جستجو
Close this search box.
جستجو
دسته‌ها
شعر و دکلمه

ز خاکِ خاطراتم!

  به کامِ هقهقِ سرد و خموشم، میانِ خاطِراتِ پاره پاره،   فرو در پیله ی تنهاییِ خویش، نهان در شامِ سرد و بی ستاره،   فرو در غربتی چون دیده ام خیس، به سانِ خاک، روی جاده ی شب.   غباری برنشسته روی دیوار، رها در دامنِ خاموشی و تب.   خَمود و داغ و غمناک و کر و کور، به سانِ روحِ آتش گُنگ و بی تاب.   به خونِ زخم هایم خاک رنگین، میانِ دهشتِ بیداری و خواب.   به سانِ سایه ای افتاده بر خاک، چو یلدا تلخ و تاریک و شکسته،   به سانِ قطره ی اشکی فراموش، به خاکِ تشنه ی یادت نشسته.
دسته‌ها
شعر و دکلمه

شاه و شاهباز

در شبی تاریک و در خوابی گران، در تب و در خویش و در غفلت نهان،   در سکوتِ خیسِ شامی بی سحر، در دلِ بشکسته و مژگانِ تر،   در عذابِ سوزِشِ زخمی کهن، در شکستِ بی صدای بغضِ من،   در حصارِ سایه های گُنگ و مات، در مرورِ اشکبارِ خاطرات،   در بهار و عشق و اخلاص و حضور، بال های سبزِ شاهینی صبور.   بر فرازِ آفتاب و آسمان، در پناهِ دادخواهِ مهربان،   عاشقِ پرواز و لبخند و صفا، هم صدای همرهانِ با وفا،   از وجودش روزِ دشمن تار بود، خستگی در پیشِ چشمش خوار بود.   از زمین تا آسمان پَر می
دسته‌ها
شعر و دکلمه

پشتِ این درها

یک جهان پروانه در پهنای عشق، امشب اینجا خانه ی نور و صداست.   امشب از مهتاب رنگین می شود، امشب از شب های بی فردا جداست.   ماه می آید به تبریکی سپید، بر لبان لبخند مهمان می شود.   دیده ی خورشید می خندد به شب، تیرگی، تاریک، ویران می شود.   همچو رؤیا غرقِ پروازند و شور، مرغکانِ خسته و خوش بال و پَر.   یک زمین فریاد، تا عرشِ خدا، یک شبان گه شادمانی تا سحر.   می فِشانَد دستِ نور افشانِ مهر، روی دامانِ شبان گه شعرِ شور.   صد گلستان عطر و پژواک از امید، صد بهاران خنده و صبح و سُرور.  
دسته‌ها
شعر و دکلمه

در کامِ آتش.

صدایی خسته می خوانَد فراموش، فرو در شام، آرام از سحر گاه،   سحر در راه و من در کامِ آتش، به یادِ شامگاهان می کشم آه.   شبان گه می رود تا صبحِ دیگر، برآید شادمان، شفاف و روشن،   جهان بر بالِ نور افشانِ خورشید، سحر مهمانِ کوی و دشت و گلشن.   شبان گه می رود تا صبحِ دیگر، زند از قلبِ تاریکی جوانه،   کشد بر کوه و دریا چتری از نور، شروعی شاد را باشد نشانه.   شبان گه می رود تا صبحگاهان، دَمَد از باختر یک بارِ دیگر،   شبان گه می رود تا باز خورشید، زند بر جانِ بی آرامم آذر.  
دسته‌ها
شعر و دکلمه

سحر را ندیده ای؟

اِی بادِ بی قرار! سحر را ندیده ای؟ اِی جانِ سبزه زار! سحر را ندیده ای؟   از تندبادِ حادثه وقتی می آمدی، در پیچِ روزگار، سحر را ندیده ای؟   ما در حصارِ سردِ خزان حبس مانده ایم، اِی پیکِ نوبهار! سحر را ندیده ای؟   شمشاد و عطر و خنده فراموش گشته اند، اِی یادِ ماندگار! سحر را ندیده ای؟   یک دشت یاسِ پرپر و یک بوستان سکوت، اِی نغمه خوان هَزار! سحر را ندیده ای؟   خوابی خموش در برِ خاکی به رنگِ خون، اِی مرغِ داغدار! سحر را ندیده ای؟   اینجا خبر ز لادن و لبخند و لاله نیست، اِی رفته زین دیار!
دسته‌ها
شعر و دکلمه

غمِ پروانه ها

شبی از نوبهاران می نوشتم. حدیث از باغ و بستان می نوشتم.   سَحَرگاه و بهار و عطر و گلشن، هَزار و سبزه زار و یاس و سوسن.   به برگِ سبزِ شمشادی نشسته، یکی پروانه با بالی شکسته.   شمیمِ نوبهار اندر وجودش، هوای آسمان در تار و پودش.   به جانش حسرتِ پرواز دارد! به لب یک بوستان آواز دارد.   که من پروانه ای همچون شمایم!، نشانی از سر انگشتِ خدایم.   چو یاران نوگلان را دوست دارم، بهار و ارغوان را دوست دارم.   اگر بر لوحِ جانم تب نشسته، اگر تقدیر پر هایم شکسته،   اگر بر خاکِ این بستان فسردم، اگر از تیرِ
دسته‌ها
شعر و دکلمه

نوبهار آمده باز!

صبحگاه آمده باز، باز لبخندِ بهار، باز آن بلبلِ مست، باز آوازِ هَزار.   باغ ها غرقِ سُرور، آسمان مستِ سحر، قاصدک های صبا، قاصدانِ خوش خبر،   خاک بنشسته به گل، یاس ها شاد و سپید، عطرِ گل، بویِ بهار، خنده و شادی و عید.   در دو چشمانِ سحر، قصه ی روشنِ نور، دیده ها مأمنِ مهر، سینه ها خانه ی شور.   سبز با دستِ طرب، نغمه خوانانِ چمن، شور در بانگِ هَزار، نور در دشت و دمن.   باز پهنای زمین، غرق در نور و صداست، همه لبریزِ بهار، همه جا بویِ خداست.   باز ترسیمِ بهشت، باز آوازِ هَزار، بَه چه شاد است سحر!،