سلام بچهها! چطورید؟ خوبید؟
میخوام برای اولین بار به اشتباههای خودم تو اولین سال کاریم اعتراف کنم. اشتباههایی که باعث شد این بلا سرم بیاد. چه بلایی؟ تا آخر بخونید میفهمید. من همیشه عادت داشتم که هر مشکلی برام پیش بیاد، ببینم خودم چقدر و کجا مقصر بودم. ولی چند وقتی سرطان گرفته بودم و دیگه نمیتونستم اینجوری باشم. خخخخ شهروز بیا که یه درمان پیدا شد.
قبلا تصمیم داشتم که بدیها و نامردیهایی که بعضیها در حقَم کردن رو بنویسم. خوب که فکر کردم، دیدم خودمم مقصرم و نمیتونم به همه بگم فلانی چنین کرد و بهمانی چنان. به هر حال خودتون بخونید و قضاوت کنید.
بگذرم از این که سال 89 تو آزمون استخدامی آموزش پرورش شرکت کردم و با دوَندگیهای زیاد بالاخره پارسال استخدام شدم. این مسائل کم و بیش برای همه نابیناها پیش میاد.
اول مهر با عشق و علاقه زیاد وارد مدرسه شدم. با دانشآموزای کلاس دوم رفتم تو کلاس. هنوز سلام و احوالپرسی نکرده بودم که همکارم که قبلا هم میشناختمش اومد تو کلاس و بچهها رو یکی یکی معرفی کرد.
گفتم مرسی. بقیَش با خودم.
گفت دوتامون با همیم. تعجب کردم که چطوری یه کلاس به دو تا معلم دادن.
شایدم چیزی بهش گفتم که الان یادم نیست.
گفتم اشکال نداره. فقط بشون بگو دوتا کلاس بمون بدن که بچهها رو تقسیم کنیم. اولین حماقت من این بود که وقتی اون تو کلاس بود درس نمیدادم. واقعا نمیتونستم مسلط باشم. ولی اگه به هدفم فکر میکردم، میتونستم حد اقل زمانهایی که اون درس نمیداد، من با بچهها صحبت کنم. روز دوم سوم وقتی بچهها سر کلاس بودن چنتا سؤال نوشت که از بچهها بِپُرسه. چند دقیقه گذشت. طبیعیه که تو این شرایط بچهها حوصله شون سر بره و شیطنت کنن. دوتا از بچهها که عشق دعوا بودن، پا شدن و یه کشتی حسابی گرفتن. منم به هوس افتادم. خخخخخ خلاصه به سختی تونستیم اینا رو بشونیم سر جاشون. خب اگه من مشغولشون میکردم این اتفاق نمی افتاد. جالب این بود که یه خرده که میگذشت یکیشون میومد به من میگفت بذار یه خرده دعوا کنیم. بار دوم که این اتفاق افتاد همکار سوممون اومد و یه چک خوشکل به هردوشون زد. بله. اینم یه شیوه برخورده که به نظر من ساده ترین کاره. اعصابم خورد شد که چرا باید دوتا معلم تو یه کلاس باشن که من نتونم اونجوری که باید کار کنم. در نتیجه همچین اتفاقی بیفته. ولی باید کار میکردم هرجوری بود کار درستو باید انجام میدادم. زنگ تفریح که رفتیم پیش همکار سوم، ایشون به من گفت که ببخشید دخالت کردم. یه بارم بهم گفت، شما سال اوّلته اگه اشکال نداره بعضی وقتا ما بیایم سر کِلاسِت و بعضی وقتا شما بیا. من احمق فکر کردم منظورش همون نصفه کلاسیه که قراره بهم بدن. از پیشنهادش خوشم اومد.
از همون موقع شک کردم که نکنه به اون همکار نابینا که مدعی شده بود یه کلاس به هردومون
دادن، کلاس ندادن و اون لجش گرفته و اینجوری گفته. خوب چرا باید کلاس نداده باشن! اون که سابقش بیشتره؟ شاید چون من از طریق آزمون اومدم و اون با پارتی، این کارو کردن. احمقی دوم یا سومم این بود که یکی دو هفته با خودم درگیر بودم که برم از سرپرست آموزشی بپرسم و بفهمم جریان چیه. اما نمیخواستم سوء تفاهم پیش بیاد. از طرف دیگه اونا با ایشون رابطه بهتری داشتن و ممکن بود همه چیزو بهش بگن و داستانی درست بشه. ارزش نداره طرفو که یه جورایی رابطه دوستی هم با من داشت و برای اومدن به این مدرسه راهنماییم کرده بود ناراحت کنم. آره این احمقیه نه خوبی. این درگیریها انقدر روح و روانم رو به هم ریخته بود که کنترل از دستم خارج شده بود. به سختی کلاس سه چار نفری رو که حاصل تقسیم ایشون بود، اداره میکردم. یه حماقت منجر به حماقتهای بدتر میشه. با خودم لج کرده بودم. بی انگیزگی و احساس اضافی بودن باعث میشد که دیر برم مدرسه و یه بهونه دست مدیر بدم که فکر کنه مسؤولیت پذیر نیستم. یه بار معاون مدرسه گفت چرا دیر اومدی؟ گفتم چه فرقی داره. من که مسؤولیتی ندارم.
کم کم شک من بیشتر شد. تا این که یه بار که تو دفتر مدیر نشسته بودیم به شوخی به همکار نابینام گفتن هر روز میری اداره وداد و بیداد راه میندازی! یادم نیست چه جوابی داد که مدیر گفت: خب قانونا مدرسه استثنایی دو تا کلاس نابینایی بیشتر نباید داشته باشه. حساب کار اومد دستم. احمقی بعدیم این بود که بهش نگفتم، فلان فلان شده! تو که چیز دیگه ای به من گفتی! خودمو زدم به اون راه. یعنی من نشنیدم.
خب نوبت درگیری بعدی شد. باید یه روز بشینم با دوتاشون حرف بزنم و تکلیفمو روشن کنم. هی امروز فردا… کردم. همون حماقت سابق. امروز فردا کردنم شاید دلایل دیگه ای هم داشت مثلا این که کی و چجوری بهشون بگم که احساس نکنن من عقده کلاس داشتن دارم .
یه چیز دیگه ای که تو این مدت اعصابمو خرد میکرد، این بود که مسؤولیت بچههایی که زیر دست ایشون بود به عهده من بود و من با حماقتهام اونا رو به اون سپرده بودم. خب لازمه یه کم از شیوه کار ایشون بگم تا بدونید، منظورم چیه. یه آدم با تفکری محدود. یه آدم بسته. شاید اگه تو دبیرستان تاریخ درس میداد، موفق میشد. ولی فکر نکنم. کلاسداری هیچ نمیدونست و نمیفهمید که بچه کلاس دوم چه تفاوتی با خودش داره. براش کاری نداشت که بچهها سر صدا کنن، بزنتشون، اگه درس یاد نگیرن بهشون بگه بیسواد، اگه شیطنت کنن و به خاطر تربیت غلط دعوایی راه بندازن، بهشون بگه اراذل و اوباش و با کتک بشونه سر جاشون. براش عجیب بود که این همه میزنتشون و بازم دعوا میکنن. البته گهگاهی هم به خیال خودش با شوخی بچهها رو میزد. روش تدریس جالبی هم داشت. کتاب رو میگرفت و از روش میخوند.
