جستجو
Close this search box.
جستجو

دویدن داخل شن! سخته مایل به محال! ایراد کجاست کسی می دونه آیا؟

سلام به همگی. بچه ها از ایامه به کام چه خبر؟ سر انگشتی حساب کنید بهم بگید90و چند درصدش به کامه تا واسه اون1درصدش که به کام نیست1فکری کنیم.
بچه ها1جهان پر حرفی داشتم نمی دونم چند تاش خاطرم مونده حالا بنویسم ببینم تا کجا میره.
اول اینکه در امر مهره و مروارید حسابی پیشرفت کردم و تونستم از روی مدل فسقلی که استاد داد دستم ببینم و خوش به حالم بشه2تا کیف کوچولو ببافم اون هم بدون تعلیم و نظارت ایشون و خداییش تعریف از خودم نباشه جفت کیف هام عالی شدن. چون مهره هاش با مدل اصلی تفاوت داشتن شبیهش نشد ولی اون قدری مثبت شد که مدیر محل کار اومد دید و کلی تعریف کرد و حسابی مایه عشق و حالم شد خخخ! فردا باید مدل استاد که برداشتم آوردم خونه رو ببرم بهش بدم و این2تا کیف فسقلی رو هم نشونش بدم تا ببینه بی تعلیم از روی مدلش رفتم و آخ جون!
این از این.
بچه ها گوشیم و شیرین کاری هاش رو نمی دونم چند تاتون خاطرشون هست که پدرم رو رسما در آورد با تمام اخلاف و شجره نامه کتبی و شماره سجل هاشون. خواستم1گوشی نو بخرم نشد. خواستم این رو فرمتش کنم نشد. به توصیه1عزیز خیلی عزیز و به توصیه ذهن بسیااار فضولم رفتم چند تا نرم افزار رو ازش پاک کردم و نتیجه عالی شد. گوشیم20نشد ولی18شد و الان حسابی با هم کنار میاییم و فقط گاهی جنگمون میشه و زود آشتی می کنیم و خلاصه اینکه فعلا هزینه گوشی روی دوشم نمیاد چون این یکی حالا ها رو به راهه.
درضمن یکی از نرم افزار هایی که پاک کردم و نتیجه بلافاصله مشخص شد پارالل اسپیس بود. خاطرتون که هست! اولین پستم بعد از غیبتم. نرم افزار مثبتیه ولی گوشیه من شبیه خودم ظرفیتش به1محیط و نیم نکشید و داشت می ترکید. شکر خدا الان حالش خوبه سلام هم می رسونه و چیز ببخشید قاطی شد که یعنی می خواستم بگم گوشیه الان از حد وسط بهتر شده و حالا میشه یعنی تقریبا میشه که هرچند با احتیاط ولی حسابی باهاش بهم خوش بگذره. آخ جون!
این هم از این.
بچه ها دیروز حسابی یعنی حسابی هم جسمم هم جونم خسته بود و از بس آرامش دلم می خواست کم مونده بود گریه کنم ولی زندگی توقف نداشت و نق و اعتراض و تقاضا و چونه زدن هم سرش نمی شد. بلند شدم رفتم سر کار و بچه ها نیومده بودن. دیروز2شنبه بود و مربی اصلیه کلاس هم نبود و بچه ها نبودن و من بودم و سکوت و مروارید و آرامشی که لازمش داشتم. امروز3شنبه هم کل محل کارم رو بردن1همایشی که من نرفتم و مادر یکی از بچه ها زمانی که برگشتن گفت عه اگر می دونستم شما هستید ما هم می موندیم که گفتم نه خانم نباید می موندید من هم نباید می موندم. داشت چونه می زد که آخه هلاک شدیم و بچه های ما که نمی بینن این چیز ها رو نمی فهمن باید اون هایی که می بینن رو ببرن بچه های ما که، … بچه ها بدم میاد به شدت بدم میاد از این نق و ناله ها که واسه زیر در رویی ها پاشیده میشن. از زمانی که من خاطرم هست هر زمان خواستن این بچه ها رو جایی ببرن این بنده خدا همین چیز ها رو می گفت و بچه رو نمی برد یا به زور می برد و همش می گفت وایی خسته شدم این خستهم کرد و از این چیز ها. ایشون و چند تا دیگه که حسابی با این مدلشون روی روانم تاب می خورن. خلاصه امروز داشت باز نق می زد که دیگه گوش نکردم. بی اعتنا زدم بیرون و رفتم دفتر. گاهی سکوت بهترین جوابه. خوشحالم که اون بچه پیشم نموند و رفت عشق و حال. نه واسه اینکه بچه پیشم نموند. مطمئنم همگی شما باقیه توضیحات ناقصم رو می دونید و لازم نیست من بگم. خلاصه به من دیروز و امروز خوش گذشت و به بچه ها هم به شدت خوش گذشت و1آخجونه2سره و بلند و آخ جون!
این هم از این.
این مثبت هاش. حالا منفی.
بچه ها تا حالا به شنزار یا ساحل دریا رفتید آیا؟ روی شن ها راه رفتید آیا؟ سعی کردید سریع تر و روون تر پیش برید و دیدید چه قدر سخت و گاهی غیر ممکنه آیا؟ چه حسی داشتید اون لحظه ها؟ این زمان ها آخ خدای من! بچه ها من این هفته داخل محل کارم با تمام وجود حس کردم داخل شن سعی می کنم راه برم و نمیشه و از شما چه پنهون حسابی حرصی شدم. الان هم حرصی هستم. آآآییی حرصم زیاده اومدم دعوا! شکلک وسط میدون ایستادم به عربده کشی.
چشم در میاریم! ساق پا قلم می کنیم! شصت پا داخل چشم فرو می کنیم! شصت دست70می کنیم! گوش می بریم! آب حوض می کشیم! برف پارو می کنیم! می ریزیمش از اون بالا سر اهالیه محله! چیز یعنی چیزه این آخریش رو من نبودم! خلاصه مرض داریم مرض آیی مرضضضض!
خوب دیگه بسه داشتم می گفتم.
بچه ها امیر رو که خاطرتون هست! پسر پر حرف و دردسر ساز مدرسه و مایه نمی دونم چیچیه من!
این امیر از زمانی که اسم و وصف گوش کن رو شنید عین مته روی مخم میره میاد. کاش اون زمان که در مورد اینترنت و سایت با مربی اصلی وراجی می کردم حواسم بود و پیشش چیزی نمی گفتم. خلاصه این پسر بیچارهم کرد و طولش ندم حسابی دلش می خواست و می خواد که کامپیوتر یاد بگیره و ادامه دارد.
تقریبا به نظرم3هفته پیش بود اگر اشتباه نکنم، که رفتم پیش مشاور و براش مزایای کامپیوتر در جهان نابینا ها رو توضیح دادم و ازش خواستم ترتیبی بده که من بتونم در هفته1تک زنگ45دقیقه ای هم شده امیر رو با کامپیوتر آشنا کنم و سعی کنم چند تا از اصول اولیه رو یادش بدم بلکه زد و گرفت و پیش رفت. ایشون اولش پرسید این به چه کار بچه های ما میادش! حیرتم رو قورتش دادم و براش توضیح دادم که عزیز من که اینجا نشستم رو می بینی؟ من تمام قبض هام رو اینترنتی می پردازم. تایپ هام رو با کامپیوتر انجام میدم و1پرینت ازش می گیرم میارم شمای بینا می خونی و لازم نیست از1بینا بخوام برام بنویسه تا شما بتونی خطم رو بخونی. از گوشه خونه خودم با1عالمه آدم اینترنتی رفیقم و حرف می زنم و میگیم و می خندیم و توی سر هم می زنیم و هم رو زخمی می کنیم بعدش هم همون هایی که هم رو زدیم میریم با دست های خاکی هم رو از زمین بلند می کنیم خاک لباس هم رو می تکونیم و زخم های هم رو می بندیم و دست توی دست هم میریم سالن اجتماعات محله مهمونی و خوب بسه هندی شد الان گریهم در میادش! اهم اهم کجا بودیم؟ آهان مشاور و توضیحات من!
خلاصه سعی کردم هرچی بیشتر و خلاصه تر واسه ایشون بگم که خوبه امیر کامپیوتر یاد بگیره. خانمه برگشت گفت شما لپتابت رو بیار. موندم چی بگم.
-خانمی اولا لپتابم عصای دستمه نمیشه ازش به عنوان وسیله آموزشی کار بکشم. دوما این بچه ها باید روی کیبورد های بزرگ شروع کنن صفحه کلید لپتاب واسه امیر که هنوز هیچ آموزشی ندیده کوچیکه نمیشه. اگر لطف کنید بهم اجازه استفاده از یکی از سیستم های مدرسه رو بدید ممنون میشم.
