سلااااام خوبید آیا! شما خوبید؟ من خوب نیستم! خوب نیستم دیگه کلی خوابم میاد! سریع بگم و برم! دیاکو با داد میاد تو مغازه دیاکو وای بچه ها! بهروز بنال باز چی شده! بهروز بیفرهنگ نالیدن چیه بگو بفرما! من با حالت مسخره واری ههه بفرما! دیاکو چکارتون کنم که ذاتا بی ادبید! بهروز حالا میگی چی شده یا نه جناب با ادب! دیاکو آها داشت یادم میرفت دارم عمو میشم! من خوب دیاکو خوب و مرگ خوب نداریم دیگه باید بریم کرمان! من اوووووه کی میره اون همه راهو! بهروز کی بچه به دنیا میاد که ما از حالا باید بریم کرمان! دیاکو بابا بچه به دنیا اومده!
Category: داستان و دلنوشته
سلامی به خنکای کوهستانهای کُردستان! از بَردَ زرد و نالَشکِنَ و سلامی به روانی آب زریبار تقدیم شما دوستای عزیزم. امیدوارم که خوب و سلامت بوده و زندگی بر وفق مراد بگردد! *** زندگی روی خوششو به ما نشون داده و ما در اوج خوشی هستیم. روز ها اگه دانشگاه باشه که دانشگاه هستیم در غیر این صورت مغازه شب ها هم فعلا مشغول رفتن به این خونه و اون خونه برای پاگشا هستیم در کل همه چی عالیِ و ما خیلی خوشبختیم البته به جز حال عمو محمد که روز به روز بدبختانه بدتر میشه و این طور که دکترا میگن سرطان عین زالو به جونش افتاده و
سلام به تمامی دوستان دنبال کننده ی هدیه ی شیرین! امیدوارم که دلتون سرشار از شادی و دور از گرد و خاک ناراحتی باشه! باز من اومدم با یه فصل جدید! چند روزی تهران میمونیم و بعد برمیگردیم! الآن سه روزه سهولان تو کلبه هستیم! از کلبه خارج میشم سهولان زیر لباس برف مخفی شده و برف با تمام لطافتش همچون عروسی زیبا نشسته و گاهی هم به قدم زدن مشغول میشه! چقدر زیباست وقتی خودتو بپوشونی و روی برفا شروع کنی به قدم زدن و برف قرچ و قرچ زیر پات صدا کنه و تو بیدغدغه همچنان راه بری و راه بری و از این صدا در کمال
سلام و صد سلام به همه ی هم محله ای های با مرام. از یه بچه یه سه ساله پرسیدم در چه وضعی؟, جواب داد: در وزن بزرگ. خلاصه ی متن این که نام مادرش گوشت و برنج بود و نام پدر نون. دختر مامان بابا بود و نام باباش هی باباش میرفت سر کار پول در می آورد آدامس نمی خرید. خخخخ. بچه است دیگه, کاریش نمیشه کرد. بگذریم. بازم اومدم با یه اراجیف تر و تازه و دیگه نمی دونم با مزه هست یا نیست, توپ هست یا نیست, خلاصه زِر زدن از ما و نظر از شما. کلاس ما فقط شش دانشآموز داشت, 4 دختر و
سلاااااام!!! ای خداااا من درس دارم این هدیه ی شیرینم تموم نمیشه!!!! خوب سریع بریم سراغ داستان!!! البته قبلش یه حرف با شما داشتم راستش پریروز که فصل قبل رو منتشر کردم یکی که نشناختمش بهم پیام داد و گفت تو محله رو پر کردی از این عراجیف حالا از کسایی که کمی تا همه ی این داستان رو خوندن خواهش دارم بی هیچ تعارفی بهم بگن واقعا اگه عراجیفه یا هر اسم دیگه ای داره دیگه منتشرش نکنم. من به ایشونم گفتم می ذارم به عهده ی بچه ها نظر آخر رو اونا بدن!!! هرچی اونا بگن چشم!!! پیشاپیش از نظراتون ممنونم!!! خوب امروزم یه فصل دیگه رو
