جستجو
Close this search box.
جستجو
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

یادداشت 11 شهریور 91

دسته‌ها
صحبت های خودمونی

زن و شوهر یک ساعته!

دسته‌ها
صحبت های خودمونی

سلامی به رنگ خداحافظی: تعطیلی احتمالی گوشکن!

سلام. اینقدر توی این سایت دانلود دانلود کردم که دیگه خودم حالم به هم میخوره. ولی خودمونیما. منم خودمو خیلی واسه این دانلودا کشتما! خوب. دوستان عزیز: چون من چندتا هاست که مثلاً خوب بوده رو امتحان کردم و به جایی نرسیدم قصد دارم کلاً گوشکنو ببوسم بذارم کنار. مثل مرد شهامتشو دارم که بگم توی ایران با این وضع در هم بر هم فضای میزبانی و شایدم نابلدی مسئولین آی تی: کلاً کم آوردم. خیلی روی شاخ این you hosting می زدم که خوبه و حرف نداره و توی جشنواره وب ایرانی ها مقام آورده ولی خوب چیز ها منظورم همون پدیده هاست اون طوری نیستن که نشون
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

وبگردی مجتبی خادمی: دوشنبه 15 خرداد 91

دسته‌ها
صحبت های خودمونی

آره. قبول دارم!

آره. قبول دارم. این جا دیر دیر بروز میشه. من داــنــشجـوـم! چی کار کنم؟ یه قول میدم ولی قول نمیدم روش بمونما! قول میدم تابستون که شد بیشتر, بهتر و زود تر آپدِیت بشم. حله؟ جیک جیک. ما رفتیم!  
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

جفنگیات یک سردرگم

سلام دوستای گل گلاب خودم. حالتون که خوبه هااان؟ اگه نیست مثل من یک لیوان گنده آبلیمو. آقا جان آبلیمو نه شربت آبلیمو. خود آبلیموی خالص رو به اندازه یک لیوان گنده سر بکشید حال تون جا میاد. اگه نیاد که باید گفت: “بابا تو دیگه کی هستی!”. امروز همین طور به سرم زد یه کم بشینم لب سکوی وبلاگم و بلند بلند با خودم و با همه حرف بزنم. این طوری خالی میشم و تازه همه گذری های کوچه از اوضاع و احوالم مطلع. از دیروز شروع می کنم. دیروز عصر. رفتم پارک. پارکی که توی ور نام خواست, به اسم پارک امامزاده میشناسنش ولی ما ناسیونالیست ها
دسته‌ها
شعر و دکلمه

اعتراف

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم! دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم! قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم! عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم! کودکان را دوست دارم ولی ز آئینه می ترسم! سلام رادوست دارم ولی از زبانم می ترسم! من می ترسم پس هستم اینچنین می گذرد روز و روزگارمن! من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم!
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

این ها را اگر ننویسم فراموش می شوند!

از دیروز عصر بعد از برگشتن از تولد بچه برادرم تا همین یک ربع پیش از منزل بیرون نزده بودم و این یعنی حبس خودآگاهانه خود در منزل. نه فقط جسمم روحم نیز زندانی شده بود. دلم گرفت و گرفت و گرفت تا فنرش پرید و من را نیز با خودش به کوچه ای در محله مان پرتاب کرد. آن جا زیر یک درخت وز وز پشه ها شنیده می شد. بچه های ده دوازده ساله از شاخه های نهیف درخت توت بی زبان بالا رفته بودند و طلب توت می کردند کاری که من و اکثر دوستانم در دانشگاه اصفهان مشابهش را انجام می دهیم. چند ضربه کوچک
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

شما اینو نخوندی هم نخوندی

دسته‌ها
صحبت های خودمونی

به تو می رسم

به تو می رسم تو زیبایی دست هایت زیباست خوردنیست بوسیدنیست عروسکیست ولی حیف که برای همیشه از آن من نیست. در هیچستان وجودم در پی شکار تازگی هات می دوم به سمت جریان جاری تو در هستی به که چه دیوانه است و دیوانه وار این مسیر! جرأت دست کشیدن به تو در مقابل چشم های شور روزگار حبس نفس در سینه در لحظه موعود از ترس آن که فلک, صدای لذت ما را بشنود توصیف بی غل و غش تو از تعریف نشدنی های من همه و همه چراغیست سبز که رسیدن را نوید می دهد! به تو می رسم  
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

دیگر برایم مهم نیست که این محله‘ محله آموزش است!

دسته‌ها
صحبت های خودمونی

کاش می شد مجتبی قدری از تو بنویسد!

دسته‌ها
صحبت های خودمونی

حال من تو این روزا تعریفی نداره!

دسته‌ها
صحبت های خودمونی

از مجتبی خاک اره می سازی؟!

این منم. منی که می خواهم بی توقع باشم. این تویی. تویی که می توانی کم توقع باشی. این ماییم. مایی که از ذره ذره وجود هم انتظار داریم. این آشفتگیست. چیست؟! هرچه هست نیست! تئوری های قشنگی که از عشق در مقالات روانشناسی می خوانم به کارم نمیآیند. آخر تو ربات نیستی که بشود با چند دستور خامت کرد رامت کرد. درگیری من هنوز با خودم تمام نشده. تو مثل خودت مرا تکه پاره میخواهی. خرد خرد! ریز ریز! این چیست که از من میسازی؟! خاک اره انسان!؟ آخر به چه کارت میآید. چسب چوبی باش. برای خودت. برای من. چه می گویم؟! چه می بافم؟! نیست این