بسم الله الرحمن الرحیم تقدیم به پسرم آرش که در مدرسه با افتخار به معلم و دوستانش گفت: پدرم نویسنده است. من یک دیر نابینا هستم. کسی که به مرور چشمش, نور و اصلی ترین راه ارتباطی اش را با محیط اطرافش از دست داد. کسی که هم اکنون با عصا همه جا می رود, مسافرت می کند, قسمت اعظم کارهای شخصی و خانوادگی اش را انجام می دهد و زندگی می کند. من یک دیر نابینا با تمام ضعف هایم هستم, به کمک دیگران نیاز دارم. اما ضعیف نیستم. برای رد شدن از خیابان, برای خواندن بعضی متون یا داروها, برای پیدا کردن یک آدرس و خیلی چیزهای
Category: داستان و دلنوشته
خانوادم دو هفته پیشم بودن و شاید اگه اون خبر لعنتی رو نمی شنیدم اون روزا برام بهترین روزای عمرم حساب می شد. همه تلاش می کردیم ناراحتی رو از بقیه مخفی کنیم و برای بقیه لحظات خوبی رو فراهم کنیم. ولی حتی ماسک بیخیالی هم نمی تونست جلو ناراحتی و نگرانی رو بگیره. از اون موقع که خبر رو شنیده بودم شده بود بزرگترین کابوس زندگیم. هر لحظه انتظار داشتم که یکی بهم زنگ بزنه و …. تلفن که زنگ می خورد دستام یخ می زد و به نفس نفس می افتادم و تمام توانم رو باید جمع می کردم تا بتونم جواب بدم. دیگه همه فهمیده بودن
روزها پشت سر هم می گذشتن و کار من شده بود رفتن به دانشگاه و برگشتن و گاهی هم خوردن یه شام بیرون از خونه همراه مسعود و لیلا. تازه از دانشگاه رسیده بودم و داشتم لباسامو عوض می کردم مبایلم زنگ خورد. بابک بود سریع دکمه اتصال رو زدم. سلام بابک. سلام خواهر کوچولوی خودم. خیلی کار دارم فقط زنگ زدم بگم من و فرزانه همراه پروانه و شاهرخ جمعه همین هفته به طرفت پرواز می کنیم. اومدم بابا اومدم. ستاره جان خداحافظ قبل از اینکه من چیزی بگم تلفن قطع شد. مدتی گیج به صفحه گوشی نگاه کردم و با یاداوری اینکه خیلی زود عزیزام میان پیشم
دستهها
حکایت نابینا و ماست
در همایشی که اخیراً حضور داشتم، بهروز رضوی – مجری توانای برنامه – در لا به لای سخنرانی ها از آشنایی دیرینه خود با نابینایان سخن می گفت. در این بین حکایتی هم تعریف کرد که خواندنش خالی از لطف نیست. ایشان می گفت یکی از مشکلات نابینایان نحوه راهنمایی راهنمایان بینا است. روزی روزگاری شخص بینایی به دوست نابینایش گفت ماست میخوری؟ فرد نابینا با تعجب گفت: ماست دیگر چیست؟ دوست گفت: ماست مایعی غلیظ و سفید رنگ و بسیار خوش مزه است. نابینا بعد از کمی مکث گفت: سفید؟ سفید دیگر چیست؟ دوست گفت: سفید، چیزیست شبیه گردن قو. نابینا بیشتر به فکر فرو رفت. پرسید: گردن
دستهها
دنیای ستاره فصل ششم
ترم با تمام فراز و نشیباش به پایان رسید و برخلاف انتظارم ترم رو با موفقیت پشت سر گذاشته بودم. خونم به یه گرد گیری حسابی نیاز داشت. یه روز بعد امتحانات از صبح شروع کردم به تمیز کاری. داشتم جارو می زدم که در زدن. سریع جارو رو خاموش کردم و به طرف در رفتم. بازش که کردم مارتا پشت در بود. بعد از اینکه سلام کردم گفت بیا بریم خونه من قهوه درست کردم لیلا هم میاد می خوام امروز برات فال بگیرم. هیچ وقت به فال و این چیزا اعتقاد نداشتم و به خاطر همین شونه ای بالا انداختم و گفتم: خیلی خوب الآن میام قهوه
بسم الله الرحمن الرحیم آبان و زمان انتشار دومین داستان از طرح «گام سوم» فرا رسید. حدود ده روزی نبودم و انتشار این پست عقب افتاد, و هرچند استقبال شما کمی کمرنگ دلسردکننده بود، ولی ما همچنان به راه خود ادامه میدهیم تا آنجا که بشود. این ماه داستان بسیار کوتاهی از «نیره» را با عنوان «گورکن و روح سرگردان» میخوانیم و در حد خودمان نقد میکنیم. لازم به ذکر است که «علاءالدین» که وظیفه دریافت و ویرایش سطحی داستانها را بر عهده دارد، تنها و البته نه به طور کامل، به ویرایش علامتگذاریها و رعایت نیمفاصلهها پرداخته و به ساختار واژگان، جملهها و محتوای داستان دست نزده است.