**** به نامِ یزدانِ پاک **** درود و سلام به تمامیِ شما دوستانِ ارجمندی که این نامه رو می خونید. الآن صبحِ آدینست، اگه همین امروز می خونید، آدینه تون خوش و اگر در وقتِ دیگه ای می خونید، اوقات و ایام به کامتون باشه. خیلی وقت بود که دست به تایپ نشده بودم و حال و حوصله ی نوشتن رو هیچ رقمه نداشتم، هر وقت هم می نوشتم و می فرستادم، چون مدیریتِ محتواشون سخت بود، منتشر نمی شدن! اما چیزی که باعث شد من دوباره با پر چونگی هام پیدام شِ اینه. اگه دوس دارید بخونید. ویرایشگرانِ گرامی: شما مختارید که این پست رو هم منتشر نکنید
سلااااااام خوبید خوشید!!! مرغاتون خروسی میخونن!!! قبل از هرچی تو پست قبل یادم رفت از کاک شاهو برادر و استاد عزیزم بخاطر گذاشتن شمشال اینجا شدیدا تشکر کنم!!! دوما از کسایی که تو دو قسمت گذشته کامنت گذاشتن و من بخاطر نداشتن اینترنت نتونستم جواب بدم شدیدا عذر میخوام!!! سوما از پریسا مرسی هستم که با تهدید به جاش الآن اینترنتم رام شده و هرطور که بخوام بهم سواری میده!!! ای بابا چهارما نداریم بریم ادامه ی داستان!!! با تکون های شدید از خواب بیدار میشم!!! رضا رضا رضااااااااا!!! من چته صادق یادم نمیاد وقت اسم گذاری هم اینقده صدام کرده باشن بنال ببینم چی میگی!!! صادق از اونجایی
شکلک سرفه ی شدید و شکلک هایی که حوصله ی گفتنشون رو ندارم چون هم سرما خوردم هم اینترنتم به زور باهام راه میاد!!! سلاااااام!! خوبید!!! من خوب نیستم عتسه!!! خوب سرما خوردم دیگه این خنده داره!!! پریشب روستا بودم خوابم نمی برد با پسر خالم اومدیم تو ایوان نشستیم بعد از مدتی اون خوابش گرفت رفت بخوابه ولی من نشستم بعد دراز کشیدم!!! دراز کشیدن همان و خوابم بردن تا وقت اذان که خالم بیدارم کرد همان!!! حالا هم حالم زیاد خوب نیست !!! چند روز از مرگ دایی دیاکو گذشته و ما این چند روز دانشگاه نرفتیم البته من نتونستم با دیاکو حرف بزنم!!! دوشنبهست. دیاکو زنگ
سلااااااام بر همه ی دوستان عزیزم. باور کنید مقصر نیستم و اون روز اشتباهی فصل پنجم رو زدم و حالا برای اینکه بقیه ی داستان درست بشه مجبورم یه پست پنجم دیگه هم بنویسم بازم ببخشید!!! خلاصه ی کوتاه از قسمت های قبل! در قسمت های قبل با رضا و خانوادش و دوستاش دیاکو و بهروز آشنا شدیم دیاکو و رضا شیطون و بهروز آروم!!! خوب بریم سراغ ادامه ی داستان !!! چند روزی اتفاق اون روز که تو خونه ی دیاکو افتاد ذهنمو به خودش مشغول می کنه ولی از اونجایی که زندگی پر از اتفاقاته با اتفاق بعدی اون جریان به فراموشی سپرده شد!!! اون اتفاق یه
سلام بر همه ی دوستان امروز قرار بود بریم بیرون که انداختنش بعد از ظهر تا نمیدونم کی منم اومدم یه پست دیگه از هدیه ی شیرینو تقدیمتون کنم تا امتحانات که من ازشون متنفرم و اونا دارن آروم آروم و بیسر و صدا به طرفم میان تا یهو مَنو میان خودشون بگیرن و اجازه ی تکون خوردن بهم ندن تموم بشه!!! چند روزی از رفتن ما به سهولان گذشته و شَبه همه تو ایوان نشستیم و مامان داره با خاله نازنین در باره ی پخت کُلِرَ و بِرساق روز بیست و هفتم ماه رمضان که پس فردا باشه تلفنی حرف میزنن. !!! (توضیح حاشیه.! در کُردستان رسمه که
سلام به هم محلی های عزیزم. امیدوارم خوب و خوش باشید و خوبی ها و مهربونی هاتونو مثل عطر خوش و نور خورشید و بارون بهاری از کسی دریغ نکنید. اینم یکی از نوشته های روزانه منه که یکی از دوستان محبت کرده خونده و واقعا هم صدای خوبی برای گویندگی داره. تقدیم به همه شما عزیزان. خوب باشید همیشه نانوایی بربری
دستهها
شبِ آخر.