بالاخره یه روز که روانشناس مدرسه که نمیدونم بهش چی میگن، بچهها رو تو یه کلاس جمع کرد که باشون صحبت کنه. فرصت خوبی بود ما هم تو یه کلاس دیگه جمع شدیم. باهاشون در این مورد صحبت کردم. گفتن که تو سال اولته و باید سر کلاس ما بیای تا یاد بگیری. ما هم همین کارو کردیم. خب یه جورایی حق با اونا بود. من میتونستم این مسأله رو بپذیرم و یه برنامه ریزی کنم که هم بتونم به اهدافم برسم و هم شیوه کارو یاد بگیرم. مثل روندم. اواخر سال مدیر منو صدا کرد. گفت مادرا میگن تو سر کلاس آهنگ گوش میدی. قوانینی که معلم باید رعایت کنه و مسائلی که در مورد بچههای ابتدایی مطرحه و من نمیدونم. خب من دبیری خوندم و این تا حدی به من کمک میکرد ولی هنوز لازم بود چیزهایی رو یاد بگیرم. درسته که اون همکار بینا که واقعا معلم خوبیه و رابطه دوستانه با بچهها داره، زیادی به بچهها آزادی میداد و اشکالات اینچنینی داشت که من متوجهش میشدم. ولی قطعا موارد زیادی بود که میتونستم ازش یاد بگیرم. الانم خیلی چیزا یاد گرفتم ولی نتونستم به اهدافم برسم و اعتبار نداشته مو هم از دست دادم. یکی از حماقتهای من که همیشه با من بوده و هنوز هم دارم اینه که اگه معنا و محتوا و اصل سر جاش نباشه و من نتونم به هدف اصلی که دارم نرسم، دیگه هیچی مهم نیست. حتی اعتبار و حرمت من. دیگه مهم نبود که مدیر و والدین بچهها راجع به من چی فکر کنن. نیازی نمیدیدم که قوانین مدرسه رو رعایت کنم. وقتی روحیَم خیلی به هم میخورد و نمیتونستم تحمل کنم. مینشستم تو یه کلاس و آهنگ گوش میدادم. من هر وقت خیلی ناراحت بشم و اعصابم به هم بخوره، موسیقی سنتی گوش میدم یا یه شعر غمگین مرتبط میخونم.که معمولا یه رگههایی از عرفانم دارن. یه بار گوشی رو گذاشتم تو جیبم و بهش hands free وصل کردم. و تو کلاس قدم زدم. زنگ کلاس شد و همکار نابینا فرمود که برو سر کلاس . در همون حالت رفتم سر کلاس. مادر یکی از بچهها که هر وقت ما نباشیم میره تو کلاس تا بیاییم، منو دید و با صدای کم گفت آهنگ گوش میدی! چیزی نگفتم. من هر وقت برم کلاس یه کم ساکت میمونم تا بچهها آرومتر بشن و بعد درسو شروع میکنم. این بار تا وقتی که درسو شروع نکردم آهنگو قطع نکردم.
یه بار از همکار بینام شنیدم که مادرا به کار تو معترض شدن و میگن که تو با بچهها بازی میکنی.
گفتم باشه. خودم باشون صحبت میکنم. رفتم تو کلاس و دیدم تو کلاسن داشتن میرفتن که گفتم وایسید باتون صحبت دارم. راستش اولش عصبانی شدم و گفتم منم معلمم و این روش کارمه و هیشکی حق نداره تو کارم دخالت کنه. گفتن ما نمیدونستیم روش کارته و از این حرفا. آخرش ازشون معذرتخواهی کردم و گفتم اگه تو کار من ایرادی میبینید بیاید به خودم بگید خوشحال میشم.
برگردم به اصل مطلب. بالاخره اداره تصمیم گرفت که همکار نابینام به عنوان بریلآموز تو مدرسه باشم و من معلم کلاس دوم. یه هفته یا کمتر شرایط اینطوری بود. تو این مدت من هنوز به حالت عادی برنگشته بودم. خب اینم از ضعف و حماقت من بود. یه روز گفت که من میخوام برم مشهد. امشبم با مدیر هماهنگ میکنم. فرداش که رفتم مدرسه با بچهها سلام علیک کردم. بعد یه خانمی اومد و گفت من جایگزین آقای فلانم. بعد از چند ثانیه همکار بینامون اومد و گفت مدیر کارت داره. رفتم پیشش و ایشون گفتن که از این به بعد شما بریلآموزی و فلانی معلم دوم. اشکالی که نداره؟ گفتم نه. با توجه به مطالبی که راجع به ایشون گفتم، شکست بدی خورده بودم.
اواخر سال تحصیلی مدیر منو صدا کرد. یه اعتراضهایی به کار من گرفت. گفت مادرا گفتن، سر کلاس آهنگ گوش میدی. گفتن که از وقتی که تو اومدی درس بچههاشون ضعیف شده. چرا بعضی وقتا همه سر کلاسن تو نیستی؟ گفتم شما به من کلاس ندادین که. گفت تو باید با فلانی و فلانی همکاری کنی. اگه تا آخر سال خودتو نشون ندی مجبورم به اداره معرفیت کنم. همکار بینام گفت که از وقتی درسای فارسی رو ایشون کار میکنن بچهها علاقمند شدن و بهتر یاد میگیرن. البته قبلا هم از همکارا شنیده بودم که این حرفو زدن.
مدرسه زودتر از موعد تعطیل شد و ظاهرا هیچ اتفاقی نیفتاده بود و قرار بود امسالم تو همون مدرسه باشم.
یه کانون نابینایان تو بهزیستی منطقه ای که من کار میکنم، هست که موسیقی و زبان و قرآن و چیزای دیگه به بچهها درس میدن. کلاسهاش پنجشنبهها برگذار میشه. تابستون سه چار بار رفتم اونجا. هفته پیش که رفتم همکار بینامون رو که هر هفته به بچهها سر میزد، دیدم. گفت به مدرسه سر زدی؟
گفتم، تازگیها نه.
گفت انگار میخوان جا به جات کنن.
خوشحال شدم. فردا یا پس فرداش به مدیر زنگ زدم. خیلی سرد باهام برخورد کرد. گفتم امسال تکلیف من چیه؟
گفت، برو پیش جمشیدی. که مسؤول اداره استثنایی شهرستانهای استان تهرانه.
رفتم پیشش. گفت قرار نیست جابجا بشی. مدیر تو رو سپرده به ما. مادرا هم نامه زدن و گفتن تو کلاس با تلفن حرف میزنی و آهنگ گوش میدی و. اصلا معلم نباید گوشی باهاش باشه. گفت یه کلاس به خاطر تو رفتن تهران. گفت، خود دانشآموز گفته ما از دست یگانه داریم میریم تهران. که حرف مفتی بیش نیست. البته من خودم میدونم که فقط یه دانشآموز رفته تهران. به خاطر زیاده خواهیهای مادرش. خلاصه بهم رحم کردن و گفتن که باید تعهد بدی که دیگه از این غلَطا نکنی. اگه سال دیگه ازت شکایت بشه میفرستیمت گزینش. منم ناچار تعهد دادم.
ببخشید! خیلی زیاد بود. خودمم خسته شدم. وگرنه همه چیزو نگفتم. باشه واسه یه پست دیگه. خخخخخخخ
حالا خواهش میکنم، همکارای عزیز و هر کسی که فکر میکنه میتونه به من کمک کنه بیاد و پیشنهاداشو بگه. امسال احتمالا 6-7 دانشآموز بیشتر نداشته باشیم. به قول یه بنده خدا، سگ از گله بیشتره. من چطوری باید وقتمو پر کنم. یکی از مادرا هنوز هست. چه کنم که باهاش درگیر نشم؟ خب من هدفم اینه که رو بچهها تأثیر بزارم بتونم کمکشون کنم. چیزهایی که برای استقلالشون مفیده و میتونه برای انتخاب راه درست بهشون کمک کنه بهشون یاد بدم. پیشنهادتون چیه. خلاصه در باره این موضوع هر پیشنهاد یا انتقادی که دارید بگید. مرسی
۵۱ دیدگاه دربارهٔ «سرگذشت یک معلم احمق و بی تجربه»
خوبه کم کم عقلت داره میاد سر جاش. فقط باید سعی کنی با کسی استحکاک پیدا نکنی و با درست کار کردنت خودتو اثبات کنی و فقط به هدفت فکر کنی تا راه رسیدن بهشون پیدا بشه.
