سلام. خوبید؟ خدا رو شکر. خوبه که خوبید. ولی من خیلی خوب نیستم. یعنی ما خیلی خوب نیستیم. ما کی هستیم؟ ما یک جفت چشم هستیم. یک جفت چشم نابینا. ما اسممون چشم هست ولی با چشمهای دیگه خیلی فرق داریم. میخوام قضیه ی دیشب رو براتون تعریف کنم. راستش من چشم راست یه نابینا هستم و دیشب داشتم با چشم چپ حرف میزدم. خیلی شبها ما با هم حرف میزنیم. چشم چپ ازم پرسید: به نظر تو ما چرا نمیبینیم؟ گفتم: خب برای اینکه یه بخشی از ما خرابه و خوب کار نمیکنه دیگه. گفت: خب چرا نمیبرن درستمون کنن؟ گفتم: برای این که هنوز درست کردنش رو
Category: داستان و دلنوشته
سلام. حالتون چه طوره؟ معلومه که خیلی حالتون خوبه که اصلً یادی از ما نمیکنید. من باهاتون قهر بودم. قرار بود دیگه باهاتون یعنی با هیچ آدمی حرف نزنم. چون شما من رو فراموش کردید. انگار نه انگار من بخشی از فرهنگ و تاریخ شما هستم. لا اقل توی شب یلدا توقع داشتم که یه یادی از من بکنید. ولی این کار رو کسی نکرد. دلم شکست. از دست بیمعرفتی شما آدمها دلم شکست. بذارید براتون تعریف کنم چی شد. ولی خودم رو معرفی نکردم. من یه کُرسی هستم. یه کُرسی قدیمی که گوشه ی زیرزمین یه خونه ی قدیمی افتادم. شنبه شب که شب یلدا بود من و
سلام سلام صدتا سلام. چه طور مِطورایید بچه ها. راستی این ترانه رو شنیدید که میخونه: بچه های محله، خدا پشت و پناتون، قربون اون دلای همیشه باصفاتون؟ بیخیال نشنیدید هم کاری براتون نمیتونم بکنم. من اومدم از شما به عنوان یه جامعه ی انسانی یه سؤال بپرسم و برم پی کارم. اول بذارید من خودم رو معرفی کنم. من بدبخت یه اِسکِناث بیچاره هستم. بابا شما آدمها هرچی براتون بیشتر کار کنن بدتر با طرف تا میکنید.. آخه چرا شما اینطورید؟ همه ی کارهاتون رو ما پولها راه میندازیم باز هم کلی بد و بیراه باید به ما بگید آخه. بذارید یه خاطره براتون بگم. یه بنده ی
سلام. حالتون خوبه؟ بعد از مدتها میخوام باهاتون درد دل کنم. درسته که شما من رو فراموش کردید. ولی من فراموشتون نکردم. تقریبً همه ی شما به خصوص اونهایی که از اول نابینا بودید چند سالی از زندگیتون رو با من گذروندید. من خیلی چیزها به شما یاد دادم. میدونم که تا خودم رو معرفی نکنم متوجه نمیشید که من کی هستم یا بهتره بگم چی هستم. چون انقدر فراموشم کردید که نتونید حدس بزنید من چی میتونم باشم. بچه ها منم. دوست خوب دوران کودکی شما. من یه لوح حسابم. دارم از انتهای یه کمد توی یه کارتون که سالهاست کسی بهش سر نزده با شما حرف میزنم.
