سلام سلام سلام. بین بعد از ظهر و عصر جمعه همگی به خیر. به جان خودم نه قصه میگم نه خاطره میگم نه شعر میگم نه حرف می زنم. وقتش رو ندارم. واقعیتش1فصل22قسمتی از1سریال خارجی رو دانلود کردم دارم گوشش میدم. الان هم فقط تخت گاز اومدم آنی رو اینجا پیاده کنم و بعد فشنگی برم باقیه سریالم رو گوش کنم و گل ببافم و آب زرشک بخورم و خلاصه عصر جمعه دیگه! سارا اینترنتش پنچر شد آنی رو سپرد دست من برسونمش محله خودش موند وسط راه میادش حالا. پس این هم از فصل های40و41آنی جلد چهارم. با هم حسابی خوش باشید من هم رفتم با سریالم و
Category: داستان و دلنوشته
دستهها
1لکه تاریک!
بچه که بودم، شبیه همه بچه ها1جهان آرزو های رنگی داخل دل کوچیکم جا می شدن. آرزو هایی که هر کدوم دنیایی بودن واسه خودشون هم رنگ بچگی های سفید و شفاف من! قاطیه آرزو هام1جفت دمپایی رو فرشی هم بود. الان که فکرش رو می کنم به نظرم به شدت خنده دار میاد ولی الان من دیگه بخوام و نخوام، که نمی خوام، آدم بزرگ به حساب میام. اون زمان بچه بودم. بچه! دلم1جفت دمپایی رو فرشی می خواست. اون زمان این چیز ها بود ولی نه شبیه امروز. یادمه1دفعه که رفته بودیم تهران، همسایه میزبانمون1دختر داشت. اسمش نوشین بود. نوشین همسال من بود شاید یکی2سال بزرگ تر.
دستهها
یک سفر بین شهری
از ماشین پیاده شدم. راننده هم پیاده شد. راننده: بفرمایید سمت چپ. کمی جلوتر. بله. درسته. این ورودی ترمیناله. همین رو مستقیم بِرید. از لحنش کلمه مستقیم رو تا حدود صد متر تخمین زدم. کوله پشتی رو روی پشتم مرتب کردم. مقنعه رو از زیر دسته هاش بیرون آوردم تا چروک نشه که ظاهر خوبی نداره. عصا رو توی دست راستم گرفتم و حرکت کردم. دست چپم آزاد بود. از کتاب خانه ملی می اومدم. دعوت شده بودم به نشست فنآوری و بریل. فردا صبح هم با یه گروه دانشآموزی به عنوان مربی عازم تبریز بودیم. باید هر چه زودتر خودم رو به رشت میرسوندم تا بعد از کمی
سلام. اول دبیرستان بودم که از طریق مشاور مدرسه که من بهش مامان عاطفه میگم متوجه شدم که یه مسابقه ی داستان نویسی هست و من تا پنج روز دیگه وقت دارم یه داستان بنویسم و بفرستم محل مسابقه. حالا چی بنویسم?! شکلک فکر فکر فکر. یهو یاد یه خاطره افتادم. اومدم کمی تغییرش دادم و نشستم به نوشتن و صبحش با کمک مامان عاطفه و یکی دو تا از خانم های نابینا وقتایی که من کلاس داشتم به بینایی برگردونده شد و مامان عاطفه خودشون زحمت بردنشو به محل برگزاری مسابقه کشیده بودن. این داستان رو فرستادم اول هم شد. حالا این داستان که برگرفته از واقعیته رو
دستهها
بت!
