السلامُ عَلَیکُم یا الاصدِقا خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ همه چی خووووب پیش میره اینشاللهه؟ منم خوبم هعییی . خدا رو شکر. «مثل این پیرزنا: یه نفسی میاد و میره مادر» راستش میدونم الان اگه اینو بگم میگین دختر جان بشین درست رو بخون و این چیزاا ولی خب ازتون خواهشش میکنم اینو نگین. من بهتون قوووووول میدم درسم رو هم میخووونم. ولی خواهش میکنم کمکم کنین تا بتونم این داستانم رو هم بنویسم دیگه . بخدا از تابستون شروعش کردم ولی میترسم ادامش بدم و به کمک شما دوستای عزیزممم نیاز دارم. خواااهش میکنم درکم کنین. بدجور مغزم رو درگیر کرده . مخصوصا امروز که داشتم
Category: داستان و دلنوشته
بهار با تمام جلوه های زیباش از راه رسید و همه بخاطرش جشن گرفتن دو روز اول رو روستا بودیم و بعد به خواست خاله گلی که نکنه دیاکو زنگ بزنه برگشتیم خونه خودمون هیچوقت روزی رو که برای اولین بار دیاکو زنگ زد رو فراموش نمیکنم خاله گلی و چینی پر سر و صدا داشتن گوشت خورد میکردن چینی گوشت رو گرفته بود و خاله خورد میکرد نگران بودم چاقو به دست چینی بخوره ولی خاله گفت که هواسش هست و من به کارام برسم اون دوتا داشتن حرف میزدن و میخندیدن گاهی منم از حرفاشون خندم میگرفت خاله گلی تو اون مدت چنان عوض شده بود که
زندگی همه جوره داشت روی خوششو به ما نشان میداد و ما در کنار هم بودن داشتیم ازش لذت میبردیم هژار براستی مرد بود یه مرد واقعی دو سه سالی که گذشت و ما هنوز بچه نداشتیم زمزمه ها از خانه ی خان شروع شد که میخواستن یه خان زاده واسه ی هژار بگیرن خیلی جالبه یه زن و شوهر اگه دو سه سال یا فوقش پنج شیش سال از ازدواجشون بگذره و بچه نداشته باشن همه شروع میکنن به دلسوزی که طفلک اجاقش کوره و یه چیزایی تو این مایه ها البته اینا جای خود از ماه بعد ازدواج هرکی ببینتت با خنده میگه عزیزم هنوز سه تا
وقتی که اون دور شد منم به طرف بچه ها حرکت کردم وقتی رسیدم ظهر شده بود و به اصطلاح داشت آتیش میبارید از گرمای زیاد با همون لباسایی که تنم بود رفتم تو چشمه مدتی که موندم صدای دخترا در اومد که بیا بیرون چکار میکنی سرما میخوری و از این حرفا راست میگفتن کمی که گذشت سرمای آب وارد بدنم شد و حس کردم سردمه از آب اومدم بیرون و این بار رفتم زیر آفتاب نشستم تا شب رو نفهمیدم چطور گذشت چند بار هم دخترا سوال پیچم کردن که چه مرگم شده که اینقده تو فکرم و اینا ولی من که برای خودم جوابی نداشتم چی
مقدمه متأسفانه یا شاید هم خوشبختانه، در سفر دلچسبی که عید تجربه کردم، وسیلهای برای نوشتن در اختیار نداشتم، یا اگر هم داشتم، برای ثبت خاطراتم از آن استفاده نکردم. این سفرنامه، از چهارده فروردین، یعنی یکی دو روز پس از پایان سفرم شروع شد به نگاشته شدن، و طبیعیست که با توجه به حافظهی ماهیوار من، بسیاری از جزئیات را فراموش کرده باشم، توالی بسیاری از اتفاقات را از یاد برده باشم، و اسامی و وقایع حتی مهم نیز از ذهنم فرار کرده باشند. در این نوشته، باید اسامی واقعی به اسامی غیر واقعی تغییر داده شده باشند، تا اشتباههای احتمالیم، موجب ایجاد سوء تفاهم برای هیچ شخصی
