جستجو
Close this search box.
جستجو
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

رمان همدلم باش-پارت اول

سلام بر دوستان گل خودم. خوبین خوشین سلامتین؟ عرضم به حضور مبارکتون من باز شب خوابیدم صبح پا شدم یه ایده جدید رسید به مخ سرشار از فسفرم و خواستم این ایده که اونو به رمان تبدیلش کردم رو باهاتون به اشتراک بذارم و اینکه من قبلا برای انتشار رمان اون رو دارم تو یه سایت دیگه هم به صورت پارت بندی می ذارمش و خوشحال میشم نظرتون رو بهم درمورد هر پارت بگین تا بهم کمک کنین. و اینکه خبر قبولیم توی دانشگاه مازندران در رشته مدیریت بازرگانی رو می خواستم بهتون بدم و اینکه  به دلیل شبانه بودن و سخت بودن رفت و آمد تصمیم گرفتم توی
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

خاطرات یه مادر, فصل پایانی

دو سالی از ازدواجم گذشته بود و به راستی زندگی روی خوششو بهم نشون داده بود. همه چی عالی بود و فربد براستی همسری مهربان برای من و پدری فداکار برای چینی بود. دیگه کم بودی نداشتم همه چیز داشتم. یه خانواده گرم و با محبت، خوشبختی و و و. ولی با فهمیدن اینکه باردار هستم یه بار دیگه زندگیم وارد روزهایی پر تلاطم شد. روزهایی پر از استرس و ناراحتی. وقتی فهمیدم باردارم همونجا تصمیم گرفتم اجازه ندم اون بچه به دنیا بیاد و با احتمال این که اونم نابیناست ترجیح می دادم قاتل باشم ولی به دنیا نیاد و… حالا که به اون روزا فکر می کنم
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

دستمال کاغذی

عرض کنم خدمتتون طوطیان شیرین سخن و راویان شکر دهن بیان کردند که سال گذشته وقتی به منزل تشریفمان را آوردیم عیال محترمه و مکرمه را در بستر و آماده برای سرما خوردن یافتیم. عطسه های پیاپی و آبریزش های مستمر نثارش شده بود و یک بسته کامل دستمال کاغذی کنار بستر نهاده و نای برخاستن و احترامات و تشریفات ویژه شوهر داری را نداشتند. اوهوم. هووووم, اوهوی, ببخشید حنجرم گرفت و حوصله رسمی نوشتن دیگه نیست. بقیه اش را عامیانه سر کنید. خلاصه در حین تعویض لباس گفتم خانمم, عخشم, ناژم, عسیسم, بیا ببرمت دکتر که با همان بی حالی, در حالی که یک فین بزرگ می کرد
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

دوست داشتنت بهانه ای برای لجبازی هایم-پارتهای آخر‍‍‍‍‍‍‍

پارت ششم.   لبخند مرد پررنگتر شد و رو به رامتین گفت:   بفرمایید اونجا پیش جوونا که حوصلتون سر نره.   و به یه گوشه از سالن اشاره کرد که یه گروه پر از دختر و پسر دور هم ایستاده بودند. وقتی کمی دقت کردم دیدم شاکری هم بین پسرای دیگه ایستاده و داره باهاشون میگه و می خنده. رامتین وقتی دید من هنوز ایستادم  با صدایی بلند که مرد هم بشنوه گفت:   مانیا جان,عزیزم نمی خوای راه بیفتی؟   برگشتم نگاهش کردم و گفتم:   چرا, بریم.   و رو به مرد ادامه دادم:   با اجازه.   مرد هم سری تکون داد و گفت:  
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

سفری آفتابی

امروز که بیدار شدم، حس کردم با روزهای دیگه فرق داره! یه چرخی توی رخت خواب زدم و با خودم گفتم خب چی شده که اینطوری به نظر میاد؟ … دوباره برگشتم به حالت اول و چشمم افتاد به خورشیدی که به سختی از بین لایه های پرده اتاق خوابم داشت سعی می کرد خودشو به نمایش بذاره. از جام بلند شدم و پرده اتاقمو کنار زدم. خورشید یه نگاهی بهم کرد و گفت: چه عجب تو بیدار شدی! می دونی چند وقته من بالای سرت ایستادم که با هم یه روز بی نظیر رو شروع کنیم؟ من با لبخندی که کمی هم خجالت توش بود بهش جواب دادم:
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