اون برنامه ای که داری رو هرچه زودتر پیشنهاد بده. یه خرده که بگذره دیگه نمیتونی و به موقعیت موجود عادت میکنی.
سعی کن در مقابل کسی قرار نگیری در کنارشون باش تا چیزی که مفیده و به کارت میاد ازشون یاد بگیری و چیزهایی هم که خودت میدونی درسته عمل کنی و با عملت به اونها یاد بدی. تو اگه به هدفت فکر کنی و تلاش کنی که کارتو درست انجام بدی، هم خودت از کارت راضی میشی هم مدیر. حالا بذار کسای دیگه هرجور دوست دارن فکر کنن.
بازم تکرار میکنم، هرچه زودتر طرحهایی رو که داری اعلام و اجرا کن. نذار نا امیدی بهت نفوض کنه. یکی از راههای جلوگیری از نا امیدی کاردرمانیه. اگه مرتب کار کنی فرصت نداری نا امید بشی. و خیلی زود نتیجه کارتو میبینی و اعتماد به نفس پیدا میکنی. مهم اینه که تو موقعیتی که هستی به بهترین
نحو کارتو انجام بدی. تو شایِستِگیتو اثبات کن همه چیز به نفع تو تغییر میکنه و اونا به قضاوتهای اشتباهشون پی میبرن.
امیدوارم که هرچه زودتر آدم بشی و بری سراغ زندگی خودت.
هی….یکی از ما بهترون…تو سر کلاس آهنگ گوش میدی؟ اصلاً قابل توجیه نیست…اصلاً…باید بابتش شلاقت میزدن…
صبر کن ببینم چی شده…تو دانشگا یه بار یکی از اساتید طراز اول اصفهان رو دعوت کردن…بعد رئیس دانشکده هم همراهش شد…یه کارگاه هشت نفری برای دو تا استاد…خخخخخخخخ…افتضاح شد…استاد طراز اوله عملاً چار ساعت بیکار بود تو کارگا…چون همه از رئیس کمک میخواستن… من تو اون کارگاه نبودم ولی تمام ترم داشتم عز و جز میکردم واسه اون استاده…اونقدر که برنامه ریختم و رفتم سر کلاس و شدم شاگرد افتخاریش تا کمتر سر کلاس احساس حماقت کنه بیچاره…
درکت میکنم…تو سر کلاس تحت الشعاع اون قرار میگیری و این باعث میشه که دیگه رغبت اداره کلاس را نداشته باشی…بنظر من برو و با یارو همکارت حرف بزن…بگو بیا و بالا غیرتاً بخشی از کلاس را تو اداره کن بخشیش رو من…فعال عمل کنی این احساس حماقته میپره… منفعل که باشی ازت سوء استفاده میشه… بشین با همکارت برنامه بریز…
من تو کارگاه نقاشی بودم خانوم کاظمیان زنگم زد یه خورده حرف زدم بعدش بیس بار از بچه ها عذر خواستم…تو ورداشتی سر کلاس هنس فری گذاشتی تو گوشت؟ تو باید هر لحظه آماده خدمت به بچه ها باشی… حتی اگه کاری باهات نداشتنم راه برو تو کلاس…دست نوازش بکش رو سرشون…باهاشون حرف بزن…ورداشتی آهنگ گوش کردی؟ یا امامی زمون…یکی منو بگیره این آق معلمو نکشمش…
سلام رهگذر. خوبه مرسی. خودمم میخواستم این کارو کنم.
خوب آهنگ گوش دادم که ذهنم آماده بشه بهشون درس بدم. راستش من اولش گوشیمو میذاشتم رو سایلِنت و فقط اگه غریبه بود جواب میدادم و سعی میکردم هرچه زودتر قطع کنم. اصلا نمیدونم چند بار جواب تلفنو دادم. ولی با شناختی که از خودم دارم میدونم که اگه تکلیفم روشن بود این کارو نمیکردم. البته این دلیل برای خودم قانع کننده نیست. خخخخ حالا شما گذشت کن.
خوب اگه اون ننه هه نبود زنگ تفریح میرفتم سر کلاس و باهاشون بازی میکردم. بازم بارها شده که یه زنگ تفریح به خاطر بچهها نرم بالا. ی خوب یه زنگش ناهار میخوردم و یه زنگم باید میرفتم تا چایی بخورم. یه بارم باشون بازی کردم. از اون بازیها که یه نفر میره بیرون و بقیه یه چیزی رو جا بجا میکنن و اون میاد تو و باید بفهمه چی رو جا بجا کردیم.
به جان خودم موقع درس دادن آهنگ گوش ندادم.
نگفتم چی شد که دیگه جواب تلفنا رو جواب دادم.
دیدم اونجا خیلی خر تو خره و هیچ قانونی رعایت نمیشه. جوگیر شدم.
درود عباس.
تیکه ننداز ببین تو این شرایط نزنی میزنن ضربات سنگینه میون گرگا باید گرگ باشی ولی به ملا اگه خطری تهدیدت کرد اولین کاری که باید بکنی یه زنگ سریع به من بزنی چند دقیقه بعد تو هستیم قول الکی نمیدیم خلافی دسته بغلی وو مابقیه داستانو هم که همه بلدیم خیلی خوبی یه معلم نباید آهنگ گوش بده ولی این میگه که تو روحت لطیفه نذار از این لطیف بودن سوء استفاده بشه.
درود مجدد. عباس جون. به نظرم عنوان پستو ویرایش
کن. هرچقدر اشتباه کرده باشی بازم لقب احمق برات جالب نیست عزیزم
سلام سامان.
آره حق با توست. قانون جنگل همه جا هست. مخصوصا تو تهران.
خخخخ باشه حتما. اون موقع دوتامون با هم گیر می افتیم. زور ما به قانون نمیرسه. میگن قانون مثل تار عنکبویر میکنن، قویها ته. ضعیفا توش پارش میکنن.
نه روحمون اون قدم لطیف نیست. این کارا حماقته عزیزم. حماقت. میدونم چی دارم به خودم میگم. البته قبل از ورود به مدرسه شرایط روحی بدی داشتم. به خاطر همین آمادگی مواجهه و مبارزه با این مسائلو نداشتم. مرسی از محبتت.
سلام منم موافقم این خوب نیست انسان خصوصا انسان شریفی مثه شما خودشو با صفات منفی خطاب کنه.
اونم احمق آ آ آ اصلا خوب نیست آقای معلم فقط برای کم تجربگی شکلک سرورم تجدید نظر کنین این احمق نباید تو قصر یعنی همون تو تیتر بمونه خخخخ
توچ. من خودمو میشناسم. باید یه سری واقعیتها رو بپذیرم. خودم کلی دلیل برای این اشتباههام دارم. ولی قانونا و منطقاً و وژداناً نباید این اشتباهها رو میکردم. مرسی از لطفت
arm
عجب اینو دیگه نه دیدم و نه شنیدم
حه معلم سر کلاس آهنگ گوش بده
واقعا که
به قول یه بنده ای
سالی که نکوست از بهارش پیداست
اصلا بیخیخی من خودم معلم نیستم که
اگه شما نابینا هستی آبروی نابیناها رو بردی با این کارت
با تشکر خدا نگهدار
سلام مرتضی!
arm یعنی چی؟
آره همینطوره. بهش میگن حماقت.
سعی میکنم پاییزش بهتر باشه. باید ببینم وقتی تو شرایت قرار میگیرم و با یه فضای مسموم رو به رو میشم که اونجا آبروی نداشتم هم رفته، چه رفتاری بکنم.
به هر حال حق با توه.
س عباس….
