سلام به همه ی دوستای گرامیم امیدوارم که خوب باشید آماده ی شنیدن پایان دوم هستید! فقط تا یادم نرفته ازتون بخوام نظراتتونو در باره ی این داستان واقعی بهم بگید حتی اگه به درد نخور هم بوده دوست دارم شما بهم بگید تا اینکه یه بینای غریبه بهم بگه! پیشاپیش از همه گی ممنونم *************** حدود یه هفته ای از بستری شدن دیاکو تو این بیمارستان می گذره برف همچنان داره می باره بهروز رضا چرا بیرونی بیا بریم داخل بیمارستان سرما می خوری! برمی گردیم داخل یاسین با صدایی گرفته پیش ما میاد یاسین بچه ها باید یه چیزی بهتون بگم! نه نه از صدای یاسین بوی
Tag: داستان هدیه ی شیرین
سلام شما ها خوبید! خوب منم خوبم چه خبرا خوش می گذره! خوب خدا رو شکر اونجا گرمه! خوب این که پرسیدن نداره اینجا هم مثل اونجا گرمه! هدیه ی شیرین می خواید! این چه سؤالیِ خوب اگه هدیه ی شیرین نیاورده بودم اینجا چکار می کردم مثلا! خوب نمی خواد عصبانی بشی آهااااییییی پریسا دنبال چی می گردی تو اون طرفا سریع بیا سر جات بشین وگرنه داش وحید می بردت همون جایی که گاو هایی داره که طبق خوابی که غزل دیده گاواش با کمال تعجب شیر نمیدن! حالا انتخاب اصلی با خودت یا بیا بشین یا وحید داره بلند میشه ها! خوب محسن صالحی لطفا یه
سلام به همه ی دوستای عزیز همراه هدیه ی شیرین امیدوارم که ایام به کام باشه بی هیچ حرف دیگه ای بریم سراغ ادامه ی داستان *************** از دیشب برف شدیدی شروع به باریدن کرده سیوان مریض شده و تو بیمارستان بستریش کردن! همین موضوع شدید باعث کلافه گی دیاکو شده به حدی نگران و ناراحته که ساعتی یه بار با سودابه تماس میگیره تا در جریان همه چیز قرار بگیره! این کار دیاکو صدای اعتراض بهروز رو هم در میاره! بهروز دیاکو چته تو چقده به اون بیچاره زنگ میزنی بابا بچه ست سرما میخوره بدنش ضعیفه زود هم خوب میشه این کارا دیگه چیه! دیاکو خودم هم
سلامی خنک از جنس نسیم کوهستان همراه با یه عالمه گل تقدیم به شما دوستای عزیزم امیدوارم که سرشار از شادی باشید و غم راه دلهای مهربانتونو گم کرده و هیچوقت هم پیداش نکنه ****** آقا مراقب باشید! یواشتر! ای بابا پسر جان چقدر تذکر میدی خوب ما کارمون همینه بابا جان خودمون مراقب هستیم تو اینجوری که میگی باعث میشه هَواسِمون به طرف تو باشه و از کارمون می افتیم یه بلایی هم سر وسایل میاد! بهروز حق با شماست ببخشید! دو هفته از رفتن دیاکو میگذره هنوز ازش خبری نشده! ما تو این مدت با کمک پدر بهروز یه مغازه نزدیک کتاب فروشی ایشون پیدا کردیم و
سلاااام بر همه ی هدیه ی شیرینی های مهربون امیدوارم خوب و خوش باشید بی هیچ حرف اضافی بریم سراغ داستان *********** دیاکو تند و با سرعت میپره تو مغازه و در رو گروپی میبنده! این کار باعث به گریه افتادن بچه ای که همراه مادرش برای خرید اومده میشه! خانم آقا چکار میکنی این چه طرز اومدنه بچم ترسید! دیاکو خیالی نیست آبجی الآن درستش میکنم! بعد شروع میکنه با بچه حرف زدن و بازی کردن به زودی گریه ی بچه جاشو به خنده هایی از ته دل میده مدتی بعد اونا میرن بهروز صد هزار بار بهت گفتم اینم صد هزار و یکمین بار عین آدم بیا
