سلام سلام. میلاد پیامبر اعظم (ص)بر همه ی شما مبارک و شادباش. جاتون سبز واسه همایش جامعه ی بینا شهروند نابینا رفته بودم کاشان، بردنمون مشهد اردهال، همونجا که امامزاده سلطانعلیبن محمد باقر یکی از امام زاده های واجب التعظیم هست، که هر ساله به رسم سنت فرشهاشو میشورن. یه محوطه ی سنتی در نزدیکیش بود که واسه اسکان رفته بودیم اونجا، تقریبا سرسبز بود و البته جالب. از اتاقمون که اومدیم بیرون بوی خوبِ گیاهی نظرمون رو جلب کرد، با اطلاعاتی که من و دوستانم کم و بیش در مورد گیاه اسطوخودوس داشتیم فهمیدیم که مقدار زیادیش خودرو تو باغچه سبز شده، اینقدر هم بوش انرژی بخش بود،
Tag: سفر
سلام. به دلیل اینکه استقبال شما از این داستان کم بود. دیگه نمیسازمش. ناراحتید؟ منم ناراحتم. راستش داستانو بد شروع کردم ههه. خودمم نفهمیدم چی شد. میخوام در آینده ای نزدیک یه… یه کار باحال بهتون بدم و … سوپرایزه! این جمع شد. اما شاید یه چیز دیگه بییاد. زیاد ناراحت نباشید! همینقدر میتونم بگم. بای.
سلااااام, درووووووود,hiiiiii, allooooooo,خدمت همه بچه محل های گل, و مهربون و باصفا خب بر اساس وعده هایی که بنده خدمتتون داده بودم, امروز هم میخوام خاطره سفر مشهد دوم دبیرستان رو براتون بنویسم سال 92 بود. یادمه اون سال کلا سال جالبی نبود.اتفاقات زیادی برام افتاد که مجال گفتنش نیست وقتی قرار شد بریم مشهد, برخلاف سال قبل, امسال خیلی بیشتر بودیم و هم انسانی, هم ریاضی, هم تجربی در سفر امسال نماینده داشت از انسانی دو نفر بودیم که با هم خیلی رفیق بودیم و کلا توی این سفر از هم جدا نشدیم خلاصه سرتونو درد نیارم, که البته میدونم آخرسر میارم. خخخ آقا ما مثل بچه های
آمدم ای شاه، پناهم بده. خطِ امانی ز گناهم بده. ای حرمت ملجأ درماندگان. دور مران از در و راهم بده . سلام به همه ی هم محله ای های عزیز و دوست داشتنی. خوبین؟؟ چه خبرا؟؟ بچه ها کیا مشهد رفتن؟؟ کیا هنوز نرفتن و با شنیدن صدای نقاره دلشون پر میکشه سمت حرم؟؟ کیا سقاخونه و پنجره فولاد رو از نزدیک دیدن و کیا هنوز هم که هنوزه دلشون یک جرعه از آب سقا خونه میخواد؟؟ خوب، همه ی اینا و هرچی تو دلته واسه امام رضا بنویس از خاطرات سفرت به مشهد بگو و دلنوشته بنویس اگر خواستی این یه مسابقه هست به مناسبت
هزاران و هزاران درود خدمت شما عزیزان گوش کنی. خوبییییییید؟ قربونتون برم. از همین الان بگم که اگه دیر جواب کامنتها رو دادم به بزرگی خودتون ببخشید به هر حال. اینم قسمت دوم خاطراتم در سفر به همان خخخخخخخ همدان به کردی میشه هماان به درخواست یکی از دوستان فکر کنم زینب خانم که خواسته بودن توضیحاات بیشتری راجع به جاهای تاریخی که رفتیم بدم از کمی قبل شروع میکنم همون طور که قبلا گفتم اول رفتیم به آرامگاه ابو علی سینا چون من میانه ی خوبی با موزه و این جور چیزا ندارم خیلی اونجا بهم خوش نگذشت فقط چندتایی عکس گرفتیم ناگفته نمونه کنار آرامگاه من هم