خانم مشاور خاطرش از چیز هایی که هنوز نمی دونستم چی بودن مشوش بود.
-شما چه جوری می خوایی ازش استفاده کنی؟ نرم افزار خاصی باید نصب بشه؟
-بله صفحه خوان جاز نرم افزار ما نابینا ها. پارسال که سیستمم رو آورده بودم شما کارش رو دیدی.
-خوب اون نرم افزاره رو که ما نداریم.
-من دارمش خودم میارمش.
-خوب نصبش، … کسی که بتونه نصبش کنه آخه، …
-من خودم نصبش می کنم تمامش با خودم.
مشاور1چیز هایی در مورد هدف از آموزش کامپیوتر بچه های من نوشت و گفت باید با سرپرست آموزش صحبت کنه چون کامپیوتر داخل اتاق ایشونه و بقیه مدرسه هم باهاش کار می کنن و، … عاقبت فهمیدم مشکل کجاست و سعی کردم حلش کنم.
-مشکلی نیست من طوری جاز رو نصبش می کنم که فقط هر زمان خودم و بچه هام بالای سرش بودیم بیاد بالا و زمان های دیگه مزاحم کار بقیه نباشه.
مشاور کمی خیالش جمع شد.
-پس یعنی می تونی کاری کنی که زمان هایی که بقیه پشت سیستم میشینن این نرم افزار بالا نیاد؟
-بله مطمئن باشید. من فقط1اجازه می خوام و حد اقل در هفته1زنگ45دقیقه ای. اگر بیشتر باشه که حسابی ممنون میشیم اگر هم بیشتر نشد همین اندازه بسه باز هم ممنون میشیم.
مشاور دوباره بهم اطمینان داد که امروز سرپرست نیست و فردا که بیادش باهاش صحبت می کنه با مدیر هم صحبت می کنه و جواب رو بهم میده.
برگشتم کلاس. مربی اصلی جریان رو ازم پرسید و براش گفتم. امیر شنید و از اون روز تمام روانش داخل کامپیوتر می چرخید و اون قدر گفت و گفت که هوارم رو در آورد که بچه چه قدر حرف می زنی هنوز که از مقدمه هم رد نشدیم حواست رو بده به درس هات این قدر وراجی نکن خستهم کردی!
امیر2دقیقه ساکت شد و باز روز از نو و روزی از نو.
بچه ها دردسرتون میدم. چیکار کنم میدم دیگه من مگه کار خیر هم ازم میاد آخه! خوب بیخیال این اعترافات به نفعم نیست پس دوباره اهم اهم!
خلاصه! اون روز گذشت و فردا شد. فردا هم گذشت و پس فردا شد. پس فردا و روز های دیگه هم گذشت تا رسیدیم به اون هفته، یعنی هفته پیش خاطرم نیست چند شنبه.
کلاس بود و مربی اصلی و بچه های شلوغ و من. خاطرم نیست مربی چی از دفتر می خواست. سؤال داشت یا کار داشت و در حال درس دادن بود و من بلند شدم رفتم دنبال حل مشکل. آهان یادم اومد ساعت دیواریه داخل کلاس باطری تموم کرد و خوابید من رفتم دنبال باطری که ساعته بزنه به بدن بلکه بیدار بشه.
داخل دفتر اتفاقی سرپرست رو دیدم و بعد از سلام و احوال پرسی های متداول ایرانی ها که گاهی واقعا روی اعصابه، بگذریم، ازش در مورد جوابی که قرار بود به مشاور بده تا برسه به من پرسیدم. اون بنده خدا تعجب کرد.
-چی؟ چه جوابی چه حرفی اصلا کسی در مورد شما و سؤالت چیزی به من نگفته!
بچه ها مجسمم کنید زود مجسمم کنید وگرنه تمام خشمم رو با توضیحات کامل و دقیق و در نتیجه پر حرفی های چندین ده برابر در گوش های شما تخلیه می کنم. خداییش این ظلم زیادی بزرگه نه بابا نمی کنم.
خلاصه براش دوباره توضیح دادم و گفتم قرار بود مشاور با شما صحبت کنه با مدیر هم همین طور.
-نه خانمی با من اصلا صحبتی نشده.
زمان نداشتم از رو برم.
-خوب بیخیال الان من با شما صحبت کردم اگر زمان داشته باشید حوصله هم داشته باشید کامل تر صحبت می کنم یعنی تا خود ظهر اهداف این درخواستم رو خدمتتون توضیح میدم.
طرف زد زیر خنده و ظاهرا تهدیدم عمل کرد.
-ممنون خانمی متوجه هستم چی می خوایی. چشم من با مدیر صحبت می کنم ولی ببین تمام سیستم های مدرسه همگی خراب هستن و سیستم داخل اتاق من هم دست و پا شکسته کار می کنه. و البته سیستم دفتر معاون که حسابی حساسه و نمیشه باهاش کار آموزشی کرد. سیستم داخل اتاق من خرابه قرار بود مدیر تماس بگیره1مهندس بیاد سیستم های مدرسه رو چک کنه و تعمیر کنه و نمی دونم چیکارشون کنه که هنوز نیومده. با همین سیستم اگر شما می تونی کار کنی بیا.
تکیه دادم به دیوار.
-مگه نمیگید خرابه؟ اگر بالا نیاد باهاش چیکار میشه کنم؟ خوب این هم بیخیال فقط بهم بگید این سیستم سی دی رایتر داره یا دی وی دی رایتر داره؟ ویروس چه طور؟ داره یا نداره؟
-نمی دونم عزیزم من که سر در نمیارم بذار من با مدیر صحبت کنم این هفته هم تماس بگیریم مهندس بیاد درستش کنه ببینیم که، …
باقیش دیگه توضیح حاشیه بود خخخ!
داخل کلاس مربی اصلی بهم هشدار داد که ببین این سیستم ها بد ویروسی هستن مواظب باش فلشت رو اگر بهشون زدی روی سیستم خودت نزنی بیچارهت می کنه. گفتم سی دی میارم فقط نمی دونم سی دی رم این سیستم به قول خانم فلانی دست و پا شکسته در چه وضعیتیه. مربی اصلی مونده بود اصلا من چی دارم میگم.
باز هم گذشت و گذشت و من و البته امیر همچنان منتظر که سرپرست با مدیر صحبت کنه و جواب رو به من بده.
روز ها رفتن و رسیدیم به این هفته. واسه جلسات هر ماهه که هر دفعه نوبت1گروه میشه، و این ماه نوبت گروه ماست، خدا به خیر کنه باز بلای پارسال سر من بیچاره نیادش، گروه ما1سی دی آماده کرده بود که فایل جلسه هفته آینده داخلش بود یعنی هست. مربی اصلی این سی دی رو دادش به من و گفت ببرم اتاق سرپرست ببینه با کامپیوتر باز میشه یا نه. رفتم. مدیر اونجا بود. سی دی رو دادم به سرپرست و ازش خواستم امتحانش کنه. سرپرست شبیه همیشه مهربون خندید و گفت عزیزم سیستم اینجا که خرابه آهان راستی حالا که خودت هم اینجایی با مدیر در مورد آموزش بچه هاتون باید صحبت می کردم ولی فعلا سیستم ها خرابن و هنوز منتظریم درست بشن.
مطمئنا متوجه هستید که ایشون اصلا با مدیر هیچ صحبتی نکرده بود. مدیر بی اطلاع بود و پرسید جریان چیه. دوباره، نه ببخشید4باره، اول واسه مربی اصلی، بعدش مشاور، بعدش سرپرست و آخر هم واسه مدیر، داستان رو توضیح دادم و مدیر گفت که باید سیستم ها درست بشن و این هفته باید طرف می اومد و، …
تا اینجا اگر اشتباه نکنم، حدودا، تقریبا شد3هفته. نمی دونم تا کی طول می کشه. دی ماه داره میاد و سال که تموم بشه داستان میره بایگانی چون تابستون مدرسه نیست و سیستم مدرسه هم نیست و خونواده مشکل حاضر بشه امیر رو ببره بخش آموزش کامپیوتر شهر ما که راهش از خونه امیر دوره و امیر هم مشکل پا داره و نمی تونه پیاده بره و باید یا با تاکسی یا با موتور پدرش بره و و و و و … و خلاصه این داستان همچنان ادامه دارد.
بچه ها واسه چی ما وسط شن راه میریم آیا؟ به خدا سعی کردم سریع باشم ولی این شن های کزایی خیلی عمیقن کلا قدم برداشتن داخلشون کمکی می خواد از جنس معجزه! آخه واسه چی؟
البته خداییش این بنده های خدا تمامشون آدم های بسیار خوبی هستن. ایراد از منه که نمی دونم ایراد کجاست! شما چی بچه ها؟ می دونید ایراد کجاست آیا؟
ایام همیشه و همیشه به کامتون!