سلام بر امتحان دارا و بی امتحانا حال و احوالتون چطوره! خوبید آیا! من که نیستم آآآآآخ دلم خوب دیشب یه عالمه توت خوردم! خوب خنده داشت! نداشت! نه خوب نداشت! با مَش رمضان چکار میکنید! هوا چطوره! اینجا چی بگم شما یه یخچال رو فرض کنید که یهو بشه بخاری! خوب تجسم کردید آها حالا شهر ما از دو شنبه دقیقا اینطوری شده! خوب زیادی پر حرفی کردم بریم سراغ ادامه ی داستان! ********** اول یه خلاصه از قسمتهای گذشته تا اینجا رفتیم که سه دوست بودن دیاکو رضا و بهروز که رضا نابیناست و این سه تا دانشجو حقوق هستن اینا عین سه برادر با هم جور
سلام و صد سلام امیدوارم خوب باشید ******* کم کم داریم به سمت پاییز میریم امروز انتخاب واحد داشتیم و دیاکو بخاطر اینکه چند واحدمون با استاد کریمیه کلی سر مای بدبخت رو خورد انگار که ما مقصریم چون امشب تنها خونه بود اومده خونه ی ما بهروز رو هم به زور راضی کردیم اونم آوردیم حالا برای خواب من یاسین صادق بهروز و دیاکو اومدیم رو پشت بام هوا حسابی خنک شده و نسیم دست تو دست شب در حال قدم زدن بر این جهان هستن شهناز و سودابه هنوز مشغول قالیشون هستن دیاکو بچه ها نظرتون برای یه تفریح حسابی چیه! بهروز باز چی تو سرته! دیاکو
سلااااام خوبید آیا! شما خوبید؟ من خوب نیستم! خوب نیستم دیگه کلی خوابم میاد! سریع بگم و برم! دیاکو با داد میاد تو مغازه دیاکو وای بچه ها! بهروز بنال باز چی شده! بهروز بیفرهنگ نالیدن چیه بگو بفرما! من با حالت مسخره واری ههه بفرما! دیاکو چکارتون کنم که ذاتا بی ادبید! بهروز حالا میگی چی شده یا نه جناب با ادب! دیاکو آها داشت یادم میرفت دارم عمو میشم! من خوب دیاکو خوب و مرگ خوب نداریم دیگه باید بریم کرمان! من اوووووه کی میره اون همه راهو! بهروز کی بچه به دنیا میاد که ما از حالا باید بریم کرمان! دیاکو بابا بچه به دنیا اومده!
سلامی به خنکای کوهستانهای کُردستان! از بَردَ زرد و نالَشکِنَ و سلامی به روانی آب زریبار تقدیم شما دوستای عزیزم. امیدوارم که خوب و سلامت بوده و زندگی بر وفق مراد بگردد! *** زندگی روی خوششو به ما نشون داده و ما در اوج خوشی هستیم. روز ها اگه دانشگاه باشه که دانشگاه هستیم در غیر این صورت مغازه شب ها هم فعلا مشغول رفتن به این خونه و اون خونه برای پاگشا هستیم در کل همه چی عالیِ و ما خیلی خوشبختیم البته به جز حال عمو محمد که روز به روز بدبختانه بدتر میشه و این طور که دکترا میگن سرطان عین زالو به جونش افتاده و
