با درود و وقت به خیر خدمت تمامی شما گرامیان.
امروز خدمت رسیده ام که سه خاطره ی به یاد ماندنی از شهر زیبای شیراز را برایتان بازگو کنم، این سه خاطره از بهترین خاطرات مسافرتی من هستند.
من 2 سال پی در پی در مسابقات کشوری قرآن که در شیراز برگزار میشد شرکت
کردم، سالهای 90 و 91.
3 خاطره جالب از حاشیه این مسابقات دارم که تعریف میکنم.
1. سال 90 حدود ساعت 12 شب با چند تن از همراهان تصمیم گرفتیم برویم و در
اتاق دوستان لرستانی را بزنیم و در برویم، گفتیم آخر شبی یک جنب و جوشی
به خود دهیم و عکس العمل دوستان لر را هم شاهد باشیم.
چشمتان روز بد نبیند من نمیدانستم که ظروف شامشان را بیرون کنار دیوار
گذاشته اند، این توضیح را هم بدهم آنجایی که ما ساکن بودیم زیر نظر سپاه
بود و مؤسسه خیریه ای بود که در طبقه پائین آن عروسی برگزار میشد به همین
علت غذا را در اتاقها میخوردیم، به استثنای روز آخر که در سالن غذاخوری
بودیم.
داشتم میگفتم که من رفتم در را زدم در راه برگشت پایم به بشقابهای غذای
لرهای عزیز برخورد کرد و بلافاصله سرپرستشان آمد بیرون و گفت آقای علیپور
شیطون چرا در میزنی فرار میکنی؟
این بود که دیگر دوستان همراهم پشتم را خالی کردند و من ماندم و یک دنیا شرمندگی.
دو تا از دوستان نیمه بینا بودند و یکی دیگر هم نابینای مطلق که با کمک
این دوستان از محل حادثه دور شده و به اتفاق یکدیگر هِر هِر به من
میخندیدند.
2. روز اختتامیه مسابقات همان سال من و محمد هاشم پور در حال رفتن و سوار شدن به
اتوبوس برای شرکت در اختتامیه بودیم، شب قبلش که بعد از عزیمت به حرم
حضرت احمد بن موسی به بازار شاه چراغ رفتیم کاغذی که در آن فروشنده لیست
اقلام خریداری شده و قیمت آنها را نوشته بود در جیب کتم مانده بود. من
به هیچ وجه آن لحظه رفتار خوبی انجام ندادم و آن را روی زمین انداختم و کمی
جلوتر سوار اتوبوس شدیم.
در سالن مستقر شدیم و نشسته بودیم که یک آن آقای موسوی از مسؤولین
اجرائی مسابقات آمد و گفت: آقای علیپور سیستم صوتی خوبه به نظرتون
صدا مشکل نداره؟
گفتم نه عالیه. با خود فکر کردم حتما نفر اول شدم و برای قرائت اول
برنامه میخواهد مرا ببرد که از من در مورد کیفیت صوت پرسید.
موجی از امید مرا فرا گرفت که در این هنگام آقای موسوی گفت: 4 بسته بادوم
یزدی داشتی 2000 تومان، دو بسته یوخه داشتی فلان تومان، مسقطی داشتی فلان
تومان و یک به یک اقلام مندرج در آن کاغذ را برایم خواند و محمد و حامد
که کنارم نشسته بودند غش کردند از خنده و من هم که در بهت و حیرت فرو
رفته بودم بعد از اینکه به خودم آمدم از آقای موسوی عذرخواهی کردم بابت
اینکه کاغذ را از جیبم در راه سوار شدن به اتوبوس بیرون انداختم.
رفتار آقای موسوی یک درس بزرگ به من داد: اگر میخواهم اشتباه کسی را به
او گوشزد کنم حتما نباید با یک لحن تند او را پیش همه تخریب کنم.
ما اجرایی به یاد ماندنی در حرم حضرت شاه چراغ داشتیم و تواشیح لا فتا الا علی را خواندیم که یادم هست بعد از اینکه تواشیح تمام شد، تحسین شدید حضار را در پی داشت و بعد از اینکه نشستیم، آقایی آمد و دست مرا بوسید و اشک ریزان از من طلب و التماس دعا داشت.
