دیروز غروب، تصمیم گرفتم به دیدن مادربزرگ یکی از دوستانم بروم. او شش فرزند پسر دارد و در سی سالگی، بعد از شانزده سال زندگی در تأهل، همسر سی و پنج ساله اش را از دست میدهد و پنجاه سال در تنهایی، به پرورش و ساماندهی آنها میپردازد. در این فکر بودم که برای نخستین ملاقات بهتر است چه هدیه ای برای او ببرم؛ تا این که به فکرم رسید یک گلدان گل میتواند هدیه مناسبی برای این بانوی پرتجربه باشد. این بود که راهی یکی از باغهای رشت شدم و یک گلدان گل سیکلمن قرمز تهیه کردم. او قامتی کوتاه، اما جانی پر قدرت داشت که مرا به یاد کلئو پاترا، ملکه مصر میانداخت. و لباس مخملینش، خبر از روح زیبا پسند او میداد.
فرزند آخرش که یک ماه پس از درگذشت پدر، پا به عرصه وجود نهاده است، در تورنتو زندگی میکند و حامی فرهنگ گیلان است. خانه اش، گرم و صمیمی بود. با اینکه ناخواسته، ساعتها او را در تنهایی به انتظار گذاشته بودیم، نشانی از شکوه و گلایه در لحنش دیده نمیشد.
چشمهای همیشه منتظرش، جوانه های درخت انجیر بی برگ را میبیند؛ گلها و درختان دور تا دور حیاط خانه اش را میکاود و نوشته های صفحه تلویزیون را میخواند. صفای دلش را میتوان در روح فرزندان و نواده هایش پیدا کرد.
۱۴ دیدگاه دربارهٔ «دیدار با مادربزرگ»
میدونی خانم جوادیان دارم به چی فک میکنم؟ به اینکه دخترای دیروز تو سن سی سالگی شیش تا بچه داشتن و مادرای نمونه ای بودند و پر از تجربه… اون وق من؟ یه بی تجربه ی خام گیج حواس پرتم که وسایلمو این ور و اون ور جا میذارم و شندره پندره و شلخته وضع زندگی میکنم… چی باعث شده که ماها اینهمه فاصله داشته باشیم با مادربزرگامون؟ مامان من همیشه بهم میگه: من همسن تو بودم یه زندگی رو اداره میکردم…
ولی من عرضه ی اداره ی خودم تنهارم ندارم ظاهراً…
سلام خیلی کار خوبی کردی که به دیدن این مادر بزرگ رفتی ممنون من عاشق این همه احساسات تو هستم و همین احساسات تو من را به طرف تو کشونده عزیزم
ای کاش یه فایل صوتی هم ازش اینجا میذاشتی.
سلام پست جالب بود مرسی
سلام خانم جوادیان پست بی بدیلی بود دست شما درد نکند چقدر خوبست که تا زمانی که مادر بزرگها و پدر بزرگها در میان ما هستند از تجربیاتشان بهره مند بشویم…. بقول قدیمی ها که میگفتند آنجا که پیر نیست تدبیر نیست …
سلام
به نظر شما محله قاطی نکرده
دیگه بازی نیست
به جاش میگه
خانه
تست
از این چیزا
سلام فاطمه جان منو بردی تو حس قدیما.. من که مادربزرگ هام و ندارم.. ولی خیلی دلتنگ اون قدیما هستم. پستت زیبا بود مرسی
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه
یه لحظه آآآرامش گرفتم
یه احساسی بهم دست داد
ممنون از پستت
سلام بر خانم جوادیان تشکر از شما ،خدارو شکر که جنب و جوش تو محله داره از سر گرفته میشه دوباره در محله باور کنید دیروز نگران شدم که نکنه اهالی محله دسته جمعی کوچ اجباری کرده باشند.یا خدای نکرده بیماری یا …خلاصه مثل شهرهای متروکه ی تو داستانها بود.
سلام و ممنون خانم جوادیان
البته کاش بیشتر توصیفات می کردید مثل همیشه ….
و اما: برای مادر بزرگ من هم خییییلی دعا کنید بچه ها خییییلی …. حالشون خوب نیست و فقط همین یه مامان بزرگ مونده برامون …. همیشه زحمت کشیده همیشه توی زندگیش تلاش کرده و تلاش …. ذهنشون از من هم بهتر کار می کنه شکلک اگه توی این دوره متولد می شدند حتمی الآن یه استاد دانشگاهی چیزی بود ولی زندگی براشون خیلی سخت گرفته که بماند الآن فقط دعا اونم زیاااادتا مرسی
سلام
هرچند کوتا
ولی عالی
سلام، اولش که آمنه جان امیدوارم مادر بزرگت بهبود پیدا کنن،
دومش که خواهرم به خاطر درسشون رفته بودن یکی دو هفته پیش خانه سالمندان، اصلا من که آتیش گرفتم، آخه فایل صوتیش هست، خواهرم واسه نوشتن گزارش کار ضبط کرده بود،
یعنی اشک آدم در میومدا!
امیدوارم خدا مادربزرگهای مهربون و خوب رو عمرشون رو طولانی و با برکت کنه،
دوستان خوبم! آن احساس خوبی که در آن گلهای سیکلمن نهفته بود، تقدیم به تک تک شما مهربانان.
با درود فراوان ممنون از شما چرا فایل صوتی نگرفتید لطفا دریغ نفرمایید.
سلام.
کار زیبایی انجام دادید و نوشته تون هم طبق معمول زیبا بود ولی دوست داشتم بیشتر می بود راستی یک سؤال:
گل های سیکلمن چه شکلی هستند؟
برای توصیفشون از لاله یا نرگس یا رز استفاده کنید با این گل ها که اسم بردم آشنایی بهتری تا بقیه گل ها دارم البته امیدوارم بشه به وسیله این گل هایی که گفتم گل سیکلمن رو توضیح بدین.
سپاس.