سلام سلاام سلااام سلااااام دوستان گلم چطوریییییید؟ خوبیییییید؟ چه خبرا؟ قبل از هر سخنی خدمت اون دسته از دوستانی که در دو پست قبلیم یعنی: آموزش خوانندگی و آیا میدانید؟ نظر گذاشتند خیلی خیلی معذرت میخوام که نتونستم جوابشون رو بدم نمیدونم یه دفعه چی شد که اینترنتم قطع شد و تا دیشب وصل نگردید خب این از این عرض به حضورتون که همین جمعه ی گذشته با بَرُ بچههای انجمن نابینایان که حدودا 32 نفری میشدیم تصمیم به سیاحت شهر زیبا و تاریخی همدان گرفتیم در این سفر دو هم محله ای دیگر یعنی: آقای دکتر مهرداد زمانی و دوست خوووووووووبم داداش کامبیز اسدی هم با ما همراه
اولا عذر میخواهم دوتا موضوع را عرض کنم . جیمیل من اشکال پیدا کرده و به همین دلیل است که نتونستم به ایمیلهایتان پاسخ بدهم یعنی دیگه ایمیل قبلییم وجود ندارد لطفا با این جیمیلم تماس بگیرید / / / tabriz619 / / / و دوم اینکه چند روزی اینترنت نداشتم برای همین قسمت آخرش دیر شد تشکر از شماها که خاطراتم مورد توجه تان قرار میگیرد . . وقتی که صدای ضربه های متعدد را به شیشه شنیدم و سپس صدای آمدن اشخاص بیشتر را به روی پله های پائین شنیدیم و نور خفیفی را بارها برروی شیشه ها ملاحظه کردیم و کاملا مشخص بود که دقیقا پشت
سلام به همه ی هم محله ای های عزیزم. چه خبرا؟ دانشآموزان محترم چه خبر از امتحانات؟! من که هنوز چهارتا امتحان دیگه دارم. خب بریم سراغ پستمون. این خاطره ای که دارم مینویسم مربوط به عید همین امسال میشه. دیروز به سرم زد که فردا اینو برای شما بنویسم. بریم سر خاطرمون. خب من خیلی اون موقعها دوست داشتم به مسافرت برم. به همین دلیل بابامو راضی کردم که عید بریم مسافرت. مقصد ما کیش بود. قرار شد ی بلیت ی هفته ای برای رفتن به کیش بخریم و برای پنجم فروردین بلیت خریدیم. روز چهار فروردین. خیلی خوشحال بودم. هنوز ی روز به رفتنمون مونده بود. بالاخره
سلام دوستان خوبین امیدوارم که عالی باشین بریم سر اصل مطلب یکی چایی بیاره چون من قرار هست دهنم خشکیده بشه و شما قرار هست گوشاتون سوت بکشه من به اتفاق همسرم و مادر و پدرش به مشهد رفتیم این اولین سفر من با همسرم بود از راه نیشابور عازم شدیم مادر و پدر شوهرمو رسوندیم یک امام زاده ای که خیام هم همونجا بود من و همسرم رفتیم به آرامگاه عطار اونجا من و همسرم سوار شتر شدیم وااااای نمیتونم بگم که چقدر ترسیده بودم همسرم هم ترسیده بود من که خواهش میکردمو میگفتم آقا به این شتر بگو بایسته اما شوهرم برای دل گرمی من میگفت نترس
درود درود بر دوستان و نازنینان هم محله ای. حال و احوالتون چطوره؟ ای منم بد نیستم, آخه مگه میشه از شما خوبان دور بود وحال خوشی داشت. باری یک هفته است که به تهران آمده و سفری هم با انجمن نابینایان ایران به گرگان داشتم که واقعا جای شما خالی بود بسیار استان سرسبزی است. هم اکنون هم دوباره با انجمن دفاع از حقوق معلولین یا همون انجمن محمودنژاد به سفر دیگری رفته ام. ولی از آنجا که همیشه فکر و ذهنم با شما بچه های خوب هم محله ایست، گزارشاتی تهیه کرده ام که شما هم حتی الامکان در جریان حال و هوای این سفر قرار بگیرید.
