دورود بر شما برایم خیلی عجیب و باور نکردنی هست که سه رکن درجه یک برای کودک ما چه نابینا چه نیمه بینا و چه بینا خارج از این سه اصل نیست قصه. بازی و شعر حتی امروزه که پیشرفته ترین وسایل برای بازی و شادی کودکان مهیا است و هزاران کارخانه و شرکت مشغول ساخت فیلم ها و بازی های گرافیکی زیبا مخصوص کودکان هستند و یا عروسک ها و ماشین های کنترلی زیبا برای آنان می سازند و خانواده ها خود را می کشند که پول بسیاری را خرج این اسباب بازی ها بسیار مهیج بکنند شاید کودکشان از لحاظ هوشی رشد آن چنانی کند و آینده
Category: داستان و دلنوشته
دستهها
آخ جون نوار قصه.
با سلام همه ما یه روزی به قول مدیر محله آقا مجتبی کوچ کولو بودیم من همیشه با خاطرات کودکیم زندگی میکنم و همیشه دنبال چیزهایی هستم که به نوعی خاطرات اون روزهای شیرین رو برام تدایی کنه این قصه ای که اینجا میذارم خیلی دوستش دارم چون یادمه کلاس اول دبستان بودم که خانم معلمم نوارش رو بهم جایزه داد چه روزهایی بود گفتم شما هم گوش بدید شاید خوشتون بیاد البته احتمالا بعضی از شما گوش داده باشید به هر حال کوچ کولوهای قدیم و جدید دانلودش کنید و حتما نظرتون رو بیان کنید آخه هرچه نظر بیشتر باشه آدم ترغیب میشه دنبال مطلب بگرده و دایما
سلام، این هم رمان من و میترا و زهرا نزر هم نزاشتی نزاشتی آدت کردیما ((. وقتی پیشمی خودمو کامل میدونم . وقتی پیشم نیستی میمیرم . وقتی نمیبینمت نفسم قطع میشه . )) من میتونم باورش کنم ؟؟؟؟؟ یعنی منم واقعا عاشقشم ؟؟ آره . من ازبچگیم عاشقش بودم . ولی اون ۹ سال ازم بزرگتره . اصلا برام مهم نیست . اگر ۹۰ سال هم ازم بزرگتر میبود اصلا برام مهم نبود … اصلا .. . از کجا اینقدر میتونم مطمئن باشم ؟؟ از کجا میتونم مطمئن باشم که منم اونو دوست دارم ؟ خدایا چرا همچین غلطی کردم ؟ چرا بی گُدار به آب زدم ؟
دستهها
ماجرای دندانپزشکی
دست در دست دختر نوجوان از پله های مطب دکتر بالا میرفتیم. غروب بود و هوا رو به تاریکی میرفت. در زدیم وارد شدیم. پیشخوان مطب در سمت چپ در ورودی قرار داشت. رو به منشی سلام کردم.برگه و دفترچه بیمه را روی پیشخوان گذاشتم. خانم منشی با صدایی خشک گفت: بنشینید تا صدایتان کنم. گفتم: من فقط برای تأیید کاری که بر روی دندانم انجام شده به اینجا آمدم. خانم منشی با همان لحن: منتظر باشید مریض که بیرون آمد خانم دکتر شما را معاینه خواهند کرد. چند دقیقه انتظار. مریض آمد و مریض دیگری وارد اتاق پزشک شد. با شرمندگی تلفن را قطع کردم. رو به منشی:
به نام نامی الله مرد بسیار ثروتمند که از نظر علمی هم بسیار موفق بود بطرف مهندس رفت بر سرش داد کشید که چرا نتوانسته است در را در جایی که تعیین کرده است نصب کند مهندس با در ماندگی گفت اما تنها چند میلیمتر با حد تعیین شده فاصله وجود دارد اما مرد ثروتمند که ازین به بعد باختصار او را فایل می نامیم گوشش بدهکار نبود این دهمین مهندسی بود که اخراج می کرد همه می دانستند این خانه بزرگ که شبیه قصر یا یک هتل چند ستاره بود برای او خیلی محبوب است از همان آغاز کار او به سختی کار را شروع کرد و ماهها