۵۶ دیدگاه دربارهٔ «دویدن داخل شن! سخته مایل به محال! ایراد کجاست کسی می دونه آیا؟»

سلام پریسا بابا مگه تو هم بلدی کیف ببافی?گوشیت چیه من که باور کن نه کامپیوتر دارم و نه گوشی اندروید با یه گوشی نوکیا n73‎ ‎کامنت میدم پست میفرستم مشکلی هم ندارم سلامه منو به گوشیت برسون بگو سجاد سلام میرسونه خخخخخخخخخخ هاهاهاهاهاهاهاهاها ههههههههههههه راستی فکر کنم تو هم مثل من شبا تا صبح نمیخوابی آخه دیشب تو کامنت ها دیدمت من که شبا تا خود صبح بیدارم دارم شعر مینویسم و با این گوشی درب و داقون تو اینترنت میرم راستی یادت نره لذت ببری از زندگی بای

سلام سجاد نه بابا من تا صبح بیدار نیستم پریشب نمی دونم چی شد۱دفعه از خواب پریدم هرچی کردم نفهمیدم چی پروندم ولی هرچی بود حسابی زورش رسید و دیگه خوابم نبرد اومدم محله اگر کسی خوابه بیدارش کنم دیدم ملت بیدارن. خوب این از این.
گوشی ان۷۳. آخی سجاد من۱دونه داشتم. اون زمان اینترنتی نبودم ولی آیی باهاش بهم خوش می گذشت آیی باهاش بهم خوش می گذشت! خداییش گوشی بود در زمان خودش هنوز هم از نظر من چیزیه واسه خودش. ولی اینترنت گردی با این! سجاد تو حسابی غَدَری من نمی تونم.
موفق باشی!

سلام حسین. ممنونم بی نهایت زیاد از لطفی که بهم داری. گوش کن همیشه مثبته حسین من فقط با حضورم۱خورده بگی نگی به همش می ریزم که همگی باید بهم ببخشن و ببخشید دیگه!
با سوزن هم میشه کیف بافت ولی من با نخ ماهیگیری می بافم. استاد مهره بافیم هم تعجب می کنه میگه ما با تک نخ و سوزن می بافیم تو چه جوری با۲نخ و بی سوزن می بافی میری؟ در جوابش فقط می خندم. سوزن رفت دستت آیا؟ حسین۱دفعه من۲تا از انگشت هام رو با هویه سوزوندم. از بس شیطون بودم. فکرش رو کن این روشن بود جفت انگشت هام رو زدم سرش! اوخ خدا نصیب نکنه حس کردم۱چیزی روی انگشت هام از هم باز شد. به خدا خیلی درد داشت ولی عبرت نگرفتم و باز عاقل نشدم هنوز هم نشدم هرگز هم نمیشم خخخ!
پیروز باشی!

درود. من حاضرم بدون هزینه همه ی سیستمهای اونجا رو درست کنم تا شاید اجازه بدند امیر چیزی یاد بگیره. ببین اگه مقدوره باهام هماهنگی کن تا بیام.
۰۹۱۶۸۹۲۸۷۲۰
بیشتر از این از دستم بر نمیاد.
مرسی کُمُللاه که به فکر امیری. ایول. منتظر موفقیتت در این مورد هستم و امیدوارم یه روزی امیر بیاد تو محله پست و کامنت بذاره.
شاد باشی.

سلام علی. سیستم های اونجا مال احد اتیغ هستن. این عزیز ها هم که، … چی بگم علی! حرف زیاده ولی نه مجال گفتنش هست و نه صلاح گفتنش. پس سخن کوتاه باید وسّلام.
امیر هم خدا خفهش نکنه حسابی از اعصاب و روان من یکی نفس می گیره. باز هم سعی می کنم بلکه بشه داخل این شنزار قدم زد. دعا کن که بشه!
کامیاب باشی!

سلام پریسا. میگم یه راه حل به نظرم میرسه میدونی که من بیخودی نظری نیستم. حالا خدا رو شکر که نظری هستم اگه زلفعلی فامیلیم بود احتمالا کچلی چیزی بودم خارج از شوخی بیا و این بچه رو ببر با لپتاپ خودت کمی یادش بده اگه وضع خانوادگیش بد نیست
برن براش یه سیستم متوسط بخرن منتها تو لپتاپت رو که میبری مدرسه یادت باشه که یه کیبرد که پرت یو اس بی داشته باشه بهش وصل کنی که این بچه بتونه باهاش راحت کار کنه کنار دستت بشونش و یه چیزایی بهش یاد بده اگه باهوش بود بعد یه راه براش پیدا میشه اگه هم وضع مالیش خوب نیست خب شاید بشه با کمک گرفتن از دوستان یه راهی واسه تهیه سیستم هم در نظر گرفت یه وقت میبینی یکی هست که سیستمش رو نمیخواد میتونی از اون بگیری بدی به این آقا پسر خلاصه دل این بچه رو نزار زیاد آب بشه گناه داره همون کاری که گفتم رو بکنی برای شروع بد نیست اتفاقی نمی افته بخصوص اگه خودت کاملا مسلط باشی بر رفتار این بچه که با سیستم چطوری باید کار کنه

بَه سلام آقای نظری. خوشحالم می بینمتون! کیبورد! عالیه! من کیبورد یدک ندارم امروز برم ببینم داخل مدرسه کیبورد هاشون به سیستم من می خوره یا نه! هرچند خوشبین نیستم چیزی دستم رو بگیره ولی میرم۱دید می زنم اگر بشه با سیستم خودم شروع می کنم بلکه۱خورده، … خدایا من حرف دارم کمک کن سکوت کنم هر چیزی گفتنی نیستش که! مطمئنم شما هم موافقید آقای نظریه گرامی.
پیشنهاد بسیار مثبتی بود. از طرف خودم و امیر از شما ممنونم خیلی زیاد.
خوشحالم که هستید و ممنونم از حضور با ارزشتون و ایام همیشه و همیشه به کامتون!

سلام محمد.
همیشه دلم می خواست مهربون باشم ولی نبودم. باور کن این ها که میگم بازی با کلمات نیست به خدا از ته دلم میاد. خیلی دلم۱دل مهربون می خواست ولی هیچ زمانی اون اندازه که دعا می کردمم باشم مهربون نبودم. کاش بودم! کاش۱زمانی بشه که باشم! این ها رو بیخیال کاش بشه این بچه رو وسط این شن های کوفتی پیش ببرم و دستش رو به کیبورد برسونم!
ممنونم که هستی.
همیشه شاد باشی!

