شنوندگان و بینندگان و خوانندگان و مطرب ها و نوازندگان و همه و همه اعضای محله کلا سلام. با خودم عهد کرده بودم که توی این فرجه های امتحانی دور یادداشت نویسی و اعتیاد داشتن به اینترنت را یک خط سرخ بکشم که این اینترنت و این نوشتن پدر وقت آدم را در میاره اما حالا که بعد از چند روز دیدم من آدم با برنامه ای هستم و قدرت پایبند بودن به برنامه هام رو دارم تصمیم گرفتم بنویسم که واقعا اگر ننویسم حیفه. فکر کنم پنجشنبه گذشته یعنی هفت دیماه بود که یکی از متنوع ترین پیتزا ها رو تجربه کردم. پیتزای چهار طعم. یعنی یک تکه
Tag: خاطره
تا پدرم جوان بود و پول فراوان داشت و خانواده ما خادمی ها جزو پولدار ها محسوب میشد, همه با پدرم خوب بودند. نیمی از پول های پدرم به دست فامیل هایش پر پر شد و نیم دیگر هم به دست بی تدبیری خود پدرم به باد رفت. ناراحتم از وضعیتی که این بی پولی ما در این عصر بیرحم دیجیتال برای من رقم زده. به هر حال من زنده ام پس هستم ولی بگذارید از وضعیت امروز خانهمان کمی برایتان بنویسم: خانه ما قدیمیست. خیلی خیلی هم قدیمیست. تمام مصالح به کار برده شده برای ساخت خانه ما شامل مقداری کاه و گل و خشت های گلی و
دیروز همین موقع ها بود که موبایلم زنگ خورش شروع به زنگ خوردن کرد و اون هِی زنگ میخورد و من هِی غذا. آخه توی سلف سرویس دانشگاه بودم. وقتی غذا روبروم بود و صبحانه هم نخورده بودم چه کار باید می کردم. خلاصه بعد از این که تلفن همراهم به اندازه کافی زنگ هاش را خورد و سیر شد, برای این که پیاز نشود, جوابش را دادم که صدای آشنای جناب میر صفایی از آن طرف امواج من رو به خودم آورد. یکه ای خوردم که از دوکه و سکه هم بدتر بود. مدیر دبیرستانی که من حدود ده سال پیش اون جا درس میخوندم چه کاری میتونست
دستهها
حالا یک خاطره
حالا یک خاطره: روز چهارشنبه- با حرارت تمام از جا بلند شدم. میخواستم خط راست را به بچه های کلاس چهارم درس بدهم. اسم هر دو شان مهدی است. من که بنا به اقتضای شرایط آنها را مهدیا, پسرا, شازده ها, مشتیا و… صدا میکنم گفتم کتابها و خط کشهاتونو بذارید روی میز. سریع فرمان بردند. یک بار کف دستهایم را بهم کوبیدم تا خوب توجه کنند و متمرکز شوند. با قاطعیت گفتم: بچه ها یادتان هست پارسال پاره خط را باهم یاد گرفتیم؟ بچه ها سر حال جواب دادند بله خانم. با همان صلابت گفتم: خوب حالا بگین ببینم پاره خط چه جور خطی بود؟ بچه ها:…سکوت. من:
سلام من دو سه تا دوست صمیمی بیشتر ندارم یکی از این دوستانم که دوستیمان به حدود 14 سال پیش میرسد امروز صبح به من زنگ زد و در مورد ازدواجی ازدواج که نه موردی که بهش پیشنهاد شده بود باهام صحبت کرد یک دختر بینا پیدا شده بود که حاضر شده بود با او ازدواج کند ولی قضایای دیگری هم همراهش بود که بهتر است در متنی که از زبان خودش میآورم بخوانید ببینید چه به ذهنتان میرسد دوستم فردیست از خانواده تغریبن پولدار البته نه از آن دسته پولدارهایی که نه درس خوانده باشد و نه بلد باشد تا در خانه اش را تنهایی برود کارهایی بلد
دستهها
خاطره نون قاپی!
سلام و صد سلام. درود و صد درود. همه تونا دوس دارم. خیلی زیاد. دوس دارم بگم که دوستون دارم تا بقیه حسودیشون بشه. تا بدونن شما گوشکنی ها ی جای ویژه توی قلب من دارین. قبل از این که خاطره نون را واسهتون بگم حرفاما بگم و خبر های جدید را به دستتون برسونم: اولش این که خواستم به مناسبت 23 مهرماه روز جهانی عصای سفید یعنی روز نابینا ها فیلم توضیح دار رنگ خدا رو واستون بذارم ولی بعد گفتم بیخیل شم و همین اول کاری روز اول مهر, روز شکوفه ها فیلمو بپاشمش تو محله. فیلمو فردا صبح که میخوام برم دانشگاه میپاشم این جا. در
دستهها
من آژانسی نیستم ولی
من آژانسی نیستم ولی می خواهم امروز از خودم بنویسم و از دغدغه هایم. از کار هایی که انجام داده ام, کار هایی که انجام می دهم و انجام خواهم داد تا صبح را به شب برسانم و شب را به صبح. این جمله آخری را از ترجمه انگلیسی به فارسی فرازی از زیارت آل یاسین که در 11 سالگی حفظ کرده بودم به خاطر دارم: “سلام بر تو هنگامی که شب را به صبح میرسانی و صبح را به شب!” یادش بخیر! بچه بودم و از دنیا هیچ نمیفهمیدم. تمام غصه ام یک صدم معدل بیشتر بود, یک مثبت بیشتر از معلم بود, یک بار برنده شدن در
دستهها