چهار دیواری

کلافه با خانم از املاکی اومدیم بیرون. گرمای هوا, تیزی آفتاب, تشنگی و از همه مهمتر بی پولی حسابی قرمزم کرده بود. می خواستم عصایم را در بیاورم و یک راست مسیری را طی کنم که خانم دستم را گرفت و گفت: کجایی؟ آره! کجا بودم. اصلا حواسم نبود خانمم همراهم است. فقط عرق از همه جایم می چکید. بی روح و بی حس گفتم: اینقدر قیمتها رفته بالا. سی میلیون, چهل میلیون, پنجاه میلیونم کجا بود. خانم در حالیکه دست من را محکم می کشید من را با خود به سمتی همراه کرد. نمی دانم چهره اش مثل من قرمز و خیس عرق بود یا نه ولی صدایش
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

آخرین سکه

اون شب خیلی خسته بودم. روز سخت و پر از مشغله ای رو پشت سر گذاشته بودم. تازه داشت چشمام سنگین میشد که صدای زنگ گوشیم من رو از جام پروند. اولش کلی غر زدم و یه کمی بد و بیراه به کسی که این وقت شب زنگ زده زیر لب زمزمه فرمودم. خواستم جواب ندم. ولی راستش نگران شدم. هرکی هست لابد کارش واجب بوده که این وقت شب تماس گرفته. به زحمت از جام بلند شدم و رفتم سراغ گوشیم. یه شماره ی عجیب غریب بود. حتی تعداد رقمهاش از حد عادی کمتر بود. ترسیدم از این کلاهبرداریها که از سیمکارت سوء استفاده میکنن باشه. ولی به
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

خاطرات یه مادر, فصل یازدهم

تابستون شروع شده و گرما داد همه رو درآورده بود. بر عکس هر سال اون سال هوا بیشتر از اونچه که همیشه بود گرمتر به نظر می رسید. با خاله زیر باد کولر بافت قالی جدیدی رو شروع کردیم. یادمه اولین گلی که زدم یکی از تارهای قالی پاره شد و بعد از درست کردنش خاله نگاهی بهم انداخت و گفت عاطفه تو تا آخر این قالی شوهر می کنی. با اعتراض گفتم خاله دوباره ازدواج!! خاله لبخندی زد و گفت دختر به جان عزیزت راست میگم. یادمه چند باری که قالی می بافتیم و یه تارش به دست یکی از دخترای روستا پاره می شد، اون دختر قالی
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

یادداشتی تابستونی تخیلی

زنگ زد. یه زنگ کاملا غیر منتظره. یه زنگ به منی که زمستون بعد از هول هولکی تموم کردن کلاس بچه‌اش بهش گفته بودم دیگه با هیشکی کلاس نمی‌گیرم. سلام مجتبیجان. سلام آقای تابنده. خوبی مجتبی؟ مرسی. هنوزم سر حرفت هستی؟ که چی؟ که کلاس نمی‌گیری. آره. راستیاتش هنوزم سر حرفم هستم. خب پس جواب این بچه‌ی منو خودت بده. خواستم با بچه سلام علیکی داشته باشم که تلفن قطع شد و آیفون خونه زنگ خورد. از طرفی گفتم زشته من زنگ نزنم و قصد داشتم به پدر بچه تلفن بزنم بابت قطع ناخواسته تماس معذرتخواهی کنم، از طرفی کسی که پشت در بود داشت بیخود معتل می‌شد و
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

آه! کاش میدیدم

  هشدار: تمامی اسامی، شخصیت‌ها، و رخدادهایی که در این داستان آورده شده‌اند، ساخته‌ی ذهن نویسنده هستند و واقعیت ندارند. هرگونه تشابه اسامی این داستان با اسامی اشخاص موجود در دنیای واقعی، کاملاً ناخواسته بوده و از کنترل نویسنده خارج است. آه! کاش می دیدم: نویسنده مهدی بهرامی راد فریاد زدم. چنان فریاد زدم که یاد ندارم در عمرم حنجره ام چنین از هیجان لرزیده باشد. چنان فریاد زدم که یاد ندارم تارهای صوتی ام چنین فشاری را تحمل کرده باشند. آن موقع تمام وجودم پر از خشم و حِسّی بود که روی هم جمع شده بود؛ و باید آن موقع خالی میشد. که شاید اگر خالی نمیشد با
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