هر چند که من از این قبیل کارها خوشم نمیآید اما خوشحال بودم که اندکی تأثیر بر دید عموم نسبت به نابینایان گذاشته ایم.
نمی دانم چرا برخی از افراد بینا ما را پاک و معصوم و مقرب درگاه الهی می دانند و دائما از ما می خواهند که برایشان دعا کنیم!
3. سال 1391 که ما در هتلی تقریبا با امکانات کامل ساکن بودیم که
ظاهرا مخصوص کارمندان آموزش و پرورش بود. شب قبل از اختتامیه همه با
انرژی بودیم، آقا سعید درفشیان و همچنین دوست دیگری از شهر بروجن به
نمایندگی از استان چهار محال و بختیاری حضور داشتند که فکر میکنم علی
اکبر نام کوچکشان بود.
با ذکر این موضوع که به علت کمی جا در هر اتاق شرکت کنندگان 2 یا 3 استان
اقامت داشتند که در اتاق ما استان خراسان رضوی و چهارمحال و بختیاری حضور
داشتند.
من چون در آن اردو حال و روز چندان خوشی نداشتم به این دلیل که مصطفی یکی
از همراهانمان با قدرت کیف حامل لپتاپم را به زمین کوفت و فاتحه ی آن را
خواند و من در سوگ لپتاپ زیاد با بچه ها نبودم و در اتاق تنها مینشستم
قضیه ی لپ تاپ هم این بود که من می خواستم چمدانم را در جایی مناسب بگذارم و به همین خاطر کیف حامل لپ تاپ را به مصطفی دادم که او نگرفته ولش کرد و لپ تاپ با کله بر زمین افتاد و نیمه جان شد، تا اینکه بعدها 200 تومان خرجش کردم که دوباره احیا شود، لپ تاپی که خودش 400 تومان بیشتر نمی ارزید!
ولی آن شب پس از استحمام آمدم پیش بچه ها. علیرضا، علی اکبر و آقای
درفشیان مشغول بازی بودند.
کنجکاو شدم بدانم چه بازی سرگرم کننده ایست که این دوستان به این حد هیجان دارند؟!
از علیرضا جویا شدم و گفت: مسابقه چرخاندن کنترل تلویزیون با یک دست است
و هر کس که تعداد ثانیه بیشتری بتواند بچرخاند برنده است.
من هم خودم را نخود آش کردم و وارد بازی شدم. نحوه مسابقه این طور بود که
کنترل را روی میز یا زمین میگذاشتند و با مچ دست و انگشتان با قدرت تمام
یک دور این کنترل تلویزیون را می چرخاندند.
و آنقدر باید صبر میکردی تا کنترل از حرکت باز ایستد.
ورزشی نو و جوان که باید به نام نابینایان ایران در کتاب رکوردهای گینس
ثبت شود. واقعا نابینایان ما بسیار خلاقند.
بار اول من آمدم بچرخانم کج چرخاندم و از روی میز به زمین افتاد و دوستان خندیدند.
تا آن لحظه رکورد در اختیار علی اکبر بود با 14 ثانیه، بار اول که موفق
به چرخاندن بدون خطا شدم 9 ثانیه طول کشید، بار دوم کمتر شد و 7 ثانیه
چرخید ولی بار سوم در نهایت ناباوری 19 ثانیه چرخید و بنده موفق به ثبت
رکورد جدیدی در این ورزش نو بنیاد شدم! شما هم امتحان کنید ورزش مفرحیست!
هر چند که بار چهارم با 7 ثانیه نزول 12 ثانیه توانستم کنترل بیچاره را بچرخانم.
در این بین حامد یکی دیگر از دوستانم که از اتفاقات متعجب شده بود و با
گوشی فیلم برداری میکرد از خنده روده بر شده بود زیرا علیرضا خیلی خنده
دار رفتار میکرد و زور میزد! به حامد یواشکی گفتم این را بگذار در سایت
یوتیوب حتماً بیننده زیاد پیدا خواهد کرد! البته به شوخی!