بچه که بودم عروسک زیاد دوست داشتم. نوجوون هم که شدم همین طور. هنوز هم عروسک زیاد دوست دارم. اما نه هر مدلش رو. عروسک های پشمی و خرسی و از این چیز ها رو نمی پسندم. عاشق باربی ها و عروسک های بزرگ انسان نمام. دختر نما های بزرگ با مو های بلند و مژه های متحرک و قیافه های قشنگ. خدایا این یکی از ضعف هامه. همه می دونن چه قدر این لعنتی های خوش قیافه رو دوست دارم ولی واقعا تا امروز که این رو اینجا ننوشته بودم کسی نمی دونست واقعا چه قدر. شاید هم هنوز کسی ندونه. چون تصورش احتمالا سخته. اما زمانی که
سلام دوستان. وقت به خیر. بیشتر ما نابیناها هر روز با آدم هایی رو به رو میشیم که کلی از ما تعریف و تمجید می کنن. شما واقعا توانمندین. شما واقعا استثنایی هستین. خدا یه چیز رو از آدم می گیره، جاش 1 میلیون و 299 هزار چیز بهش میده. آقا تو درس هم خوندی؟ خانم تو خودت غذاتو می خوری؟ آقا تو چطور مسیرت رو تشخیص میدی! بابا دمت گرم. من اگه جای تو بودم خودکشی می کردم! اینها حرف هایی هستن که ما همه مون هر روز می شنویم. انقدر از این حرف ها به ما میگن که کم کم باورمون میشه ما آدم های استثنایی هستیم.
دستهها
نیا داخل هیچی نیست!
صدای زنگ ساعت بلند شد! اتاقی که پرده های سبز پنجره هاش رو پوشانده بود. کتابخانه ای در گوشه ی چپ اتاق با یک آینه ی قدی بزرگ و یک کمد بسیار بزرگ در گوشه ای دیگه. تخت دو نفره ای که من و همسرم روی اون دراز کشیده بودیم. و ساعت کوچکی که روی میز آرایش سمت راست تخت دقیقا همان جا که من می خوابم بود. گویا بود. ساعت رو میگم. اما خیلی عجیب بود. وقتی زنگ زد حتم داشتم که ساعت 6 و 30 دقیقه بود. باید بیدار می شدم و آماده برای رفتن به محل کار. از جام بلند شدم برای اطمینان ملحفه رو آرام
سلام عزیزان. در شماره اول ستون طنز نابینایان، دو نوشته تقدیم شما میگردد. اگرچه تعداد کم است، ولی بخاطر این که اول راه هستیم، به بزرگواریتان ما را ببخشید. همانطور که قبلا اشاره کردم، هر طنز در هدینگ جداگانه و با اسم نویسنده منتشر میشود. لازم به ذکر است که ترتیب هدینگها بر مبنای تاریخ ارسال نوشته ها خواهد بود. در پایان، خواهش میکنم، افرادی که میتوانند در امر طنز نویسی ما را کمک کنند، هرچه زودتر اقدام فرمایند. این ستون متعلق به تک تک افراد اعضای محله هست و در صورتی که دست ما را نگیرید، راه به جایی نخواهیم برد نمونه ای از افکار اقتصادی ما
سلام به همه ی دوستای گرامیم امیدوارم که خوب باشید آماده ی شنیدن پایان دوم هستید! فقط تا یادم نرفته ازتون بخوام نظراتتونو در باره ی این داستان واقعی بهم بگید حتی اگه به درد نخور هم بوده دوست دارم شما بهم بگید تا اینکه یه بینای غریبه بهم بگه! پیشاپیش از همه گی ممنونم *************** حدود یه هفته ای از بستری شدن دیاکو تو این بیمارستان می گذره برف همچنان داره می باره بهروز رضا چرا بیرونی بیا بریم داخل بیمارستان سرما می خوری! برمی گردیم داخل یاسین با صدایی گرفته پیش ما میاد یاسین بچه ها باید یه چیزی بهتون بگم! نه نه از صدای یاسین بوی