سلام پریسا. خوبی؟
آفرین پیشرفت کردی. به منم بافتن یاد میدی؟
پس خوش گذشت؟ من جای اون خانم بودم میگفتم به لپتابت کیبورد وصل کن تا حالت گرفته تر بشه.
تجسم تجسم تجسم! آخیش شانس آوردم.
هرگاه بتوانی با سرعت نور در میان شن عبور کنی شک نکن کاری کردی که خود نور هم نمیتونه بکنه خخخ.
ایراد اینه که باید بدونی اینجا ژاپن نیست. من خیلی از این مشکلات رو دارم که اگه با طنز بنویسم خیلی جالبناک میشه.
شاد باش

سلام کامبیز. از پست های هنوز نزدهت چه خبر؟ آخیش حالا من تجسم تجسم تجسم. دهِ!
کامبیز اون بنده خدا اصلا نمی دونست و نمی دونه داستان کیبورد چیه ولی اگر امکانش باشه این کار رو می کنم. مشکل اینجاست که اگر بخوام همچین کاری کنم باید بلند شم برم بازار۱دونه کیبورد به حساب خودم بخرم و بزن بریم! شن ها زیادی زیادن کامبیز گذشتن از وسطشون واقعا سخته. خاطرم هست۱دفعه داخل کویر بودم. رفته بودم سفر و همراه هم سفر هام با میزبانمون رفته بودیم دیدن کویر. وسط شن ها. دنیای عجیبی بود. خاطرم هست۲تاشون شیطونیشون گرفت اومدن دستم رو گرفتن بردن داخل۱فرو رفتگی شنی که۱کوچولو از زمین پایین تر بود و گفتن حالا خودت بیا بالا. کامبیز باور کن۱شیب خیلی کوچیک بود و فاصله هم به۱۰قدم نمی رسید اون ها هم دست دراز کرده بودن که۳تا قدم بردارم بهشون برسم تا بتونن کمک کنن بیام بالا ولی هرچی زور می زدم نمی شد که نمی شد. انگار اون راه کوتاه اندازه یکی۲قدم که لازم بود به کمک برسم کش می اومد. انگار از سر عمدی که درکش نمی کردم. انگار نمی شد. اون ها که بالاتر بودن می گفتن۱قدم بلند بردار دستمون می رسه ولی نمی شد. ۱لحظه متوقف شدم و بعد هرچی زور داشتم زدم و کامبیز باور کن چندین برابر معمول سخت بود که برسم. با تشویق های اون ها و زور زدن های خودم عاقبت دست هامون به دست هم رسید. اون ها کمک کردن تا رسیدم بالا. اگر کمک نمی کردن نمی دونم چه مدلی باید می رسیدم. تنهایی نمی شد. متوجهی؟ نمی شد!
سفر قشنگی بود. هم سفر های پراکندم رو هر جا که هستن خدا نگهدارشون باشه!
از ته دل! از تهِ تهِ دل!
شاد باشی!

سلام.
هنوز کامنت ها رو نخوندم.
ولی به نظر من که کاری نداره
بسیار ساده است.
اجازه اش رو که از مدیر گرفتی بعدش با لپتاپ خودت برو و البته یک کیبورد هم بهش وصل کن تا هم بچه های نابلد کیبورد لپتاپت رو نابود نکنند و هم مسأله کوچیک بودن کلید های لپتاپ براشون پیش نیاد.

سجاد کیبورد سیستم من واسه امیر مناسب نیست من۱سیستم معمولی یا دسته کم۱کیبورد معمولی و بزرگ لازم دارم. سایت خودم! من خودم بیشتر از سایت خودم اینجا ولو هستم که! اونجا نرو بیا همینجا هرچی می خوایی بگی همینجا بهم بگو خخخ! اون دفعه هم بهت گفتم مکان اولم اینجاست اون گوشه اینترنتی واسه زمان های مباداست بیا همینجا نشستیم حالا!
ممنونم از دعای مثبتت. تو هم همین طور.
همیشه شاد باشی حسابی شاد!

آخ آخ برفه ریختش سر تو آیا؟ شکلک زمزمه های بدجنسانه بسیار زیر جلدی. خدایا از کجا می دونستی نیت کردم سر گُلِ پاروم رو چپه کنم روی سر مدیر؟ مرسی! پایان زمزمه.
آموزش پرورش دوست داری؟ بیا جا هامون عوض. به جان خودم پشیمون میشی میایی به تلافیه اینکه گولت زدم خفهم می کنی.
جدی می شویم البته در صورت امکانِ ناموجود.
ببین آموزش پرورش بد نیست. اینکه تماشا می کنی۱بچه چیز هایی رو ازت یاد می گیره که بلد نبود و تو عامل این یادگیری شدی خیلی عالیه. شاید اندازه۱تولد شادی آوره. ولی جایی که من هستم از این خبر ها نیست. من بچه هایی رو در کنارم دارم که۶ساله باهامن و باهاشونم و همچنان با خونواده هاشون سر عوض کردن باور هاشون درگیرم و همچنان پشت در های بسته دنیای این بچه ها ول معطلم و می چرخم بلکه۱راهی به درون ذهنشون پیدا کنم تا یاد بگیرن ولی هیچ فایده ای نداره. بچه آموزش پذیر نیست. یاد نمی گیره و باید باز و باز و باز تلاش کنم و هم خودم می دونم که بی فایده هست، هم خونواده و هم کادر بالا دستی ها. ولی واسه اینکه۱کاری شده باشه میگن باید بیشتر تلاش بشه. و ضعف برون داد های کلاس میره به حساب تویی که به نام مربی کلاس دستته. بی توجه به اینکه این بچه ها رسما آموزش پذیر نیستن و همه هم می دونن. میری و میری و نمی رسی. باز سال آینده و باز قصه از اول. این تازه یکیشه. همین ماجرا که اینجا داخل پست گفتم رو ببین؟ من چیز بیشتری نمیگم فقط همین قدر بگم که تردید دارم اگر بودی می تونستی ساده تحمل کنی.
ممنونم از حضورت. ببینم دیگه برف نیست پارو کنم روی سرت آیا؟
شکلک آماده فرار!
همیشه شاد باشی مدیر!

خب تو ظرفیتت اونقدری هست که بتونی این بچه ها رو تحمل کنی و پرورش بدی ولی من کلا گفتم کاش میشد میومدم یاد می دادم به اون هایی که میشه یادشون بدی و کسی هم واسه اونا وجود نداره. اینم یه پارو آب اسید! برو باش خوش بگذرون! فوووووووووووششششششششششش

واقعیتش تحمل من از سر ظرفیتم نیست از سر چیز دیگه هست. اگر انتخاب دیگه ای داشتم، … بیخیال حالا که ندارم پس گفتن هم نداره پس همون بیخیال. اوخ آب اسید بچه هاااا در برید مدیر مسلحه! آآآییی فرار کنید بعدا واسه حل این مسأله خطرناک۱تدبیری می اندیشیم فعلا اصل در رفتنه فراااآاااآااار به سوی منطقه بی اسید!

سلام بر خانم معلم شیطان محله.من ماندم پس چرا کشور ما پیشرفت نمیکنه اینهمه امکانات و تجهیزات و زمینه ی آموزشی عین آب خوردن تو دسترس باشه اونوقت جای تعجبه والله!

سلام کنت عزیز. چی بگم. به خدا حرفم میاد هوارم میاد ولی، … ۱عالمه ای کاش داخل سرم به صف شدن که گفتنی نیستن و تمامش رو شما و بقیه می خونید و می دونید. ای کاش به جایی برسیم که این ناگفتنی های تلخ دیگه مجال ظهور پیدا نکنن!
ممنونم از حضورت.
همیشه شاد باشی!

پریسا باشه آبجی به جان خودم قسم تا حالا دختری به محربونیه تو ندیدم راستی امیر گوشی نداره?اگه داشته باشه من میتونم بهش کمک کنم آبجی شمارمو بهش بده شاید کمکی از دستم بر بیاد ۰۹۱۸۴۷۳۵۵۹۷ همیش یادت باشه لذت ببری از زندگی

سجاد باور کن من مهربون نیستم نمی دونم واسه چی غلط اندازم ولی خخخ! امیر۱گوشیه داغون داشت نمی دونم چه بلایی سرش آورد الان خاطرم نیست داره یا داغونش کرده! خدا حفظ کنه جفتتون رو! تو و امیر رو که سرما خورده افتاده خونه امروز از پر چونگی هاش خلاص بودم ولی خودمونیم الان۱دفعه دلم رفت پیشش. اصلا تصور نمی کردم۱زمانی دلم بره پیش امیر پر حرف و اذیت کن! خدایا هوای این بچه رو داشته باش!
ممنونم سجاد به خاطر لطفت و به خاطر نگاه مثبت بین و دل مهربونت.
موفق باشی!

