سلام. حالتون خوبه؟ بهتون خوش میگذره؟ من اومدم برای شما یه نامه بنویسم. یه نامه از دنیای عروسکها به دنیای آدم بزرگها. شما آدم بزرگها اصلً ما رو یادتون هست؟ یادتون هست که چه قدر خاطره با ما داشتید؟ همه ی شما توی بچگیتون دختر و پسر توی اسباببازیهاتون یه عروسک داشتید.یه عروسک که یه فرق اساسی با همه ی اسباببازیهاتون داشت. ما همیشه مَحرَم اسرار شما بودیم. از خیلی چیزها خبر داشتیم که خانواده و پدر و مادرتون هم خبر نداشتن. اگر شیطنتی میکردید، اگر خرابکاری میکردید، اگر کار بدی میکردید همیشه این ما بودیم که این راز رو توی دلمون نگه میداشتیم و تا ابد پیش ما
Category: داستان و دلنوشته
سلام دوستان عزیزم توی این بخش قسمت آخر داستان رو براتون نوشتم امیدوارم تونسته باشم اشاره کوچکی به مشکلات دوستان هم نوع خودم داشته باشم. قسمت آخر نزدیک پنج دقیقه بود که من توی قطار بودم جمعیت افرادی که ایستاده بودن از همیشه کمتربود برای همین تونسته بودم کنار دریه جای دنج برای وایسادن پیدا کنم و به سوارو پیاده شدن مردم نگاه کنم تا اینکه رسید به ایتسگاه امام خیمنی که به نظر من یه ایستگاه پیچیده محسوب میشه چون محل اتصال دوتا مسیر مختلفه و همیشه خدا شلوغه. محکم میله کنار دستم رو گرفتم تا با جمعیت بیرون نرم و کسانی که دارن سوار میشن منو از
سلام دوستان عزیزم ببخشید اگه منتظرتون گذاشتم. بریم با هم ادامه داستانو بخونیم. قسمت دوم یکم وقت داشتم نشستم روی صندلی و منتظر شدم از شدت شلوغی کم بشه توی این فاصله فکرم رفت سمت مسیری که تا رسیدن به محل ایستادن قطار طی کرده بودم من اونقدر این مسیرو اومده بودم که به همه چیزش عادت داشتم ولی یادم میاد که بار اول چقدر اذیت شدم. موقعیت مترو رو از در ورودی توی ذهنم تجسم کردم. روبه روی در گیت وروردی بود که فاصله اون با در زیاد بود و از دور خوب تشخیص داده نمیشد. هیچ نوشنه، فلش درشت، سطح برجسته ای هم نبود که یه نابینا
سلام سلام دوستای هم محلی خودم مدتی بود موضوعی ذهنمو مشغول کرده بود گفتم توی محله مطحرش کنم موضوع مورد نظر من مشکلات رفت و آمد افراد نابینا و کم بیناست و اینکه توی یه میسر ساده برای یه کار معمولی چقدر مشکل و خطر سر راه ما قرار داره و ما چقدر باید دقت کنیم که سالم برسیم به مقصد و سالم بگردیم خونه. بخاطر همین حرفمو در قالب یه داستان کوتاه دو قسمتی مطرح میکنم که داستان رفتن به یه کتابخونه ایه که کتابهای گویا داره و به طور مختصر به موانع و مشکلات یه نابینا و کم بینا اشاره شده . امیدوارم مورد پسندتون باشه و
سلام. چه طورید؟ من اومدم. این بار هم مهمون دارم. مهمونم کیه؟ خب خودش میاد میگه. آره. اگر فرصت بدی میگم که کی هستم. خب بگو. اول بذار سلام علیک کنم. خب سلام علیک کن. سلام بچه ها. من خوبم شما چه طور؟ خب سلام علیکتم که کردی. حالا به بچه ها بگو کی هستی دیگه کشتی ما رو. خیله خب بابا. چه قدر بد اخلاقی تو. بیچاره زنت. زنم کجا بود تو هم وقت گیر آوردی. میگی کی هستی یا خودم بگم. خب میگم. بچه ها من یه سبزه هستم. یه سبزه ی گندم. شهروز خودش منو قبل از عید درست کرد گذاشت توی سفره ی هفت سین
دستهها
به دادم برسید
سلام بچه ها. حالتون چه طوره؟ عیدتون مبارک. آقا به فریادم برسید. کمکم کنید. شما رو به خدا نجاتم بدید. از چی؟ بهتره بگید از دست کی. از دست این شهروز بیرحم. چی؟ من کیم؟ من بیچاره لبتاپ شهروزم. یه لبتاپ بخت برگشته. به جون خودم کاری که این شهروز از من بیچاره میکشه از کارگرای معدن نمیکشن. همچین که صبح از خواب ایشون بیدار میشن و صبحانه رو میل میفرمایند من بدبخت هم کارم شروع میشه. آقا همش یا با من میره توی اینترنت آهنگ و فیلم دانلود میکنه، یا میره توی فیسبوک میچرخه، یا توی اسکایپ با این و اون چت میکنه، یا میاد اینجا توی محله