سلاااام به همه ی دوستای عزیزم امیدوارم که خوب و سلامت باشید راستش برای پایان هدیه ی شیرین دو تا پایان دارم چون هر دوش زیبا بود بخاطر همین امروز اولیشو براتون میارم بعدا هم دومیشو حالا هیس آروم آروم راه بی افتید به طرف بیرون محله اتوبوس اونجاست تا ما رو بِبره تبریز پریسا داره تمرین آواز میکنه صداش داره از تو خونش میاد بیایید قالش بزاریم بعدا بخندیم پس آروم آروم میریم سوار اتوبوس بشیم تا پریسا بفهمه چی شده ما تبریزیم و کلا خخخخخ *********** حدود ده روزی از اون روز گذشته در حالت دیاکو هیچ تغییری رخ نداده دکترا دارن به این نتیجه میرسن که
سلام شما ها خوبید! خوب منم خوبم چه خبرا خوش می گذره! خوب خدا رو شکر اونجا گرمه! خوب این که پرسیدن نداره اینجا هم مثل اونجا گرمه! هدیه ی شیرین می خواید! این چه سؤالیِ خوب اگه هدیه ی شیرین نیاورده بودم اینجا چکار می کردم مثلا! خوب نمی خواد عصبانی بشی آهااااییییی پریسا دنبال چی می گردی تو اون طرفا سریع بیا سر جات بشین وگرنه داش وحید می بردت همون جایی که گاو هایی داره که طبق خوابی که غزل دیده گاواش با کمال تعجب شیر نمیدن! حالا انتخاب اصلی با خودت یا بیا بشین یا وحید داره بلند میشه ها! خوب محسن صالحی لطفا یه
دستهها
صدای زندگی
سلام دوستان, حال شما چطوره؟, خوب و خوش و سرحال و قبراق هستید که انشا الله دماغتان چاق است؟, گفتم با تغییر سایت منم دیگه این عنوان را بردارم ولی هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید فعلا همین را تحمل کنید تا بعد. اومدم با یه سری وراجی یه آشپزی کوتاه یه متن کوتاه البته امروز فقط متن دارم چون به نظرم همه چی را نمیشه باهم نوشت خخخ, یه متن کوتاه از خودم تقدیم میکنم امیدوارم بپسندید. در هیاهوی صداهای روز گم شده بودم, دلم برای تصویر شب تنگ شده, آرزوی دستهایم لمس کردن مشتی ستاره است, آرزوی چشمهایم این است که از بلندترین نقطه ی دنیا
سلام به همه ی دوستای عزیز همراه هدیه ی شیرین امیدوارم که ایام به کام باشه بی هیچ حرف دیگه ای بریم سراغ ادامه ی داستان *************** از دیشب برف شدیدی شروع به باریدن کرده سیوان مریض شده و تو بیمارستان بستریش کردن! همین موضوع شدید باعث کلافه گی دیاکو شده به حدی نگران و ناراحته که ساعتی یه بار با سودابه تماس میگیره تا در جریان همه چیز قرار بگیره! این کار دیاکو صدای اعتراض بهروز رو هم در میاره! بهروز دیاکو چته تو چقده به اون بیچاره زنگ میزنی بابا بچه ست سرما میخوره بدنش ضعیفه زود هم خوب میشه این کارا دیگه چیه! دیاکو خودم هم
سلامی خنک از جنس نسیم کوهستان همراه با یه عالمه گل تقدیم به شما دوستای عزیزم امیدوارم که سرشار از شادی باشید و غم راه دلهای مهربانتونو گم کرده و هیچوقت هم پیداش نکنه ****** آقا مراقب باشید! یواشتر! ای بابا پسر جان چقدر تذکر میدی خوب ما کارمون همینه بابا جان خودمون مراقب هستیم تو اینجوری که میگی باعث میشه هَواسِمون به طرف تو باشه و از کارمون می افتیم یه بلایی هم سر وسایل میاد! بهروز حق با شماست ببخشید! دو هفته از رفتن دیاکو میگذره هنوز ازش خبری نشده! ما تو این مدت با کمک پدر بهروز یه مغازه نزدیک کتاب فروشی ایشون پیدا کردیم و
سلاااام بر همه ی هدیه ی شیرینی های مهربون امیدوارم خوب و خوش باشید بی هیچ حرف اضافی بریم سراغ داستان *********** دیاکو تند و با سرعت میپره تو مغازه و در رو گروپی میبنده! این کار باعث به گریه افتادن بچه ای که همراه مادرش برای خرید اومده میشه! خانم آقا چکار میکنی این چه طرز اومدنه بچم ترسید! دیاکو خیالی نیست آبجی الآن درستش میکنم! بعد شروع میکنه با بچه حرف زدن و بازی کردن به زودی گریه ی بچه جاشو به خنده هایی از ته دل میده مدتی بعد اونا میرن بهروز صد هزار بار بهت گفتم اینم صد هزار و یکمین بار عین آدم بیا