سلام.
به نظرم اگه می تونی با لپتاپ خودت به همراه یه کیبرد بهش یاد بده. اینجا ایران است. صدای جمهوری اسلامی ایران. رادیو حرف مفت زن. بابا تو از مسئولین می خوای یه کامپیوتر بهت بدن؟! بابا لقمه اندازه دهنت بردار. من که چشمم آب نمی خوره بهت یه کامپیوتر بدن. دلت رو به این چیزا خوش نکن.
پاشو برو یه پارچ آب زرشک بیار که اعصاب ندارما.
شاد باشی.

سلام وحید. بابا۴۵دقیقه در۱هفته بهم اون سیستم مزخرف رو قرضی بدن چی میشه مگه؟ خوب بیخیال کیبوردش رو بهم بدن آخه کیبورده هم عهد بوقیه به سیستم من نمی دونم وصل میشه یا نمیشه. خدایا ببین کجا گیر کردیم ها! آب زرشک؟ دیگه داستان آدم برفی در کار نیست حق چه سکوتی رو بپردازم آیا؟ بابا برفی رفت به سرزمین خودش من هم آب زرشک نمیدم. عجب داستانیه! اعصاب و روان ندارم این هم آب زرشک ازم می خوادش! نمیدم مال خودمه! عه! شکلک چشم غره!
اینجا شنزار است و چی بگم هست دیگه! خدا به خیر کنه!
ممنونم که هستی دوست من!
راستی مطلب جدید ننوشتی آیا؟
ایام همیشه به کامت!

آبجی یا خانم معلم ببخشید که انقدر مزاحم پست هات میشم ولی به جان خودم خیلی دوست دارم به این پسر کمک کنم خودم شبا تا صبح نمیخوابم یا با دوستام میرم سر خاک رفیقم یا شعر مینویسم خیلی دوست دارم این آقا امیر بیاد تو سایت با هم حرف بزنیم یادت نره لذت ببری از زندگی

سجاد شب نرو سر خاک. چه فایده ای داره؟ رفته ها رفتن پسر جان. خاطره هاشون رو گوشه دلت نگه دار و برو پی زندگیت. تمام عمرت رو هم اگر سر خاکش بست بشینی چیزی عوض نمیشه. امیر هم خدایی داره شاید زد و شد.
اوخ من دیرم شد باید بپرم به کلاسم برسم بر می گردم.
شاد باشی!

سلام پریسا جان
واقعا مشکلات بچه ها با آموزش پرورش درد آورده.
کادر مدیریت و آموزش مدرسه ای که خب این بچه ها هستند چرا این اطلاعاتو ندارن؟!خیلی عجیبه کارشون که تو باید این همه توضیح بهشون بدی آ
خدا به تو صبر بده به اونام فهم و درک
امیدوارم زودتر حل بشه

سلام سارای جان. سارای باورت میشه خیلی هاشون اصلا از کامپیوتر چیزی یعنی هیچ چیزی نمی دونن. به طرف میگم خوب یاد بگیر لازمه میگه وقت ندارم و نمیشه و لازم هم که نیست و این آخری رو که میگه من از حیرت می چسبم به سقف که عزیز جان تو معلمی درسته که داخل کلاسی که هستی فعلا این لازمت نیست ولی باید بدونی واقعا دونستنش بهتره. ولی این گفتن ها چیزی رو عوض نمی کنه. بچه ها تقصیری ندارن. اون ها همین اندازه ازشون بر میاد. ذهن اون بچه ها شبیه چشم های من می مونه. از چشم هام انتظار دیدن ندارم و از ذهن بچه ای که آموزش پذیر نیست انتظار درک موارد درسی رو نمیشه داشته باشم. ولی اینکه افرادی که باید آگاه تر باشن اینهمه ساده بگن ما نمی دونیم و خیلی هم لازمش نداریم۱طور هایی واسه من مایه حیرته. از اون حیرت های یواشکی تلخ.
ممنونم از حضورت سارای عزیز.
همیشه شاد باشی!

سلام ریحانه عزیز. امیر حسابی پدرم رو در آورده که یادش بدم. کاش نمی دونست تا اینهمه نگه! دیوونهم کرد خخخ! به خدا ریحانه نمی دونم چی باید بگم فعلا شدم میخ اعصاب مدیر که این مهندس واسه تعمیر سیستم ها کی میادش! خدا کنه حل بشه! به خاطر امیر.
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام همیشه به کامت دوست من!

درود
! خوب از مروارید بافی گفتی…
زمانی که تسبیه برای در دست گرفتن مردم بوجود آمد برای این بود که مردم با آن بازی کنند و این کار سر انگشتان را قلقلک میداد و حس خوبی داشت…
بهترین سرگرمی و حس خوب داشتن بازی با تسبیه است…
حالا تو هم با مروارید بافی حس خوبی پیدا میکنی و سرگرمی خوبی برایت میشود…
تو زرنگی و هم خودت را سرگرم میکنی و هم حس خوب داری و هم برای انجام بازی با مرواریدهایت کمی پول دریافت میکنی…
ای کاش پسرهای جوان هم بجای بعضی از کارها که بهشون آرامش میدهد و با زیان حواس پرتی مواجه میشوند دستان خودشان را با تسبیه بازی سرگرم میکردند یا با مروارید بافی سر انگشتانشان را آرامش میدادند و دیگر به حواس پرتیشان کمک نمیکردند…
راستی چرا من این چرندیات را اینجا مینویسم و نمیروم جای دیگری بنویسم… خخخخخخهاهاهاهاهاهاهاها
خوب کسی که نمیفهمه که من چی میگم و همه فکر میکنند که من دیوانه شده ام و دارم چرندیات سرهم میکنم…
خوب بگذریم به نظر من تو میتونی معلم و پرستار و مهندس خوبی در مدرسه برای امیر و امیرها باشی…
پس بیشتر تلاش کن تا زودتر به نتیجه برسی و بتوانی آموزش کامی را برای بچه ها راه بیندازی…
آفرین و هزار باریکلله بر تو و افکار مثبت تو!

سلام عدسی. احوالاتت مثبته آیا؟ ایشالا که باشه! عدسی مروارید بافی۱کار مردونه نیست که آقایون هم بشینن سرش. من تا حالا ندیدم. شاید باشه ولی معمولا کمتره و من ندیدم. حواس پرتی! یعنی میگی من اگر بیشتر ببافم حواسم جمع میشه و دیگه چیزی یادم نمیره آیا؟ خوب اگر من دلم بخواد۱چیز هایی از خاطرم پاک بشه چی؟ من برعکسم عدسی زمان هایی که می بافم دچار فراموشی از مدل مثبتش میشم و هرچی نباید یا دلم نمی خواد بهش فکر کنم از خاطرم جارو میشه.
عدسی دارم پشت سر هم به مدرسه نق می زنم باور کن بیشتر از این چیزی به فکرم نمی رسه که فعلا بشه انجامش بدم. کاش بجنبن! کاش بشه!
ممنونم از حضورت، از اطمینانت و از لطفت!
همیشه شاد باشی!

درود! بعضی از دکترها اعتقاد دارند که این دارو نیست که بیماران را درمان میکند بلکه تلقین خود بیمار است که بیماری را از وی دور میکند…
تو هم وقتی میخواهی ذهن خودت را از موضوعی دور کنی باید تلقین کنی که چنین چیز یا موضوعی وجود ندارد و ذهن خودت را از منفیها دور نگه داری و به مثبتها فکر کنی… تو سعی کن همیشه به چیزهایی که دوستشان داری فکر کنی و منفیهارا از ذهن و روانت دور نگه داری…
کاش توانسته باشم اصل مطلب را رسانده باشم…!

