جستجو
Close this search box.
جستجو
دسته‌ها
شعر و دکلمه

فریادِ خاموش!

شامگاهان است و صبحی گوئییا در کار نیست، سینه ام را میهمانی جز غمی تبدار نیست. سرد می سوزم دمادم شعله می گیرم فزون، آتشم را تکیه ای جز شانه ی دیوار نیست. می خروشم بی صدا، تاریک، بی فرجام، تلخ، اشک هم حتی در این شب با نگاهم یار نیست. بر وجودم التهابی سرد فرمان می دهد، در سرم جز خاطراتی تلخ و حسرت بار نیست. نور را، مهتاب را، آهسته می بازم به شب، جانِ تاریکم دگر خواهانِ این پیکار نیست. خوابِ سنگینیست غفلت! دردِ این درمان کجاست؟ اندر این کابوسِ دهشت دیده ای بیدار نیست. این نهایت در کدامین شرح می آید درست!؟، آه همراهان! خدا