دستهها
چرا؟ چرا؟ چرا؟
سلام. حالتون چه طوره. منو میشناسید؟ من برای همه ی شما آشنا هستم. من هر روز به شما کمک میکنم. اگر من نباشم خداییش خیلی لنگ میمونید. من به شما کمک میکنم تا توی جامعه باشید. توی جامعه رفت و آمد داشته باشید. بتونید به کارهاتون برسید. درست حدس زدید. من یه عصای سفیدم. تا حالا شده فکر کنید که یه عصای سفید ممکنه چه حسی نسبت به شما داشته باشه؟ ممکنه شما رو دوست داشته باشه یا ازتون خوشش نیاد یا از دست شما ناراحت باشه؟ من خیلی چیزها رو که شما نمیبینید رو میبینم. خیلیهاش رو به شما منتقل میکنم و خیلیهاش رو نه. یعنی نمیتونم منتقل
سلام بچه ها. چه طورایید؟ کُلً خوش بهتون میگذره یا نه. آب و هوای محله که طوفانیه طوفانیه. همه دارن همدیگرو میزنن. هرکی دستش به هرکی میرسه یه دونه میزنه تو سر طرف و طرفم یکی میزنه تو سر اون و یکی هم میزنه تو سر هر کی که اون اطراف هست. خلاصه بزن بزنیه برای خودش. راستش یه کم سرم باد کرده. نمیدونم چی بود اصلً کی بود که زد تو سرم. خیلی درد داشت. فقط یه آن به خودم اومدم دیدم یه یارویی جلوم وایستاده. با عصبانیت گفتم تو بودی زدی توی سرم؟ گفت نه. گفتم دروغ نگو مرد حسابی مگه اینجا به جز من و تو
سلااااااااااام من اومدم. تو رو خدا بشینید کسی پا نشه جان من راحت باشید. اومدم یه چیزی براتون تعریف کنم که قضاوت رو آخرش میذارم به عهده ی خودتون. راستش من به هیچ عنوان خرافاتی نیستم. ولی یه داستانی پیش اومده خداییش سریالهای کمدی جلوش کم میارن. فقط قبلش پژو جان به جان خودم این یکیو دارم خودم مینویسم. بیا آبروداری کن. اما داستان. راستش از حدود سه چهار سال پیش من و اشکان دوستم که مجری برنامه ی زندگی ادامه داره هستش تصمیم گرفتیم یه شغلی برای خودمون دست و پا کنیم. برای همین از طریق دوستانمون تو رادیو رایزنی کردیم تا در ایام ماه رمضان ویژه برنامه
دستهها
اولین پست من
سلام دوستان. حالتون چه طوره؟ راستش من دارم اولین پستمو میذارم. راستی شما وقتی اولین پستتونو میذاشتید چه هحساسی داشتید؟ خداییش در یک ساعت چند بار بهش سر زدید که ببینید کسی نظر گذاشته یا نه؟ نترسید خود منم وضعم بهتر از شما نیست. امشب اگر خوابم ببره خیلی خوبه. چی گفتی؟ من ندید بدید بازی در میارم؟ آقا مجتبا ببین اینارو به من چی میگن؟ آخه آدم با یه کسی که تو رادیو کار میکنه اینطوری حرف میزنه؟ اگه به مدیر نگفتم بیاد بزندتون. راستی تبریک. برای چی؟ خوب معلومه دیگه تو آسیا قهرمان شدیم. گلبالو میگم بابا فوتبال که میدونم مقدماتی بود. به خانمامونم تبریک میگم. خداییش
دستهها
دل نوشته های من
سلام دیروز که از کنکور آزمایشی کارشناسی ارشد خودم به خونه بر میگشتم یه صحنه ای حسابی منو به هم ریخت. جوانی با مادر پیرش با تندی صحبت میکرد و به مادر خود ناسزا میگفت از طرفی مادر پیرش او را نفرین میکرد افسوس خوردم دست به قلم بردم تقدیم به شما از طرفه همه ی مادران کهن سال به فرزندان نوجوان و جوان خود عزیزم آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی صبور باش و مرا درک کن. اگر هنگام غذا خوردن، لباس هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم صبور باش و به یاد بیاور که همین کارها را به تو
سلام دوستان عزیز این هم فصل اول رمان من، و میترا، و زهرا، فصل اول منتظر فصول بعدی هم باشید
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: “بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن.” شاهزاده با تمسخر گفت: ” من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم!
دستهها
پارک آزادی و تو
به فراموشی نمیسپارمت، دوستت خواهم داشت و علاقه ای همیشگی را به تو در سر تا سر وجودم بذر پاشی خواهم کرد. اگر دیدنت دست نداد، اگر حتی تنین دخترانه ی صدای پسریت نبود که خرده های حصرت شنیدنت را بزداید، اما صد شکر که بدنم به زیارت دوشی که زیر آن خاطره های شیرین و معصومت را تجربه کرده بودی نائل شد. آن شب برای اولین بار از همان سرچشمه ای تمیز شدم که تو شب پیش برای آخرین بار با آن خواستنی تر شده بودی. ندیده تو را آرزو داشتن، کمترین کار و کوچکترین گام من است برای خواستنت. حیف تو که اسیر چنگال دیو صفتهای خوش
