جستجو
Close this search box.
جستجو
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

دل نوشته , سخنی با خدا

امشب ,,, چه شبی هست ,خیلی دلم گرفته , خدا,,,,خدا جون,,,,خدای مهربان,,,,دلم می خاد گریه کنم , دلم می خاد با تمام وجودم فریاد بزنم ,می خام صدای فریادم به گوش همه اهل دنیا برسه می خام حتی فرشته ها هم بشنوند دلم می خاد تکان تکان خوردن شانه هایم رو با تپش قلبم یکسان کنم می دونی خدا جون همش با ما مهربانی می کنی , همش به فکر ما هستی , راستش همه کارهایت رو ول کردی چسبیدی به ما بنده های نا شکر ,با این که می دونی همش گناه می کنیم باز ما رو می بخشی , و می گویی هر وقت از گناه سیر
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

رنگه احساس

باز دلم در باد چون پری به این سو و آن سو میرود و آتش را چون سیلی در جانم می کوبد و دردی از نوع نیاز را در آسمان دلم گلریزان می کند باز چه شده باز هم مانند همیشه دردی بی انتها که جز صبر چیزی نمی طلبد و عمق سیاه دلم رو با چراغی تیره تاریکتر می کند مگه نه این که کار چراغ روشنایی هست چرا این چراغ مرا از تاریک هم تاریکتر می کند و تمام احساسم رو چون موج ثونامی بر ساحل احساسم می کوبد و احساس و احساس در هم می شکند همانند سنگانی که در رود خروشان در هم می تنند
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

همه می دونن ولی هیچ کس نمی دونه

در هالی که در حسرت دیدن صورت دخترم هستم هزاران فکر دیگر چون طوفان به سمتم در حال حرب می وزد گویی که تمام عالم با من ستیزه دارد یک درد یا هزاران درد نمی دانم این عدالت پشت کدام کوهی مخفی شده نمی دانم شب ها رو چه جوری به صبح برسانم همش فکر و خیال, ما خدا نداریم اگر داریم پس کجاست ها چرا اون هم مخفی شده من که دارم صداش می کنم ولی حتی انعکاس صدای خودم رو هم نمی شنوم یعنی هر چه در این سکوت داد می زنم به هیچ جایی نمی رسه همش سکوت و همش تا بی نهایت یعنی من خول
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

یادداشت امشب

سلام، این دفعه خیلی خیلی خوشحالم. از اون خوشحالیها که باید توی ی لیوان پر از یخ در بهشت غلت بزنی تا بفهمیش، از اون خوشحالیها که توی ترقه زدنن وسط ظهر تابستون خودشو مخفی کرده، ی خوشحالی که وصفش از خودش بیشتر میشه! امروز اولین جلسه ی کلاس تدوین صدا رو توی خانه ی ریاضیات برگذار کردم. خعلی به خودم چسبید چون همیشه توی دلم مونده بود که چیزهایی که موج نور توی کتابش نگفته رو به بچه ها بگم. اولش هیش کس نیومده بود و کلاسم مث شهر ارواح بود. بعد، یواش یواش، هف هش تایی پیداشون شد و کلاسو شروع کردیم. از وول خوردنام نگو و
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

دلم گرفته

بد جوری دلم گرفته از زمین و زمان و هر کس شاکی هستم و احساس غم در من چیره شده و صدایی می گوید برو و قلم بردار و تمام احساس خود رو در قالب دل نوشته ی بنویس پس من می نویسم … باز سایه سیاه ابران بارانی دلم رو تاریک کردن باز فتنه ی در راه هست باز طوفانی و باز بارش سهمگین دیدگان ابری که نه زمان می شناسد و نه مکان آری این فریاد طوفان زخمی کهنه در عماق دلم هست که باز احساس درد و سوزش خود از نمک بی وفایی رو داد می زند گویی تمام وجودم در رگهایم فریاد می کشد آری این
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

وراجیهای امشب کسی که اسمشو گذاشتید مدیر!