دستهها
باز باران آمده
در اتاقم نشسته بودم و داشتم به اتفاقاتی که در زندگیم افتاده فکر میکردم و آنها را در ذهنم دستهبندی میکردم بمسعله نابیناییم و پیشرفتهایی که داشته ام یا کاستیهایی که در زندگیم وجود داشته داشتم فکر میکردم که علت این شکستها یا کمی و کاستیهایی که بعضی مواقع در زندگیم بوجود میآید آیا مربوط بهمت و تلاش خودم هست یا نه طبیعیه و بخاطر نابینایی و محدودیتهاییه که در جامعه برای همه معلولین وجود داره که صدای آشنایی از پشت پنجره بگوشم رسید صدایی که با شنیدنش قلبم پر از شادی میشه روهم تازه میشه و انگار جانی تازه در کالبدم میدمند من عاشق این صدا هستم عاشق
دستهها
گرم و بارانی
در اتاق کارم مشغول مطالعه بودم. اتوماسیون بود یا سایت سازمان و یا یکی از سایتهای مربوط به نابینایان خاطرم نیست. هرچه بود سخت مشغولم کرده بود. صدای بارش باران هم روحم را نوازش میکرد. تقه ای به در خورد و مادر یکی از دانش آموزان وارد اتاق شد. گویا فرزندش را به مدرسه رسانده بود و یک راست آمده بود اینجا. دلش غمگین بود و دل من از غم او سنگین. فرزندش معلم رابط نداشت. کارشناسی در اداره آموزش و پرورش به او گفته بود برود خدا را شکر کند که مدیر این مدرسه فرزندش را ثبت نام کرده است. البته او هم بعد از شنیدن این جمله
یکشنبه بود و من داشتم خونه رو تمیز میکردم. تلفن زنگ خورد فکر کردم باید لیلا باشه که ساعت ده صبح زنگ زده. سریع به طرف گوشی رفتم و برش داشتم. تا گفتم الو بهنام بی هیچ حرف اضافهای گفت آماده باش میام دنبالت میریم حرف بزنیم کار مهمی باهات دارم. و تا خواستم چیزی بگم تلفن رو قطع کرد. از تو صداش میشد شادی و هیجان رو حس کرد. تا بهنام از راه برسه هزاران فکر جور واجور به ذهنم رسید. وقتی بهنام برگشت آماده بودم. از چشماش برق شادی میجهید و این بهم این اطمینان رو داد که درست فهمیدم و اون شاده و قرار نیست خبر
جواب پذیرش اومد و چه قدر خوشحال و در عین حال ناراحت شدم. راستش حالا که پذیرفته شده بودم یه جور پشیمانی به سراغم اومده بود. همش به خودم می گفتم آخه این چه کاری بود کردی. تو رو چه به پزشکی. ولی دیگه نمی خواستم پا پس بکشم. کاری بود که شروع کرده بودم و می بایستی جلو می رفتم تا ببینم چی پیش میاد. روز اول دانشگاه حسابی ته دلم خالی شد. تو کلاس از همه جور ملیتی بود. عایشه محمد مصر. یاسر کریم و فرید حسن عراق. لیلا و مسعود شریفی ایران. و و و و… بعد از اینکه فهمیدم یه هم کلاسی ایرانی دارم از
آخه این نقطه ها دیگه چی هستن؟, دستم قلقلک میشه, خندم می گیره, چرا وارونه باید باشن؟, چرا باید وارونه روشون دست بکشم, اصلا چرا باید روشون دست بکشم؟, نمیفهمم چی هستند؟ من دوست دارم با چشمم نِگاشون کنم. من دوست دارم باهاشون بازی کنم, چرا باید من یه جور دیگه بخونم و بنویسم؟, خخخ, این میخه دیگه چیه؟, الآن برگه سوراخ میشه, الآن میره تو دستم, این صفحه دیگه چیه؟, دستم درد میگیره, چرا شش تا هستن؟, چرا بعضی وَقتا باید یه نقطه بزنیم؟, بعضی وَقتا دو تا, بعضی وَقتا چندتا؟, چرا بعضی وقتا سمتِ راست باید نقطه بزنیم؟, بعضی وَقتا سمتِ چپ؟, عزیزم بازی گوشی نکن, این