اولا باید به شهامتت آفرین گفت که به اشتباهاتت فکر میکنی و اینجا مطرح کردی…
من فکر میکنم که تو کمبود اعتماد به نفس داری ,آهنگ گوش میدی و وابستشی,اجازه میدی هرکی یه جور و یه طرفی بکشت,اول با مادرا درگیر میشی و بعد که احتمالا حرفاشونو شنیدی قانع میشی که اشتباه کردی و عذر خواهی میکنی
بی برنامه هستی,قبل از اینکه وارد مدرسه میشدی باید شرایط کاری تو حداقل تو ذهنت راست و ریس میکردی مثلا تو کلاس خیالی درس میدادی و ادارش میکردی,بازیگر های معروف این کارو میکنن
زود بهم میریزی از نظر روحی,زود کم میاری
دنبال دارو واسه کم کردن دردات هستی جای درمانشون,آهنگ گوش کردن برای تمدد اعصاب
منفعل هستی,میذاری هرکی هر کاری باهات بکنه
خوب من از نوشتت اینا رو در آوردم حتما خوبی های زیادی هم داری ولی اینجا مجال گفتنش نیست….
سلام جواد!
نمیدونم، شاید. از شرایط موجود و رفتارهام که همین به نظر میرسه.
مادرا حرف بی ربط میزدن و دخالت میکردن و نمیومدن حرفشونو به من بگن. به مدیر و معاون و ناظم و همکار میگفتن ولی به من نمیگفتن. باید بپذیرم که تا حدودی احساساتی شدم. ولی اول اونا رنگ عوض کردن و گفتن اِ! ما نمیدونستیم روشتون اینجوریه. چراناراحت میشی و از این حرفا. منم جدی گرفتم و گفتم اگه واقعا فکر میکنید من ایرادی تو کارمه بیاین به خودم بگید که متأسفانه اونا این کارو نکردن. راستش الان به نتیجه رسیدم که در مورد مادرا با گفتمان به نتیجه نمیرسم. باید خیلی جدی و محکم باشون برخورد کنم. داستانهای زیادی باشون داشتیم که مجال بیانش نیست.
اون موقعی که من آهنگ گوش دادم تغریباً اواسط سال بود. از شرایط راضی نبودم و از این که همون اول از حق خودم دفاع نکرده بودم وخیلی چیزای دیگه اعصابم میریخت به هم.دیگه نمیتونستم بگم به من کلاس بدید. اگه میخواستم کلاس اون همکارو بگیرم باید با یه روند دیگه ای کارو پیش میبردم و به نتیجه دلخواه نمیرسیدم.
هههه برنامه رو نگو که اصلا مجال برنامه ریزی نبود.
یکی دو هفته قبلش از همکارم پرسیدم کلاس چندم رو به من میدن گفت معلوم نیست. دوباره سه چار روز قبلش ازش پرسیدم، گفت روز اول مشخص میشه. نگران نباش. روز اول هم که رفتیم بهش گفتم چجوریه؟ به ما کتاب میدن؟ گفت به بچهها میدن و اگه زیاد بود برمیداریم برا خودمون. در طول سالم اصلا مشخص نبود قراره چی درس بدم. یه هو میگفتن بیا فلان درسو بده.
آره متأسفانه همینجوری بود و من کمتر از راه درستش از خودم دفاع میکردم.
خب من سعی کردم عادلانه قضاوت کنم. ولی با توجه به عملکرد من تو پارسال تو حق داری این حرفو بزنی.
ممنون از مشارکتت
سلام بر جناب یگانه یکی از ما
خب واقعیتش اگر من هم دانش آموز این کلاس بودم حتماً معترض می شدم …. تصویر وحشتناکی هست …..
یه معلم هر چند یک انسان هست با تمامی ویژگی های انسانی هرچند اون هم گاهی حق داره عصبانی بشه ناراحت بشه دلگیر بشه ولی یه معلم باید و می باید اول به فکر دانش آموز هاش باشه باید بدونه خواه و ناخواه الگوی اونهاست …. تربیتشون آموزششون دست اون هست …. باید خیلی تلاش کنید …. باید دانش آموز هاتون در اولویت اول و اصلی باشند براتون …. خیلی بده یه معلم سر کلاس ساکت باشه آهنگ گوش بده شعر زمزمه کنه و ….. اگر هم مجبور به همکاری با دیگری شدید این قضیه رو مدیریت کنید نه این که کنار بکشید و مثل سابق …. به نظرم اگر با یه مشاور خوب در این زمینه صحبت کنید و از راهنمایی های متخصصانه شون کمک بگیرید بسیار عالی باشه ….. معلم باشید آقای یگانه معلم …. مثل بهترین معلمی که تا حالا داشتید و هنوز هم وقتی اسمش در خاطرتون نقش می بنده لبخند می زنید …. بهترین معلم باشید …. بهترین …..
سلام بانو
عالی بود. حرف نداشت. مرسی. ولی من موقع درس دادن آهنگ گوش ندادم. انقدرم احمق نیستم.
ولی اگه اوضاع آشفته اون مدرسه رو میدیدی این حرفا رو نمیزدی.
آره باید همکاری کنم. ولی با کی؟ چطوری؟ وقتی اون معلمه و من بریل آموز، وقتی فقط سه یا چار تا دانشآموز داره، من چطوری باش همکاری کنم. قبول کنه من مشکلی ندارم. خوب من میتونم ازشون بخوام که درسهای املا و انشا و بخوانیم و بنویسیم رو بسپارن به من. ولی اونا هم باید همکاری کنن. چون باید همه ساعتا رو پر کنم. کافیه یه زنگ سر کلاس نباشم.فرض کن ۶ تا دانشآموز داریم. چارتا سوم و دو تا پنجم. قانونا هم دو تا کلاس بیشتر نباید داشته باشیم. خوب اگه هر کدوم از معلما نصف کلاساشونو بدن به من ساعتام پر میشه ولی خودشون کلی ساعت خالی خواهند داشت که اگرچه مدیر به اونا اشکالی نگیره، قطعا خودشون نمیپذیرند. اینا رو نمیگم که اشتباه خودمو توجیه کنم. میخوام بگم شرایط پیچ در پیچه.
میخواستم بهترین معلم باشم. ولی شرایطی که قبل از ورود به مدرسه داشتم و اوضاع خر تو خر و بیقانون مدرسه و این که همه چیز خلاف انتظار من بود منو از مسیر اصلی منحرف کرد. با این حال من خیلی مقصرم و اینجا بیشتر مواردی رو گفتم که خودم توشون مقصر بودم.
بازم ممنون عالی بود.
درود بر همکار گرامی نخست این که شما به هیچ وجه اعتماد به نفس نداری دوم این که خیلی ترسو هستی یعنی چه وقتی خیلی ناراحت میشم موسیقی گوش میدم برادر من وقتی توی محیط آموزشی مشکلی واست پیش میاد باید از راهش وارد بشی نه این که موسیقی گوش بدی شما همون روز اول باید جلسه ای با مدیر می گرفتی و می فهمیدی که چرا چنین تصمیمی گرفتن که یک کلاس دو تا معلم داشته باشه حالا به فرض هم که گفتن دو تا معلم داشته باشه چرا به جای این که خودت را اثبات کنی به قول خودت اعصابت به هم ریخت عزیز من نترس شما را که بیخودی اخراج نمی کنن حرف زیاد هست اگر خواستی باهام تماس بگیر تا بیشتر راهنماییت کنم اسکایپ من artiman901
سلام آرتیمان! بله حق با شماست. کاملا موافقم.
هیچ کس تصمیم نگرفته بود که یه کلاس دو تا معلم داشته باشه. به آقای x کلاس نداده بودن. ایشونم به من گفت که دوتامون تو یه کلاسیم. آره باید همون روز اول میرفتم سراغ مدیر یا سرپرست آموزشی و از ایشون میپرسیدم جریان چیه. اگه این کارو میکردم. حتما میرفتم اداره و اعتراض میکردم. البته شرایط تغییر نمیکرد ولی من تلاشمو کرده بودم.
چرا اگه بخوان بیخودی هم اخراج میکنن.
مرسی حتما تماس میگیرم.