به نام الله دختر هفده سالهای که میلیونر است احتمالا باید شخصیت جالبی داشته باشد. تعجب نکنید؛ ثروتش حاصل ارث و میراث نیست. او با قدرت، تلاش و ابتکار خود توانسته است این سرمایه را کسب کند. اشلی نام همین دختر خوشفکر است. از زمانی که اینترنت به عنوان ابزاری برای کسب درآمد به کار رفت، قواعد کسب و کار سنتی کاملا از بین رفت و به این ترتیب همه افراد با هر سن و سالی توانستند مهارتها و تواناییهای خود را نه در حد کشوری بلکه در حد بینالمللی بروز دهند. چرا که در فضای اینترنت بازاری به وسعت کره زمین و مشتریانی بیش از نهصد میلیون نفر
دستهها
مادر
تقدیم به مادرم و مادر همه هم محله ای ها بچه ای دست مادرش رو گرفته بود و در حالی که بدست دیگه ش بادکنکی بود پرسید :مامان تو هیچ آرزوی بزرگی داشتی ؟ مادر:بله داشتم بچه : خب آرزوت چی بود ؟ مادر:همین الان داره کنارم راه میره و ازم سوال میپرسه ! تاج از فرق فلک برداشتن جاودان آن تاج بر سرداشتن در بهشت آرزو ره یافتن هر نفس شهدی به ساغر داشتن روز در انواع نعمت ها و ناز شب بتی چون ماه در بر داشتن صبح از بام جهان چون آفتاب روی گیتی را منور داشتن شامگه چون ماه رویا آفرین ناز بر افلاک اختر
دستهها
یلدا در مطب!
فقط میگم سلام تا سریع بریم سراغ ماجرا به اتفاق پارتنر ,یعنی دایی ,همان که تنها دو سال از ما بزرگتر است در مطب دکتر بهانتظار نوبتمان نشسته بودیم یله داده بودیم به صندلی و با کلی اعتماد به نفص, دنیای خودمان را پرسه میزدیمو ریز ریز میخندیدیم پارتنر هم کلی تحویلمان گذاشته بود و نه اینکه ما در تب بیماری دستو پا میزدیم مدام برایمان از آب سرد کن آب می آوردو اینها جایتان کلی خالی سرمای دهشتناکی ما را خورده بود که نگو و نپرس سرمان همانطور که نشسته بودیم گیج میرفتو صدای جیکو جیکی در گوشمان میپیچید که گویی گنجشکان بالای سرمان پی هم میدویدندو سرود
سلام. من دوباره اومدم. بچه ها حالتون چه طوره؟ آآآآآآآآآآآی نفسکش. چی بود؟ کی بود؟ من هستم. فرهاد کوهکن. فرهاد کوهکن؟ آری. آمده ام تا با تیشه ام به جنگت بیایم. خب چرا آخه. مگه من بیچاره چی کار کردم؟ تو به این شهروز بگو چه کرده شیرینبانو. شیرینبانو؟ بله جناب شهروز. من هم با فرهاد آمده ام. خب خدا رو شکر که با هم خوب هستید. مگر قرار بود خوب نباشیم؟ خب بیخیال. حالا چرا انقدر عصبانی هستید شما دوتا؟ بگذار ابتدا یک ضربه با تیشه ام به سرت بزنم. نه تو رو خدا یا همون اهورامزدا. من جوونم. آرزو دارم. بابا بیا بشینیم مثل سه تا انسان
سلام. چه طورید؟ من که خیلی خوب نیستم. چرا؟ خب معلومه دیگه. از بیمعرفتیهای شما. کدوم بیمعرفتی؟ چی؟ اصلً من کیَم؟ من یه شاخه ی گلم. چه گلی؟ چه فرقی میکنه. مگه دیگه براتون مهم هم هستم؟ بابا این چه زندگیه که برای ما راه انداختید؟ هر سال این موقع بازار ماها داغ بود. چی؟ مگه هر سال این موقع چه خَبَره؟ خب بی احساسا امروز روز وَلِن تایمه. بله. ما هر سال این موقعها بازارمون سکه بود. ولی حالا چی؟ بابا اصلً ببینم شما جوونهای امروز عشق و این چیزها رو درست و حسابی میفهمید؟ بابا دیده شده که دوستان خانممون کمتر از طلا و دوستان آقامون کمتر