خب دیگه وقت اون رسیده که آخرین قسمت خوابهایم و کارهایی که میگن من انجام دادم رو براتون بنویسم. باشه مینویسم اما اولش باید بگم که من خیلی خواب میبینم یعنی شبی نیست که من کلی خواب ندیده باشم اکثرشون هم یادم میمونن اما این کارهایی که به من نسبت میدن رو نه، اون کار رو که قبلا نوشتم فقط یک بار انجام دادم اما این آخری رو تا جایی که بهم گفتند پنج شش باری تا به امروز انجام دادم راستش علاقه ی من به کتاب و کتابخوانی اینقدر بوده و هست که قابل توصیف نیست تازه اگه بخوام از شدت علاقه ی خودم به مطالعه بنویسم شاید
به نام نامی الله آیا این داستان خیالیست یا واقعی ؟آیا فرق میان خیال و واقعیت کجاست ؟ یک زن و مرد برای ماه عسل خود را به … رفتند، و بعد از بررسی جاهای مختلف به یک هتل رفتند که از نظ امکانات داری محبوبیت زیادی بود . هنگامی که آنها به اتاق خود راهنمایی شدندهر دو متوجه بوی بدی شدند است مرد به مدیریت زنگ زد تا علت این بوی بد را بفهمندآنها هم با عذر خواهی ازیشان دعوت کردند تا نظافت اتاق تمام شود آنهارا به اتاق دیگری ببرند ویا بدلیل مشکلی که پیش آمده مجانی به رستوران بروند و از غذای آنجا استفاده کنند زن
این خاطره ی خندهدار را مینویسم تا مگر کمی از حوادث روز گذشته را فراموش کرده و به فردایی آرامتر بتوان اندیشید پس بخوانید و اگر لذتی از آن بردید همه ی مسایل دیروز را از یاد ببرید من فعلا گیر دادم به خوابهایی که تا کنون دیده ام یا کارهایی که در خواب انجام داده ام هر کس هم که خوابهای من باورش نشد این دیگر مشکل من نیست میتواند برود از دوستان نزدیکم که در مجتمع شهید محبی در دوران تحصیل من در آنجا با من هم دوره بودند بپرسد پس باور کردن یا نکردن این نوع خوابها با خودتان است ولی من علاقه ای به دروغ
سلام خوب این هم فصل سوم از رمان بخونید و حالشو ببرید. ( زهرا ) وقتی از خواب بیدار شد خود را توی خانه ی عمه اش یافت . خسته بود . یادمش آمد که دیشب چه اتفاقی افتاده . روی تشکش نشست . سرش را به طرف پنجره چرخاند . با دیدن آریان که روی تختش افتاده بود و در خواب بود از خود خجالت کشید . که دیشب مایه ی زخمی شدن او شده بود . او به خاطر زهرا دعوا کرده بود . زهرا ازاتاق خارج شد و دست و صورتش را شست و روی مبل دراز کشید . دیگر نمی شد اینجا بماند . عصر
درود. آورده اند که در زمانهای قدیم در سرزمین پارسیان، در بلادی که آن را اصفهان مینامیدند و آن را نصفه جهان همی دانستند، مردی میزیست بسی با اراده و خوشقلب و با دانش فراوان. گویند که وی را دانش رایانه و تلفن همراه بسیار بود و به زبان سرزمینهای دوردستی که انگلستان مینامیدندش مسلط بود. روزی این جوان برومند و دانشمند تصمیم گرفت محله ای بسازد و نام خود را بر سردر آن همی نهد. لهذا اراده همی کرد و محله این بنا نهادی و نامش را محله ی مجتبا و دوستان نامید و نشانیش را هم گوشکن نهادی. جانم برایتان گوید که وی این محله را برای
نام: زهرا نام خانوادگی: گلگشتی پایه: چهارم گروه: نابینا موضوع انشا: در تابلوی خلقت مهر و محبت معلم را با چه رنگی نقاشی میکنید؟ به نام خدا من مهر و محبت معلم را با رنگ قهوه ای نقاشی میکنم چون قهوه ای رنگ تنه درختان است.از تنه درختان استفاده های بسیاری میشود. از آنها میز میسازند، صندلی میسازند، در، پنجره و خیلی چیزهای دیگر. حتی شاخه هایی که زیر سایه آنها مینشینیم، برگهایی که هوا را تمیز میکنند و میوه هایی که از آنها تغذیه میکنیم، بر تنه درختان تکیه میکنند. درختان یکی از بخشندگان روی زمینند. معلم نیز با صبر و حوصله تمام علم و دانش خود را
