بیتاریخ! شب روی شونه های دنیا اونقدر سنگین بود که زمین توی خودش فرو میریخت. من بودم و مهتاب بود و تو بودی و یک دسته آسمونیهای از جنسِ خاکِ آمادهی پرواز. هوا سنگ شده بود. مهتاب در حصارِ نگاهِ حادثه رنگ میداد. از لای تار و پودِ خاک صدای نالهی فرشته میاومد. زمین داغ میشد. زمان به خودش میپیچید. یک دسته گلِ یاس دعاهای پژمردهشون رو میدادن دستِ نسیمی که بغضی به رنگِ دود و غبار سیاهش کرده بود. سکوت بیداد میکرد. شب به سنگینیِ نفرین پیش میرفت و نمیرفت! باید روی زمین راه میرفتیم. زمینی که داشت داغتر میشد. روی سنگِ قبرِ پرواز علامتِ ممنوع زده بودن.
Category: داستان و دلنوشته
باز بهار شده بود و روستا کم کم از خواب زمستانی بیدار میشد برفها کم کم آب میشدن و شرشر کنان و پر سر و صدا از کوه میاومدن پایین و از روستا میگذشتن به مقصدی که نامشخص بود. مردم دبه های دوغ رو توی آب یخ میزاشتن و همراه کلانه دست پخت خانمهای روستا میفروختن به مسافران و رهگذرانی که از اونجا میگذشتن. (کلانه نوعی نان محلی که لایه نان پیازچه های ریز شده میریزند و بعد از پخت با روغن چرب میکنن) آخ که چه مزه ای داشت این نون! هوا کم کم رو به گرما میرفت و اون دوغ و کلانه یا دوغ خالی حسابی طرفدار
و خدایی که در این نزدیکیست: صبح دیر از خواب بیدار شده بود و صبحانه خورده نخورده از خونه زده بود بیرون هیچ وقت زمان زیادی رو صرف آماده شدن و لباس پوشیدن نمی کرد ولی اون روز از بس عجله کرده بود تردید داشت که سر و وضعش مرتب هست یا نه کسی هم خونه نبود… باید عجله می کرد امتحان پایان ترم داشت و توی اون اوضاع مجبور بود برای بینایی سنجی بره ستاد… از زمانی که بینایی سنجی رفته بود چهار پنج سالی می گذشت و علاوه بر میزان بیناییش که تحلیل رفته و رو به انقضا بود! گواهی قبلی بینایی سنجیش هم منقضی شده بود!
دستهها
نقاشی یک نابینا
در گالری موسیقی ملایمی در حال پخش شدن است. عده ای مشغول تماشای تابلوهای نقاشی هستند که مردی با لباس سیاه بعد از ورود و دیدن تعدادی از تابلوها به تابلویی می رسد که ناگهان با فریادی حاکی از تعجب به آن خیره می شود: مرد: این منم… منم… گویی در آینه می نگرم… نقاش این تابلو من را می شناسد…. صاحب این اثر کیست؟ برای لحظه ای همه به سمت او برمی گردند و نگاهش می کنند. ) مرد با نقاشی نابینا مواجه می شود نقاش: خوش آمدید. مرد به نقش و نقاش با حیرت نگاه می کند و افراد حاضر به سمت آن دو نگاه می کنند.