آن شب شب بسیار به یاد ماندنی و شادی برای من بود که واقعا دل و دماغ
نداشتم. رفتارم هم کمی تند بود و بیشتر ساکت بودم.
روز اختتامیه هم یک اتفاق بسیار بسیار خنده دار رخ داد، آن هم این بود که از استان اصفهان شرکت کننده ای حضور داشت در مسابقات اذان که بسیار پر حرف بود و علاقه داشت خودی نشان دهد که به دلیل اینکه شاید راضی نباشد اسمی از وی نمی برم، بعد از اینکه گفتند رتبه ی سوم را کسب کرده مصطفی از روی بد جنسی به او گفت: حالا که داری میری جایزتو بگیری یه اذون هم بگو، آقا ایشان بلند شد و همین طور که میرفت اذان میداد تا به جایگاه برسد و جایزه اش را بگیرد، خنده ی حضار بلند شد، ضمن اینکه این آقا قدری تپل بودند و همین طور که اذان میگفتند، سینه های ستبرشان به گوشهای بنده برخورد میکرد و من غش کرده بودم از خنده. همین حرکت باعث شد که مجری برنامه از دیگر برگزیدگان اذان خواهش کند که پشت میکروفن بیایند و فرازی از اذان را بخوانند.
خیلی خیلی اختتامیه ی جالبی بود. من حتی فایل صوتی مربوط به آن صحنه های خنده دار را دارم و نگه داشته ام.
راستی این را هم بگویم که روز آخر برخورد بسیار بسیار بدی از سوی متولیان این مسابقه با شرکت کنندگان شد و به این بهانه که گروه دیگری قرار است از فردا به این هتل بیایند، به زننده ترین شکل ممکن ما را به بیرون هدایت کردند و من یکی که خیلی خیلی دلسرد شدم.
بعد از اینکه میشود گفت به بیرون پرتاب شدیم از هتل، مانده بودیم که چه کنیم که لا جرم به بهزیستی شهر شیراز پناه بردیم و خوشبختانه، مسؤولین آنجا با آغوش باز ما را پذیرفتند و ما یک روزی آنجا سکونت داشتیم و عصر روز بعد با اتوبوس به مشهد برگشتیم.
خیلی خیلی هوا گرم بود و واقعا در اتوبوس اذیت شدیم، بالاخص من که فوق العاده گرمایی و بد سفر هستم، یعنی در طول راه دچار التهاب دستگاه گوارش میشوم.
در کل شیراز را دوست دارم، خیلی خیلی زیاد و همیشه آرزو داشتم همسری شیرازی اختیار کنم، زیرا شیرازیها بسیار خوش بیان، خوش زبان و با مرام هستند. هر چند، آذری های عزیز در مرام و معرفت گل سرسبد و زبانزد خاص و عامند.امیدوارم از شنیدن این سه خاطره، لذت برده باشید و گل لبخند بر لبانتان شکوفه زده باشد.
مثل شیراز با صفا و مثل مردمش با وفا باشید.
بدرود
۲۴ دیدگاه دربارهٔ «سه خاطره ی شیرین و به یاد ماندنی از شهر زیبای شیراز»
احسسسسسنننننت! خیییلیییی باحال بود دادا! این مصطفی کی بوده؟ فامیلیشو بگو ما هم بشناسیمش خخخخخ!
درود بر آقا مصطفی. روز خوش. شما نبودی مسلما! خخخخخخخ. ایشان الآن دانشجوی رشته روانشناسی در دانشگاه شیراز هستند. فامیلشان را نمی گویم شاید راضی نباشند. اما آقای آگاهی خوب می شناسند این آقا را. شاد باشید
سلام پوریا
خب مثل اینکه اولین کامنت هم به شیراز رسید! پس مدال رو رد کن بیاد!
خاطره های جالبی بودن به ویژه خاطره ی سوم.