سلام به تمامی دوستان دنبال کننده ی هدیه ی شیرین! امیدوارم که دلتون سرشار از شادی و دور از گرد و خاک ناراحتی باشه! باز من اومدم با یه فصل جدید! چند روزی تهران میمونیم و بعد برمیگردیم! الآن سه روزه سهولان تو کلبه هستیم! از کلبه خارج میشم سهولان زیر لباس برف مخفی شده و برف با تمام لطافتش همچون عروسی زیبا نشسته و گاهی هم به قدم زدن مشغول میشه! چقدر زیباست وقتی خودتو بپوشونی و روی برفا شروع کنی به قدم زدن و برف قرچ و قرچ زیر پات صدا کنه و تو بیدغدغه همچنان راه بری و راه بری و از این صدا در کمال
سلاااااام!!! ای خداااا من درس دارم این هدیه ی شیرینم تموم نمیشه!!!! خوب سریع بریم سراغ داستان!!! البته قبلش یه حرف با شما داشتم راستش پریروز که فصل قبل رو منتشر کردم یکی که نشناختمش بهم پیام داد و گفت تو محله رو پر کردی از این عراجیف حالا از کسایی که کمی تا همه ی این داستان رو خوندن خواهش دارم بی هیچ تعارفی بهم بگن واقعا اگه عراجیفه یا هر اسم دیگه ای داره دیگه منتشرش نکنم. من به ایشونم گفتم می ذارم به عهده ی بچه ها نظر آخر رو اونا بدن!!! هرچی اونا بگن چشم!!! پیشاپیش از نظراتون ممنونم!!! خوب امروزم یه فصل دیگه رو
سلااااااام خوبید خوشید!!! مرغاتون خروسی میخونن!!! قبل از هرچی تو پست قبل یادم رفت از کاک شاهو برادر و استاد عزیزم بخاطر گذاشتن شمشال اینجا شدیدا تشکر کنم!!! دوما از کسایی که تو دو قسمت گذشته کامنت گذاشتن و من بخاطر نداشتن اینترنت نتونستم جواب بدم شدیدا عذر میخوام!!! سوما از پریسا مرسی هستم که با تهدید به جاش الآن اینترنتم رام شده و هرطور که بخوام بهم سواری میده!!! ای بابا چهارما نداریم بریم ادامه ی داستان!!! با تکون های شدید از خواب بیدار میشم!!! رضا رضا رضااااااااا!!! من چته صادق یادم نمیاد وقت اسم گذاری هم اینقده صدام کرده باشن بنال ببینم چی میگی!!! صادق از اونجایی
شکلک سرفه ی شدید و شکلک هایی که حوصله ی گفتنشون رو ندارم چون هم سرما خوردم هم اینترنتم به زور باهام راه میاد!!! سلاااااام!! خوبید!!! من خوب نیستم عتسه!!! خوب سرما خوردم دیگه این خنده داره!!! پریشب روستا بودم خوابم نمی برد با پسر خالم اومدیم تو ایوان نشستیم بعد از مدتی اون خوابش گرفت رفت بخوابه ولی من نشستم بعد دراز کشیدم!!! دراز کشیدن همان و خوابم بردن تا وقت اذان که خالم بیدارم کرد همان!!! حالا هم حالم زیاد خوب نیست !!! چند روز از مرگ دایی دیاکو گذشته و ما این چند روز دانشگاه نرفتیم البته من نتونستم با دیاکو حرف بزنم!!! دوشنبهست. دیاکو زنگ
سلااااااام بر همه ی دوستان عزیزم. باور کنید مقصر نیستم و اون روز اشتباهی فصل پنجم رو زدم و حالا برای اینکه بقیه ی داستان درست بشه مجبورم یه پست پنجم دیگه هم بنویسم بازم ببخشید!!! خلاصه ی کوتاه از قسمت های قبل! در قسمت های قبل با رضا و خانوادش و دوستاش دیاکو و بهروز آشنا شدیم دیاکو و رضا شیطون و بهروز آروم!!! خوب بریم سراغ ادامه ی داستان !!! چند روزی اتفاق اون روز که تو خونه ی دیاکو افتاد ذهنمو به خودش مشغول می کنه ولی از اونجایی که زندگی پر از اتفاقاته با اتفاق بعدی اون جریان به فراموشی سپرده شد!!! اون اتفاق یه