توی یه ظهر تابستونی گنجشکک اشی مشی خسته و بی حوصله از دست گرما شده بود هرچی بالهاشو بهم میزد یا خودشو فوت فوت می کرد فایده نداشت, بازم گرمش بود, کلافه بود با خودش گفت نه این طور نمیشه باید که کاری بکنم به من می گند گنجشکک اشی مشی نه گربه تنبل باشی یهویی یه فکری زد به سرش لبخند رو لب, جیک جیک کنان یه نگاه به چپ, یه نگاه به راست دید گربه تنبل باشی بازم مثل همیشه خورخور کنان چشماشو بسته خوابیده لبخندشو عمیق کرد جیک جیکشو یواشتر بالهاشو باز کرد و پرید یه چرخی زد توی حیاط دید که حوض خونه پر آبه
*** چشمانم را بستم. خودم را به دست باد سپردم. احساس سبکی میکردم! یک حس قشنگ داشت پایش را روی تک تک سلولهایم میگذاشت! از خود بیخود شده بودم. داشتم اطرافم را میدیدم! چه زیبا بود! فقط تو را کم داشتم! باید پیدایت میکردم! رفتم و رفتم. به یک پنجره ی بسته رسیدم. باید بازش میکردم! باز شد! خودت خواستی! خودت پنجره را باز کردی و مرا درون دریای دلت پرتاب کردی! دیدمت! شنیدمت! حست کردم! خواستی مرا درون خودت غرق کنی! خودم را به موجت سپردم! برایم مهم نبود چه میشود! میخواستم غرق عشقت شوم! عاشقانه عاشقت بودم! کاش همان موقع, زمان از حرکت می ایستاد. کاش مرا
صدای خروس رو که میشنوم هرجا که باشم در هر زمانی پرتاب میشم به دیروزها، به روستا و به دوران بچگیها آخ که چه روزایی بودن اون روزا و چه زود گذشتن اون روزا تو روستا همه خونه ها حداقل یه خروس داشتن صبح که میشد انگار اون خروسها با هم طی یه مذاکره تصمیم گرفته بودن تا مطمئن نشدن که همه ی روستا بیدار نشدن، دست از سروصدا برندارن، مدتی بعد اذان یا به نوبت یا چندتا چندتا با هم نوکهاشون رو تا ته باز میکردن،صداشونو مینداختن پس کَلَشون و شروع میکردن. روزای تابستون با شنیدن اون صدا انگار چند نفر با چوب میافتادن بجونم و حالا نزن،
دستهها
دریای خاطره و خیال
لویی بریل، استاد بی نظیر، و معلم مهربان سلام. نمی توانم احوالت را بپرسم. چون می دانم که فرسنگ ها دورتر از من، در میان توده ای خاک به خواب ابدی فرو رفته ای. اما روح کنجکاوت، مانند کبوتری آزاد، در آسمان به پرواز در آمده است و می تواند صدای قلم غزل را که خود برای او و دوستانش آورده است، بشنود. قلمم از اینکه برای تو یعنی یار دیرینه اش می نویسد بسیار شاد و مسرور است و با سرعت تمام، بر روی خانه های کوچک لوح عبور می کند و با صدای نرم و لطیفش نقاط برجسته را بر روی کاغذ حک می کند. لویی! از
دستهها
اه. لعنتی!
نشسته بود روی سنگفرشی که باهاش جدول رو فرش کرده بودند و داشت زار زار گریه میکرد. خیلی بد گریه میکرد. انگاری که کسی رو از دست داده باشه. یا انگاری که کسی داشته باشه اذیتش کنه. یا انگاری که یه جاییش زخمِ عمیقی برداشته باشه و خون زیادی در حال رفتن ازش باشه. یا انگاری که یه مصیبتِ غیر قابل تصور روی سرش هوار شده باشه. زار و زار. های و های. اونقدر جانسوز که منم نشستم کنارش و شروع کردم به هرچی بدبختیم بود فکر کردن. چشمهام میسوخت. منم شروع کردم به گریه، ولی بیصدا. جرأت نکردم مثل خودش جانسوز گریه کنم. من بیصدا اشک میریختم. ازش
دستهها
کما.
کاملا غیر واقعی! ******* یک صبح شلوغ و نم گرفته ی تابستون شمال. شبیه تمام این روزهام صبح یک دفعه شروع شده و بدون مقدمه پرت شدم وسطش. داخل ماشین نشستم و سعی می کنم فکر پراکندم رو از جویدن ناخن هام منحرف کنم. -ترافیک مسخره! دیرم میشه. این فکر برای هزارمین دفعه داخل سرم چرخ می زنه و باعث میشه باز و باز دستم آهسته بره بالا به هدف جویدن ناخن هام. متوقفش می کنم. راه باز شده. حرکتی کند ولی خوشبختانه بی توقف. می رسم. با چند دقیقه تأخیر. زیاد نیست. با حد اکثر سرعتی که ازم برمیاد سه طبقه رو میرم بالا و شاید دو دقیقه
سلام به همه هم محلی های گل و مهربونم… من باز اومدم تا برگشت دوباره م رو به نوشتن با شما به اشتراک بذارم… این بار می خوام محکم تر و با دقت و پشت کار بیشتری به این کار ادامه بدم و از شما دوستان کمک بگیرم. راستش، خواستم شروع داستان جدیدم رو با شما بزرگواران و اساتید محترم شریک بشم تا ببینم تا چه حد پیشرفت داشتم و یا اصلا پیشرفتی داشتم یا نه! ممنون می شم اگه نظرات سازنده تون رو در اختیار من دانش آموز بذارین تا مطمئن بشم من زن این کار هستم یا نه! *** خلاصه: جانان، دختری از جنس زندگی که زندگی
دستهها
رویایی به رنگ آبی.
