیجه گیری کنیم… سالها پیش کودکی پسر در خانواده ای فقیر به دنیا آمد… این نوزاد به روایتی فرزند دوم و به روایتی فرزند چهارم خانواده بود… فرزند اول اصلا به دنیا نیامده بود و فرزند دوم پسر زیبایی بود که بین راه خانه تا بیمارستان مرده بود و وقتی به دنیا آوردندش مستقیم روانه ی قبرستان شد… فرزند سوم دختر است و پس از مدتی متوجه شدند که مشکل بینایی دارد و این پسر که به دنیا آمد
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

گذری بر زندگیِ یک زوجِ همدل. قسمتِ پنجم. آخرین قسمت.

به نام الله و به نام آن وجودی که وجودم ز وجود پر وجودش به وجود آمد. سلام. همدلانِ هممحله ایِ عزیزُ مهربونُ با مرامُ صبورُ با صفا سلام. همرهانِ خوبم, از اینکه, من بعنوان نویسنده و راویانِ اصلیِ ماجرای زندگیِ فرزین و پروین, با نگارش و روایتِ این ماجرای واقعی مدتیست که اذهانِ شما را خسته نمودیم و شما نیز در نهایت شکیبایی با ابرازِ محبت و اظهارِ نظر ما را موردِ لطف و توجهتون قرار داده اید, از یکایکِ شما صمیمانه متشکریم. درین مجال قصد آن دارم که فصلِ دوم و یا به عبارتی بهتر فصلِ پایانی یعنی در حقیقت فصلِ خزانِ زندگیِ پروین و فرزین را,
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

گذری بر زندگیِ یک زوجِ همدل. دومین قسمت.

به نامِ نامی دوست, که هرچه هست در یدِ قدرتِ اوست. سلام و درود فراوانِ من بر همه ی شما همدِلانِ هممحله ای ارجمند. میدونم که بعضی از شما عزیزان منتظرِ ادامه ی گذری بر زندگی فرزین و پروین هستین. چرا گفتم بعضیا؟ چون فقط 15 نفر اشتیاقِ خود را جهتِ ادامه ی آن در پستِ نخست ثبت نمودید. من هم بهمین منظور درین مجال به حضورِ انورتان رسیدم. هرچند که  در محله ی چند صد نفری این رقم و آمارِ مشتاق, از نظرِ فرزین غیرِ قابلِ قبول و انتظار است. قبل از آنکه ادامه این ماجرای واقعی را بنویسم از همه ی خوانندگانِ عزیز خواهش دارم اصلا و
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

گذری بر زندگی یک زوج همدل. قسمت نخست.

به نام الله و به نام آن وجودی که وجودم ز وجود پر وجودش به وجود آمد. درود و دو صد بدرود بر یکایک شما همدلان هم محله ای باصفا. حال و احوالتون چطوره؟ خوبیند؟ خوشیند؟ سلامتیند؟ خب خدا را هزار کرور شُکر که خیلیهاتون با صدای رسا گُفتیند بله, الحمدُ لِ الله. البته شنیدم که بعضیها هم آه کشان و غُرولُند کنان بر من غضبناک شُدید که ای بابا چه خوبی و چه خوشی؟ بله شاید شما نیز درست بگویید اما در همه حال به پاس نعمات و موهبتهای دیگری که خداوند بر ما عنایت داشته, دارند و خواهند داشت و خیلیهامون از وجود آنها غافلیم, میبایست شُکر
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

دفتر خاطرات عدسی یک خیانت!

ضمن درود فراوان و عرض ادب! خب دوستان عزیز من دوباره آمدم با کمی پرحرفی یه خاطره ی خیانتی از یکی از دوستان برایتان تعریف کنم و از یکی از وب گردی هایم برایتان بگویم… امیدوارم خوشتون بیاید و زود قضاوت نکنید و با خوشبینی خاطراتم را بخوانید و درس بگیرید… چند سال پیش یکی از دوستانم که ازدواج کرده بود و فرزندی نداشت در اثر بیماری فوت کرد… با توجه به اینکه ایشان اهل استان دیگری بود و در استان دیگری زندگی میکرد… البته جنازه اش را به محل زادگاهش انتقال دادند و من با چند نفر از دوستان حقیقی یک مینیبوس کرایه کردیم و قرار بود بیشتر
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

خاطره ی وحشت در مسافرت قسمت آخر

اولا عذر میخواهم دوتا موضوع را عرض کنم . جیمیل من اشکال پیدا کرده و به همین دلیل است که نتونستم به ایمیلهایتان پاسخ بدهم یعنی دیگه ایمیل قبلییم وجود ندارد لطفا با این جیمیلم تماس بگیرید / / / tabriz619 / / / و دوم اینکه چند روزی اینترنت نداشتم برای همین قسمت آخرش دیر شد تشکر از شماها که خاطراتم مورد توجه تان قرار میگیرد . . وقتی که صدای ضربه های متعدد را به شیشه شنیدم و سپس صدای آمدن اشخاص بیشتر را به روی پله های پائین شنیدیم و نور خفیفی را بارها برروی شیشه ها ملاحظه کردیم و کاملا مشخص بود که دقیقا پشت
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

آخی، الهی، یادش به خیر، قصه ی جک و لوبیای سحرآمیز!!!