عدسی یعنی هست رو نیست کنم آیا؟ با خودم بگم فلان موضوع وجود نداره؟ خخخ هستش آخه دارم می بینمش شبیه پارازیت قطع و وصل میشه و روی روانم بپر بپر راه میندازه چه مدلی بگم نیستش آخه خخخ! شوخی کردم منظورم واقعا این نبود خواستم بخندم یعنی بخندیم. انکار۱چیز هایی که هست یا بود و حالا باید تصور کنیم نیست و نبود۱خورده سخته عدسی. این زمان هاست که میگن فراموشی نعمته. کاش در۱سری موارد من۱خورده فراموش کار تر بشم! ولی بیخیال احتمالا درست میشم. این روز ها بره یواشی یواشی عاقل که نمیشم ولی حل میشه. امیدوارم که بشه! واقعا امیدوارم!
همیشه شاد باشی و هرگز شاد بودن فراموشت نشه!

آخ جون سلام.چطوری؟؟؟خداروش کر مثبتات بیشتر از منفی بود.
اون کیفه که مال منه.خودت بهم گفتی میدیش به من.خخخخخ از من استادتر میشناسی حرف بذاره تو دهن کسی؟؟؟
عزیزم تو از دست یه عده دیگه کفری هستی میخوای دعوا کمی چرا رو سر ما برف و آب میپاشی؟مگه تو اختلال دیگر آزاری داری ‏
ببین به نظر منم خودت با لپتاپت به این بچه یاد بده.موقع آموزش دیپ فیریز هم نصب کن که هر کاری کردی با یه ری استارت برگرده سر جاش.
دقت کردی چهقدر فکرای مت نزدیکه؟دقیقا من همین امروز با بچهها رفته بودم دریا داشتم رو شنا راه میرفتم همین سوال اومد تو ذهنم.منم شنها رو مثل یه مشکلی تصور کردم که از یه قسمتیش راحت میشی ولی بازم قدم بعدی گیر میکنی.در برابر آدمای بی مسئولیت سعی کن انقدر پیگیر باشی که خستشون کنی.
دلم برات حسابی تنگ شده.بی معرفت.هنوزم با طرح درسم درگیرم.برام دعا کن نزدیک امتحانا و استرس!‏

سلاااام نیایش جون جون جونم! امتحان ها رو بیخیال میاد و میره آخ بعدش رو عشقه نیاااایش لحظه ای که آخریش رو ضربه می کنی میایی بیرون انگار متولد شدی! خداجونم حسش عالیه!
دریا و شن های کنارش! کاش بهت خیلی زیاد خوش گذشته باشه عزیزِ من! مشکلات هم اگر نباشه معادلات زنده بودن به هم می ریزن. زنده مشکل هم داره تا بشه زنده به حساب بیاد دیگه. اگر مشکلی نباشه پس کجا میشه جنگید. تلاش کرد و پیروز شد؟ بیخیال سخنرانی نکنم که حسش نیست.
دیگر آزاری ایول همینه درست گفتی مونده بودم من چمه خخخ! بعدش هم خوب زورم به اون ها که نمی رسه باید۱جایی تلافی کنم دیگه! اصلا بیا اولیش خودتی که حسابی آبی برفیت می کنم حالم جا بیادش! پس چی خیال کردی به همین سادگیه بیایی ماهیت پریشان روانی هام رو اینجا فاش کنی در بری هیچ چیت هم نشه؟ به همین خیال باش!
کیفه هم هر زمان دستت بهم رسید بیا ازم بگیرش البته گر تونستی. فعلا که در قلعه سنگ بارو نشستم در ها رو هم بستم دست کسی هم بهم نمی رسه. گوشی زیاد جواب نمیدم، جایی با اهالیه رفاقت نمیرم، مهمون رفیق ها نمیشم، مهمونی نمیدم، خلاصه کلا در لیست زنده های اجتماع آشنا نیستم. حالا تو اگر پیدام کردی مدعیِ هرچی عشقته بشو خخخ!
بی معرفت هم خودتی.
من هم دلم واست تنگ شده عزیزکم. ایشالا همیشه شاد و موفق و بی استرس باشی!
ایام تا همیشه به کامت!

سلام پری خودم
اول بگم من از اون کیفا میخوام
ستاره طلایی هم ندادی بهم
وای پریسا اگر من جای تو بودم از اونجایی که بسیار تحملم کمه اول اشکم در میومد و بعد اصلا دیگه عمرا چیزی ازشون میخواستم
خخخخ من اشکم دم دستمه!!!
مرسی که باهامون حرف میزنی
سرشار از لبخند خدا باشی

سلام فرزان عزیز من! فرزان در مورد احساسات کف دستی برو در موردم از اون هایی که پیش از این می شناختنم بپرس مدلم مارکش چیه! کنار تمام افتضاحاتی که ازم در خاطرشون جا مونده این هم احتمالا جا مونده که پریسا حسش کف دستش بود. مثل آب خوردن می خندید و اگر از چیزی دلش می گرفت مثل آب خوردن غیبش می زد و پیداش که می کردیم می دیدیم۱گوشه ای پخی زده زیر گریه. روانش در جهنم که اینهمه اسمش رو نبر بود!
این ها نقل قول بودش ها! در توصیف خودم از نگرش بقیه ها.
فرزان اگر عمرا چیزی ازشون بخوام که کارم راه نمی افته اون ها هم خیالشون نیست. اتفاقا ازشون می خوام خیلی هم می خوام تا خسته بشن و بهم امکانات بدن. اگر هم ندادن من زورم رو در جهت تخریب اعصاب ملت می زنم تا خاطرم جمع باشه من هر کاری تونستم کردم. اگر قهر کنم و بیخیال بشم که اون ها خلاص میشن و من ناکام. پس این راهش نیست. واسه۱شنبه برنامه ها دارم براشون. صبر کن برسم اونجا خخخ!
کیف و ستاره هم عزیز به خدا اگر می دیدمت می دادم بهت. که نگه داری از۱دیوونه گذرا که من باشم یادگاری. بلکه۱جایی۱زمانی اگر اسمم خاطرت بود، … بیخیال سر صبحی باز من یواشی خل شدم فرزان!
ممنونم که هستی دوست عزیز.
شاد باشی تا همیشه!

درود بر شما… خوشحالم از این که پیشرفت داشتین در زمینه ی مرواریدبافی، امیدوارم تلاش‌هاتون برای آموزشِ رایانه به دانش‌آموزتون هم به سرانجام برسه، این مدت پستی دنباله دار منتشر کردین، من توانستم بخشی از آن را بخوانم، اما به دلیلِ حجمِ بالای آن و کم‌بودِ زمان، موفق به خواندنِ کامل و دقیقش نشدم، از این رو در پست‌های مربوطه دیدگاهی هم ننوشتم اما به یادتون بودم، امید که پیوسته سربلند و پیروز باشین…

سلام استاد بزرگوار. شرمنده به خاطر طولانی بودن پست هام. معذرت می خوام من هرگز ایجاز رو یاد نگرفتم. این هم هنره ولی من هرگز نداشتمش. مایه شادیه که به یادم بودید. جدی میگم. شما از اون دسته افرادی هستید که من در نوشتن هام روی انتقاداتشون حساب می کنم. دلم می خواد بیشتر و بیشتر یاد بگیرم و این۱راهشه.
مروارید بافتن رو بسیار دوست دارم. شبیه قرص اعصابه برام. به جایی رسیدم که هر زمان خیلی شدید حالم نا حسابه اطرافم مثلا۱کار مهره بافیه نصفهم رو میده دستم که ببین پریسا این رو۱خورده بباف تمومش کن! خوب تمومش نکن۱خورده بباف۱ردیف پیشش ببر و از این چیز ها. زمان هایی که می بافم خیلی همه چیز بهتره خیلی! مسخره به نظر میاد ولی من فعلا این مدلی هستم.
ممنونم که اومدید. ممنونم که به یادم بودید و بسیار شادم از حضور ارزشمند شما!
پیروز باشید!