نیمه شب. تاریخش رو خاطرم نیست. ساعتش رو هم همین طور. روی شونه های بابا زمان آهسته پیش میرم. نمی فهمم این رفتنم رو. وسط تلخیِ ناکامی شناورم. در نظرم هیچ چیزی نیست جز یک دفترچه پرسشنامه بریل که قرار نیست به دستم برسه و تایم امتحانی که به خاطر این محدودیت آشنای همیشگی باید انصراف ازش رو اعلام کنم. قفسه ی سینه ام از یادآوری مجددش تیر می کشه. رو به شب عربده می زنم. -دست از سرم بردار! شب آهسته روی تبِ پیشونیم دست می ذاره. -تقصیر من نیست. می خوام زمزمه کنم چون دیگه نفسی واسه عربده زدن در خودم نمی بینم. -تقصیر من هم نیست.
دستهها
بیپایانترین غروب
به نام خدا. در یکی از غروبهای زمستان که خورشید به رنگ سرخ در آمده بود, در یکی از همان جمعه های غم انگیز, کنار ساحل نشسته ام. یک سال میگذرد. از همان روزهایی که موج آن قلبی که با یکدیگر بر روی ساحل نقاشی کرده بودیم را تکه تکه کرد و برد. اینجا همان جاییست که آن روزها با همان شوق کودکانه میدویدیم, بازی میکردیم و خاطراتی را نقاشی میکردیم که امروز بتوانند, هر لحظه یادآور لحظات خوش با هم بودنمان باشند. تصور میکردم آن روزها هر لحظه تکرار میشوند و نیازی به حسرت خوردن برای تکرارشان پیدا نخواهم کرد. پس لحظه لحظۀ بودنت را قدر ندانستم. بودم,
دستهها
ماندگارترین یلدا
به نام خدا. آن روزها تنها هشت سال داشتم. چند روز بیشتر به شب یلدا نمانده بود. هوا به شدت سرد شده بود و سوز عجیبی داشت. همه در تلاش برای خرید خوراکیهای خوشمزه برای شب یلدا بودند. همه در تلاطم بودند و خوشحال. همه لحظه شماری میکردیم تا طولانیترین شب سال را جشن بگیریم. همه منتظر برای یک دوره همی, یک فال حافظ, یک چایِ گرم و یک قصۀ به یاد ماندنی بودیم. بالاخره آخرین روز از پاییز فرا رسید. آن روز خیلی کار داشتیم. برف از صبح شروع به باریدن کرده بود. آن روز ناهار را خوردیم و غروب که شد به سمت خانۀ مادربزرگم حرکت کردیم.