یاد مسابقات سال ۹۱ به خیر نباشه. من تو مسابقه ی اذان شرکت کرده بودم
قبل از اینکه نوبتم بشه برم برای مسابقه پذیرایی دادن من هم نتونستم
جلوی شکم رو بگیرم و در مبارزه ای که داشتیم اون پیروز شد و من پذیرایی رو نوش جان فرمودم
گوشتون روز بد نشنوه و چشتون روز بد نبینه!!! صدام اون قدر خراب شد که بعد از اینکه از سن اومدم پایین
دوستم گفت پاشو بریم که آبرومونو بردی شکمو!!!
مرسی از پست جالبت
فکر کردم اول شدما! اشکال نداره نقره هم خوبه!
درود بر سعید عزیز، دوست قدیمی و یادآور مسابقات قرآن دانش آموزی و احمد شاه حسینی، سامان زارعی، امیر رنجبر و حجت مزارعی و بهزاد مزارعی. یادش به خیر. امیدوارم باز هم توفیق حاصل بشه و بیام شیراز. دلم تنگشه. اون سال من دوم شدم. شاد و از بند غصه ها آزاد باشی عزیز
سلام.
واقعا که پست خوبی بود.
به امید روزی که منم جرأت به خرج بدم و دستنوشته توی محله ی خوبمون منتشر کنم.
خیلی خیلی ممنون که خاطره های خوبتو با ما به اشتراک گذاشتی پوریای عزیز.
همیشه موفق باشی.
درود بر آقا مسعود ارجمند. روزت به خیر. از توجه و لطفت بسیار ممنونم. امیدوارم پست های شما رو هم که حاوی خاطراتت است اینجا بشنوم. شاد و پیروز باشی
سلاااام و درووووووود دروود بر پوریا خان خاننده و کدبانو چی ببخشید سر آشپز محله میگما اول جا داره من بابت اون رفتار زشت اونایی که شما رو با بی احترامی از هتل بیرون کردن معذرت بخوام و بعد هم بگم که خودمونیما شما هم خوب زدید همه چی رو ترکوندید اون از ظرف لرهای عزیز اون از کنترل تلویزیون اون از دوست اظان گوی اصفهانی که حسابی کلاً از خجالتش در اومدیم میگما راستی آخه جایی بهتر نبود که فاکتر خریدتون رو بندازید اون جا در کل خعععععععععععلی خعععععععععلی خوش حالم که از شهر ما خاطرات خوب و خوش دارید و امیدوارم یه خانم هم از شیراز نسیبتان بشه به عنوان همسر اول و خانمی هم از خطه ی آذربایجان به عنوان همسر دوم نسیبتان بشه خخخخخخ ههههه کلاً من برم در نا کجا آباد محو بشم تا از محله محو نشدم پس الفرااااااااااار الفرراااااار در پناه حق بدرود و خدا نگه دار
درود بر احمد عزیز و صمیمی. وقتت به خیر. اختیار داری این چه حرفیه که میزنی، به هر حال هر جایی خوب و بد داره. مرسی از لطفت. پیشنهادت هم عالی بود. یک همسر از شیراز و یک همسر از آذربایجان. خخخخخخخخخخخ
سلام بر آقای علی پور و تشکر از نقل خاطراتی که از شیراز نقل کردید خوشحال میشویم اگر یکبار دیگر به شیراز بیایید هم یک پذیرایی جانانه از شما بکنیم و شما را به جاهای دیدنی شیراز من جمله تخت جمشید ببریم ضمناً خوشحال میشویم که یک عروس از آذربایجان بگیریم و یک عروس شیرازی به آنها بدهیم و ما به ال تفاوتش را هم بگیریم خاخخاخخاخ موفق باشید دوست من…
درود بر شما دوست گرامی. وقت شما به خیر. حتما اگر موقعیتش پیش آید مزاحم خواهم شد. در مورد همسر هم باید بگویم که من جدی جدی گفتم، من همسر شیرازی میخواهم. خخخخخخخخخخخ. شاد باشی
سلام . خاطراتتون رو شنیدم . تشکراز شما موفق باشید
درود بسیار و سپاس فراوان از شما بابت شنیدن این خاطرات. سربلند باشید
عجب!!! پس میخواستی لرها رو اذیت کنیییی؟ شانس باهات یار بوده دست آقای موسیوند بهت نرسیده خخخ
آرزو میکنم با یک بانوی خون گرم و با صفای شیرازی مزدوج بشی.