دستهها
دنیای ستاره فصل سوم
دو سه شب بعد از اون روز که مثل بچه ی آدم نشستیم به حرف زدن سر شام ازم پرسید خب میخوای تو چه رشته ای ادامه تحصیل بدی؟؟!! شونه ای بالا انداختم. راستش هیچوقت به ادامه تحصیل فکر نکرده بودم. بعد از گرفتن دیپلم هرچی بابک گفت ادامه بده گفتم به فرض که دکترام رو هم گرفتم خب بعدش چکار کنم!!! بهنام منتظر چشم به من دوخته بود. گفتم رشته مشته رو بیخیال رشته ی مورد علاقم ماکارونیه ولی رشته درسی واسم مهم نیست هرچی که باشه و بشه باهاش سرگرم بشم واسم کافیه. با تعجب نگاهی به من انداخت و پرسید یادمه که بعد از دادن جواب
دستهها
دنیای ستاره فصل دوم
با عرض سلام خدمت همه همراهان عزیزم امیدوارم دلتون سرشار از شادی باشه. راستش قسمت قبل رو که منتشر کردم، یه عده از دوستای عزیزم بهم زنگ زدند و ازم خواستند که جای استفاده از شخص سوم از شخص اول راوی اصلی داستان استفاده کنم که جالبتر هستش. و از اونجایی که خودم هم موافق بودم حرفشون رو پذیرفتم این شما و این فصل دوم ************* صبح با سر درد شدیدی از خواب بیدار شدم. به سراغ آینه رفتم. از دیدن چشمای پف کردم به سر بدبختم حق دادم که اینجوری درد بگیره. از اتاقم خارج شدم و رفتم تو آشپز خونه گرسنم بود پس یه نیمرو واسه خودم
دستهها
دنیای ستاره فصل اول
با کوبیده شدن در به هم ناخود آگاه چشماشو رو هم می ذاره. از ته دل فریاد می زنه الاهی دیگه برنگردی. به حرف خودش پوس خندی می زنه.! اطمینان داره چند ساعت بعد مست و لایعقل برمی گرده خونه, و باز یه دعوای دیگه و فردا همون آش و همون کاسه. خسته شده بود ولی به قول معروف خودش کرده بود که لعنت بر خودش باد. با صدای در از همونجایی که ایستاده میگه کیه. صدای سرد و بی احساس پیرزن همسایه رو می شنوه. این سر و صداهای اضافی چیه؟ مجبورم پلیس خبر کنم. تو دلش میگه این پیرزن یخی هم همش پلیس پلیس می کنه. شیطونه
درود به همه دوستان گوشکنی امید که شاد و سرحال باشید. چند وقت پیش که از بیکاری نمیدونستم چیکار کنم تصمیم گرفتم یه داستان کوتاه رو ترجمه کنم تا هم وقت گذرونده و هم تمرین کرده باشم. اما دلم نیومد یه اثر جدی رو با ترجمه دست و پا شکسته خودم نابود کنم. از اونجایی که سالهاست یکی از تفریحاتم خوندن فنفیکشنهای هری پاتری هست؛ تصمیم گرفتم یکیشون که خیلی کوچیک باشه رو ترجمه کنم. فنفیکشن داستانهای آماتوری هست که طرفدارای یه رمان یا سری رمان یا حتی فیلم و غیره با استفاده از عناصر و شخصیتهای اون اثر مینویسن و هرچند اکثرشون مزخرفن، ولی گاهی توشون کارایی پیدا