روزگاری ، کشاورز فقیری بود که زن و یک پسر تنبل به نام جک داشت . روزی که کشاورز مرد ، فقط یک گاو برای خانواده اش به جا گذاشت . جک و مادرش با شیری که گاو می داد زندگی می کردند . آنها هر روز صبح شیر را به بازار می بردند و می فروختند. اما یک روز صبح ، گاو دیگر شیر نداد و آنها دیگر پولی نداشتند که حتی یک قرص نان بخرند . مادر جک به جک گفت : « برو گاو را بفروش و با پول آن مقداری دانه بخر تا آنها را بکاریم . » بنابراین جک به بازار رفت . در
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

به دنبال ف. قسمت آخر

با سلام خدمت کلیه عزیزان. گفتیم که روز دوم و به خصوص سوم واقعً ترس بر من غالب شد. گفتم نکُنه پناه بر خدا بمیره قاتل هم بشیم. برای کمپ که گفتم این بیچاره را که بخواهند همسان با بیناها بدوانند یا اذیت کنند که نمیشه اینجا توی کمپ ولش کرد. بدین سبب به نزدیکترین ترک اعتیاد به خانه براش پرونده سازی کرده ثبت نامش کردم. در اونجا به من گفتند که چرا زود تر نیاوردمش؟ گفتم آخه من که خبر از این کار ها ندارم. خلاصه بعد از سرم زدن و دارو و این حرف ها حالش آرام آرام رو به بهبودی میرفت. دکتر قرص های زیر زبانی
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

به دنبال ف. قسمت هفتم

با سلام خدمتِ عزیزان. گفتم که پدرِ ف. با قیافۀ غضبناک  اومد خونه ی ما و گفت داوود من تو را عضو خانوادۀ خودمون میدونستم. جوابِ حق نمک خوردن  این بود؟ گل گوشۀ جمالت. گفتم شما از بچۀ خودتون بپرسید. چه کار باید میکردم که نکردم؟ چه گریه ها چه فریاد ها که نزدم؟ ف. خودت بگو واقعا چقدر گفتم خونه ی این بابا نرو؟ چقدر گفتم نکش؟ همه اش میگفت این تن ضد ضربه هست. ضد اعتیاده. همه اش میگفت من دنبالِ سرگرمیم دنبالِ دلخوشیم. حالا بفرمایید  اینم دلخوشی. سرگرمی. دماغمو خونین و مالین  نکردی؟ پدرِ ف. گفت  والا ما چند بار دیدیم  از کیفِ مامانش پول دزدی
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

به دنبال ف قسمتِ ششم

با سلام. گفتیم که ف. گفت به جایِ کشیدن, میخورم. به او گفتم با دستِ خودت, خودتو توی چاه, تویِ منجلاب نینداز. هرچه گفتم هرچه نالیدم, هیچ فایده نداشت. به او گفتم پس دیگه رفاقتِ من و تو به پایانِ خطِ خودش میرسه. دیگه حقِ اومدن به اینجا را نداری. ف. گفت, من رفاقتمو با تو نمیتونم ببرم ولی باشه, به خاطرِ اینکه دیگه کسرِ شأنت میشه با من رفت و آمد کنی چشم, دیگه نمیام. گفتمش گم شو معتادِ مُفَنگی,خندید و گفت این تن ضدِ اعتیاده گفتم چند روزِ دیگه میبینمت. کفِ جویها زیرِ پل ها میبینمت بدبخت. و درِ کوچه را محکم به هم کوبیدم و به
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

به دنبال ف. قسمتِ پنجم

با سلام. تا به آنجا رسید صحبتِ ما که خانمم بِهِم میگفت, داوود جان, ما بچهمون خودتم میدونی که هُشیاره. و اگه این بابا بخواد بیاد اینجا و این مسخره بازیها را در بیاره, یا چرت بزنه یا سرش مثلِ شیره ای ها بیاد پایین, یا هِی بدنشو بخارونه, یا هِی وراجیِ الکی بِکُنِه آخه یعنی چی؟ راستی داوود حرفِ دود اومد پیش, موقعی که میگفت من یک مویِ گندیدۀ تو را به صدتا دود نمیدم منظورش چه دودی هست؟ گفتم برو ول کُن حالا گفت, نگاه کُن با این مسخره بازیهایی که این بوا در آورد چه چیزی را میتونی از من پنهون کنی؟ گفتمش باباجان, ایشان رفته
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

