سلااام!!! امیدوارم که روزگار بر وفق مرادتون و به کامتون باشه، میخواستم بدونم کسی از شماها مدل ماشینها رو تشخیص میده؟ راستش من پیکان رو خیلی خوب تشخیص میدم، چون زیاد باهاش سر و کار داشتم،دسته ی درش هم شبیه هیچ کدوم از ماشینهای دیگه نیست، با پژو و پراید هم تا حدی آشنام، رنو هم که خب کوچیکه تقریبا میشه فهمید، ولی وقتی سوار ماشینی بشم نمیتونم مدلشو تشخیص بدم،کسی هست که نشونه ی خاصی برای تشخیص مدل انواع ماشینا داشته باشه، البته خب مطمئنا اگه خیلی با انواع اتومبیلها سر و کار داشته باشیم، بعد از یه مدت به راحتی تشخیص میدیم که چه مدلیه! ماشین زندگیتون
Tag: نابینایی
مقدمه حسین عسکری استفاده از عصای سفید به شکل امروزی و به عنوان نمادی برای شناخت نابینایان به بعد از جنگ جهانی اول برمیگردد. در سال ۱۹۲۱ میلادی یک عکاس اهل شهر بریستول کشور انگلستان با نام جیمز بیگز که در اثر یک سانحه بینایی خود را از دست داد، برای در امان بودن از خطر وسائل نقلیه که در خیابانهای اطراف محل زندگی وی در حال رفت و آمد بودند، ابتکار استفاده از عصا به رنگ سفید را که به راحتی برای همگان قابل دید باشد را بکار برد. پس از آن دو تن از برجستهترین محققین آمریکایی به نامهای دکتر ناول پری، ریاضیدان و دکتر جاکوپس
پژوهشگران دانشگاه آکسفورد بریتانیا از ژن درمانی برای بازگرداندن قدرت دید به افرادی که به علت بیماری ژنتیکی «کوروئیدرمیا» نابینا شده اند، استفاده کردند. آنها در این شیوه درمان، یک ژن سالم را جایگزین ژن معیوب چشم می کنند. در این بیماری، ژن ناقص باعث می شود که فعالیت سلول های رنگدانه ای شبکیه متوقف شود و شبکیه بتدریج شروع به کوچک شدن کند. به این ترتیب بینایی فرد کمتر و کمتر می شود تا اینکه در نهایت، بیمار دید خود را از دست می دهد. پزشکان طی یک عمل جراحی ابتدا شبکیه چشم بیمار را جدا کرده و سپس کپسولی حاوی ژن های سالم را در زیر شبکیه
حالا که این محله به خوندن شرح و وصف حال من دانشجوی سه نقطه میگذره بگذارید زندگیمو از یکی دو خط قبل تر ریز به ریز, مو به مو با هم بررسی کنیم. چهارشنبه سوم آبان 91 خورشیدی: امروز صبح از خواب بیدار شدم. ساعت چند؟ شیشو نیم. یکمی با خودم کلنجار رفتم که بخوابم؟ نخوابم؟ بخوابم؟ نخوابم. نه. نخوابم. چراشم واسه این که من واسه صبحانه, آش عدسی رزرو کرده بودم و خوب صبحانه های گرم رو که نمیارند توی خوابگاه! باید زحمت بکشی اون تن وامونده را بکشی ببری تا سلف سرویس و غذاتو مثل بچه های گل و مامانی که خیلی سحرخیزند بگیری نوش کوفتت کنی!
آخه این چه وضعشه؟ چرا نمیتونم مثل بچه آدم زندگی کنم!؟ چرا پر نمیکشم به سمت امید و عشق و آرزو؟ چرا من مثل شما نیستم؟ من چمه؟ یکی بند های نا امیدی رو از من باز کنه. آهای آدم ها با شمام. شمایی که گوش هاتون دست هاتون و شایدم چشم هاتون داره اینو میخونه. من دارم از بین میرم. ظرفیتم کمه. الآنه که از شدت فشار همه چی بترکم. من دیگه نمیتونم. این نابینایی, حساسیت به گرما, کمبود امکانات, راه دور تا دانشگاه, این اینترنت بیسیم زهر ماری که زهر مارم میشه از بس قطع میشه, اون تنش های توی خونه, این غیر عادی بودن ها, این