سلام خدمت شما دوستان عزیز و همراهان با ارزش, میخوام در مورد یه تجربه جالب و البته دردسر ساز براتون بگم, شاید به دردتون بخورِ و البته حسی که براتون به وجود می یاد, دیگه خودتون میدونید. و اما, مدتی پیش به اتفاقِ خونواده رفته بودیم مشهد, جاتون خالی, خیلی خیلی خالی, واقعا خوش گذشت, از مقبره, دانشمندان و علما و عرفا گرفته تا بازارهای دوست داشتنی گرفته تا اماکن تفریحی مثل چالی دره, شاندیز و رستورانِ کورش اون, و زیارتِ جانانه و دلچسب, همه چیز بود و حسابی کِیف کردیم, شب آخر که فردا صبح زود می خواستیم راهی برگشتن بشیم, بعد از گشت و گذاری رفتیم حرم,
روزگاری سهراب نوشت: چشمها را باید شست جور دیگر باید دید. از آن پس همه خواندند و نوشتند، گفتند و شنیدند که سهراب گفته است “چشمها را باید شست جور دیگر باید دید”. اما چه کسی جور دیگر دید؟ از خانه میروم بیرون، وارد کوچه و خیابان میشوم، به اینجا میگویند: جامعه. جامعه که من را میبیند، گویی با یک موجود عجیب و متفاوت روبرو میشود، یادش میآید، دیدن من چقدر دردناک است. ولی من که نماد دردهای او نیستم. معلولیت، من را به محدودیتهایی میرساند، گاهی سرعت کاری را نسبت به دیگران کندتر میکند یا سختتر، اما غیر ممکن نه؛ و دیگران این کندی عمل من را به
تبریکی به بلندای رنگین کمان, تشکری از یک قلب مهربان تا سالها, قبل از اینکه بینایی را از دست دهم نمی دانستم روز جهانی عصای سفید هم داریم. همانطوری که الآن هم خیلی ها نمی دانند چنین روزی وجود دارد. شاید در حد پیامهای فضای مجازی, مردم گذرا از آن می گذرند. حتی یادم است آن روزها که میدیدم, گفتگوهایی که در رسانه های سمعی و بصری با معلولین و مسوولین مربوطه در روزهایی مثل عصای سفید یا روز معلول انجام میشد برایم جذابیتی نداشت که بخواهم تا آخر دنبالش کنم. و اکنون هم که چندین سال است به جرگه عصا سفیدها پیوسته ام, هنوز این روز برایم جذابیتی
بسم الله الرحمن الرحیم در این دو روز با خوندن دو پست سر کیف اومدم و داستان نیمه کاره را بازنویسی کردم. یکی خاطره رهگذر و دیگری خاطره خانم جوادیان. با یکی خندیدم و با یکی دیگر حسهای متفاوت را تجربه کردم. حالا شما هم بیایید با این بازنویسی با هم بگرییم. تمام شخصیت ها فرضی بوده و هر گونه تشابه تصادفی می باشد طرح گام سوم تازه متولد شده.و چون عده ای در این زمان مشخص متن هایشان کامل نشده, یا هنوز عده ای از این طرح اطلاع ندارند, اولین داستان را خودم نوشته و منتشر می کنم تا در قیچی نقادان قرار گیرد. من پوستم کلفت است
هیچ وقت نمی توانست آن روزهای وحشتناک را فراموش کند. روزهایی که نمی دانست درد از دست دادن برادرش را تحمل کند یا برای مادرش سنگ صبور باشد یا برای برادرزاده اش هم پدر هم مادر و هم عمو. یعنی چه طور می توانست اینهمه مسئولیت را بپذیرد؟ مگر او چه قدر توان داشت؟ 15 سالش بیشتر نبود که پدرش را از دست داد و در 20 سالگی زن برادرش و در 24 سالگی برادر 30 ساله اش را. سخت بود بتواند بیتابی های کودکانه آرام را برای پدرش مهار کند ,مادرش را دلداری دهد و از طرفی هم کارهای شرکت امیر و پدرش که هیچ چیزی ازشون سر