به نام خدا. در راستای استقلال نابینائی ، مدتهاست که کم بینا هستم و نقطه مرکزی دیدم خراب است و از محل گوشه چشمی دنیا را نظاره نشسته ام .در اوایل بحران جدید زندگی ام واقعا با مشکل جدی مواجه بودم و دوستانم واقعا بر من خرده می گرفتند و حالم را درک نمی کردند و گلایه مند بودند و عصبانی . در این میان خودم با بروز مشکلات جدید هنوز درگیر با آن بودم و به تنهائی قصد حل آن را داشتم که نتیجه آن چیزی جز تسلیم نبود . دوستانم با پیشنهاد مسئول آموزش وقت با احترام کامل مرا دعوت به دریافت ابلاغ نیمی به عنوان متصدی
Tag: استقلال
سلام خدمت همه دوستان عزیز و گرامی تر از گرامی هم محله ای وااااای که باور نمی کنید چقدر خسته هستم خیییلی ….. به معنای واقعی دمار از روزگارم در اومد ولی تسلیم نشدم و آخرش حدودا هفتاد درصد شاخش رو شکستم ….. حالتون چطوره راستی؟ خوب و خوش و سلامت که هستید ان شا الله تعالی؟ خب بذارید از اول اولش براتون بگم: من از زمان های بسی بسیار قدیم می خواستم برم کلاس جهت یابی که خب هر بار بنا به دلایلی نمیشد که بشه و دیگه گذشت و گذشت تا امسال که از اولین پنج شنبه بعد از تعطیلات به مدت چهار تا پنج شنبه این
سلااام بچهها. چطورید؟ خوبید؟ خوش میگذره. دلم برا همه تون تنگ شده بود. خودمم نمیدونم چرا هی یه چیزی پیش میاد که از محله دور میشم. الان 6 ماهه که یه جایی نزدیک مدرسه اجاره کردم و تا هفته پیش اینترنت نداشتم. بعدم که شست و شو و رفت و روب و پخت و پذ که وقت برا آدم نمیذاره که به دوستاش سر بزنه. امیدوارم که دیگه بینمون فاصله نیفته.راستش تو این مدت چنتا مطلب مهم و جالب وجود داشت که میخواستم یه پست بزنم و درباره شون توضیح بدم. مثل خونه گرفتنم و شرایط کاریم و برخورد قشنگ یه گلفروش با بچههای نابینا و برخورد تحقیر آمیز
دستهها
روایت مستقل شدن من
سلام بچه ها امیدوارم خوب باشین. عیدتونم مبارک. من اول می خواستم ماجرای استقلالمو صوتی بذارم اینجا که ضبطشم کردم شد تقریبا بیستو خورده ای دقیقه که گفتم ادیتش می کنم و می ذارم. حالا تقریبا یک هفته می گذره و امشب گفتم ادیت کنم. چون حوصله نوشتن نداشتم. اما الآن در لحظه گفتم همین حالا که انرژی دارم بنویسم که حداقل به درد یکی بخوره و این که حسم خوب نبود از یه فایل نسبتا طولانی. ممکن بود درصد زیادی به خاطر صوتی بودنش حوصله نکنن. اصل مطلب من که متولد 78 ام و همین سه شنبه هم تولدمه که شده عید مبعث. ما سه تا بچه ایم
کابوس میدیدم!. از خواب پریدم!. میخواستم که به آغوش تو پناه ببرم!. افسوس!… افسوس! یادم نبود که از نبودنت, به خواب پناه برده بودم! … صدای آرام پاندول ساعت سکوت شب را بر هم میزند. شب آرام و سردیست!. امشب باز یکی از آن کابوس های همیشگی به سراغم آمد و خوابم را آشفته کرد. وهشت زده از خواب پریدم. با خودم فکر کردم: برای این که از حال و هوای این کابوس آشفته بیرون بیایم, بهترین کار نوشتن است. پس حالا که قرار است چیزی بنویسم, چه بهتر که با نوشتن ادامه خاطراتم به قولی که به دوستان خوب هم محله ای داده ام وفا کنم. دوست دارم
دستهها
تنهایی