یک پرس چیپس، یک دانه پیتزایی که مخصوص میخوانندش، یک دانه سالاد اندونزی کوچک و یک دوق، همه ی اینها به جای دو، یکند. همه ی اینها برای فقط یک نفر! آه و افسوس که جای تو میلیارد بار اینجا رو به روی من خالی خالیست. نیستی که بی قرار خنده هایت کنیم. نیستی که من حس حمایتت را، آرامش بودنت را، نغمه ی خوش امید دادنهایت را، تو را و تو را و خود خودت را داشته باشم. حالا همه سفارش های من قیمتش زیر پانزده هزار تومان میشود، فقط به خاطر نبودنت. به خاطر اینکه نیستی تا با چنگالهایمان دو نفری به یک تکه ی خلالی شکل
دستهها
یاد میگیری
کم کم یاد خواهی گرفت: تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند و هدیهها، معنی عهد و پیمان نمیدهند. کم کم یاد میگیری: که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد. یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی پای هر خداحافظی یاد میگیری که خیلی میارزی. خورخه لوییس بورخس
بابا, خوب نمیبینه, کنترلش یه لحظه از دستش خارج شده شاشیده! طوری نیست که, عیبی نداره. اصلا این یه چیز طبیعیه! نه. شایدم بچهش شاشیده بهش. بچهش؟ من که ندیدم بچه داشته باشه! چرا اونی که دستش توی دستش بود داشت راهنماییش میکرد. اون که شلوارش خیس نیست. آهان, راست میگی. اون نبوده. اصلا چرا خودم حواسم نبود؟ اون بچه که الان دیگه دستش توی دست یه مرد دیگست! ول کن. بحث نداره که! خوب ندیده, شاشیده! چه ربطی داره؟ مگه هرکی نمیبینه حتما میشاشه؟ یه وقت بهش نگی ناراحت میشه ها! نه بابا! حواسم هست. ولی جدی نابینایی ربطی به تکرر ادرار نداره؟ نه که نداره! اون بالا
حالا که من درس خوندن رو فعلا بوسیدم گذاشتم کنار, بذارید حد اقل یه چیزکی بنویسم که بعدا اگه مشروط شدم دلم نسوزه پشیمون نشم و هرکی بهم گفت روزهای پیش از امتحان چه غلطی میکردی پس, بگم توی گوشکن مینوشتم و این جوری یه ذره از عذاب وجدانی که ندارمش کم بشه. من از همون اول بچگیم نمیدیدم و اولش چیزی به اسم بینایی واسم معنی نداشت. خوب چمیدونستم که اصلا بینایی چی هست که بعدش بخوام بفهمم من بینا هستم یا نیستم. آخه بینایی یه جسم گنده یا مثلا یه تاولی, استخونی چیزی نبود که مثلا روی شونه داداشم باشه بعد روی شونه من نباشه که, خوب
خوب امشب بدون توجه به اینکه آیا چند نفر این را میخوانند مقداری درونیاتم را اینجا تراوش میکنم شاید تا حدی آرام گیرم و از کلنجار رفتن با خودم راحت بشوم و خوابم بگیرد مرا آن چنان که صیاد شکارش را. جای شما خالی بعد از ظهر با یکی از دوستان گل، سینما بودیم و ملکه را دیدیم که دوستم میگفت قشنگ بود ولی من می گویم بدک نبود. به شدت انسان قات و پاتی هستم و هنوز که هنوز است، نمیدانم دقیقا هدفم از زندگی چیست، از چه خوشم می آید و از چه نه. این ملکه هم همین طور، نمیدانم دوستش داشتم یا نه. ملکه، سعی داشت
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق
لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد
سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان
بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان
سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند
تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ
عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به
این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه
دستهها
کاسه قرمز:
سلامی گرم و صمیمانه خدمت همه دوستان هم محلی عزیز می دونید قضیه این کاسه قرمز از کجا شروع شد؟ از یه روزی که من پس از کلی رمان خونی زد به سرم که چقدر همه بکارند و تو بخوری حالا یه کم تو بکار تا دیگران بخورند و نتیجتً این شد که تصمیم گرفتم بشینم یه رمان حد اقل 150 صفحه ای بنویسم! بعد از این تصمیم ختیر در حدود یکی دو ماه بعد قلم کیبردی بدست گرفتم و نشستم نوشتم “همین که بعد شد کاسه قرمز” اما آخرش موندم تو ضاویه دید رمان که جریان سیال ذهن باشه، راوی دار باشه یا بی راوی و این خم
وقتی خودم را در پارک, پارک کرده ام و شاهد وقایع حوالی کلبه عمو تام هستم, تو با چه لطافت نرمی, آرام آرام آرام, چشم هات را در چشمان نابینا ولی دلخواه من میدوزی. از من خوشت میآید. مثل پرنده ای بی صدا و با وقار, پر میکشی و دوباره برمیگردی. حالا وقت آن رسیده که از نزدیک, دوست داشتنت را در من تزریق کنی. روی صندلی سمت چپ من مینشینی. حست میکنم. میپرم از کلبه بیرون. مات مات. مات بوی عجیبت که داری به در و دیوار و کف و سقف آسمان پارک میپاشی. بوی نرم ناز نیرنگ نرمت برای قارت قلبم. معلوم است در کارت موفق شده