دستهها
برفی
با صدای پارس رکس و باک از خواب بیدار شدم. رفتم توی حیاط ببینم چه خبره. دیدم یه سگ غریبه پیش رکسه و باک هم داره به شدت پارس میکنه. رکس معمولا، بازه و باک معمولا، بسته. پرسیدم: چکار میکردند؟ معاشقه میکردند؟ گفت: نه. گفتم: دعوا میکردند؟ گفت: نه. فقط حرکت میکردند. راه میرفتند. یه سنگ برداشتم پرت کردم طرفشون. باهم رفتند. صبح که رفتم بیرون دیدم سگ غریبه هنوز پیش رکسه. یه شاخه از درخت کندم رفتم طرفشون تا غریبه رو دور کنم. رکس که منو با شاخه دید فرار کرد اما سگ غریبه خوابید روی زمین. تعجب کردم. با خشم گفتم: زده بودیش. دیشب تو اونو زده
***************** فصل هشتم ******خیلی زودتر از چیزی که تصورشو میکردم یه سال گذشت. سالی که پر از استرس و درسای که هرچی میخوندم برای کنکور تمومی نداشت گذشت برام. روز کنکور از راه رسید و پروین خانم اون زن مهربون من رو از زیر قرآن رد کرد و برام آرزوی موفقیت کرد. سوالات کنکور برام راحت به نظر میرسید چون به اندازه ای که باید خونده بودم. وقتی به تمام سوالات جواب دادم و فرصت هم تموم شد با آرامش از حوزه ی امتحانی خارج شدم. تمام امیدم این بود که تو رشته ی خوبی قبول بشم. جواب کنکور هم خیلی سریع از راه رسید و من پزشکی تهران
اون روز و چند روز بعدش پروین خانم حرفی نَزَد و هروقت سوال کردم، با گفتن اینکه فعلا استراحت کن پسر جان وقت زیاده برای حرف زدن، بحث رو خاتمه میداد. واقعا نگران بودم که چه اتفاقی در انتظارمه. بالاخره یه روز صبح پروین خانم به حرف اومد. پسر جان بشین باید حرف بزنیم. اطاعت کردم و روبروش نشستم و چشم به دهانش دوختم. رضا ازم خواسته با دوستش که مدیر دبیرستانه حرف بزنم و ثبتنامت کنیم و تو بتونی ادامه تحصیل بدی. این از بابت تحصیلت. ما یه بقالی داریم که خودم ادارش میکنم، از امروز البته بعد از ثبتنام میای مغازه کنار دست خودم تا بعد ببینیم
دستهها
یک شب, یک تماشا.
باز هم نیمه شب. درگیرم با یک کوه تکلیف نیمه نوشته و یک دریا راه تا آخر این قصه و یک جهان دلواپسی از درس های نفهمیده و امتحان های متفاوت و برنامه های پیشبینی نشده واسه یک نابینا وسط کلاس بیناهایی که از استادش گرفته تا مدیر کل آموزشگاه تقریبا هیچ چی از خودش و دردسرهاش نمی دونن و میانبرهای بنبست و… و خواب، ناخونده و آهسته، بیخیال اینکه اینجا کسی نمی خوادش، قدم زنان میاد. خدایا کاش می شد بیدار بمونم. بیدارم هنوز. تلاش می کنم تا به ذهن نیمه هشیارم سیخونک بزنم و بیدار نگهش دارم واسه پیش رفتن بیشتر، حتی یک قدم. کند و خسته
تا چشم به هم زدم وقت آزادیم از راه رسید. نمیدونستم حالا که دارم آزاد میشم براستی چه حسی دارم. نگرانی اصلیم اینجا بود که نمیدونستم وقتی آزاد بشم باید کجا برم و چکار کنم. حاضر بودم هرکاری انجام بدم و هرجا برم. بجز کار قبلیم و برگشتن به روستا. شب آخر قبل از اینکه بخوابم رضا بالا سرم ایستاد و بعد از اینکه مدتها نگاهم کرد به حرف اومد. فردا که آزاد شدی به زنم گفتم بیاد ببرتت خونه. بقیشم خودش برات میگه. تا خواستم حرفی بزنم از کنارم گذشت. صبح وقتی نگهبان بدنبالم اومد اکثر کسایی که باهاشون آشنا شده بودم برای بدرقم اومده بودن. از همه
تا چشم به هم زدم روز دادگاه از راه رسید. صبحش با تب و لرز شدید از خواب بیدار شدم. یه جوری که حتی توان سر پا ایستادن را هم نداشتم. وکیلم که از طرف دادگاه بهم معرفی شده بود به دیدنم آمد و با دیدن حالم ازم خواست که استراحت کنم و نگران نباشم چون همه چیز در پرونده ثبت شده و نیازی به حضور و توضیح مجدد من نیست. با کمک رضا و علی به درمانگاه زندان رفتم و دکتر بعد از معاینه دستور استراحت تو درمانگاه و رسیدگی داد و رضا و علی به سلول برگشتن. تا ظهر که آقای کریمی وکیلم باز به دیدنم آمد