نمیدونم چقدر با تنهایی جور باشید. اکثرتونو که می شناسم ماشالا آدم های اجتماعی هستید و به تنهایی حتی فکر هم نمی کنید و همیشه ازش فراری هستید. خودم ولی نه. من و شاید یه عده ی کمی از شما، از اون هایی هستیم که با تنهاییمون حال می کنیم. خیلی هم حال می کنیم. همیشه با خودم می گفتم چرا من از بچگی تا همین حالا با اینکه خیلی قدرت جذبم، روابط اجتماعیم، زبونم و توانایی هام توی رده ی خودم تاپ هستند، بازم هیچ کوششی واسه دوست یابی نکردم و حتی کوشش کسایی که خواستند به نوعی باهام دوست باشند رو هم بی نتیجه گذاشتم؟ خیلی فکر
دستهها
من و بانک و یه خاطره
سلام و عرض ادب و ارادت خدمت همه دوستان و هم محله ای های عزیز و گرامی تر از گرامی بازم مثل همیشه فرض رو میذاریم بر خوب بودن حال و احوالتون و چاق بودن دماقتون و به کام بودن ایامتون و میریم که بریم سر اصل مطلب مون واااای که جاتون خالی یک شنبه یعنی نه یکشنبه! یک عدد شنبه! فووووق العاده جالب انگیز ناکی داشتم من که دلم نیومد شما رو در یاد و خاطره اش شریک نکنم باشد که همگی با هم رستگار شویم همان گونه که قبلا به استحضار عالی رسیده است ما متأسفانه یک عدد بانوی دقیقه نودی هستیم!, این بار تصمیم داشتم در
سلام سلاااام بچه ها چطورین؟ باورتون میشه دو هفتست میخوام پست بزنم اما هی امروز و فردا میکنم و جالب اینه که هر چه قدر بیشتر امروز و فردا میکنم میزان مطالبی که میخوام دربارشون بنویسم بیشتر میشه پریشب نشسته بودم داشتم مینوشتم دیدم انقدر موضوعات زیاده نمیشه تو یه پست درستش کرد الآن من سر کلاس سیستم نشستم و دارم اینو مینویسم نمیدونم یادتون مونده یا نه حدود دو سال پیش شرایطم یه طوری شد که مجبور شدم از دانشگاه علامه انتقالی بگیرم و برم همدان تو دانشگاه بوعلی به ادامه درس و بحث بپردازم. اونجا که بودم مشکلات زیاد بود الان چند تا از مشکلاتی که باهاش
دروووود و باز هم دروووود به همه ی شما و مخصوصاً شما. آره خود شما که این پست رو میخونین. هیچی. میخوام اول به رسم ادب حالو احوالتونو بپرسم و بینم چه میکنین. خوبین آیا. خوشخوشانتون میشه یا نه. حال ما هم خوبه. بهتر از دیروز, بدتر از فردا. و اما بریم سراغ تجربیات خودم که در تعمیر وسایل به دست اوردم که این نکاتو تقدیمتون میکنم. امیدوارم به دردتون بخوره و اگه دوست دارین مثل من وسایل و لوازم رو انگولک کنین این نکات رو بهشون توجه داشته باشین. یاداوریه این نکته ضروریه که اینا تجربیات خودمند و خب طبیعیه که کاستیهایی هم داشته باشند و یا اصلاً
به نام خدا هم محلیهای نازنین از شهرکرد نسبتا سرد یه سلام گرم تقدیمتون میکنم. و براتون بهترینها را آرزومندم. هدفم از این پست شاید کم ارزش اینه که حالا که به داربی اوخ ببخشید یادم رفت زبان فارسی را پاس بدارم همون شهر آورد خودمون نزدیک میشیم یه دو دوتایی بکنیم و ببینیم اوخ بازم ببخشید چه قدر من امروز اشتباه میکنم آخه مگه نابینا جماعت میتونه ببینه؟حالا کاری نداریم به نظر شما توی قشر خودمون یعنی همون نابیناهای محترم و محترمه کی کدوم تیم رو دوست داره؟ البته من خیلی خوشحالم که بیشتر هم نوع های عزیزم همون تیمی رو دوست دارن که من عاشقشم. به هر