درود بر شما خانم چلویی، وقت شما به خیر. اتفاقا آقای اسماعیل موسی وند هم آنجا بودند و در مسابقات حفظ اول شدند. آقای بهرامی هم بودند. آقا اسماعیل با پسرشان آمده بودند که محمد بهرامی دائما موسی وند را دست می انداخت و با پسرش می خندید. لر ها خیلی کری می خواندند و خیلی هم سرپرستشان سر به سر من میگذاشت. شاد باشید و از دعایتان ممنونم. خوشبخت و نیک فرجام باشید
سلام و عرض ادب، خاطرهاتون بسیار دلنشین بود سپاس از جنابعالی. در ضمن در مورد تعریفی که از شیراز و شیرازیها داشتید نهایت لطف شما رو میرسونه، اما از اینکه روز آخر همشهریان من اونجور با شما برخورد کردن آزرده خاطر شدم و همینجا به نیابت از اونها به عنوان یک شهروند شیرازی از شما عذرخواهی میکنم. شاد و موفق باشید.
با سلام بر جناب پوریا علی پور امید وارم که همیشه, در همهِ اوقات, شاد, پیروز, باشید. اون کسی هم که روزِ آخر در شیراز, اینچنین کارِ زشتی انجام داده حتمً شیرازی نبوده, حتا اگر شجر نامه هم بیاره شجره نامه اش جعلی هست. و مالِ شیراز نیست. با تشکر.
درود بر شما جناب حسینی گرامی، وقت به خیر.
واقعاً عذر خواهم که دیر پاسخ کامنتتان را می دهم، من تازه این چند کامنت آخر را دیده ام.
بله، در مهربانی و صفای شیرازی های گل که هیچ شکی نیست.
ممنون از لطف و حضورتان.
شاد باشید
با آقای حسینی موافقم
درود بر شما سرکار خانم زهرا، وقت به خیر. از اظهار لطف شما ممنون. قطعا همین طور هست که شما و آقای حسینی می فرمایید، شیرازیها انسانهایی نیک سرشت و مهربانند. گفتم که در بهزیستی شیراز به گرمی ما را پذیرفتند و اجازه دادند آنجا اسکان یابیم. شیراز محل عشق است و عیش و شور و صفا. شاید آنها هم حق داشتند به دلیل فشردگی کارها و برنامه ها آن برخورد را بکنند، آخر این مسابقه از سوی یک مؤسسه خیریه ترتیب داده شده بود و آنها برای جذب اسپانسر حتما خیلی اذیت شده بودند. از حق نگذریم که برخی از ما نابینایان هم رفتارهایی انجام می دهیم که شاید روی اعصاب دیگران باشد. شیرازی و مهربان باشید
سلام
خیلی خاطرات جالبی بودند ممنون از شما.
بازم برامون تعریف کنید.
درود سرکار خانم کاظمیان مهربان.
ممنون از حضور و اظهار لطف شما.
چشم حتماً.
شاد و سالم باشید
سلام بر شما آقای علیپور
خاطرات بامزه ای بود…کمی تاقسمتی هم خندار و یه خورده هم پند آموز….خخخخ…ممنونم که برامون نوشتید
فقط نفهمیدم چی گفتید به اون که اومد دست بوسی شما و چطوری برخورد کردید؟؟؟
ان شاء الله پست عروسیتون به زودی زود.
درود سارا خانم گرامی، واقعاً عذر خواهم که دیر کامنتتون رو دیدم.
من حقیقتش هنگ کرده بودم و فقط گفتم: چشم حتماً!
ممنون از حضورتون.
بازم ببخشید که دیر پاسخ دادم