با سر و صدایی که بچه ها اطرافم به راه انداخته بودند به خودم اومدم و چشم از جایی که هژار خان قبلا ایستاده بود برداشتم کانی چیه کلک نکنه ای ای ای پس که اینطور تو دلم گفتم گلی تا زوده افسار افکار و احساساتتو مهار کن نمیخوای که مایه ی تفریح همه بشی اگه نتونی این کار رو انجام بدی که دیگه گلی دختر کاک جلیل نیستی نشستم رو زمین و گفتم برو بابا دلت خوشه جای این حرفا واسه خودت عزاداری بگیر بقیه هم که این رو شنیدن کنجکاو اطرافم نشستن کُردستان پرسید حالا چی شده مگه هژار خان چی گفت که تو این همه رفتی
هشدار: تمامی اسامی، شخصیتها، و رخدادهایی که در این داستان آورده شدهاند، ساختهی ذهن نویسنده هستند و واقعیت ندارند. هرگونه تشابه عناصر این داستان با عناصر موجود در دنیای واقعی، کاملاً ناخواسته بوده و از کنترل نویسنده خارج است. شما با ادامه دادن به خواندن این داستان، میپذیرید که خواندن این داستان برای شما طبق قوانین محلی که در آن ساکنید مجاز است و نیز میپذیرید که این داستان صرفاً یک داستان تخیلی میباشد. در غیر این صورت، لطفاً این صفحه یا این سایت را ترک کنید. نویسنده نیستم و طبیعیه که هیچ سررشتهای هم از نویسندگی نداشته باشم. حتی قوانین و قواعدی هم که در خصوص داستاننویسی توی
زندگی در جریان بود و ما هم همراهش به پیش می رفتیم. بهار در راه بود و ما داشتیم کم کم خودمونو برای ورودش آماده می کردیم. تو این مدت جز اینکه هر ماه به دیدن چینی برم و دو سه باری هم اون رو برگردوندم خونه اتفاقی نیفتاده بود. هر ماه هم وقت برگشتن باید بهش قول می دادم که زود برم پیشش و ماهه بعد که می رفتم بهم گیر می داد که چرا این همه اون شبا خوابیده صبح ها بیدار شده و این همه این کار رو انجام داده و من فقط بهش الو کردم و نرفتم و جواب ما چیزی نبود جز اینکه خاله
چند ساعتی بود که دنبالش میگشتم. ای کاش اصلا به حرفش گوش نمیدادم. دیگه خسته شده بودم. نزدیک به سه ساعت بود که کل خونه زیر و رو کرده بودم. اه اه خسته شدم. رفتم یه گوشه نشستم و زدم زیر گریه سرم رو گذاشتم رو زانوهام و شروع کردم به هِق هِق . به ثانیه نکشید که یه دست رو شونه هام قرار گرفت به آرومی سرم رو بلند کردم و دیدم امید کوچولوم رو به روم ایستاده. وقتی دید دارم گریه میکنم با ناراحتی گفت :چرا داری گریه میکنی مریمی؟؟ بلندتر زدم زیر گریه و گفتم چقدر بهت گفتم من نمیتونم دنبالت بگردم و پیدات کنم. با
سلام دوستای خوبم. امیدوارم که ایام به کامتون باشه. راستش قرار بود دوشنبه این فصل رو منتشرش کنم ولی از اونجایی که کاری پیش اومده و احتمالا چند روزی به اینترنت دست رسی نداشته باشم، اینه که امروز این رو می زنم. اگه تا دوشنبه کارم حل شد که پست بعدی رو هم اون موقع می زنم و اگه هم نشد که بمونه بعد. ***************** روزها از پی هم می گذشتن و یک ماهی از جدایی من و دخترم می گذشت. حالم خراب که چه عرض کنم، داغون بودم. هر روز می رفتم مخابرات بهش زنگ می زدم ولی حتی اون زنگ ها هم بیشتر دلتنگم می کرد. وقتی