سلام
من که معلم نیستم ولی به نظر من با معلم همکارتان صحبت کنید
یک سری درس مثل ادبیات و دینی را یا هر چی تسلط بیشتر دارید شما برعهده بگیرید
یا اگر اون معلم درس داد شما تکلیف بچهها و تمرینهای سر کلاسشون را بررسی کنید.
یا برای بچهها تکلیف و کار خارج از کلاس بذارید
خلاصه ایده جدید بدید
شما معلومه به سختی این شغل را به دست آوردید به راحتی از دست ندید.
راستی سال و ماه تولد من و شما یکیه
توی این سایت پر از بچههای۶۸ و ۶۷ است.
دوره ما با همه فرق داشت.
در ضمن توی کلاس آهنگ گوش ندید و بهانه دست مادرها ندید
موفق باشید
سلام خانم شیبانی!
بله قرارم همینه که فارسیها و هنر و احیاناً قرآنو من درس بدم. ولی آدمی که در مقابل منه یه آدم خودخواهه که به راحتی حاضر نمیشه کلاسشو بسپره به من. چون فکر میکنه من ضعیفم و عرضه کتک زدن به بچهها ندارم. پیشنهاد دومتون خیلی عالیه. حتما این کارو میکنم. بریلآموز باید حواسش نوشتن بچهها باشه. یکی دوتا دانشآموز بودن که هرچی میگفتم مشقتو بده ببینم میگفت باید آقای فلانی ببینه. خخخخ
ایده جدید دارم. مثلا این که کتابخونه رو به دست بگیرم. اونجوری کاری به کار کسی ندارم و کلی کتاب صوتی و بریل هم برای بچهها میبرم. اگرم مثلا کسی باید بریل یاد بگیره اونجا بهش یاد میدم. سعی میکنم مدیر و همکارا رو متقاعد کنم که طبق قانون یه ساعت کتابخونه براشون بزاره.
مرسی از راهنماییهای خوبتون.
اِ چه جالب! آره. اونا بچّن. خخخخ واقعا شرایط اواخر دهه ۶۰ خیلی با اوایلش فرق داشت داداش کوچیکم متولد ۶۹ کلی با ما فرق داره. اتفاقا اونا نرمالترن. درسته که ما بیشتر سختی کشیدیم و با شرایط سخت کنار اومدیم.
نه اون پارسال بود. شاید امسال اصلا گوشی با خودم نبرم.
مرسی. همچنین
خدایا! حقیقت چقدر تلخ است. کمکم کن بتوانم بپذیرمش.
سلام یکی از اونا
بابا تو دیگه کی هستی دست شیطونو بستی ……
مثال دو تا معلم توی یه کلاس منو یاد این انداخت انگار یارو دو تا زن تو یه خونه داره یعنی هوو بازی
شاگردای کلاس نی با اینکه در هفته یک جلسه و هر جلسه یه ساعت هست و با اینکه گوشی نیاز کار من هست که فایل درسی رو باید بولوتوز بدم هر وقت میرم کلاس یه ساعته گوشی رو میزارم رو offline چی بشه بزارم رو سایلنت تازه اونم صدای تاکس که ار ار میکنه رو میوت میکنم با قلم با سی یعنی اینقدر حساسیت دارم توی کارم که مبادا حاشیه ذهن خودم یا شاگردا رو درگیر کنه تا جایی که جا داره سکوت مطلق میکنم حتی یه وقتایی در پنجره کلاس رو هم میبندم که مبادا صدای ار ار گنجشک ها هم آرامش کلاس رو بهم بزنه
تو تا جایی که فکرت کمک میکنه بریز توی آرامش کلاس که حتی با آرامش صحبت کنی حتی در بدترین شرایط
خوب عقل حکم میکنه که مشکل رو از ریشه حل کنی یعنی اول میرفتی با مدیر صحبت میکردی که چرا داستان اینجوری هست بعدش فرض رو روی این میذاشتی که میخوان ارزیابی کنن که هر کدوم بهتر بودین سال بعد استخدام بشین . شایدم بخاطر موقعیت محدودیت کلاس هست و شاید های دیگر خلاصه باید جوری رفتار کنی با حرفات و رفتارت که فرمانروا اون کلاس تو هستی یعنی حرف اول و آخر رو تو باید بزنی نه با زور و قدرت با نوع و روش بیانت یعنی راهکار بدی
حالا حتما نیازی نیست سوال کنی خوب روز اول که رفتی مثلا از پنج ساعت فهمیدی که دو ساعت یا سه ساعت مختص به شما هست با معلم همکارت هماهنگ شو که مثلا دو ساعت اول اون درس بده دو ساعت دوم شما درس بدی البته همیشه آمادگی اینم داشته باش که یه روز این نیست آمادگی این که بخوای پنج ساعت رو درس بدی رو داشته باشی حالا این راهش بود روش که نحوه درس دادن به بچه ها هست همیشه فرض کن که هیچ مادری و حتی همکار معلمی توی کلاس وجود نداره خوب چشاتم که مثل ما نمیبینه راحتی تا قیافشون رو ببینی خلاصه فرض کن یعنی به این باور برس که هیچ چیز و هیچ کس جز شاگردات توی کلاس نیستن و از همه مهمتر عزت نفس داشته باش با یه حرف یا یه اتفاق از کوره در نری همیشه راهکار داشته باشی مخصوصا توی صحبت کردن
حالا اسکایپ بیشتر میحرفیم اگه خواستی اگه بدونم توی چه زمینه ای تخصص عمیق داری اونم تا حدودی از تجربیاتم میگم واست چون خیلی دوست دارم به بچه های استثنایی یاد بدم عاشقشونم
وای فکم
سلام فری!
واقعیت اینه که حرف زدن با گوشی بهونه ای بیش نبود. من اصلا یادم نیست چند بار و کی با گوشی صحبت کردم. اگه پیش اومده باشه خیلی کم. من سعی میکردم هرچه زودتر قطع کنم. یه نفر بود که منتظر تماسش بودم و مجبور شدم جواب بدم. خودم هیچی نگفتم و جواب کوتاه به سؤالهاش میدادم. و گفتم من سر کلاسم زیاد نمیتونم صحبت کنم. قبلا هم بهش گفته بودم کی زنگ بزنه که من تو کلاس نباشم. به خدا انقدم فاجعه نیست که یه معلم ابتدایی سر کلاس اگه کسی بهش زنگ بزنه یه دقیقه باهاش حرف بزنه.
فری اگه به من بگن ده ساعت درس بده هم آمادگیشو دارم. فقط چوب لا چرخ آدم نذارن. اون روشم خیلی جالبه. تا حالا بهش فکر نکرده بودم.
آخه فری اینا کورههاشون خیلی داغه اگه در نرَم میسوزم. خخخخخخ. ولی از شوخی گذشته اینو راست گفتی. ولی من متأسفانه نمیتونم تحمل کنم که هیچی سر جاش نباشه و صابکارم بهم بگه تو متعهد نیستی و فلان و بسار. قبول کن خیلی سخته. من هنوز نگرانم که نکنه با مدیر درگیر بشم. اگه قرار باشه من درست کار کنم و اونا نه من نمیتونم بپذیرم.
سلام عباس جان.
به نظر من باید اعتماد به نفست را بالا ببری و در مواقع مشکل باید با رئیست جلسه بگذاری.چنین جلساتی می تواند به روند کاری تو کمک کند.
اگر هم سر کلاس حوصله ات سر می رود ، اصلا آهنگ گوش نکن و یا با تلفن حرف نزن. مثلا ساعت کاری خودت را با آن معلم قسمت کن که نیمی از کلاس را اون کار کند و نیمی دیگر را تو کار کنی. مثلا وقتی اون درس می دهد تو می تونی مراقب انضباط کلاس باشی یا اینکه اون شخص را در حین درس دادنش همراهی کنی.
برای بچه ها تکالیف کلاسی و یا تکالیف منزل در نظر بگیر. از آنها اگر می توانی درس بپرس.
مطمئن باش موفق می شوی.