سلام با فصل دوم رمان من و میترا و زهرا در خدمت شما هستم، نکته ی دیگه این که از تک تک شما عذر خواهی میکنم که این رومان رو دیر گذاشتن موفق باشید نظرات فرامش نشه از جام بلند شدم و رفتم سمت نمازخونه . کفشامو دراوردم . و رفتم تو . نشستم جفت بخاری و مقنعه مو از سرم درآوردم . و دراز کشیدم و چشامو بستم ..کیفمو گرفتم تو دستم و از رو صندلی بلند شدم . باید برمیگشتم خونه . امروز دیگه کلاسی نداشتم . دلم برای زهرا میسوخت . حرفاش تو ذهنم بود . ( رزی قیافه بابامو یادم رفته ) زهرا خیلی دختر
به نام الله بی همتا هیچکس جرأت نمیکرد به خانه …ها بره هر شب صداهای عجیب غریباز آن خانه به گوش میرسید. صدایی مثل سنگباران که نه تنها اعضای خانواده … بلکه حتی کارآگاهان را نیز شگفتزده کرده بود. تا ماهها این سروصداها ادامه داشت و همه تصور میکردند که کودکان بازیگوش به طرف خانه سنگ پرتاب میکنند اما هیچ کودکی در روستا از ترس به آن خانه نزدیک هم نمیشد تا اینکه بالاخره راز سنگباران خانه 000 فاش شد. تا اینکه یک روز یکی از اتاقهای خواب خانه سنگباران شد و آن موقع بود که ساکنان این کلبه روستایی، متوجه شدند ، دخترک 12 ساله خانواده هدف سنگباران
من در نوشته ی قبلیم گفتم که حاضرم سر خوابهایی که دیده ام با هر کس که خواست مسابقه بدهم اما هیچ کس نخواست یا ذوق نوشتنش را نداشت تا از خوابهای جالب و خندهدارش چیزی بنویسد خب من هم که گاهی بیماری نوشتن گریبانم را بدطور میگیرد و وادارم میکند به عبارت پردازیهای نه چندان با ارزش چه کنم دیگر نوشتن هم شده جزئی از زندگی من پس خودم دست به کار میشوم و یکی از وحشتناکترین و در عین حال خندهدارترین خوابهایم را مینویسم مینویسم تا نوشته باشم و چه بسا شما را هم سر ذوق بیاورم تا مگر شما هم به صرافت نوشتن خوابهایتان در اینجا
به نام الله یکتا خالق بزرگ مهربان سلام هم محله ای های عزیز تا حالا واستون پیش اومده یه جا احساس وحشت کنین و تنها باشین و یه دفه صدای همه چی در بیاد واتفاق عجیبی براتون بیفته گاهی این ترسا واقعیه ریشه ش مثل وقتی که دزد میاد گاهی هم خیالیه …خلاصه این که قصد دارم هر بار یه مساله عجیب و غریب رو مطرح کنم و فرصتی هم هست شما هم عجیب ترین اتفاقی رو که براتون پیش اومده مطرح کنین و لطفا پایان هر قسمت بگین واقعیه یا خیال ؟ دختری روز تولدشه نامزد این دختر و یکی از دخترایی که از دوستان این دختره تصمیم
دستهها
طبق معمول هر سال
سلام بچه ها. حالتون چه طوره؟ خوبید یا نه آیا؟ میگم شهروز اگر سلام علیکت تموم شده یه خواهش ازت بکنم؟ بگو ببینم چی میخوای؟ بابا یه کم من رو صاف و صوف کن. انقدر مچاله موندم چوروک شدم آخه. همچین میگه چوروک شدم انگار کت شلواره. بابا جوراب چوروک میشه آخه؟ فکر کردی چی؟ فکر کردی ما جورابا از کت شلوارا کمتریم؟ بنده خدا اگر ما نباشیم که همون کت شلوار محترم ناقص میمونه. خیله خب بابا. چه زود هم بهش بر میخوره. بیا. این هم صاف و صوف شدن جناب عالی. خوب شد؟ الآن راحتی؟ آخیش. خدا خیرت بده. خیلی حال داد. خب حالا ساکت شو دیگه.
