جستجو
Close this search box.
جستجو
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

بازم سلام

سلام حالتون احوالتون خوبید آیا؟ من عالی هستم البته تقریبا. از دوشنبه اینجا داره بارون میاد هم خوشحالم هم ناراحت. خوشحالم که بویِ باران و وجود باران شدید بهم آرامش میده و باعث یه آرامش نسبی تو من میشه. از یه طرف هم ناراحتم که با وجود باران مردم زلزله زده شرایط براشون سخت تر میشه. چند روزی تعدادی از خانواده های زلزله زده اومده بودن بوکان و از وضعیت اونجا گفتن و برای از دست رفته ها گریستن. خواهر یکی از دوستام هم که دانشجوی پزشکیِ از خاطراتش گفت و منم به شکل یه داستانک درش آوردم و در زیر شما می تونید اونو بخونید و ممنون میشم
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

پستوی خاطرات (۵): باید به او چه می‌گفتم؟؟

بسم الله الرحمن الرحیم و سلام!     تابستون‌های قم مثل دیگر شهرهای کویری و حاشیه کویر، گرم و طاقت‌فرساست. امسال هم مانند یکی دو سال پیشترش از اواخر بهار عازم زادگاه پدری شدیم تا اونجا تابستونی دل‌پذیر رو بگذرونیم. بوانات، از شهرهای شمالی استان فارس، شهری کوهستانی و خنکه با تابستونای فرح‌بخش. از اول ماه مبارک رمضان تا اواخر مردادماه خونه پدر کنگر خوردیم و لنگر انداختیم. اما بالاخره لنگرمون، ببخشید دلمون هوای دیار کرد و به قول شاعر: «نخود نخود، هرکه رود خانه خود».   همون اوایل، توی ماه رمضان بود که برای کاری با بهزیستی تماس گرفتم و پس از پیگیری کار خودم، یکی از مددکارای
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

ایستگاه آخرِ عزیز

یک شب تا شب به خانه میرسم و در را باز می کنم: سلام. ولی مثل همیشه صدای آرش را نمی شنوم که می دوید جلویم و با خوشحالی سلام میکرد. صدای نالانی از اتاق خواب به گوش می رسد که سلام می گوید. صدایی خسته و کم رمق. به اتاق خواب می روم. در حالیکه عصایم را به چوب لباسی آویزان می کنم صدای خس خس سینه ای عفونت کرده گوشم را آزار می دهد: چی شده خانم؟ نبینم خس خس میکنی؟! سلام. در صدایش بهم خوردن دندانها بر اثر لرزیدن موج می زند: سسسررررددددمهههه. داااارررم میییلرررزم. متعجب بالای سرش می روم. لحاف را روی سرش انداخته ژاکت
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

زنگ انشا

به نام خداوندی که نمی‌دانیم چه بعضی روزها عین بچه آدم از کنار آدم رد می‌شوند و کاری به کار آدم ندارند. بعضی از روزها مستقیما از روی آدم رد می‌شوند و چنان آدم را با خاک خدا یکسان می‌کنند که دیگر بعد از رد شدنشان حافظه‌ای نیست تا آدم بفهمد چه بر سرش آمده است. اما امان از بعضی روزهای دیگر که دقیقا از میان آدم رد می‌شوند و با عبور و گاه عبور و مرورشان، آدم را به دو قسمت کاملا نامساوی تقسیم می‌کنند. این روزها حافظه آدم را از بین نمی‌برند و همین باعث می‌شود جای عبور و مرورشان تا مدت‌ها درد داشته باشد. ما دیروز
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

سفرنامه کربلا, پیاده روی اربعین حسینی, قسمت دوم

بسم الله الرحمن الرحیم بسم رب الحسین تاریخ دقیقش یادم نیست, ولی یادم است سه شنبه هفت و نیم صبح, مجهز و آماده, کوله به کولم, بند کفش ها بسته, بیرون خانه منتظر بقیه ایستاده ام. در دلم شوری به پاست. بعضی از سختی و بعضی از طولانی بودن راه می گویند. مسیری 80 کیلومتری از نجف اشرف تا کربلای معلی. از آن گروه چهل نفری در ابتدای کار خبری نیست. دسته دسته شده اند و هر کدام برای خود و به سلیقه خود به سمتی رفته اند. حدود بیست نفر مانده بودیم. شخصی که با خانواده آمده و پسری که مادرش را با ویلچر آورده, می گفتند که
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

