صدای رویا ها را میشنوم از جایی در دوردست. از پشتِ همین دیوار، که شب بافته است. صدایم می زنند، گاهی نا امید و خسته، گاهی بلند و امیدوار! راهِ خلافِ رویا ها را پیش میگیرم تا صدا ها گم شوند، تمام شوند، فراموشم کنند! صدایشان را نمی شناسم. سال هاست از یادم رفته اند. آن ها نامم را می دانند، اما برای من غریبه اند. به دنبال رد پایشان زمان را می کاوم. جهان دیروز را میگردم و هیچ نمی یابم! فکر می کنم. به کودکی های دور. به بازیِ دوستانه ی تقدیر و لبخند فکر می کنم. شاید آنجا، پشت رکاب های تند دوچرخه ام، یا توی
Tag: زمان
میان واژه ها گم شده ام. خاطرم نیست قلم لرزان زمان رقصیدن کدام جمله ها بر دفتر مرده است. یادم نمیآید طوفانِ ویرانگر در اواسطِ کدامین سطر، زمانِ نوشتن کدام صفحه به جانِ قلبِ تپنده ی دفترم شبیخون زد. طوفانِ لعنتی رحم ندارد. می غُرّد، می چرخد، سر می برد و پیش می آید. خونِ خاطره ها جاری می شود. دفتر ترسان بغض می کند، و من در چنگِ پر قدرتِ ناباوری ها ، به سقوتی زجرآور ناگزیرم! طوفان تنِ دفتر را متلاشی میکند. خاطرات در خون خود می غلتند و سقوط، هنوز متوالیترین درد لحظه هاست. خونِ خنده های از سر شوق گذشته، زمان را به زانو در
دستهها
موزه زمان
سلام به ساکنین با صفای محله به ویژه اونایی که اهل تاریخ و دیدن اشیای قدیمی هستن. امیدواریم هوای روح و دل هاتون به تازگی صبح و به تراوت بهار باشه! یکی از لذت های به شدت دلچسب دنیا از نظر من زمانی هست که راه برای تحقق مواردِ از نظر خودمون و خیلی از اطرافیانمون نامحتمل واسمون هموار میشه. از این به ظاهر نامحتمل ها ما زیاد می شناسیم. بذار مثال بزنیم. تا حالا موزه رفتی؟ ازش لذت بردی؟ دیدنی هاش رو دیدی؟ تعجب نکن. غیر ممکن نیست که برای تماشای دیدنی های موزه بریم و ببینیم و لذت ببریم. شاید با خودت بگی چی؟ رفتن به
دستهها
دف
توضیح: با تاکید! این نوشته فقط، فقط، و فقط یک داستان کوتاهه. کلاس مثل همیشه شلوغه. یک دسته نوجوون شبیه یک موج کبوتر اطرافم بغ بغو کنان از مدرسه و امتحان و درس و جشن تولد جمعه شب و فلان رفاقت یواشکی و خدا می دونه چی ها توی گوش هم حرف می زنن و یک سری عکس و کلیپ به هم نشون میدن و می خندن. سبک و آزاد و بیخیال. دقیقا حال و هوای دبیرستان و نوجوونی. کلاس های کانون زبان شبیه دبیرستانه. تمام فضا پره از عطر تازگی و هوای نوجوونی. و من بی صدا و دلواپس یک گوشه سرم به کتابمه و سعی
سلام به همگی امیدوارم حالتون خوبه خوب و زندگیتون پر از شادی باشه. به نظر من که تابستون امسال خیلی خیلی زود داره تموم میشه. بازم درس و دانشگاه و… اما جدا از اینها واقعا ما تو هر موقعیتی که قرار میگیریم دوست داریم زودتر از اون موقعیت بیایم بیرون. تو فصل گرما دوست داریم زودتر زمستون برسه. زمستون که میشه دوست داریم عید بیاد و تفریح کنیم. عید که میرسه دوست داریم هرچه زودتر تعطیلات تموم بشه بریم سر کارهامون دلمون برای همکارها و دوستها تنگ میشه. تو کلاس نشستیم منتظریم و به ساعتهامون نگاه میکنیم تایم کلاس تموم بشه بریم خوابگاه یا خونه هامون استراحت کنیم. آخر
بعله. بعله. تولد داریم! البته از نوع تولد های خاص! فکر نکنید زمان این تولد گذشته، بلکه ما با ماشین زمان گوشکن، به دوی فروردین سفر کردیم تا ببینیم این روز که همه مشغول دید و بازدید بودن، مرتضی مصدق تزریقچی مدرس مترجم معلم چند زبانه ی همه هنره، داشت اون روز چی کار می کرد؟ بعله. درست حدس زدید! داشت به دنیا میومد. و حالا، حالا حالا حالا، همه دستا به بالا، تار و کمانچه و همونا که خودتون میدونید! راستیاتش اول گفتم گل و بلبل توی تولد مرتضی جون بنویسم ولی بعدش دیدم اصلا به ابهت این مرد نمیخوره که گل های شقایق رو واسش پر پر