روزی روزگاری، پسرکی نابینا بود به اسم مجتبی. این مجتبی خان بیچاره، تازه یاد گرفته بود برود نانوایی نزدیک منزلشان و این دفعه نیز مانند دفعات قبلی داشت به وظیفه ی خطیرش که همان خریدن و رساندن نان به اهل خانواده بود عمل میکرد. این مجتبی همچین که داشت از نانوایی برمیگشت، توی کوچه، بقچه ی نان به دست، همان طور که تمام بدنش و لباسهایش بوی نان داغ و تازه گرفته بودند، صدای زمزمه ی خفیف و نحیفی را شنید و صبر کرد ببیند آن صدا چه زمزمه میکند. ابتدا مجتبی که کمی ساده و خوش خیال بود، گمان کرد که این زمزمه ی یک فرشته ی راهنمای
دستهها
سرد ولی مهربون
سلام. علیک سلام عزیزم. آقا شهروز شما با من دیده بوسی نکردیها. نه داداش نوکرتم بیخیال من شو. نه. امکان نداره. بیا بغلم ببینم. نه. جان من. مامااااان یخ کردم. کمک. کمک. بابا آخه آدم برفی هم مگه کسی رو بغل میکنه. آره. مگه ما آدم برفیها دل نداریم؟ چرا. ولی خب آخه بابا جان منجمد شدم. من که بنیه ی تو رو ندارم. ببین شهروز یه چیزی میگم نه نگو. چی؟ میذاری من هم تایپ کنم؟ نمیشه. بابا آب میره توی کیبرد لبتاپ داغون میشه. بدبخت میشم کلی باید خرجش کنم. باشه. ولش کن. اینطوری بغض نکن دیگه. خب تو هرچی میخوای به بچه ها بگو من برات
ما فرفره نداشتیم. بچههای کدخدا داشتند اما همبازی ما نبودند که دست ما بدهند. مسعود و مجید نقشهاش را کشیدند و مصطفی بند و بساطش را جور کرد. ما که فرفرهدار شدیم، لبخند نشست روی لبهای بابابزرگ. گفت: «دیدید میشود، میتوانید!از ترس بچههای کدخدا، داخل خانه فرفره بازی میکردیم. مبادا ببینند و به تریج قبایشان بربخورد. اما خبرها زود در دهکده ما میپیچید. خبر که به گوش کدخدا رسید، داغ کرد. گفت: «بیخود کردهاند. بچه رعیت را چه به فرفره بازی.» و گیوهاش را ورکشیده بود و آمده بود پیش عمو محمد به آبروریزی. (بعداً شنیدیم که همان روز، کدخدا دم گوش میرآب گفته: «این اول کارشان است. فردا
سلام. همین سلامش هم به خاطر این کردم که نگن بی ادبه. خیلی از دست شما آدمها عصبانیَم. خیلی. بابا مگه من بیچاره چه بدی به شما کردم که هر اتفاقی میفته کاسه کوزش رو سر من بدبخت میشکنید. چی؟ چی گفتی؟ من کیم؟ خب معلومه دیگه. من یه کلاه بدبخت بیچاره هستم. من نمیفهمم اگر من نبودم شما آدمها تقصیرات خودتون رو میخواستید گردن کی بندازید آخه. بابا طرف دار و ندار خودش رو از دست میده میاد میگه من رو گذاشتن سرش. خب یعنی چون من رو گذاشتن رو سر و کله ی جناب عالی شما اموال گرامیتون رو از دست دادید؟ بعد تازه این که چیزی
توی یه شرکت خصوصی کار میکرد. اونجا اپراتور بود. کنار شرکت یه بیمارستان بود. انقدر نزدیک که هر روز صداهای مختلف توی بیمارستان کم و بیش توی شرکت شنیده میشد. ولی اون از بین این همه صدا فقط و فقط دوست داشت یک صدا را بشنود. آقای دکتر پارسا به اورژانس، خانم دکتر گودرزی به اتاق عمل. این صدا هر روز از صبح تا عصر که توی اون شرکت مشغول به کار بود برایش تکرار میشد. صدایی که دیگر برایش یک صدای معمولی نبود. دیگر اگر آن صدا را نمیشنید دلش آشوب میشد. نگران میشد. دلتنگ میشد. یک بار هم دم ظهر که وقت ناهار و نماز شرکت بود
سلام بر همه. سلام یهنی چه جناب شهروز؟ یعنی همون درود. دانستم. از چه رو نمیگویید درود و میگویید سلام؟ سلام رو ما مُسَلمونها به هم میگیم. اعتقاد داریم یکی از اسمهای خداست. خدا؟ همون یزدان پاک یا اهورامزدا یا پروردگار. بله بله. حالا کِی میخواهی داستان مرا بنویسی بر این کتیبه ی جادویی؟ چه بود اسمش؟ لب تاپ؟ آفرین. داری راه میفتیها. چاکرتیم. جااااااااااااااااان؟ این را در کوی یاد گرفتم. منظورت خیابونه؟ آری. همان که شما میگویید. خیله خب. حالا بذار اول من تو رو به بچه ها معرفی کنم. بچه ها ایشون فرهاد کوهکن هستن. به اتفاق همسرشون شیرین خانم اومدن به زمان ما. راستی فرهادخان. مگه