بزرگوارید… ممنونم از مهربانیتان… کسبِ آرامش بسیار خوب است و چه بهتر که با انجامِ کاری ذوقی، اتفاق بیفتد… در موردِ ایجاز گفتید، حقیقتِ امر این است که بسیاری اوقات یک شعرِ چندسطری می‌تواند تأثیری شگرف و فراموش‌ناشدنی بر مخاطب بگذارد… باید تا جایی که امکان دارد آنچه می‌توان حذف کرد را کناری نهاد، پیش از آغازِ نوشتن، طرحِ کلیِ شعر یا داستانِ خود را در ذهن داشته باشید، موضوع، هدف و پیام را نیز همینطور… سپس تلاش کنید به زیباترین شکل، در دایره ی موضوعی که معین کرده اید، پیامِ خود را بیان کنید و به هدفتان از نوشتنِ اثرتان برسید… امکان دارد بی تصمیمِ قبلی، سطرهایی از شعر یا متنی تازه در ذهنتان شکل بگیرد، به هر روی باید ذهنی نظام‌مند داشته باشید تا در پایانِ کار، حاصلِ زحماتتان دارای انسجام باشد… همیشه مهمترین چیز جوهره ی شعری و یا جانِ کلام است، شما خوش‌ذوق هستید و زیبا می‌نویسید، این بسیار خوب است که ذهنی فعال دارید که پیوسته شما را به نوشتن فرا می‌خواند، با مطالعه ی بیشترِ آثارِ درخشانِ ادبی و هنری می‌توانید پیشرفت کنید، برای رسیدن به ایجاز هم می‌توانید به آثارِ درخشانی که در آن‌ها به زیبایی ایجاز رعایت شده است رجوع کنید تا هم به شکلِ آگاهانه و هم به شکلِ ذوقی از طریقِ هم‌جواری با آن آثار ایجاز به نوشته ها و اشعارتان راه یابد… سعی کردم نکاتی که احساس می‌کردم می‌توانند برایتان مفید باشند را بنویسم… پاینده باشید پریسا جان…

بسیار لطف کردید. برام گنج هستن راهنمایی های آگاه هایی شبیه شما. راست میگم. دقیقا همین بلا سرم میاد. مثلا۱چیزی می نویسم بعدش می خوام کوتاهش کنم، بهش متمرکز میشم ولی به خودم که میام می بینم۱چیز دیگه نوشتم که اصلا داستانش با اولی فرق می کنه. حالا۲تا متن یا شعر کوتاه نشده بلند دارم که شبیه هم نیستن. در مورد مطالعه هم درست می فرمایید. باید بیشتر بخونم بلکه این هنر رو کمی بهتر یاد بگیرم. ای کاش بتونم. میرم راهنمایی های ارزنده شما رو۱دفعه دیگه بخونم مبادا چیزی رو جا انداخته باشم و از زیر تمرکزم در رفته باشه!
بی نهایت ممنونم که هستید.
پیروز باشید و شادکام از حال تا همیشه!

لطف دارید… خوشحالم از این که انقدر مشتاقِ بیشتر دانستن هستید و طبعا می‌کوشید تا آن‌چه را که می‌گویم به کار ببندید، این اشتیاقِ شما باعث می‌شود تا وقت بگذارم و برایتان بنویسم… مشکلی که گفتید دقیقا زمانی رخ می‌دهد که به موضوع، هدف و پیامِ اثرِ خود آگاه نباشیم، اما اگر سعی کنید بر این نکات تمرکز نمایید، هر چند بار هم که بازنویسی کنید، نسخه های بعدی، شاملِ همان درون‌مایه خواهند بود اما با کیفیتی بیشتر، سعی کنید بارها متنتان را بررسی و بازنویسی کنید تا نسخه ای که به انتشار می‌رسد از هر حیث سنجیده و پخته باشد…

تا امروز بیشتر از۲دفعه امتحان نکردم. یعنی هر نوشته ای رو۱دفعه نوشتم و۱دفعه خوندم و سعی کردم کوتاهش کنم و در باز نویسی اوضاع اون مدلی شد. یعنی اگر بیشتر روی۱نوشته متمرکز بشم این مشکل حل میشه؟ چه قدر دلم می خواد که بشه! من واقعا دلم می خواد بیشتر بدونم. واقعا! نوشتن رو دوست دارم ا از اینکه بشه بهتر و باز هم بهتر بنویسم خیلی خوشحال میشم. و الان کلی داخل دلم ذوق می کنم که از حالا می تونم امیدوار باشم که بیشتر راهنماییم می کنید.
باید این توصیه شما رو روی یکی از نوشته هام امتحانش کنم. اگر شما میگید میشه پس حتما میشه. باید بتونم. کاش بتونم!
ممنونم خیلی زیاد و شاد باشید خیلی خیلی خیلی زیاد تا همیشه!

سلام محسن. آخ جون امروز۵شنبه هست پادکسته میادش! ایول! محسن به خدا خودم هم از اون پایان اعصابم خرابه. اگر می شد کاریش کنم مطمئن باش می کردم. ولی به خدا نمی شد. تصور کن بابا برفی در۱فریزر بزرگ سلامت می موند واسه زمستون آینده. خوب گناه داشت آخه! جاش اونجا نبودش که! اذیت می شد! تنهاییش داخل اون فضای سرد و تاریک رو که مجسم می کنم شبیه دیوونه ها اشک از چشم هام میادش! بخند من عاقل نیستم باور کن راست میگم گریهم می گیره! جایی که الان هست براش بهتره. اطرافش۱عالمه دونه برف های مهربون و۱عالمه آدم برفی هایی شبیه خودش! همش خنده و همش شادی و همش همراهی! بابا دیگه تنها نیست! دلش نمی گیره! آب هم نمیشه! خودش۱داستان شد! بیخیال بذار بشه! عاقل که نیستم که!
رفتن بابا برفی رو به من ببخش و باور کن این بهترین راه بود!
همیشه شاد باشی!

سلام شهروز. اگر موافقت می کردن انجامش می دادم ولی موافق نیستن. میگن نمی دونم چی میگن۱۰۰۰تا چیز میگن که حس توضیحش نیست. تازه سیستم هاشون از بس قدیمی هستن موزه ها واسشون حراجی راه میندازن خدا نکنه کسی دستش بزنه هرچی گیر از اول خلقت داخل این سیستم ها بود واسه۱ابدیت می افته گردن اون بنده خدا. حالا بیا من۱کسی رو ببرم این سیستم ها درست نشن. واااییی خخخ!
نسکافه؟ ببین خداییش خودت۱چیزیت میشه من بیخیال شدم تو ول کن نیستی. ببینم مگه تو سر کار که هستی نسکافه می خوری آیا؟ نسکافه رو داخل خونه با فراغ بال و آرامش خیال درستش می کنن بعدش ولو میشن۱گوشه سر مهلت قورتش میدن. متوجه شدی جوون؟ درضمن، این دفعه که گفتی و رفتی. اگر باز بگی، این دفعه۱شعر نسکافه نشان همین جا تقدیم می کنم به خودِ خودت که حسابی درش جاودانه بشی و نسکافه هم واسه ابد بهت بچسبه. من تهدید بی عمل نمی کنم باور کن واسه خاطر جمعی شعره رو نیمه آماده می ذارم کنار آماده شلیک. دیگه با خودت. بپر واسه خودت۱نسکافه آتیشی درست کن بخور حالت جا بیاد فقط مواظب باش۱نفس لیوانه رو نری بالا از حال بری.
ممنون از حضور با ارزشت.
همیشه شاد باشی و آرام!

سلام
عجب مدرسه ای! خخخ
یه بار لپتاپتو ببر کار با سیستمو بهشون نشون بده بعد شاید یه کم باهات راه اومدن
اگه هم راه نیومدن اشکالی نداره بچه ها گفتن دیگه راهکار یه کیبورده
امیدوارم بتونی راه سخت رو هموار کنی تو میتونی مطمئنم.