سفرنامه کربلا و پیاده روی اربعین حسینی – قسمت اول

بسم الله الرحمن الرحیم. بد جوری درونم به تکاپو افتاده بود. توصیف هایی که سال های قبل از دوستان شنیده بودم و حس غریبی که درونم قل قل می کرد که من هم باید آذر امسال به پیاده روی اربعین بروم. ولی با کی؟ چه کار کنم؟ به کی بگم می خوام برم کربلا؟ 119 رو گرفتم. ساعت هشت صبح دهم آبان 1393 را بیان کرد. ده روز دیگر اربعین بود و هنوز کاری نکرده بودم. با دست روی دست گذاشتن هم کاری پیش نمی رفت. یک لحظه با خودم گفتم باید بروم. عدم بینایی ام نباید مانع رفتنم شود. درست است کسی هنوز با من همراه نشده ولی
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

این موتوریه که دمِ عصای همه میخوابه

سلااااااااام به همه. حالتون چه طوره؟ با هوای پاییزی چی کارا میکنید؟ من که گفتم برم بیرون تو این هوای دو نفره یه قدمی بزنم. البته من فعلاً یه نفرم چون اون یکی نفرم هنوز خونه ی باباشه خخخ. خب بریم ببینیم چه خبره! بَهبَه! عجب هوای خوبی! چه قدر قدم زدن خوبه. شترق. یا خدا این دیگه چی بود؟ بابا یواش مگه کورییییییی؟ آآآآخ پهلوم! آآآآخ دستم! آآآآخ مُردَم! خب اولاً کور نه نابینا. دوما! شما کی هستی که فقط صِدات هست و تصویرت نیست. سوماً خب نابینام که عصا دستمه دیگه! پس فکر کردی با این عصا توپ بچه ها رو از درخت میارم پایین؟ مرد حسابی
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

یادداشتی برای شبهایم

وقتی شب دوباره از راه میرسد، وقتی دوباره چادر سیاه را بر سر زمین می اندازد، و زمین همه چیز را در زیر این گنبد نیلگون در دل خود جا می دهد، من در گوشه ای در کنار شب می نشینم. قلم و کاغذ را به دست می گیرم و برای شب می نویسم: سلام بر تو ای شب. خسته نباشی چون دوباره از راه رسیدی و مایه آرامش شدی. اگر تو نبودی خستگان روزها چه امکان و فرصتی برای آسودن داشتند؟ چه موقع می شد به روزمرگی ها فکر کرد؟ مردم تو را شب سیاه و ترسناک می دانند در حالی که من از کودکی با رنگ تو
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

داستان واقعیتی تلخ از درددل یک دوست, بخش سوم: نهال

واقعیت تلخ از درددل یک دوست بسم الله الرحمن الرحیم دخترک لبهایش را با دندانش گاز می گیرد. به قاضی چشم دوخته و دستهایش می لرزند. نیم ساعت قبل. راهروی دادگاه دخترک هفت ساله, کنار مادرش نشسته. زن با چهره ای جدی با موبایلش صحبت می کند. زن: نه. هنوز نیومده… کاری نمی تونه بکنه… لهش کردم… انگار منو نمیشناسیا… دخترک با شنیدن صدایی آشنا لبخندی بر چهره اش نقش می بندد و به سمت صدا می نگرد. مردی جوان با عصایی که در دست دارد در راهرو از کنار دیوار به آرامی جلو می آید. دخترک: بابایی!!!! و از جا می پرد. زن که متوجه مرد و عکس
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

یک مشت اراجیف

سلام و صد سلام و هزار و یک صد سلام خلاصه بی نهایت سلام, حالا با کی ام؟! فکر کنم خودم را گفته باشم حححح, شوخی بود, با اونیم که این پست را میخونه: یه داستان آوردم براتون: یه مشت اراجیف بی خود, بستگی داره که شما چطور راجبش نظر بدید: مهم اینه که من منتظر نقد ها و نظر های شما هستم این شما هستید که بگید اراجیف یا نه؟. پس بزن بریم ببینیم داستان از چه قراره. *** بسته ی بادکنکی را باز می کند. همه ی بادکنک ها را باد می کند, همه را. دیگر جایی برای جا به جا شدن ندارد, همه سبک هستند و
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