فکر کنم حدود ساعت پنج افتادم روی کاناپه نفهمیدم کی خوابم برد ولی حس کردم که خانمم واسم یک متکا آورد و گذاشت زیر سرم همین که کمی گذشت خواب عمیقی من رو در خودش فرو برد خواب دیدم یکی از دوستانم اومده خونمون و گوشی تازه من رو که گوشی سامسونگ مدل win 8552 هستش رو از روی میز کامپیوترم برداشته و میگه این گوشی اصله گفتم فکر کردی من میرم گوشی غیر اصل میخرم معلومه که اصله گفت بزار واست تنظیمش کنم مشکلاتش رو حل کنم گفتم خودم بلدم قبلا تنظیمش کردم زحمت نکش گفت اما بعضی از کاراش رو تو بلد نیستی چون مهمونم بود حرفی
دستهها
تنهای تنهای تنها
تازه از خواب بیدار شده بود. عادت به دست و صورت شستن نداشت. با همان لباسها میگشت. توی خونه و بیرونش فرقی نداشت. یه جفت دمپایی داشت که رنگ و روش هم رفته بود. جوراب هم پاش نبود. دمپاییهاش رو پوشید و زد بیرون. همینطوری شروع کرد به گشتن توی خیابونا و کوچه ها و پارکها. هزار دردسر در کمینش بود. در کمین او و امثال او. امثال او که نمیفهمیدند. یعنی نمیتوانستند بفهمند. حتا اگر میخواستند. کسی نمیدانست از کجا آمده. خانواده اش کجا هستن. اصلً خانواده داره یا نه.کسی این چیزها رو نمیدونست. براشون هم مهم نبود که بدونن. همین که یکی هست که دستش بندازن و
سلام به همراهان صمیمی محله گوشکن. امروز یکی از گزارش های جذابم رو واستون میذارم. امیدوارم که خوشتون بیاد. ماجرا از این قراره که من در کلاس های روزنامه نگاری که میرم، یه درس داریم با نام گزارش نویسی که استاد من در این کلاس، استاد علی اکبر قاضیزاده، از روزنامه نگاران با سابقه این کشور با بیش از نیم قرن کار روزنامه نگاری هستش. استاد قاضیزاده نویسنده ی چند کتاب معروف، از جمله تجربه های ماندگار در گزارش نویسی هستش. برای پروژه ی آخر ترم باید یک گزارش بنویسیم که من خاطره ی برف بهمن 92 رو به صورت یک گزارش دراوردم. یعنی هر اتفاقی که برای خودم و
دستهها
نیرنگی تا یکرنگی
امشب میخوام بنویسم. آزاد و رها. تو خیالم از برخی نامهربونی ها عکس بگیرم. عکس ها را آیینه عبرتم کنم. گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم! ببرم بخوابانمش. دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم.حتی برایش لالایی بخوانم، وسط گریه هایش بگویم: غصه نخور خودم جان! درست می شود!درست می شود. اگر هم نشد به جهنم… تمام می شود. بالاخره تمام می شود. اما تمام شدن به چه قیمتی؟ آیا چیزی که خواستم شد یا باز هم باید همچنان دلتنگ باشم. دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها. حسرت ها را می شمارم و باختن ها. و صدای شکستن را … نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم. و