سلام پری سیما. اتفاقا بردم. چندین دفعه هم بردم کارم رو دیدن. داخل کلاس واسه مربی اصلی تصویر هم روی نوشتن هایی که می گفت واسه پیک نوروزی بنویسم گذاشتم. هی می گفت ین جوریش کن اون جوری بنویس اینجا ستاره بزن اونجا حاشیه بده عه الان چه جوری داری انجامش میدی و خلاصه ماجرایی بود. ۱دفعه هم جلسه ماهیانه کزایی داشتیم من این سیستم بیچاره رو بردمش خودم هم پشتش نشستم همون جلسه ای که فایل های هم گروهیم نصفه رایت شد و من مجبور شدم به پرسش های مدل به مدلشون در مورد خودم و خودمون یعنی نابینا ها و جهانه ندیدن هامون توضیح بدم. نمی دونم به نظرم اون پست رو اینجا انگار نزده بودم خاطرم نیست ولی نه نزدم انگار. خلاصه بردم بابا دیدن ولی، … کیبورد هاشون هم از اون فیش کلفت هاست به سیستم من نمی خوره اگر خیلی بخوام سمج باشم باید کیبورد بخرم. یعنی خودم بخرم این ها که واسه دستمال کاغذیه کلاس هم میگن بودجه نداریم بگید اولیا بیارن. به خدا داستانیه.
وایی بچه ها میگم این پست رو اگر بالا دستی های من ببینن کلا از صفحه زندگی اخراج میشم هرچی نباید رو اینجا گفتم که! چیکار کنم ترکیدم دیگه تحملم ته کشید به خدا.
خلاصه اینکه۱شنبه باید باز برم ببینم به کجا رسید هرچند از تو چه پنهون هیچ خوشبین نیستم.
منتظر می شویم! خخخ!
ممنون از حضورت.
ایام به کامت!

سلام پریسا جان ممنون از پست خوبت خسته نباشی عزیزم امیدوارم مشکل سیستمها زودتر حل بشه و تو به کاری که دلت میخواد برسی راستی میشه درباره ی کیف بافی یه کم توضیح بدی البته اگه حالشو داشته باشی مرسی گلم شاااااااااااااااد باشی

سلام هستی جان. سیستم های محل کار من داغونن ای کاش درست بشن! هستی به خدا من واسه خودم هیچ چی از اون ها نمی خوام. یکی از اطرافم یواشکی بهم گفته بود تو هم بیکاری ها! کار اضافی واسه خودت می تراشی که چی بشه؟ ول کن خوب! چند ثانیه مکث کردم و فقط بهش گفتم عاقل که نیستم که! بعدش هم خندیدم و رفتم سر کلاس. نمی دونم چه قدر می تونم به امیر یاد بدم. ولی دلم می خواد من و امیر هر جفتمون این امکان رو داشته باشیم که شانسمون رو امتحان کنیم. کاش بشه و کاش موفق بشیم!
کیف بافی. واسه چی حال نداشته باشم عزیز؟ البته که دارم.
کیف بافی رو با خیلی چیز ها دیدم انجام میدنش. با کاموا، با مکرومه و با۱مدل نخ کلفت که نه کاموا بود نه نخ مکرومه و نفهمیدم جنسش چی بود. من با مهره و مروارید انجامش میدم. مدل هاش هم مختلفه. من مدت هاست که مروارید بافی رو دوست داشتم و داخل پست هام هم می گفتم می خوام بهتر بلدش بشم و الان ها دارم کمی بیشتر بلدش میشم. تازگی یاد گرفتم کیف ببافم. استاد۱مدل کوچیک آورد نشونم داد من هم برداشتم بردمش خونه و از سرش بافتم. بعدش در کیف بعدی مدلش رو کمی عوض کردم و خلاصه۲مدل کیف واسش بافتم بردم همراه مدل اصلی گذاشتم روی میزش.
بافتنش یعنی بافتن این مدل هایی که من بلدم سخت نیست. شبیه بافتن جسم های حجم دار دیگه هست که با مروارید می بافیمشون. مثلا جعبه جواهرات رو با گل های کوچولوی کنار هم می بافیم. کیف هم دقیقا همون مدل گل هاست. نخ مروارید رو بر می داریم، ۲تا سرش رو می گیریم به۲تا دستمون، بعدش مروارید ها رو به طور منظم و به تعداد مشخص می فرستیم داخل نخ های چپ و راست و برای چسبوندن اون ها به همدیگه از دونه های مشترک در فواصل مشخص استفاده می کنیم. مثلا۱دونه داخل نخ دست چپی، ۱دونه داخل نخ دست راستی، بعدش۱دونه مشترک. یعنی دونه رو می گیریم دستمون، بعدش نخ دست راست رو از سوراخ وسط این دونه می فرستیم طرف چپ و نخ دست چپ رو از سوراخ سمت چپی رد می کنیم تا بیاد دست راست. جای نخ هامون عوض میشه و ما داخل نخ۱گل۴تایی داریم. معذرت می خوام عزیز که توضیحاتم کامل نیست. اگر این مدلی متوجه گفتار افتضاحم نشدی که به احتمال غریب به یقین نشدی، به ناتوانیم ببخش.
همیشه شاد باشی دوست من!

سلام خب شماکه پولدارین ۱ سیستم براشون بخرین حالا مگه چی میشه خخخ راستی من معلمی رو شغل سختی نمیدونم سالی حدود پنج ماه که نمیرن پنجشنبه جمعه هم که هیچی روزای دیگه فقط چهار ساعت اونم لابلاش چندتا ساعت بیکاری حالا اگه اینارو کم کنیم میشه سالی ۴ یا ۵ ماه کار مفید اونوقت صدای ناله همه هم بلنده که حقوق و دریافتیامون کمه خخخ حالا بیا منو بکش

سلام دوست من. اختیار دارید جسارت نمی کنم. شما هرچی بگید روی سرم.
پول اگر داشتم به خدا می خریدم. واقعا میگم. می خریدم!
شکلک نگاه متمرکز به خودم. الان به قیافه من میاد پولدار باشم آیا؟ آخجون یعنی این مدلی نشون میدم آیا؟ شکلک خودم رو جمع و جور کردم آماده میشم که ژست پولداری و متمولی بیام بلد نیستم نتیجه میشه اینکه شبیه بوقلمون زیر بارون مونده میشم.
معلمی بد نیست خیلی هم عالیه. نه به خاطر این مزایایی که شمردیم! واسه اینکه هیچ حسی یا تقریبا هیچ حسی عالی تر از این نیست که شما می بینی۱کسی۱چیزی رو بلد نبوده و حالا بلد شده و شما اون رو یادش دادی! به خدا چنان عشقی به وجود آدم میده که میشه از شدت سرخوشی پرواز کرد. ولی مشکل اینجاست که، کلاس من، … اجازه بدید نگم اون بالا به نظرم در جواب کامنت مدیر بود که گفتم و گفتم پس دیگه نمیگم. با اینهمه من بچه هام رو دوست دارم. ای کاش لازم نبود واسه یاد گرفتن چیز هایی که یادشون نمی گیرن بهشون فشار بیارم!
باز هم با اینهمه، اگر می شد، من با کمال میل حاضر بودم و همچنان حاضرم که جام رو با۱اپراتور عوض کنم. تمام تعطیلاتم، تمام۵شنبه جمعه هام، تمام بیکاری های وسط ساعات کاریم، تمام زود تر مرخص شدن هام، همه و همه رو می بخشم به اون بنده خدا و به جای ایشون هر روز، هر۴فصل، نصف بیشتر روز، ۵شنبه ها، و عید ها از۵فروردین به بعد میرم سر کار. عوضش اون بنده خدا جای من بشینه خخخ! باور کنید راست میگم. اگر می شد می کردم.
برای به نظرم سومین دفعه با اینهمه، هرچی خدا بخواد. اگر من الان اینجام، داخل این کلاس، کنار این بچه ها، حتما می بایست اینجا می بودم که حالا اینجام. شاید دارم امتحان میشم. شاید جریمه میشم. شاید مأموریت دارم. کی می دونه! حکمت اون بالایی رو فقط خودش می دونه و بس. پس خدایا شکرت! فقط این سیستم های محل کارم، خدایا هوای دل امیر رو داشته باشی بیشتر ممنونت میشم!
ممنونم که هستید دوست من.
شاد باشید از حا تا همیشه!

دیدگاهتان را بنویسید