کفش سیندرلا

کلاس دوم ابتدایی بودم. دوستم سمیرا ی جفت کفش پاشنه بلند داشت که وقتی راه میرفت تق تق صدا میکرد. منم دلم میخواست ی کفش داشته باشم که وقتی راه میرم تق تق صدا کنه. مدتی گذشت. قصه سیندرلا رو بارها برام گفته بودن یکی که خیلی اون برام طعریف میکرد دختر خاله ام بود. از اون موقع به بعد دیگه فقط ی کفش پاشنه بلند تق تقی نمیخواستم. من ی جفت کفش شیشه ای مثل کفشهای سیندرلا آرزوم شده بود. بازم ی خورده دیگه گذشت. ی روز گرم تابستونی من و مادرم به خونه عموم رفته بودیم. دختر عموم سمانه که اون روزا هم بازی بودیم و اتفاقا
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

فاز رویا، توهم، و تکرار

هشدار: تمامی اسامی، شخصیت ها، و رخداد هایی که در این خاطره آورده شده اند، ساخته ی ذهن نویسنده هستند و واقعیت ندارند. هرگونه تشابه عناصر این خاطره با عناصر موجود در دنیای واقعی، کاملا ناخواسته بوده و از کنترل نویسنده خارج است. شما با ادامه دادن به خواندن این خاطره، می‌پذیرید که خواندن این خاطره برای شما طبق قوانین محلی که در آن ساکنید مجاز است و نیز می‌پذیرید که این خاطره صرفا یک خاطره تخیلی می‌باشد. در غیر این صورت، لطفا این صفحه یا این سایت را ترک کنید.   از یه مهمونی توووپ توی یه باغ درستو حسابی با آدم‌های درستو حسابیش برمیگشتیم و دود سیگار،
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

داستان یک روز مدرسه،به صورت کاملا واقعی!

مادرم همیشه عادت داشت گاهی اوقات به همراه تغذیه من، برای همکلاسی های مدرسه مان هم خوراکی بفرستد تا هیچ وقت شرمنده ی آن ها نشود. بارها این کار تکرار شده بود. روز سه شنبه هم مثل همیشه مادرم به تعداد دانش آموزان کلاس و خانم معلم برای آن ها کیک یزدی آماده کرد و در یک ظرف یکبار مصرف گذاشت و به دستم داد تا آنرا به خانم معلمم بدهم و در زنگ تفریح از آنها استفاده کنیم چه قدر هم تأکید کرد که خیلی مراقب باشم و فقط به دست خانم معلم برسانم. راستی یادم رفت بگویم من درکلاس ششم ابتدایی درس می خوانم و هر روز
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

تقلب.

توضیح:این رو چند هفته پیش1شبی نوشتم و الان چه قدر دلم می خواد1خورده بیشتر دستکاریش کنم ولی، … *** بچه که بودیم دنیای رنگیمون از جنس بچگی بود. تمام زندگیمون از جنس بچگی بود. شادی ها و غم ها از جنس خوراکی ها و بازی های بچگی بودن. موانع و مشکلات از جنس موانع و مشکلات داخل بازی ها بودن. شکست ها و پیروزی ها از جنس برد و باخت های بازی ها و ماجرا ها همه از جنس بازی هایی که چه جدی می گرفتیمشون! بچه که بودیم، بچه که بودم، شبیه تمام بچه ها، دنیام دنیای بچگی بود. بردن داخل1بازی تمام هدفم می شد و باختن بزرگ
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

یک دستخط: بخش پنجم

هشدار:

تمامی اسامی، شخصیت‌ها، و رخدادهایی که در این داستان آورده شده‌اند، ساخته‌ی ذهن نویسنده هستند و واقعیت ندارند. هرگونه تشابه عناصر این داستان با عناصر موجود در دنیای واقعی، کاملاً ناخواسته بوده و از کنترل نویسنده خارج است. شما با ادامه دادن به خواندن این داستان، می‌پذیرید که خواندن این داستان برای شما طبق قوانین محلی که در آن ساکنید مجاز است و نیز می‌پذیرید که این داستان صرفاً یک داستان تخیلی می‌باشد. در غیر این صورت، لطفاً این صفحه یا این سایت را ترک کنید.

دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

یک دستخط: بخش چهارم

هشدار:

تمامی اسامی، شخصیت‌ها، و رخدادهایی که در این داستان آورده شده‌اند، ساخته‌ی ذهن نویسنده هستند و واقعیت ندارند. هرگونه تشابه عناصر این داستان با عناصر موجود در دنیای واقعی، کاملاً ناخواسته بوده و از کنترل نویسنده خارج است. شما با ادامه دادن به خواندن این داستان، می‌پذیرید که خواندن این داستان برای شما طبق قوانین محلی که در آن ساکنید مجاز است و نیز می‌پذیرید که این داستان صرفاً یک داستان تخیلی می‌باشد. در غیر این صورت، لطفاً این صفحه یا این سایت را ترک کنید.

دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

یک دستخط: بخش سوم

هشدار:

تمامی اسامی، شخصیت‌ها، و رخدادهایی که در این داستان آورده شده‌اند، ساخته‌ی ذهن نویسنده هستند و واقعیت ندارند. هرگونه تشابه عناصر این داستان با عناصر موجود در دنیای واقعی، کاملاً ناخواسته بوده و از کنترل نویسنده خارج است. شما با ادامه دادن به خواندن این داستان، می‌پذیرید که خواندن این داستان برای شما طبق قوانین محلی که در آن ساکنید مجاز است و نیز می‌پذیرید که این داستان صرفاً یک داستان تخیلی می‌باشد. در غیر این صورت، لطفاً این صفحه یا این سایت را ترک کنید.

دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

ستون طنز نابینایان، قسمت ۲

سلام بر یاران همیشه همراه طنز. در شماره دوم ستون، دو طنز از هم محلی های عزیزمان، بانو رضایی و آقای علاء الدین تقدیم حضورتان می‌گردد. ما را از نظرات و پیشنهاداتتان محروم نگردانید. مهمتر این که، منتظر ارسال متون یا فایل‌های صوتی طنزتان به ایمیل خودم kambiz.asadi1366@gmail.com هستم. دوستتان دارم.   ترازو، معصومه رضایی (غزل)   آن‌وقت‌ها که می‌نوشتیم هرچه می‌نوشتیم می‌گفتند خط قرمز است، گفتیم: شلغم گفتند: قرمز است گفتیم: میخ‌طویله گفتند: قرمز است؛ خلاصه آن‌قدر گفتیم و گفتند که تصمیم گرفتیم دیگر با مداد قرمز هم ننویسیم. بعد‌ها که نوشتیم، گفتند: سبز است؛ ما هم تصمیم گرفتیم نه‌تنها از رنگ سبز در نوشته‌های‌مان استفاده نکنیم، استفاده
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

یک دستخط: بخش دوم

هشدار:

تمامی اسامی، شخصیت‌ها، و رخدادهایی که در این داستان آورده شده‌اند، ساخته‌ی ذهن نویسنده هستند و واقعیت ندارند. هرگونه تشابه عناصر این داستان با عناصر موجود در دنیای واقعی، کاملاً ناخواسته بوده و از کنترل نویسنده خارج است. شما با ادامه دادن به خواندن این داستان، می‌پذیرید که خواندن این داستان برای شما طبق قوانین محلی که در آن ساکنید مجاز است و نیز می‌پذیرید که این داستان صرفاً یک داستان تخیلی می‌باشد. در غیر این صورت، لطفاً این صفحه یا این سایت را ترک کنید.

دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

یک دستخط: بخش اول

هشدار:

تمامی اسامی، شخصیت‌ها، و رخدادهایی که در این داستان آورده شده‌اند، ساخته‌ی ذهن نویسنده هستند و واقعیت ندارند. هرگونه تشابه عناصر این داستان با عناصر موجود در دنیای واقعی، کاملاً ناخواسته بوده و از کنترل نویسنده خارج است. شما با ادامه دادن به خواندن این داستان، می‌پذیرید که خواندن این داستان برای شما طبق قوانین محلی که در آن ساکنید مجاز است و نیز می‌پذیرید که این داستان صرفاً یک داستان تخیلی می‌باشد. در غیر این صورت، لطفاً این صفحه یا این سایت را ترک کنید.