درود بر شما دوستان عزیز. امیدوارم حالتون خوب باشه. خب بالاخره به آخرش رسیدیم. امیدوارم از مجموعه ای که براتون آماده کردم استفاده کرده باشید و براتون مفید بوده باشه. این تجربه ی اول من بود و نمیدونم چه قدر تونستم تو این کار موفق عمل کنم. اما مطمئناً نقاط ضعفی هم داشت که دلیلش امکانات کم و شرایط خاصی بود که وجود داشت. مثلاً با گوشی ضبط کردم که اگر رکوردر حرفه ای داشتم شاید کیفیت صدا بهتر میشد، یا این که یه جاهایی میشد از بیناها کمک بگیرم که به خاطر پر جمعیت بودنمون خیلی نشد این کار رو بکنم و مشکلات دیگه ای که دوست دارم
درود بر شما دوستان عزیز. امیدوارم حالتون خوب باشه. خب دیگه کم کم داریم به آخر داستان سفر به استانبول نزدیک میشیم. قسمت هشتم خیلی طولانی نیست و مطمئناً خیلی خسته نخواهید شد. یه چیزی هم اصلاح کنم. این تنگه ای که من هی بهش گفتم وسفر، اسم درستش بسفر هست. پس هرجا اسمش رو شنیدید بدونید که اسم درستش بسفر هست. پنجشنبه شب قسمت آخر رو براتون میذارم. فعلاً قسمت هشتم رو دریابید. تا بعد، مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید. بدرود. دانلود با حجم دوازده مگابایت و زمان پانزده دقیقه.
درود بر شما دوستان عزیز. امیدوارم هرجا هستید خوب باشید. خب دوستان بالاخره به قسمت هفتمی که کلی ازش تعریف کرده بودم و قول یه سورپرایز رو توش بهتون داده بودم رسیدیم. این قسمت مستند، طولانیترین قسمت اون هست و در عین حال جذابترین قسمت این مستند هم همین قسمته. یعنی اگر شما کل مستند رو هم نخواستید گوش بدید این یه قسمت رو از دست ندید. توی این قسمت، چندتا اتفاق نابینایی خیلی جالب میفته و چندتا تجربه ی جدید نابینایی رو خواهید شنید در مورد امکاناتی که اونجا برای نابینایان وجود داره. در کنارش هم با یکی از مهمترین آثار تاریخی استانبول و حتی ترکیه آشنا خواهید
درود بر شما دوستان عزیز. امیدوارم حالتون خوب باشه. پنجشنبه، دوازده شهریور نود و چهار: ساعت حدوداً یک ربع به سه بود که از خونه زدم بیرون. ساعت سه با بچه ها توی میدان آزادی قرار داشتم. سر ساعت سه اونجا بودم و تا همدیگه رو پیدا کنیم، دیگه سه و ربع شده بود. من، امیر، تبسم، مهدی و شبنم. مهدی دوست قدیمی امیر از زمان مدرسه هست و شبنم هم خانمش هست. مهدی نابینا و شبنم کمبینا هست. خلاصه دور هم جمع شدیم و قرار بود که با مینیبوس راهی امامزاده داوود بشیم. منتها دیدیم مینیبوسی که میخواستیم باهاش بریم فقط یه مسافر توش هست و نهایتاً با
سلام بر شما. باز هم تعطیلات تابستان رو به پایان است و من باید به دانشگاه بروم. به خاطر رفتن خیلی خوشحالم اما مثل همیشه نگرانم خیلی هم نگران به این علت که رفتن من به شیراز کار آسانی نیست. روستایی که من در آن زندگی می کنم درست است که کنار جاده اصلی قرار دارد و می توانم تقریباً هر ساعتی از شبانه روز سر جاده بروم و برای اتوبوس هایی که از این جا رد می شوند دستی بالا کنم و آن ها هم اگر جا داشتند و راننده دلش خواست که نیش ترمزی هم برای من بزند یا اگر اتفاقاً مسافری برای روستای ما داشته باشد