سلام
منم معلم نیستم پس نمیتونم دخالتی تو این کار داشته باشم اما خب راستش خیلی دلم برای شما سوخت
مگه آدم چقدر تحمل داره که با این ناملایمات کنار بیاد ما چون جای شما نیستیم نمیتونیم شرایط شما را اون جوری که هست درک کنیم هر کس میاد نظری میده اما از نظر من راستش شما حق داشتید خیلی تازه هنر کردید که تا آخر سال تحمل کردید راستی یه چیزی بگم من هم معتقدم که همون کتابخونه را دست بگیرید و یه جورایی خودتون و بعد همه ی توانایی های نابینا ها را بهشون نشون بدید نباید خودتون را دست کم بگیرید با همکارتون رقابت داشته باشید رقابت با حسادت خیلی فرق داره
سعی کنید که ازش تو یاد دادن به بچه ها جلو بزنید
نمیدونم آیا میتونم منظورم را برسونم یا نه؟
اگر نتونستم منظورم را برسونم من را ببخشید.
سلام خانم کاظمیان!
والّا چی بگم! تازه خیلی چیزا رو نگفتم. تا آخر دوام نیاوردم. تغییر کردم. بد شدم.
ولی خوب باید واقِعیتو بپذیرم و به اشتباههای خودم اعتراف کنم. باید تو این شرایط بهترین باشم. شرایط همینه و آدما همینن. ظاهرا تا ۵ سال دیگه قرار نیست بهم کلاس بِدَن. ناچارم با شرایط کنار بیام و از هر موقعیتی برای رسیدن به هدفم استفاده کنم.
نه. بچهها راههای خوبی جلوم گذاشتن که میتونه راهو برام هموار کنه.
اون همکاری هم که شیوه آموزشی و پرورشیشو نوشتم نابیناست و من از قبل میشناختمش. ظاهرا که همه ایشونو از من بیشتر قبول دارن. ولی به قول شما نباید حسودی کرد. باید خودمو در کنار ایشون ببینم. اگرچه به بچهها ظلم کرده.
ممنون! حتما این کارها رو میکنم. یه چیزی هم که هست اینه که من پرورشو از آموزش مهمتر میدونم. پارسال یکی دو بار شد که به خاطر این که به بچهها بفهمونم دشمنی با هم خیلی بده و ما بزرگها کلی بابت این کارا ضربه خوردیم، یه زنگ درس ندادم و باهاشون صحبت کردم.
سلام وحید!
آفرین جلسه گذاشتن خیلی کمک میکنه. هم اون متوجه میشه که من میخوام کار کنم، هم میپذیره که مشکلاتی دارم.
خخخخخ تو رو خدا کامِنتا رو بخونید. من هیچ وقت موقع درس دادن و از روی بیکاری آهنگ گوش ندادم. وقتی آهنگ گوش دادم که دانشآموزا نبودن. فقط همون یه بار بود که در حین گوش دادن به آهنگ رفتم سر کلاس و قبل از شروع کردن درس حسَنو از گوشم در اوردم و آهنگو قطع کردم.
وحید جان! من به خط آخر رسیده بودم. دیگه زمان این نبود که با مدیر صحبت کنم یا با همکارا هماهنگ کنم که نصف درسا رو بِدَن من. فقط آرامش میگرفتم تا بتونم جوُّ تحمل کنم.
آره اینم خیلی راه خوبیه. البته یکی دو بار این کارو کردم. ولی سخت بود.
مرسی از حضورت و راهنماییهات.
سلام بر خودمونی خودمون .
به نظرم امسال برو با مدیر صحبت کن و بگو به هیچ وجه نمیخوای با ی نفر دیگه کلاسو شریک بشی . و بگو دلیل بی انگیزگیت همین کار بوده .
خیلی قاطع بگو که درسایی که خودت دوست داری تدریس کنی به تو محول کنن . و در واقع دروس بین شما تقسیم بشه .
مسلما اون همکار هم راضیتر میشه . چون زمان استراحتش بیشتر میشه . فکر نکن اون بنده خدا ازین کار لذت میبره . نمیدونم شریکت بینا بوده یا نابینا.
خب گوشی هم میتونه توی کلاس خیلی موثر باشه . مثلا برای شاگردات آهنگایی که دوس دارن بذار . و به شاد بودن ترغیبشون کن .
دانش آموزای ابتدایی همه چیو با شعر خیلی زودتر یاد میگرن .
به نظرم باید با مدیرتون خیلی محکم و قاطع صحبت کنی و بگی این کار خیلی مسخرس که دو نفر سر کلاس حضور داشته و تدریس کنن. مسلما قبول نمیکنه ولی زیر بار نرو. اخراج معلم هم به همین راحتی نیست. مخصوصا که اگر دبیر رسمی باشی . البته نه رسمی آزمایشی .
سلام بابا بزرگ!
خخخخ زهی خیال باطل! من پیمانیم رعد. اگه بخوام برای بچهها آهنگ بذارم امسال به امید خدا اخراج میشم. حتی یه بار تو زنگ هنر با گوشی براشون داستان پخش کردم. معاونه اومد و یه تیکه درشت به من انداخت و رفت هرچی هم توضیح دادم قبول نکرد. به مدیره گفتم اگه بهم کلاس داده بودی به بهترین نحو کارمو انجام داده بودم. از این خبرا نیست.
آره رعد! اگه دست من باشه که بچهها رو میبرم تو یه باغ یا پارک تا بازی کنن و در حین بازی کردن بهشون درس میدم.
امسال که اینطوری نمیشه پارسالم کلک خود همکار بود که به من گفت تو کلاس دوتامون با همیم. وگرنه اینجوری نبود. به ایشون کلاس نداده بودن. اونم به من اینجوری گفت.
اون همکارم نابیناست. اگه بینا بود، من نمیشناختمش و حرفاشو باور نمیکردم و در مقابلش وایمیسادم.
مرسی که اومدی. در ضمن من دبیر نیستم. خیلی که باشم آموزگارم.
سلام عباس آقای عزیز، همیشه موفقیت از آن کسانی است که عامل تغییر باشند نه قربانی تقدیر. باید همان روز اول با یک برنامه ریزی منسجم و تقسیم کار با اون بنده ی خدا تکلیفت را روشن می کردی. حالا هم دیر نشده از همین اول سال با برنامه ریزی پیش برو، شما هر طور شده باید حرفت را به مافوق و همکارت بزنی و اگر او برداشت اشتباهی داشته باشد که فلانی کشته مرده ی کلاس است که تقصیر شما نیست، تازه مگر کشته مرده ی کلاس بودن برای یک معلم چیز بدی است، به نظر من نهایت افتخار معلمان موفق این است که می گویند ما عاشق تدریسیم و دانشآموزان ما همه ی دغدغه ی ما هستند. موفق باشید.
سلام آقای حاتمی!
بله. مشکل اصلی همینه که من عاشق درس دادن به بچههام.
من تو کار، یه آدم گستاخم. به این معنی که اگه حقَمو بخورن یا شرایط اون جوری که باید باشه، نباشه؛ اعتراض میکنم. متأسفانه اعتراضهام تنده. اگرم اینجوری نوشتم میخوام خودمو کنترل کنم که با کسی درگیر نشم. خوب به نظر شما چجوری حرفمو بشون حالی کنم. همکار در حقم لطف میکنه و چارتا از کلاساشو بهم میده. اما بازم کلی ساعت خالی دارم. بازم مدیر بهم گیر میده و میگه چرا سر کلاس نیستی؟ با این حال باید همین کارو کنم با همکارا صحبت میکنم و میگم این کلاسا رو به من بدید. اجازه هم نمیدم مثل پارسال تو کارم دخالت کنن. با مدیرم صحبت میکنم و میگم الان که شرایط اینجوریه، من باید چی کار کنم که ساعت خالی نداشته باشم و تو راضی باشی. راستش اواسط پارسال با ایشون صحبت کردم که املا و انشا و بخوانیم و بنویسیم رو به من بده. متوجه شدم که بنویسیم تا درس چارم درس داده و بخوانیم رو تا درس ۱۴-۱۵ ناچار تا چند جلسه بنویسیم رو کار کردم. همین باعث شد که مادرا بگن از وقتی تو اومدی درس بچههامون عقب مونده. به منم نمیگن که براشون توضیح بدم. این اتفاق خودش یه عامل مهم بود که برن علیه من به اداره استثنایی نامه بزنن.