درود بی پایان به شما دوستان. خب می دونم یه خورده دیر شد ولی بحث بهزیستی تا موقعی که معلول وجود دارد باز است. شما را می برم به سراغ یکی دیگر از مسائل مشترک بین بهزیستی و ارگانهای دیگر. این مسأله از مهمترین مسائل برای بعضی از معلولین است. زیرا به استقلال آنها در زندگی کمک می کند. مناسب سازی در محیط شهری و ادارات دولتی. شما دوستان فکر کنید که اگر یک معلول بخواهد در انجام کارهای روزمره به مانند افراد سالم کارهای خود را بیرون از خانه انجام دهد باید جامعه شرایطی را برای او فراهم کند. معلول چرا باید به معنای واقعی وابسته دیگران باشد؟
دانلود متن با حجم900KB از اینجا رویکردی اجتماعی و فرهنگی به چالشهای شغلی نابینایان در ایران اسدالله بابایی فرد[1] چکیده: با وجود آن که در سطح جهانی توجه خاصی به حقوق معلولان میشود، در ایران هنوز معلولان در زندگی روزمرهی خود دچار مشکلات جدی هستند. قوانینِ مصوبِ دولتیِ حامیِ معلولان، به ویژه نابینایان و کمبینایان، در زمینههایی همچون اشتغال تاکنون به طور مطلوب در ایران اجرا نشدهاند. مسائل و مشکلات نابینایان دارای زمینهها و عوامل متعددی است، که از مهمترین آنها میتوان به زمینهها و عوامل اجتماعی و فرهنگی اشاره کرد. هدف این پژوهش عبارت است از بررسی وضعیت اشتغال نابینایان در ایران و
دستهها
داستان استقلال من
داستان استقلال من از کجا شروع شد؟ از همان روزهای نخست. از همان روزها که عاشق گِل بازی بودم. یکی از همان روزها بود که آن رهگذر به خانه ما آمد و مژده داد که میتوانم با وجود نابینایی، تحصیل کنم. حکایت استقلال من از همانجا آغاز شده بود. در همان نقطه بود که پدر و مادرم تصمیم گرفتند مرا از خود یا خود را از من جدا کنند تا من دنیای دیگری را تجربه کنم و به حال خود هم هیچ فکری نکردند دل بستند به آینده ای مبهم. به دور دستی که شاید بهتر از آن چه بود که حالا در انتظار من بود. به خاطر دوری
هه اوایل که مستقل شده بودم، فکر می کردم زندگی یعنی اینکه بری بشینی توی ی خونه واسه خودت حال کنی ولی بعدش دیدم نع. اینطوری ها یا شایدم اونطوری هام که من فکر می کردم نبوده و نخواهد هم بود. نشستم سر انگشتی وسایلی که باید می خریدم رو واسه خودم لیست کردم و جلوی هر وسیله نوشتم که آیا اون رو خریدم و در خونه ی من موجود هست یا نیست. فعلا 13 قلم جنس هست که من باید بخرم و 33 قلم هم خریدم که روی هم رفته میشه 46 قلم جنس. این بحث رو اینجا مطرح کردم که هم ی کمکی از با تجربه ها
به نام مهربونترین مهربونا سلااااااااااام و صد هزار سلام به همه تون. خوبین؟ خوشین؟ خوش میگذره آیا؟ خب خب خدا رو شکر. برای اونایی که گفتن خوبه بد نمیگذره. و همه چی میگذره. چه خوشیها و چه سختیها برای اونایی که گفتن خوش نمیگذره. زندگی همینه دیگه. یه خصلت خوبی که داریم اینه که به هر شرایطی عادت میکنیم و باهاش سازگار میشیم. اگه اینطور نبود که وااااااایییییی وحشتناک میشد. انشا الله که لحظات خوشمون بیشتر از بداش باشه! خخخخ چه همه حرف زدم. بریم سراغ بحث امروزمون. طرز راهنمایی نابینا توسط یک فرد بینا: بهتر اینه که ما یک قدم از فرد بینا عقبتر باشیم و نصف بدنمون