به دنبال ف قسمت سوم

با سلام بر همهِ عزیزان. قبل از ادامه ماجرا, به یک سوال که عزیزان پرسیده بودند باید پاسخ دهم. سوال این است که مگه ف. آیا مشکلی داشته. که به دنبال ِ مواد میرفته؟ در جواب باید گفت, ف. مشکل نداشت. درسشو که خونده بود, به کمکِ خدا, و با سعی و ارادهِ خودش,به سرِ کار رفته بود.ولی امان, امان از مخدر ها. بچه ها واقعً یه چیز میگم, یه چیز میفهمید. واقعیت کجا و صحبت کجا. کسی که حتی مزهِ این جُرسومِهِ گند,در زیرِ دندانش, مزه کند, وای که برای بدبخت کردنِ خود چه گند کاری ها که میکند. به خدا برای ِعتیادشون,ناموسِ خود را حاذرند, بدهند. خیلی
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

به دنبال ف قسمت دوم

با سلام خدمت عزیزانِ بهتر از جانم. قبل از بازگو کردنِ بقیهِ این جریان, خِدمتِتون عرض میکنم به علت این اسم این بنده خدا را ذکر نمیکنم که خودش به من گفته راضی نیستم کسی ِسمَمو بفهمه لذا فقط به حرف ف اکتفا میکنم. اگه یادِتون باشه تا اونجا خِدمتِتون عرض کردم که سوار ماشین شده در جستُجوی خوشبختی به خونِهِ سهراب رفتیم. خلاصه پس از احوال پرسی با خودش و مِهمونش, تا به اطاق رسیدیم, یه بوی زننده مشاممو آزرد. دیدم صدای روشن بودنِ پیکنیک و زدنِ سیمی روی آن و صدای غلغل کردن, میآد. گفتم, سهراب این صداها چیه که میآد؟ ف. گفت, صداش که صدای آشنا
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

ماجراهای من و آقای مسئول، قسمت آخر

درود. توی قسمتهای قبلی، من بارها به انجمن نبینستان رفتم و خواسته ای رو مطرح کردم و با ترفندی، آقای مسئول که هم اسمش مسئوله و هم رسمش رو با وجود مخالفتها و تلاش برای پیچوندن من، مجبور کردم که کاری که میخوام رو برام انجام بده. اما برای آخرین بار که رفتم اونجا، اتفاقاتی افتاد که دیدم بد نیست براتون تعریف کنم. وارد که شدم، آقای مسئول پشت میزش نشسته بود و به شدت عصبانی بود. سلام آقای مسئول. چه سلامی؟ چه علیکی؟ تو خجالت نمیکشی؟ نه واقعاً تو خجالت نمیکشی؟ نه بابا من بدبخت سیگارم نمیکشم. مگه من با تو شوخی دارم هان!؟ خب حالا چی شده
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

ماجراهای من و آقای مسئول، قسمت نهم

درود. من توی هشت مراجعه ی قبلیم به انجمن نبینستان که همه کارش آقای مسئول هست، یعنی هم اسمش مسئوله و هم رسمش، تونستم خونه، کار و کلی چیز دیگه به دست بیارم. دیگه همه چیز فراهم شد تا بتونم یه زندگی رو تشکیل بدم. این بود که گشتم و گشتم تا نیمه ی گمشده ی خودم رو پیدا کردم. وقتی پیداش کردم، دوباره رفتم به انجمن تا ببینم آقای مسئول وام ازدواجی چیزی داره بهمون بده یا نه. وارد انجمن شدم و دیدم آقای مسئول صدای خور و پفش رفته هوا. شیطنتم گل کرد و دستامو محکم کوبیدم به هم که شش متر از جا پرید و گفت:
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

دوستانی که نوار قصه دوست دارید بفرمایید داخل, قصه ی گنجشک کوچولو و سنجاب

درود بر دوستان و هم محله ایهای گرامی امیدوارم آخرین روز های سال 94 به کامتون باشه باز هم یه نوار قصه دیگه براتون آوردم که مطمئنم خوشتون میاد نوار قصه گنجشک کوچولو و سنجاب تقدیم به گوشکنی های عزیز شاد باشید تا همیشه