سلاااااام خوبید خوشید! خوب خدا رو شکر که خوبید پس بریم سراغ داستان خودمون! ******************** بهروز احمق یه کم به خودت بیا این چه تصمیمیِ که تو گرفتی این یارو اگه تورو میخواست که اون موقع ولت نمی کرد! دیاکو تو عاشق نیستی و نمی فهمی اون حالا پشیمون شده! بهروز هههههه پشیمون شده بعد از سه تا ازدواج! دیاکو خوب چیِ بابام هم بعد از چند سال از کارایی که می کرد پشیمون شده! خدایا دیاکو چقدر سادست! از اینکه اون روز از دوستی باهاش دچار تردید شدم از خودم شرمنده میشم بهروز و دیاکو همچنان بحث می کنن و من آروم نشستم و فقط گوش میدم. داستان
سلام بر امتحان دارا و بی امتحانا حال و احوالتون چطوره! خوبید آیا! من که نیستم آآآآآخ دلم خوب دیشب یه عالمه توت خوردم! خوب خنده داشت! نداشت! نه خوب نداشت! با مَش رمضان چکار میکنید! هوا چطوره! اینجا چی بگم شما یه یخچال رو فرض کنید که یهو بشه بخاری! خوب تجسم کردید آها حالا شهر ما از دو شنبه دقیقا اینطوری شده! خوب زیادی پر حرفی کردم بریم سراغ ادامه ی داستان! ********** اول یه خلاصه از قسمتهای گذشته تا اینجا رفتیم که سه دوست بودن دیاکو رضا و بهروز که رضا نابیناست و این سه تا دانشجو حقوق هستن اینا عین سه برادر با هم جور
سلام و صد سلام امیدوارم خوب باشید ******* کم کم داریم به سمت پاییز میریم امروز انتخاب واحد داشتیم و دیاکو بخاطر اینکه چند واحدمون با استاد کریمیه کلی سر مای بدبخت رو خورد انگار که ما مقصریم چون امشب تنها خونه بود اومده خونه ی ما بهروز رو هم به زور راضی کردیم اونم آوردیم حالا برای خواب من یاسین صادق بهروز و دیاکو اومدیم رو پشت بام هوا حسابی خنک شده و نسیم دست تو دست شب در حال قدم زدن بر این جهان هستن شهناز و سودابه هنوز مشغول قالیشون هستن دیاکو بچه ها نظرتون برای یه تفریح حسابی چیه! بهروز باز چی تو سرته! دیاکو
سلام به همه هم محلی های عزیزم امیدوارم خوب و خوش باشید همگی. خب اینم یکی از نوشته های روزانه منه که یکی از دوستان لطف کردند خوندند. امیدوارم خوشتون بیاد و با نوشته های ساده من حجم دانلود محله و شما عزیزان حیف نشه. واقعا برای گذاشتنشون یه خورده معذب هستم تا چیزی بذارم مفید و به درد بخور باشه. خوانش دوستمون که عالیه اما نوشته خودم امیدوارم ارزش دانلود کردنو داشته باشه. خوب باشید همیشه و خدانگهدارتون. پایان یک روز کاری
با سلام به خوانندگان این داستان که بخشی از نوشته ها واقعی و بخشی هم زاییده تخیل نویسنده داستان هست توضیحات موتیف دست گاهی هست شبیح به اُرگ که امکاناتی فراتر از یک کیبورد دارد و مصارفش برای آهنگ سازی و اجرا کنسرت هست و این رو هم اضافه کنم که یکی از برترین محصولات شرکت یاماها می باشد و نکته بعد این داستان رو من در تاریخ سپتامبر 1, 2015 به نگارش دراوردم و کمی نسبت به این نسخه جدید که ویرایش شده در تاریخ 1,June,2017 وقایه طبیعی در این داستان در نسخه جدید هزو شدن و تغییراتی به علت محدودیت ها دادم و دوتا از اسامی رو