سلام بچه ها. آه!. چه لذتی داره که امروز از صبح تا عصر, میریم صفا و خوش گذرونی و وقتی هم که عصر شد, میریم سراغ دربی هشتادم و دربی معروف آسیا. جانمی جان!. راستش, حس میکنم استرس تماشای بازی, از بازی کردن خیلی خیلی بیشتر هست. حالا از بازی و استرسش که بگذریم, مکان قهوه خونه سیزدهم ما, ده بالا, یکی از مناطق تفریحی شهر یزد هست. قهوه خونه سیزدهم ما به این صورت شروع میشه : هواپیمای اختصاصی که قبلا تدارک دیده شده, از تهران کار خودش رو شروع میکنه. بچه ها رو از شمال, جنوب, شرق و غرب ایران سوار کرده, به مرکز ایران بر میگرده,
سلام به گوشکنی های عزیز بله رسیدیم به دربی 79 پایتخت یکی از دوستانی که گوشکنی خراب هست به من گفته که چون خودت هم ورزشی هستی و اینم کاملن ورزشی هست خودت منتشرش بکن منم گفتم که چشم بریم که بریم البته کاملا دوستانه و بدونه هر کدورت و کینه ای. و میخایم تو این پست با هم کری بخونیم. طرفدار کدام یک از این دو تیم هستید؟ آبی,,قرمز این مسابقه قرار یکشنبه/ دوم آذر در ساعت, ۱۸ در ورزشگاه آزادی و با قضاوت یدالله جهانبازی انجام بشه. این دیدار هفتاد و نهمین شهرآورد یا همون دربی میباشد, که در هفتاد و هشت دربی قبلی. ۲۴ بار استقلال,
سلام سلام دوستان. خوبین؟ خوشین؟ روزگار با شما خوبه یا شما با روزگار خوبین؟ هر کدوم که باشه بازم خوبه. خب من دومین بارمه که پست میذارم. شاید چیزایی که میگم به درد خیلیا نخوره. اما فکر کردم جاش توی محله خیلی خالیه. دوستان من توی شهر خودم مربی جهتیابی بعضی از گروههای نابینایان هستم. حدود هشت سالی هست که مستقلم و بدون کمک کسی خودم رفتامد میکنم. تجربه های زیادی در مورد جهتیابی کسب کردم. برای همین فکر کردم بیام و تجربیاتمو در اختیار بقیه هم هر از چند گاهی در قالب چنتا پست بذارم. حالا بریم سراغ بحث اصلی. دوستان من از همون ابتدا شروع میکنم از
سلاااام گوش کنیای عزیییییییز حالتون چطوره؟ راستشو بخواین من حوصلم خیلی سر رفتهو شنبه امتحان دارم امتحان تاریخ امامت. منم متاسفانه اگه به یه درسی علاقه نداشته باشم باید انقدر توی ذهنم سر خودم داد بزنم و خودم رو به در و دیوار بکوبم که درس بخونم. قبلا گیر دادنهای مختلف از سوی مامانم و اعضای دیگه خانواده باعث میشد درس بخونم ولی الآن که توی خوابگاه هستم هیچکس نیست البته خدارو شکر تا حالا همه امتحانامو در حد بالای 18 دادم ولی خوب دیگه خیلی سخته که تموم غرهاییرو که تا حالا دیگران بهت میزدنرو خودت به خودت بزنی. :d بعضی وقتا خدارو شکر میکنم که کسی نمیتونه
ما فرفره نداشتیم. بچههای کدخدا داشتند اما همبازی ما نبودند که دست ما بدهند. مسعود و مجید نقشهاش را کشیدند و مصطفی بند و بساطش را جور کرد. ما که فرفرهدار شدیم، لبخند نشست روی لبهای بابابزرگ. گفت: «دیدید میشود، میتوانید!از ترس بچههای کدخدا، داخل خانه فرفره بازی میکردیم. مبادا ببینند و به تریج قبایشان بربخورد. اما خبرها زود در دهکده ما میپیچید. خبر که به گوش کدخدا رسید، داغ کرد. گفت: «بیخود کردهاند. بچه رعیت را چه به فرفره بازی.» و گیوهاش را ورکشیده بود و آمده بود پیش عمو محمد به آبروریزی. (بعداً شنیدیم که همان روز، کدخدا دم گوش میرآب گفته: «این اول کارشان است. فردا