دیر وقته. از خواب پریدم نمی فهمم واسه چی. خستهم ولی بیدار. تلخم امشب. پر از حسِ تاریکِ غبار. پر از خستگیِ رفتن ها و نرسیدن ها. کم بودن ها. نبودن ها. پُرَم از تلخیه حسِ دلتنگی. در حالِ ترکم این شب ها. خیلی جدی در حالِ ترکم. درست شبیهِ جسمی که به زورِ تخت و زنجیر مخدر رو ترکش میدن، روحم در حالِ پرپر زدن از بس خودش رو به تختِ عقل زده جسمم از خواب پرید و حالا من کاملا بیدارم. کسی نیست اینجا و شُکر. سکوتِ نیمه شب و صدای ایسپیکِ عزیز و با معرفت که همیشه هست. هر زمان که بخوامش هست. چه قدر دوستش
سلام بر همه ی دوستای عزیزم! امیدوارم همه گی شاد و سر حال باشید! راستش زود زود میام تا وقت امتحانات پرونده ی این بسته بشه تا از نق های …. در امان باشم.! هرچند امروز اینجا ها پیداش نشده ولی میدونم به زودی میاد و به همه گیر میده. ! بریم سراغ ادامه!! روز ها از پشت سر هم میگذرن من دیاکُ و بهروز بیشتر با هم صمیمی میشیم! البته این میان خانواده ها هم بیکار ننشستن!!! روز اول که از دانشگاه برگشتم یاسین داداش بزرگم اومد نشست کنارم و از دانشگاه پرسید منم همه چیز رو براش تعریف کردم! یاسین بیست و پنج سالشه و پنج سال
سلام بر دوستان عزیز! چیه چرا این طور نگاه میکنی.!!! آها بخاطر اسمم که هی تغییرش میدم!!! باور کنید بی تقسیرم راستش دیشب یکی از بچه ها شمارمو تو اون یکی پست بر داشته بود و زنگ زد گفت این اسم رو تغییر بده ا سرش جنگ جهانی سوم راه نَیوفتاده!!! و از اونجای که من خواهان صلح پایدار هستم گفتم چشم و این شد که حالا دارید میبینید.!!! بریم سراغ ادامه ی داستان به سمت بالا راه می افتیم باران کم کم شدید شده. پسر «من اسمم دیاکُ ست تو چی!!!» من «رضا هستم!!» دیاکُ «من دانشجویِ سال اول حقوقم تو چی؟؟؟!!!!» من «منم همینطور» دیاکُ «من میرم
دوئل, کامبیز در غرب وحشی کامبیز تشنه لب, خسته و کوفته, کشان کشان در بیابانی بی آب و علف, پیش می رود. هیچ جنبنده ای دیده نمی شود. نفس هایش به شماره افتاده اند. لبهایش از خشکی ترک خورده و دیگر نای راه رفتن ندارد. اما پیش می رود. همه در محله فهمیده اند که او می بیند و با نیرنگ خود را در محله جای داده است. از وقتی مجتبی نیت شوم او را فهمیده هیچ جای این کره خاکی مکان امنی برای او نیست. بخصوص از وقتی با مهدی بهرامی راد جنگ را شروع کرد و شعار مرگ بر او و دیگران را سر داد. اخلالگری هایش
در یک روز آفتابی به همراه دوستم که او هم نابینا بود، از دانشگاه به طرف خانه بر میگشتیم. بعد از اینکه از اتوبوس پیاده شدیم، پس از مجادلهی فراوان تصمیم گرفتیم برای اولین بار به هر شکل ممکن یک مغازهی فسدفود پیدا کرده و دلی از عزا در آوریم. او که در استفاده از عصا از مهارت بالاتری نسبت به من برخوردار بود، عصایش را باز کرد و به سمتی که تصور میکردیم مغازه مورد نظر قرار دارد حرکت کردیم. پس از دقایقی از طریق پرس و جو از رهگذران و قدرت بویایی توانستیم به هدف خود دست یافته و وارد مغازه شویم. هر دو یک همبر سفارش