بچه ها سلااام. فعلا زیاد وراجی نمیکنم. البته نه اینکه فکر کنید بعدا هم زیادی وراجی نمیکنم ها! خیر. الان چون خوابم مییاد و کار دارم و صبح زود باید برم جایی، وراجی نمیکنم. تازه، دارم وراجیهام رو در گزارشی که مربوط به دیدارم با پکتوسیهای جالب انگیز ناک هست جاسازی میکنم. پس فعلا چکیده، خلاصه، مختصر، به اجمال میگم و یادآوری میکنم که تو رو جون جدتون، اگه میخواهید خداوند شما را به سنگی، منگی، بنگی، یا خلاصه به ی موجود نا فرم تبدیل نکنه، پست کپی نگذارید یا کم بگذارید. توی این سایت، باید به نوشتن و گفتن و خوندن دغدغه ها و تجربه ها و چالش
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

امشب حس جالبی نیست

کاش میشد همه چیز و همه کس دوباره مثل قدیم تر ها میشدند! کاش تو باز بودی و میشد با تو بود. کاش من بچه بودم و محبت های همه به من دوباره برای یک بار دیگر هم که شده جنس واقعیت میشدند! در طول تمام سالهایی که با یک عالمه سختی بزرگ شدم و کودکیم از من ربوده شد، خیلی از دنیا و دنیایی ها خسته شدم. چطور بتوانم تحمل کنم جامعه ای را که قد سر انگشت به من توجه ندارد و تنها از سر انگشت برای اشاره به من به عنوان نابینایی قابل ترحم استفاده میکند. چطور گله نکنم و دم نزنم وقتی بهترین دوست های
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

خوشحالم که تو امروز یازده سالت شد!

خوشحالم که تو امروز، امشب، یازده سالت شد. یک سال به بزرگ شدنت نزدیکتر و یک سال از معصومیتت دورتر شدی. طوری نیست. همین که هستی، همین که در زندگی جریان داری و پیشرفتت روز به روز مایه ی افتخار خودت، مایه ی افتخار من و شاید مایه ی افتخار دیگرانی میشود کافیست. همین که با وجود محرومیتت از درک مفهومی به نام پدر، باز به سمت سعود در حرکتی، همین که بدانم دستهای کوچکت از همین حالا به دنبال کوچک کردن مشکلات بزرگند برایم بس است. همین که بوی عطر تازه خریده شده ات را از پس گردنت و از دور گوشهای همیشه خواستنیت میشنوم برای من بس
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

خدایا این خوشی را از من در خانه ی ریاضیات نگیر!

سلام. بگذارید با اینکه یک روز از ماجرا میگذرد ولی کمی از خوشحالی های دیروزم بنویسم: من یک نابینا هستم، یعنی کسی هستم که نمیتوانم از زیبایی های دنیا لذت ببرم ولی میتوانم از لذتهای غیر دیداری که وجود دارد بهترین بهره ها را ببرم. اصلا خیلی کار بی هوده ای است اگر بخواهم سر کارهایی که نمیتوانم بکنم و سر چیزهایی که نمیتوانم ببینم هی خودم را بخورم و هی در گوش همه فرو کنم که من نابینا هستم و این، آن و آن یکی مشکل را دارم. خوب تا حدی گفتن این مشکلات، باعث میشود مردم نیز در ارتباطشان با ما یک چیزهایی را رعایت کنند ولی
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

خیلی وقته از خودم ننوشتم

پرم از امید و نا امیدی. احساساتم قاتیند. زندگیم شده پر از باید ها و نباید ها، دو دلی و تردید، غم و شادی، همه چی و همه چی و هیچی. نمیدونم. اصن نمیفهمم از کجا میخوام بنویسم و چطوری باید شروعش کنم. نمیدونم این سبک نوشتنم طوری هست که کسی اصن بخوندش یا نه. ولی به هر حال، من باید بنویسم و بگم و بریزم بیرون خودمو. من وقتایی که خودمو مینویسم، ی حس سبک شدن و راحتی بهم دست میده. انگاری که ی بار سنگین صد کیلویی روی دوشت باشه بذاریش زمین. یکی دو ماهی میشه موبایلم خراب شده و ده جا بردمش کسی نتونسته کاریش کنه.
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