دانلود رمان متنی ویلای وحشت

  سلام و درود خدمت همه عزیزان هم محله ای امروز اومدم با یه رمان ترسناک نام رمان: ویلای وحشت فرمت: dox ژانر: وهشت نوشته شده به قلم andia77 مقدمه.. ? همه چی از همون روزی شروع شد که مارسا و دوستاش برای تعطیلات به سفر رفتند و وارد اون ویلا شدند…یک ویلای بزرگ که از همه ی گوشه کناراش بوی مرگ به مشام می رسید…مرگی دردناک که برای این سه دختر سرنوشت دیگری را رقم زد…سرنوشتی هولناک که نظیرش در هیچ کجای تاریخ دیده نشده…   امیدوارم از خواندنش لذت ببرید شما میتونید این رمان جذاب رو از این لینک دانلود کنید …….. روزی ما دوباره کبوترهایمان را
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

دوست داشتنت بهانه ای برای لجبازی هایم-پارت 5

  دو سه روزی می شد که امتحاناتم تموم شده بود و من هنوزم درگیر درس بودم اونم بخاطر کنکور. یعنی میشه این کنکور لعنتی تموم بشه؟ خسته شده بودم. دیگه کشش نداشتم. از طرفی دوری پدر و مادرم و از طرف دیگه ماجرای داوودی و رامتین. واقعا دیگه نمی کشیدم. مشغول درس خوندن بودم که تقه ای به در اتاق خورد.   بفرمایید.   در به آرومی باز شد و ثریا خانم وارد اتاق شد. لبخندی زدم و گفتم:   بله؟ کاری داشتین ثریا خانم؟   اونم لبخندی زد و گفت:   رامتین خان گفتن برین تو حیاط کارتون دارن.   با تعجب گفتم:   مگه رامتین خونست؟
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

خاطرات یه مادر, فصل دهم

روز عروسی دیاکو رسید و به راستی اون روز و شبش برام شد یکی از بهترین خاطراتم. همه چیز عالی بود و شادی خاله ی مهربونم بهم آرامش می داد و باعث می شد کلی لذت ببرم. بعد از عروسی دیاکو همه برگشتن سر خونه و زندگیشون به جز مهمون های خارج که قرار بود یازدهم برن و چهار روزی مونده بود به روز رفتنشون. بعد از اون روز دیگه هیچکس حتی دیاکو از ماجرای عشق فربد و اینا حرف نزد، ولی من می دونستم باید به همین زودی ها جواب قطعیمو بدم. دو روز مونده به برگشتنشون دیاکو برنامه رفتن به غار سهولان رو گذاشت و قرار شد
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

فصلهای پنجم تا دهم از جلد ششم آنه شرلی

سلام دوستان حالتون چطوره، خوبید؟ امیدوارم شاد و خوب و خوشبخت باشید. امروز بالاخره با پست آنه شرلی از راه رسیدم. می دونم که تأخیر زیادی داشتم و هیچ بهانه ای هم برای تأخیرم ندارم. دوستان من رو برای این تأخیر طولانی ام ببخشید. امروز برای شما فصلهای پنجم تا دهم از جلد ششم کتاب آنه شرلی رو آماده کردم. پس بی هیچ حرفی بریم سراغ: لینک دانلود. پیروز باشید.
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

دوست داشتنت بهانه ای برای لجبازی هایم-پارت 4

  بعد از ثبت اطلاعات و پیگیری شماره ای که باهاش باهام  تماس گرفته شده بود؛  رامتین تصمیم گرفت که برگردیم خونه. توی ماشین پر از سکوت بود و اصلا هم قصد شکستن این سکوت رو نداشتم ولی انگار رامتین قصد داشت آرامش منو خراب کنه برای همین گلوش رو با سرفه مصلحتی صاف کرد و گفت:   فکر نمی کردم یه روز تو رو اینقدر آروم و ساکت ببینم.   نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم:   ترجیح میدم سکوت کنم تا اینکه تو با حرفات منو آزار بدی.   اخم ریزی کرد و گفت:   اوه دختر تو چقدر دل نازکی. می خوای باور کنم با یه
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

