سلام دوستان عزیز و محترم. امیدوارم که شما هیچ وقت بی حوصله نشید. البته، اگه با ناامیدی چند وقتی هست که دوست شدید بهتره خاطراتشو با من بخونید. اینو بگم، نه این که ناامید هستما. اصلا چند ماهی هست که ناامیدی رو ندیدم. آخرین باری که هم دیگه رو دیدیم. اول به هم سلام کردیم. بعد به هم دست دادیم و هم دیگه رو بوسیدیم. کلی داشتیم با هم حال میکردیم که: از مشتی که زده بود توی سرم تعریف کرد. منم ناراحت شدم. گفتم: اینم خاطره بود تعریف کردی؟ همینطور که غش غش داشت بهم میخندید بهم گفت: باور کن مشتی که توی سرت زدم خیلی باحال بود.
Tag: بی حوصلگی
دستهها
یکی از شما کجاست؟
سلااام بچهها! چطورید؟ خوبید؟ ما رو نمیبینید خوشید؟ این مدت من نبودم چه خبرا شد؟ من فقط میدونم که امیر و تبسم عروسی کردن و رفتن زیر یه سقف. که همینجا بهشون تکبیییر میگم. آها! راستی یادم رفت بگم چرا این مدت نبودم. راستش اولش یه خرده با خودم دعوام شد و نذاشتم خیلی به سایت سر بزنم. هی میگفتم برم فلان پستو بخونم هی نمیذاشتم. هی میگفتم بذار کامنتهای این پستو بخونم هی نمیذاشتم. نه میذاشتم کامنت بذارم نه میذاشتم کامنت بخونم. تازه اجازه نداشتم همه پستا رو هم بخونم. یَک دعوایی بود که بیا و ببین! البته دلیلم داشت. دلیلش اعتیاد به گوشکن بود که حالا کمتر