سلام
من معلم نیستم و نمیتونم خوب راهنماییتون بکنم
فقط اومدم بگم که اگه آروم باشید با آرامش میتونید همه چیز رو حل کنید
با زبون خوش میشه مار رو از لونه شش کشید بیرون
کم نیارید مقاومت کنید و اگهلازم دیدید هر وقت احتیاج به کمک داشتید با مشاور حرف بزنید
موفق باشید.
سلام. مرسی. عالی بود. آره باید سعی کنم آرامش داشته باشم. حتما جواب میده. واقعا مرسی
سلام آقای یگانه
شاید همین دست داستان هاست که من همیشه به دوستانی که خیلی تلاش میکنن برای ورود به آموزش و پرورش، میگم که با ورود به این سیستم، متوجه میشید که خیلی از روال ها، اصلا اون چیزی نیست که ما فک می کنیم و انتظار داریم و می پسندیم.
به نظر میرسه شما ۴ سال از عمر و جوونیتونو گذاشتید برای ورود به آموزش و پرورش و طبیعتا این موضوع، روی عملکرد شما تأثیر ناخودآگاه داشته. چیزی رو که به سختی به دست آوردید، نگران از دست دادنش بودید و این یعنی یه فشار روحی سنگین. سال اولتون بوده و با یه تصور دیگه ای اومدید و با یه چیز های عجیب دیگه ای مواجه شدید و باز یه فشار روحی و یه ترس از مقبول واقع نشدن و دوباره تأثیر منفی روی عملکردتون.
چیزی که مسلمه اینه که مسائل رو باید با گفتگو حل کرد و گاهی راههای غیر معمول و خارج از تصور اما مفید پیدا کرد. فقط نگران نباشید که این نمیذاره درست فکر کنید.
من همیشه با خودم میگم اگه سیستم آموزشی در مورد ماها درست عمل کرده بود، حالا نباید از هر ۱۰۰ نفر ما لا اقل ۹۰ نفرمون آرزوی ورود به آموزش و پرورش رو توی سرمون می پروردیم.
برای امسالتون آرزوی موفقیت می کنم. امیدوارم توی مهر بیایید و برامون بنویسید که چطور با محیطتون منطبق شدید.
موفق باشید.
سلام!
کاملا موافقم. من هم الان به نتیجه رسیدم که اگه کسی بتونه با خلاقیتهای خودش کاری برا خودش جور کنه، حتی اگه درآمدش کمتر باشه بهتر از یه کار دولتیه. البته تدریس شرایطش فرق میکنه و ارزش هرگونه دردسری رو داره.
اگه بخوام راستشو بگم، چار سال دنبالش نرفتم. یه مدت دنبالش رفتم بعد دیگه قیدشو زدم. اما پذیرفته نشدنم و مسائل دیگه ای که قبل و بعدش برام پیش اومده بود حال روحیمو خراب کرده بود. یه چیزی تو مایههای افسردگی. حوصله هیچ چیزی رو نداشتم. خوب طبیعتا وقتی سال ۹۲ فهمیدم که کارمون داره درست میشه و سال ۹۳ کارم درست شد کلی انرژی گرفتم و به زندگی برگشتم. ولی دو و سه روز بیشتر طول نکشید. هم به این خاطر که تصور من از آموزش پرورش ۱۸۰ درجه با واقعیتش فرق داشت. هم به این خاطر که به هدفم نرسیده بودم. احساس کردم فقط وقتم داره طلَف میشه.
بقیه صحبت هاتونم میپسندم. ممنون. حتما اگه تونستم شرایطو تغییر بدم و کار مفیدی بکنم، حتما یه پست در بارش میزنم.
دوستان سلام!من فکر میکنم اگه به همت دوستان یه کنفرانسی با حضور دوستانی که در این زمینه تجربه دارند برگزار بشه خیلی عالیه!هم گوش میکنیم هم تجربه هامون رو میگیم هم چه بسا چیزهای جالب و خوب یاد میگیریم. خلاصه اگر راجع به این مسائل کنفرانسی برگزار بشه عالیه و من هستم خفن/
سلام. موافقم. خیلی فکر خوبیه. چطوری باید عملیش کرد؟
ممنون
س مجدد خوب عباس آقا اولا از اینکه از حرفا و انتقادا ناراحت نشدی خیلی خوبه نشون میده که غرور کاذب نداری….
یاد یه خاطره از خودم افتادم تا بهت بگم بعضی وقتا لازم هست مثل سنگ سخت باشی و به موقعش بکوبی میختو…
من سال ۸۸رفتم یه مهارتی که اصلا نابینایی نبود یاد بگیرم(تازه نابینا شده بودم خواستم ببینم توانم به عنوان یه نابینا چقدر هست)خلاصه با کلی دوندگی رفتم اونجا کلاس همه بینا و من نابینا!!!!
خوب سریع با بچه ها جور شدم ولی مربی اصلا دوست نداشت باشم اونجا!(میترسید حین کار برق بگیرتم و کشته بشم!)حق داشت بنده خدا!…
خلاصه زده بود تو کار ضایع کردن من!تا دلسرد بشم و برم!…
خلاصه عباسی من موندم و کارم به جایی رسید که وسطای سال من دیگه جزوه میگفتم!یا اونایی که جدید میومدن میسپرد دست من تا کار یادشون بدم!!!
حتی یادمه که تو تدریسش هم دخالت میکردم خلاصه الان وقتی تو شهر منو میبینه میاد حال و احوال!!!
یعنی نترس کم نیار کوتاه نیا عصبی نشو بکوب برو جلو راستی خودتم احمق یا…خطاب نکن به خودت شخصیت بده….
دوباره سلام. خیلی عالی بود مرسی قابل تأمله.
البته اینا با نابینایی من مشکل نداشتن. میگفتن مدرسه کمتوانای ذهنی بیشتر از دو تا کلاس نابینایی نباید داشته باشه. وگرنه اون همکارم هم که گفتم، نابیناست.
من از خودم خیلی توقع دارم.
وقتی مسئول اداره استثنایی بهم گفت نامه زدن که تو ال کردی و بِل کردی، با وجود این که نمیدونستم مدیر و والدین دانشآموز از من چه شکایتی کردن، به خاطر این که تا حدودی مقصر بودم، هیچی نگفتم.
اگرچه این اتفاقات تو مدرسه ما عادی بود و اتفاقات بدتر از اونم افتاده بود و دو موردی هم که گفت مدیر در باره من گفته، ناعادلانه بود،
من فکر می کنم که اگه هر کاری که انجامش می دیم بر اساس شرایط و محیط نباشه بلکه بر اساس این باشه که من قراره چه تاثیری بذارم و به کجا برسم و برسونم اونوقت کلی مشکل جامعه و ما و شما و دانش آموزان حل می شه
سلام ترانه خانم. کاملا باتون موافقم. عالیه اگه آدم به این جایگاه برسه. ولی در مورد شرایط من این کافی نیست. چون من مجبورم همه زنگا رو سر کلاس باشم.
سلام عزیزم سعی کن اعتماد به نفست را از دست ندهی و به اعصابت مسلت باش و با معلمین با تجربه و با سابقه مشورت کن و خلاصه سعی کن توپ فوتبال نشوی حتماً موفق خواهی شد..
سلام. ممنونم از مشارکتت. امیدوارم که به هدفم برسم و سنگ جلو پام نندازن. که میندازن.