درود بر شما دوستان عزیز. امیدوارم حالتون خوب باشه. رسیدیم به ایستگاه سوم مستند صوتی سفر من به استانبول. توی این قسمت، ما به یکی از تاریخیترین و مهمترین مناطق استانبول و حتی ترکیه میریم و با حال و هوا و شرایط و موقعیت این منطقه آشنا میشیم. اتفاقات جالب و بامزه ای هم مثل قسمتهای قبلی در این مستند افتاده که میتونه برای شما جالب باشه. به هر حال بیشتر صحبت نمیکنم که با شنیدن این فایل بتونید در حال و هوای اون قرار بگیرید. تا پست بعد، مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید. بدرود. دانلود با حجم بیست و دو مگابایت و زمان بیست و هشت دقیقه
درود بر شما دوستان عزیز. امیدوارم حالتون خوب باشه. راستش کلی شوکه شدم. فکر نمیکردم انقدر این مستند مورد استقبال قرار بگیره. شانس منه دیگه. همه ی نابینایان ایران و جهان فهمیدن که من از هواپیما میترسم خخخ. البته بازم میگم. آآآآای مردم، من بدبخت از هواپیما نمیترسم. از هواپیماهای ایران میترسم خخخ. به هر حال جا داره که از لطفی که همه در پست قبلی و در اسکایپ و جاهای دیگه نسبت به من بابت این مستند داشتن تشکر کنم. اما بریم سراغ قسمت دوم. توی این قسمت، با یکی از بهترین مناطق استانبول آشنا میشید. البته این که این منطقه از بهترینها هست رو شاید در این
سلام خدمت دوستان عزیزُ گُلم چطورید؟ بدون ما خوش میگذره؟ دلم براتون خیلی خیلی تنگ شده بود. میخوام روایت دو سفرم رو به شهرهای قزوین و تنکابن در شمال کشور تعریف کنم. خوب یکی بود یکی نبود. ما همون طور که قبلا گفتم, برای مسابقات گلبال دانشآموزی کشور که در شهر قزوین برگزار میشد راهی این شهر زیبا شدیم. در ماشین که یک کاروان بود خیلی به ما خوش گذشت. کلا با مربی و سرپرست و ما شش نفر بودیم. حدود شش هفت ساعت در راه بودیم. در راه اینقدر موزیک گوش کردیم و اینقدر حرف زدیم که راه به نظرمون نیم ساعت بود. پس از رسیدن با
دستهها
سفر من به پلدشت
سلااااام به دوستان عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه. میخام براتون از خاطرات سفرم بنویسم. این دفعه میخام فارغ از آموزش یا نرم افزار و… از طبیعت بنویسم. حوصلم خیلی سر رفته بود یکشنبه تصمیم گرفتم با برادرم و پسر عمه ام به شهرشون پلدشت بریم که حدود دو ساعت از خوی فاصله داره و درست مرز ایران و جمهوری آذربایجانه. از شهر تا مرز 5 دقیقه راه هست. همچنین این شهر در کنار رود ارس قرار داره، ساعت دو با اتوبوسهای خوی پلدشت حرکت کردیم، پسرعمه من بهم از قبل قول داده بود که میریم تو رود ارس شنا می کنیم و یه گردش حسابی هم در دل طبیعت
خوب سلام میکنم به همه که گاهی چرند نوشت های منو عادت کردید بخونید. اول از همه بگم که اینجا رو حواستون باشه اینجا ی پله ی کوچیک هستش پاتونو آروم بذارید پایین. اینجا وارد تالار خاطرات و زندگی خصوصی من میشید که من قصد دارم شما رو به یکی از اتاق های به هم ریخته ی این تالار ببرم که مربوط به ی هفته پیش تا حالا میشه و دقیقا مث اتاق اکثر ما پسر مجرد ها شولوغه و به طویله ی لوکس بیشتر شبیهه تا ی اتاق واقعی. ای کاش تابلویی که سردر این اتاق شلوغ دارم نصب میکنم شکل سفرنامه نشه که متنفرم. نمیدونم چرا حال