ساعت گوشیمو میزنم هفت و نیم صبح هفتم مهر 85 تاکسی همین طور آرام به راهش ادامه میده و این حرکت آروم ماشین من رو کلافه میکنه راننده شروع میکنه به حرف زدن! راننده «تو برای چی میری دانشگاه!!!» شیطونه میگه بگو برای صفا سیتی میرم.!! ولی من بهش گوش نمیدم و بجاش میگم برای ادامه تحصیل میرم امسال قبول شدم دانشگاه.!!!! راننده«چیییی؟؟؟ دانشگاه!!!» من «ایرادی داره پدر جان!!!» راننده «آخه تو نابینا هستی» من «خوب بله نابینا هستم اشکالش کجاست!!!» راننده «آخه تو چطور میتونی چیز بخونی!!!» آهی میکشم خدایا رحم کن! خدا هم دلش برام سوخت و خوشبختانه به دانشگاه رسیدیم پول راننده رو سریع پرداخت میکنم
سلام دوستان حال و احوالتون چطوره؟ امیدوارم حالتون خوب و زندگی به کامتون باشه در ادامه هرچه کامل تر کردن آرشیو محله و رسیدن قصه ها به دست شما و نابیناهای کوچولو 3 تا قصه دیگه براتون اوردم که امیدوارم از شنیدنشون لذت ببرید یادتون نره! حتما به دست کوچولو ها مخصوصا کوچولو های نابینا هم برسونید! قصه امیر کوچولو رو از این لینک و قصه عنکبوتی که پارچه می بافت رو از این لینک و قصه غولچه و درخت بادام رو هم از این لینک دانلود بفرمایید همیشه شاد باشید.
دستهها
کاش بودی!
ساحلِ شنی. دریای موج دار. غروب و نسیمِ آرومی که بویِ هوای خیسِ آغشته به نمک رو همراهِ قطره های خنک و خیلی خیلی ریز می پاشید به ساحل و ساحلی ها. همه چیز شبیهِ همیشه بود. شبیهِ زمان هایی که نه چندان بیخیال، دلواپس از فردا هایی که باید عوضشون می کردیم، به اون تخته سنگ بزرگه تکیه می زدیم و بی حرف کنارِ دستِ هم می ایستادیم. خسته که می شدیم می نشستیم. سکوت بود و آواز های دریا و نسیم و هوای خیس و چه بهشتی! خاطرم نیست هیچ وقت گفته باشی غروبِ دریا چه قدر در نظرت غمگین میاد. خیلی ها گفتن. خاطرم نیست گفته
سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان بزرگوارم برم سر اصل مطلب شنبه نزدیکی های غروب, این پسر فسقلی ما گیر داد که بابایی بیا بازی. منم حوصله نداشتم و خسته بودم. نیم ساعتی بود به خانه رسیده و نهار و شام یکی شده بود. دیدین وقتی یک غذای حسابی می خورین سنگین میشین و خواب میاد سراغتون؟ دقیقا همونجوری شده بودم. منتظر بودم اذان بشه, نماز بخونم و بیفتم تو رختخواب و تا صبح یک دنده خروپف کنم. خخخ اما این فسقلی برنامه امو ریخت بهم. حسابی گیر داده بود بابایی بیا بازی. رو مبل نشسته بودم و بهانه میاوردم که امشب نه. بذار برای فردا. ولی گوشش