هیچ وقت نفهمیدم اونی رو که دوست دارم چه جوری نگه دارم

وقتی خیلی خیلی خیلی کوچیک بودم ، شیشه شیرم رو خیلی دوست داشتم ! برای همین هیچوقت از خودم جداش نمی کردم و همیشه تو دستم بود ، اما یه روز از دستم افتاد و شکست . اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارمو نباید همش تو دستم بگیرم چون ممکنه از دستم بیفته و بشکنه ! یکم بعد از اون ، توت فرنگی رو خیلی دوست داشتم ، برای همین یه شب توت فرنگی هامو با خودم بردم تو تخت خوابم که پیش خودم بخوابن ! اما صبح که بیدار شدم دیدم همه ی توت فرنگیام له شدن ! اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید ببرم تو
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

درد سر های تدریس, شما بخونید مث من نشید! بوم بوم.

خوب سلام گوشکنی های توپ و تانک. گوف گوف حالا من شما را به جنگ افزار جنگی تشبیه کردم جوگیر نشین! گوف گوف! منفجر نشینا! بوم بوم! ی چیزی که ذهنمو مشغول کرده این دسته بندیهای سایته که باید درست بشه. یعنی خوب دسته بندی شاید دست داشته باشه ولی پا نداره که خودش راه بیفته درست بشه باید یکی مثل من باشه درستش کنه که نیست. یعنی اصلا مشکل اینه که اتفاقا برعکس, یکی نباید مثل من باشه که هست چون وقتی یکی مثل من باشه نتیجهش میشه همین که این کارها زمین میمونه. واقعا با این شلوغی سرم نمیدونم چیکار کنم. اینقدر کلاس خصوصی و عمومی گرفتم
دسته‌ها
ویژه نابینایان

یک نابینا نباید تنها بماند

خیلی وقتیست دوست داشتم یک چنین مطلبی بنویسم و خیلی مایلم نوشتن این سری مطالب را ادامه بدهم چون پستهایی از این دست است که ما را مستقل تر میکند و از بند وابستگی و افسردگی بیرون میکشد. نمیدانم چند نفر از شما که این نوشته را میخوانید نابینای کامل هستید و چند نفر بینا یا کم بینا ولی این را می دانم که شما نابینایان دو دسته میشوید: یک دسته از دیگران کمک میگیرید, یک دسته خیر. شما بینا ها و کم بینا ها هم دو دسته می شوید: یک دسته به نابینایان کمک میکنید و یک دسته خیر. همه اینها وقتی به ذهنم رسید که امشب به
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

سلام بچه ها دلم خیلی تنگ شده

اصلا توی فاز تصویر سازی و خوشگل نوشتن نیسم امشب, امشب دلم خیلی خیلی واسه دوران کوچیکی هام تنگولیده! دوس دارم میشد برگردم بچگیم, اون وقتا گاهی از دوسام بودن خیلی هوامو داشتن, دسمو میگرفتن میبردنم بیرون, یا با دوچرخه یا موتور تاب میخوردیم توی شهر. داداشمم بود, اون موقع ها وقتش آزاد بود, بیرونم می برد, تابم میداد, منو با مغازه ها و دوستاش آشنا میکرد, یادمه وقتی داداشم میومد ترمینال زاینده رود منتظرم میشد که من برسم و از سرویس مدرسه پیاده شم چه قدر واسم لذت بخش بود! داداشم منو می بردم توی ساندویچی ترمینال که توی فضای سریع السیرش فقط و فقط آهنگهای لوس آنجلسی
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

تو آنقدر خوبی که

تو آنقدر خوبی که به خاطرت زیر سوال میروم,؟ همانجا ویزای اقامت میگیرم, می مانم و لذت میبرم از داشتنت! ساده و صمیمی دست میکشی روی تمام زندگیم و من را غرق لذت شنا در رودخانه آرام دست هات میکنی! دست هایی پر از خوبی, پر از خوشی, پر از بی آلایشی محض, پر از یک دوست داشتن واقعی که نسیب همه کس نمیکنیش! حسی که قطره قطره از دست هات در کام عطش زده باور شکاکم میچکانی, معجونی از حس های متفاوت است که در عین ناباوری با هارمونی عجیبی عجین شده اند: حس بودن در بهشت واقعی, حس ترس از دست دادنت, حس پوچی دنیا در برابر
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

انتخاب عنوان این پست با شما!

