دستهها
در کامِ آتش.
صدایی خسته می خوانَد فراموش، فرو در شام، آرام از سحر گاه، سحر در راه و من در کامِ آتش، به یادِ شامگاهان می کشم آه. شبان گه می رود تا صبحِ دیگر، برآید شادمان، شفاف و روشن، جهان بر بالِ نور افشانِ خورشید، سحر مهمانِ کوی و دشت و گلشن. شبان گه می رود تا صبحِ دیگر، زند از قلبِ تاریکی جوانه، کشد بر کوه و دریا چتری از نور، شروعی شاد را باشد نشانه. شبان گه می رود تا صبحگاهان، دَمَد از باختر یک بارِ دیگر، شبان گه می رود تا باز خورشید، زند بر جانِ بی آرامم آذر.