سلام عباس مهربان فکر روشنت جای تقدیر داره من در سال ۶۹ معلم حق التدریس بودم اون موقع کلاسی که من اداره میکردم با ناشنواها مشترک بود من به نابیناها یا به قول رعد بزرگ به نبینها درس میدادم و یک معلم هم ب ناشنواها درس میداد خلاصه شرایط خیلی دشوار بود اما باید تحمل میکردم دوتا از شاگردها نیمه بینا بودن برای آموزش خط بریل و تقویت حس لامسه باید با چشم بند چشمهاشونو میبستم و کنترل این اوضاع خیلی دشوار بود البته به تدریس به نابیناها خیلی علاقه داشتم بعضی وقتها از اون معلم بینا که به ناشنواها درس میداد کمک میگرفتم ولی من هر روز برای روز بعد طرح درس توی ذهنم آماده میکردم به هر حال گذشت اگه دوست داشتی باهات تماس بگیرم یه تک به گوشیم بزن بهت میزنگم شماره تماسم: ۰۹۳۸ ۱۴۰ ۵۱ ۱۰ متشکرم
سلام عباس مهربان فکر روشنت جای تقدیر داره من در سال ۶۹ معلم حق التدریس بودم اون موقع کلاسی که من اداره میکردم با ناشنواها مشترک بود من به نابیناها یا به قول رعد بزرگ به نبینها درس میدادم و یک معلم هم ب ناشنواها درس میداد خلاصه شرایط خیلی دشوار بود اما باید تحمل میکردم دوتا از شاگردها نیمه بینا بودن برای آموزش خط بریل و تقویت حس لامسه باید با چشم بند چشمهاشونو میبستم و کنترل این اوضاع خیلی دشوار بود البته به تدریس به نابیناها خیلی علاقه داشتم بعضی وقتها از اون معلم بینا که به ناشنواها درس میداد کمک میگرفتم ولی من هر روز برای روز بعد طرح درس توی ذهنم آماده میکردم به هر حال گذشت اگه دوست داشتی باهات تماس بگیرم یه تک به گوشیم بزن بهت میزنگم شماره تماسم: ۰۹۳۸ ۱۴۰ ۵۱ ۱۰ متشکر
سلام. مرسی از لطفت.
شرایطت خیلی سخت بود. خب من این شرایطو اوایل سال داشتم. چون فکر نمیکردم با چنین مشکلاتی رو به رو بشم، نمیتونستم خودمو آماده کنم. به ویژه این که روش من و ایشون از زمین تا آسمون با هم فرق داشت. و ما پایه دوم رو داشتیم و تو این پایه نمیشد دو نفر با روشهای متفاوت یه درسو تدریس کنن. از اون به بعدم که مشخص نبود، قراره چی درس بدم و نمیتونستم برنامه ریزی کنم. اما الان شرایط و افراد و فضا رو میشناسم و میتونم با همکارا هماهنگ کنم که درسهای مشخصی رو به من بدن و من کتاب هاشو تهیه کنم و با برنامه ریزی و طرح درسی و وسایل کمک آموزشی لازم برم سر کلاس.
ممنون که شُمارَتو گذاشتی. کاش اسمتم میگفتی. حتما زنگ میزنم. خیلی مرسیت
سلام مهربان اسمم: “علی پناه امیدی” متشکرم
ی کلید غیر از این هایی که همه دادندت میدم دستت، گمش نکنی.
با بچه های کلاست، با دانشآموز هات، مث فرزند های خودت برخورد کن و رفیق شو. اگه ندیدی تو رو بیشتر از هر معلمی دوست نداشتند، هرچی خواستی بگو.
باورت نمیشه بچه هایی که شاید چند سال پیش بهشون درس میدادم هنوز که هنوزه اجازه ندادند ارتباطشون با من قطع بشه و حتی گوشه کنار شنیده بودم حسی که به من داشتند از حسی که نسبت به بعضی از مدرس های بینا داشتند بهتر بوده.
شاگرد های من تکالیف رو از ترس کتک من یا از ترس اخراج از کلاس نبود که انجام می دادند بلکه از ترس اینکه در فعالیت های گروهی محروم بمونند و از ترس اینکه ازشون ناراحت بشم انجام می دادند. دانش آموز هام با همون سن کمشون برای رابطه ی بین من و خودشون ارزش بسیار زیادی قائل بودند.
داشتن طرح درس، اینکه بدونی سر کلاس که میری تا آخر زنگ چه مباحثی باید تدریس بشه، طراحی فعالیت های هیجان انگیز و گروهی و ایجاد رابطه ی صمیمی شاگرد و معلمی حتی با بچه های شیطون، راهتو واسه ی محبوب شدن باز می کنه و حتی اگه از محل کنونیت منتقل بشی، از توی قلب بچه ها تکون نمیخوری به شرطی که همیشه از خودت ی آدم پر انرژی، خندهرو، دانا و متفاوت توی ذهنشون هک کنی.
سلام مجتبی! ممنون از راهنماییت. منم به این موضوع معتقدم. خب اشتباههایی که من کردم و کارهای همکارم و مسائل دیگه ذهنیت بچهها رو تغییر داد. به خاطر همین خود به خود منو قبول نداشتن. اشتباه زیاد داشتم، کوتاهی هم کردم ولی به طور کلی سعی کردم اینطوری باشم. از طرف دیگه این کار سخته و به مرور زمان رو بچهها تأثیر میذاره. بعدم این که با هر دانشآموز باید به شیوه خودش ارتباط برقرار کرد. من خیلی وقتا زنگای تفریح میموندم پیش بچهها و باهاشون حرف میزدم یا بازی میکردم.
من فرصتی برای آماده کردن طرح درس نداشتم. چون کتاب نداشتم که بخوام از قبل بهش نگاه کنم و با توجه به اون طرح درسو تهیه کنم. از طرف دیگه اصلا مشخص نبود قراره چی درس بدم. من اول سال باید با همکارا هماهنگ میکردم که این کارو نکردم.
این آخریه خیلی عالیه. حتما بهش فکر میکنم و سعی میکنم راهشو پیدا کنم. راستش من مطمئنم که این اتفاق امسال میفته. امسال فارغ از هر نگرانی و استراب و خستگی و ناراحتی اعصاب کار میکنم و میتونم رو کارم مسلط باشم و طرحهایی رو که دارم پیاده کنم و با بچهها رابطه دوستانه برقرار کنم. تنها چیزی که فکر کنم پارسال تا حدودی سعی کردم انجام بدم، دروغ نگفتن بود. این یه قدم مثبت برای جلب اعتماد بچهها و دوستی با اوناس.صد در صد نصف سال که بگذره حقانیت من اثبات میشه و همه چیز تغییر میکنه. راهنماییهای بچهها خیلی بهم کمک کرد. مهمترین خوبی امسال اینه که شرایطو میدونم و میتونم همه چیزو کنترل کنم و کارمو به بهترین نحو انجام بدم. میخوام این چند روز تمرکزم رو بذارم رو این مسأله و راهکارهای خلاقانه ای برای کنترل جو حاکم بر مدرسه و فضای خاصی که برای من وجود داره، پیدا کنم.
مرسی از حضورت و راهنماییهات.
سلام زنگ های استراحت در کلاس نمانید از ابهت معلمی شما میکاهد از صمیمیت با مدیر و همکارانتان شما را باز میدارد محیط کلاس را خسته کننده حس میکنید مثل دانشاموزی که ۲ زنگ متوالی در کلاس باشد
سلام به آقای موسوی! یه دلیلش این بود که با بچهها رابطه صمیمانه تری برقرار کنم. یه دلیل دیگه هم این بود که فضای دفترو دوست نداشتم و برام خسته کننده بود. احتمالا امسال بهتر بشه. ولی حق با شماست. از این جنبه نگاه نکرده بودم.
مرسی از مشارکتتون
سلام بر جناب یگانع معلم گرامی محله….
آقای یگانه نیستید چرا؟ کجایید آیا؟