جستجو
Close this search box.
جستجو

یه خاطره از خودم

با سلام خدمت دوستان عزیز امروز اومدم خدمتتون با یه خاطره از خودم بچه ها من کلاس سوم در مدرسه شهید محبی درس میخوندم یه روز معلممون بنویسیم میپرسید من نخونده بودم معلمم منو فرستاد دفتر اقای لواسانی گفت کمربند رو بیارید منم از ترس در جام میلرزیدم شانس اوردم خانوم گودرزی معاون بود اومد گفت کمربند نیستش اقای لواسانی گفت اخرین بارت باشه معلم میفرستت بیرون خلاصه اون بار شانس اوردم کتک نخوردم در اینجا از دوست عزیزم تشکر میکنم که منو به این سایت بزرگ معرفی کرد تا پست بعدی

۱۱ دیدگاه دربارهٔ «یه خاطره از خودم»

درود! امیدواریم که حسین آقا کار کردن با کامپیوتر یا مبای ل را یاد گرفته باشد و خودش اینجا پاسخ گوی دوستان باشند با تشکر… راستی چرا اینقدر خلاصه مینویسید و کمی بیشتر به خودتون زحمت نمیدهید و بیشتر در مورد خاطراتتون توضیح نمیدهید…!

کمربند؟ واسه بچه کلاس سومی؟ اون وقت مطمئنی اون مدیر‌تون جزو آدما بوده؟ خخخ. خب خوشحالم جون سالم به در بردی ولی کلا از نظر من بچه باید تخس وشیطون باشه و آتیش بسوزونه! خودمم کم کتک نخوردم واسه شیطونی هام! شر بودم از بچگیم. حیف خاطره ات کم بود. خاطره هرچی بلندتر و با جزئیات باشه، هم هیجانش بیشتر میشه و هم بیشتر حال میده. ایول بابت تعریف خاطره.

سلام و درود بر آقا حسین از دیار و خطه لر زبون کشورم خوبی آقا حسین واااییی عجب خاطره ای بود این خاطره میگما نمیدونستم که استان لرستان هم نوراباد داره آخه استان فارس هم نورآباد داره البته نورآباد ممسنی به هر حال از خوندن این پست تو خیلی لذت بردم شبت خوش در پناه یگانه دادآر دادآفرین بدرود و خدا نگه دار

درود
آقای مدیر احتمالا خواسته این بچه رو با آوردن اسم کمربند تنبیه کنه
من خودم سیزده سال اونجا درس خوندم و این آقا رو خوب میشناسم
بسیار هم شیطون بودمو از این تحدید های به ظاهر ترسناک درمورد من هم اتفاق افتاده
ولی هیچوقت عملی نشده و از چک و پس گردنی فراتر نرفته
پیشداوری نکنید لطفا
بدرود

خخخخخ آقای لواسانی
نه بچ خوبی بود حتما تهدیده الکی کردن جدی نگیرید من میشناسمش آقای محترم هستن. خخخ شما هم موفق باشید منتظر پستای عالی بعد شما هستیم.

سلام
یه درصد فکر کنید آقای لواسانی اصلا بتونه کمربند رو برا کتک زدن دستش بگیره اونوقت چه برسه بخواد کتک هم بزنه با کمربند.
ما رو هم زیاد از آقای لواسانی ترسوندن.اتفاقا دفعه آخری که رفتم شهید محبی بهشون گفتم شما اونقدرا هم ترسناک نیستین. خودشونم خندیدن
ولی از معلم کلاس سوم بعید بوده بفرسته دفتر آقای لواسانی حالا چرا؟ خدا عالمه
کاشکی با جزئیات بیشتری مینوشتی
ارادت فراووووون

دیدگاهتان را بنویسید