هوش و سرگرمی (۶): امیرالمؤمنین و یک مسأله ریاضی

بسم الله الرحمن الرحیم و سلام! شهادت مولی الموحدین، امیرالمؤمنین، امام علی علیه‌السلام تسلیت باد!   باز هم با یه مطلب دیگه از مجموعه «هوش و سرگرمی» اومدم. اما این بار از جدول خبری نیست. نه از نوع اطلاعات عمومی و نه از حروف و اعداد. امروز می‌خوایم با هم یه مسأله ریاضی رو حل کنیم. یه مسأله ریاضی که دو نفر برای حلش به حضرت علی بن ابی‌طالب مراجعه کردند و امام هم عادلانه مسأله رو حل فرمودند. اشتباه نکنید. منظورم اون مسأله معروف شترهای ارثیه نیست. همون‌که سه برادر برای تقسیم ۱۷ شتر ماترک پدرشون طبق وصیت میت به امام علی علیه‌السلام مراجعه می‌کنند و حضرت یه
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

دوست داشتنت بهانه ای برای لجبازی هایم-پارت 3

  حدود یک هفته بود که امتحاناتم شروع شده بود و من هم سخت مشغول درس خوندن و گذروندن امتحاناتم بودم. ساعت 4 بعد از ظهر بود و من هم خیلی خسته شده بودم چون حدود 6 ساعت میشد  که داشتم درس میخوندم. برای همین تصمیم گرفتم دفتر و کتابام رو جمع کنم و با خودم ببرمشون توی حیاط و اونجا درس بخونم. پس از جام بلند شدم و بعد پوشیدن یه دست سوشرت و شلوار سفید از اتاق خارج شدم. هیچکی جز ثریا خانم توی خونه نبود. عمو سعید و رامتین طبق معمول شرکت بودند و آرزو جون هم رفته بود خونه یکی از دوستاش.  منم تنهای تنها
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

خاطرات یه مادر, فصل نهم

به زودی بساط عقد و نامزدی آماده شد و اون دوتا رو به عقد هم در آوردن خاله گلی که روزهای اول حسابی به این ازدواج اعتراض داشت یه دفعه سکوت کرد و دیگه حرفی نمیزد یه شب که دور هم نشسته بودیم و دیاکو داشت با چینی با صدای بلند بازی میکردن و میخندیدن یهو دیاکو در میان خنده گفت مامان فربد زنگ زد گفت میان ایران برای عروسی من و خواستن ببینن شما اجازه میدی دیدم که خاله رنگش پرید ولی آروم گفت خوب بیان خوش اومدن این که دیگه اجازه نمیخواد دیاکو هم که رنگ پریده ی خاله رو دیده بود گفت مامان نترس خان عمو
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

خاطرات یه مادر, فصل هشتم

دو سه روز اول ورود دیاکو روستا موندیم و خوشبختانه تمام مهمونایی که باید می اومدن اومدن و دیگه خیال ما تو بوکان از حضور مهمون راحت شد آماده شدیم و برگشتیم سر خونه ی خودمون با این تغییر که حالا دیاکو هم به ما اضافه شده بود جهتیابی کار کردن با چینی رو از سر گرفتم و هر روز یکی دو ساعتی باهاش کار میکردم ترجیح میدادم بیشتر خاله و پسرشو تنها بذارم تا بتونن با هم حرف بزنن البته گاهی که دیاکو حوصلش سر میرفت دست چینی رو میگرفت و با هم میرفتن جهتیابی کار کنن و بعد از چند ساعت که برمیگشتن بخاطر خوش گذرونی هر
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

دوست داشتنت بهانه ای برای لجبازی هایم- تصحیح پارت 1 – پارت 2

سلام به همه هم محله ای های عزیز و گل. اول بابت تموم راهنمایی هاتون متشکرم و دوم بابت ناپختگی های داستانم متاسفم. اولین تجربمه و شما اساتید بزرگ منو ببخشید. من پارت اول رو تا جایی که در توانم بود و از گفته های شما فهمیدم تصحیح کردم و میخوام به همراه پارت دوم بذارم تا باز هم از  نظرهای سازندتون استفاده کنم. ممنون میشم که بازم کمکم کنین. ***   پارت اول بنام آن معبودی که بی ادعا عاشق است بی تمنا عاشق است بی منت عاشق است بی نیاز  عاشق است و در آخر با تمام وجود عاشق است ****   با صدای مامان سرم رو