من خوابم مییاد, از اون خوابم مییاد های واقعی که در اثر استعمال بیش از حد پیتزا ایجاد میشه و چنگ میندازه به همه وجودت تا بخوردت! من دیوونه ام, یک دیوونه به تمام معنا آنارشیست و اینجور حرفها. من یک پیتزا خور کاملا بی ظرفیتم که امشب بعد از استعمال چند تا تیکه پیتزای کیکی از نوع گوشت راسته دارم ضعف میرم و شکمم باااد کرده و یک مخدری توی بدنم تولید شده که داره از سر و کول احساساتم بالا میره و منو مجبور میکنه که بنویسم که بگم که بخندم که خوابم بییاد که دیوونه باشم و مسخرگی کنم و مسخره بازی در بییارم و حواسم
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

صورتتو سفت بچسب!

از وقتی دیگه نیستی, خیلی خوشحالم. یک خوشحالی سراپا دلشوره. چیزی که بیشتر از همه چی خوشحالم میکنه اینه که دیگه نیستی که با صدات گوش هام را خط خطی کنی. چند ماهی میشه که دارم با غلطگیرهای مختلفی با مارکهای مرغوب و غیر مرغوب روی گوشهام کار میکنم تا رد صدات پاک بشه. دیگه خش نمی اندازی روی افکارم. چه قدر بی تفاوتی نسبت به تو لذت بخشه و چه قدر نوشتن از این بی تفاوتی منو آرومم میکنه. چه قدر دوست دارم هی مث این کمبودی ها به همه بگم که همه دنیا بدونن من دیگه نسبت به تو بی تفاوت شدم. چه قدر نبودن توی جشن
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

از امشب و دیشب من نابینای دود زده چه خبر؟

سلام دوستان باحال ناک محله گوشکن! یک مجموعه آموزشی ایست که چند روز است دارم برای دوستان ویژه تهیه میکنم که هر دفعه یک جای کار, لنگ میشود به طوری که امروز نزدیک به یک ساعت مثل وروره جادو فک زدم و بعد فهمیدم یک کلمه اش هم ضبط نشده است و ای کاش هی خیلی ظرفیت داشته باشم که نزنم زیر همه چیز و ای کاش به ضبط این سری آموزش که باید از اول ضبطش کنم, ترغیب بشوم که مطمئنا با حمایتهایی که شما کرده اید به کارم ادامه میدهم و انصاف نیست جواب محبتهای شما را نداد. از اینها که بگذریم, یک کمی هم خبرهای خوش
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

کاش باز بودی

دسته‌ها
صحبت های خودمونی

چند خطی از من

درود به همه اون وقت‌ها که خودم وبلاگ داشتم عادت داشتم هر از چند گاهی یه خورده چرندیات شخصی بنویسم. اینجا که اومدم اول تصمیم نداشتم همچنین کاری بکنم. چون از نظرم اینجا یه جای عمومی هست و جایی برای نوشته‌های شخصی نیست. البته به جز نوشته‌های مدیر که به هر حال اینجا حق آب و گل داره! اما کم کم شخصی نویسی اینجا گسترش پیدا کرد. اینه که منم گفتم یه چیزی بنویسم. آخه هرچی اینجا پست دادم در مورد کامپیوتر یا کتاب بوده. یه خورده تنوع لازم دارم. البته نه که چیز خاصی واسه نوشتن داشته باشم. چون زندگی من مثل مدیر عزیزمون اونقدر فان نداره! ولی