دو سه ماه از روزی که دعوامون شد گذشته بود و دیگه علی رو ندیده بودم جاش هر روز مادرش می اومد ساعتی می نشست و به من بیچاره نیش می زد و اگه چیز دیگه ای واسه گفتن نداشت بلند می شد می رفت تا فردا یا پس فرداش. عاقبت یه روز علی اومد و ازم خواست برای طلاق همراهش برم. خون سرد و بیخیال. قیافش شدیدا به هم ریخته و لاغر تر از قبل شده بود. از اونجایی که هر دو راضی به طلاق توافقی بودیم زیاد کارمون طول نکشید و گره ی زندگی تقریبا مشترکی که از خیلی وقت پیش شل شده بود رو یه محضردار
سلام دوستان همراه. ************** روز ها از پی هم می رفتن و چینی من هم کم کم بزرگ می شد و به خاطر ندیدنش نگرانی های منم بیشتر می شد. چینی دختر شلوغ و کنجکاوی بود و می خواست سر از همه چی دربیاره عین تمام هم سن های خودش. منم تا جایی که در توانم بود و می تونستم کنجکاوی هاشو ارضا می کردم. دیگه همسرم رو به کل نادیده گرفته بودم البته اونم همینطور بود. دیگه برام مهم نبود که برام خبر بیارن شوهرمو با فلان خانم دیدن یا تو پارتی همشونو گرفتن. به قول معروف دیگه برام این چیزا عادی شده بود. تمام وقتمو با چینی
از اون لحظه به بعد همه چی عوض شد طفلک دخترم وقتی همه فهمیدن چی به چیِ همه چی عوض شد انگار چینی که محبوب همه دلها حتی پدرش بود رو بردم و یکی دیگه جاش آوردم زخم زبان ها شروع شد بیشترشم از طرف خانواده ی همسرم بود تو خانواده ی ما کسی مشکلی نداره ای بابا این بچه که از ما نیست و و و و و من تو لاک خودم رفته بودم و جز گریه کاری نمیکردم هرچی بقیه میگفتن صدام درنمیومد تو اون روزای سخت و درد ناک نمیدونم اگه خاله گلی رو نداشتم براستی چی به سرم میومد مادرم و بقیه خانوادم ازم میخواستن
دستهها
دیوانه گی
بسم الله الرحمن الرحیم سلام به همه دوستان عزیزم. سال 1397 هجری شمسی را به همه شما بزرگواران تبریک می گویم. امیدوارم در پناه خالق یکتا, سالی پر از امید و موفقیت را پیش رو داشته باشید. خلاصه دلم برای همتون تنگ شده. برایتان عیدی یک داستان آوردم. فقط ببخشید مثل پایتخت و بقیه سریالا طنز نیست. اصل داستان واقعی می باشد ولی بخاطر بعضی مسائل اسامی و بعضی نسبت ها تغییر یافته اند. دیوانگی فکر نمی کردم بعد از این همه سال زنگ بزند. شماره ام را از کجا بدست آورده نمی دانم. و باز هم نمی دانم خوشحال باشم یا ناراحت. بخشی از لایه های درونم خوشحال,
سلام دوستان. حال و احوال! راستش این داستان رو برای مسابقات داستان بلند سال 94 نوشتم و فرستادم، حالا تصمیم به ویرایش و دست کاری کردنش گرفتم. عین هدیه شیرین می ذارمش اینجا تا شما دوستای خوبم برای اینم کُمَکَم کنید. ********************** توی پارک نشستم و دارم به عابرانی که هر از گاهی از جلوم رد میشن نگاه می کنم. صدای هیاهوی بچه ها تو زمین بازی من رو به وجد آورده و دلم می خواست بچه بودم و می پریدم بِینشون و یه دل سیر بازی می کردم. ساعتمو نگاه می کنم.. هنوز نیم ساعت مونده به وقت قرار ولی من زودتر اومدم چون عاشق این پارکم. از
هشدار:
این ماجرا کاملا زاییده ی تخیل نویسنده بوده و واقعیت ندارد. شما با ادامه دادن به خواندن این مطلب، تخیلی بودن آن را می پذیرید و نیز اینکه هرگونه تشابه اسامی و رویداد های این ماجرا با اشخاص و رویداد های دنیای واقعی، کاملا تصادفی و ناخواسته بوده و از کنترل نویسنده خارج است. در صورت عدم پذیرش موارد بالا، لطفا این صفحه یا این تارنما را ترک نمایید.
سلام به همگی. دوستان دیشب من به این لینک خیلی با حال برخوردم. این نوار قصه علیمردان خان، با اون نواری که چند سال پیش آقای: فکر می کنم آقای شهروز حسینی برامون گذاشته بود فرق می کنه. اون فایل، چند جاش سانسور و تغییر داشت اما این لینک که من براتون می فرستم، عینا همون فایل اصلی قصه علیمردانخانه که بدون تغییر و سانسور تقدیم می کنم. به همه بچه های دیروز، پدرها و مادرهای امروز. خب. اینم لینکش: بفرمایید. امیدوارم خوشتون بیاد. کیفیتش زیاد خوب نیست ولی خودتون می تونید با گُلد ویو درستش کنید. برید حالشو ببرید.
دستهها
سیاه قهرمان
درود به تمامی دوستان امیدوارم حالتون خوب باشه. هفته گذشته نمایشی را از رادیو گوش دادم که جرقه نوشتن را برای من روشن کرد. این نمایش با نام فراتر از فریاد از رادیو نمایش در هفت قسمت پخش شد و انصافا هنرپیشگان این نمایش آن را به خوبی اجرا کرده بودند, هنرپیشگانی که واقعا در این زمانه کمتر از آنها می توان هنر خوب را مشاهده کرد. انسانی در سال 1925 میلادی در آمریکا به دنیا آمد که بعدها با اعتراض و مبارزه ای که علیه دولت آمریکا انجام داد توانست تا حدودی برابری را برای هم نژادهای خودش به ارمغان بیاورد و تا پایان عمر یعنی در سال
در کتب عهد عتیق و باستان آمده که رعد دانا و حکیم, بسیار دلتنگ سفر گشته و بعد از تفکری بسیار حکیمانه, از بین انبوه دوستانش یکی را برمی گزیند تا به سویش رهسپار گردد. اما مانعی سخت پیش روی داشت و آنهم کسب رضایت شوی مهربانش بود. رعد دانا مثل همیشه با مقدمه چینی ها و اجرای نقشه های گوناگون نتوانست اجازه شوی خود را بگیرد. (نویسنده طی تحقیقی متوجه گشته گویا در آن زمانها خانمها هنگامی که تنها سفر می نمودند می بایست اجازه نامه همسر خویش را همراه داشته باشند) رعد با علم و دانایی ای که دارد, یکی از غرش های رعدآسای خویش را حواله
دستهها
یک ماجرای کوچولو.
تا حالا واست پیش اومده که۱چیزی رو خیلی بخواییش در حالی که می دونی به کارت نمیاد؟ و از بس می خواییش بری بخریش و بذاریش۱گوشه فقط واسه اینکه خاطر جمع بشی که مال خودته؟ شکلک دیوونه. چیکار کنم واسه من پیش اومده خوب دیوونگی مگه چشه؟ جدی گاهی، البته فقط گاهی، این واسه من در بعضی موارد پیش میاد و حسابی اذیت می کنه. چیز هایی رو به شدت می خوام که چندان کارآمد نیستن یعنی واسه من نیستن ولی چنان شدید دلم می خواد مال خودم باشن که نمیشه بیخیالشون بشم. دلم می خواد فلان چیز که به شدت به دلم نشسته و نتونستم درست و حسابی