درود. انجمن نبینستان، یه انجمن نابینایان هست که آقای مسئول که هم اسمش مسئوله و هم رسمش، اونجا به نوعی همه کاره ی این انجمنه. من تا حالا هشت بار رفتم اونجا که هفت بار قبلی رو براتون تعریف کردم که چی شد و چه اتفاقاتی افتاد. حالا اومدم تا براتون تعریف کنم در هشتمین حضورم در این انجمن، چی بین من و آقای مسئول گذشت. راستش ماجرا از اونجایی شروع شد که من به فکرم رسید که برم انجمن و از آقای مسئول بخوام تا توی این انجمن شرایطی رو ایجاد کنه که بچه های نابینا بتونن صاحب خونه بشن. این شد که شال و کلاه کردم و
Category: داستان و دلنوشته
دستهها
خوشبختی
سلام بر شما. تازگی ها وقتی به خودم نگاه می کنم می بینم به راستی آدم عجیبی هستم. منی که یک روز آن چنان از زندگی و زنده ها دلزده می شوم که دوست دارم تمام آدم های اطرافم به علاوه خودم را نابود کنم و روز دیگر از داشتن کوچک ترین چیز ها چنان احساس شادی و خوشبختی می کنم که به نظرم می آید خوشبختی من بی حد و مرز است و اصلاً آیا کسی در جهان پیدا می شود که به اندازه من خوشبخت باشد؟ باور کنید بعضی روز ها وقتی می بینم صبح زود از خواب بیدار شده ام و صبحانه خوبی هم خورده ام
درود. حتماً میدونید که من تا حالا شش بار رفتم به انجمن نبینستان و هربار اونجا آقای مسئول رو که هم اسمش مسئوله و هم رسمش، با یه ترفند مجبور کردم که با وجود کارشکنیها و نا آگاهیهاش، کارم رو راه بندازه و اون چیزی که میخوام رو بهم بده. حالا اومدم تا براتون تعریف کنم که در هفتمین مراجعه ی خودم به این انجمن، بین من و این آقای مسئول چی گذشت. قضیه از این قراره که من یه روز به قصد پیدا کردن شغل رفتم به این انجمن تا بتونم از طریق این انجمن یه کاری واسه خودم دست و پا کنم. طبق معمول، وارد که شدم،
دستهها
دفتر خاطرات عدسی!
ضمن درود فراوان و عرض ادب! بچه ها من دوباره اومدم با تعریف یکی دیگر از خاطراتم…به نظرم این خاطره را قبلا جایی تعریف کرده باشم، اما یادم نیست که اینجا تعریف کرده باشم، امیدوارم تکراری نباشه… روزگاری من تنها چوپانی میکردم و در بیابان حوصله ام سر میرفت، روزی با گوسفندانم اطراف شوهر عمه ام در بیابان رفتم و با او هم صحبت شدم و گفتم، که مرا با خود و اطرافیانش شریک کند و آنان که نوبتی طبق تعداد گوسفندانشان چوپانی میکنند من هر روز به همراه هرکس که نوبتش باشد به صحرا میروم… خلاصه پس از چند روز کنار یکدیگر چوپانی کردن پذیرفت و من با
درود. حتماً دیگه تا حالا فهمیدید که من عضو انجمن نابینایان نبینستان شدم که آقای مسئول که هم اسمش مسئوله و هم رسمش، اونجا همه کاره هست. این بار هم میخوام یه خاطره از یکی از مراجعاتم به این انجمن پویا براتون تعریف کنم. راستش من یه بار رفتم به این انجمن تا ببینم چه کلاسهای آموزشی اونجا هست که بتونم ازشون استفاده کنم. وارد انجمن که شدم، دوباره با آقای مسئول رو به رو شدم. سلام آقای مسئول. سلام. بازم تویی که! خب اگر مزاحمم برم! بدبختیمم همینه دیگه! اگر بندازمت بیرون میری انجمن اون باجناق کلاهبردارم زیرابمو میزنی، ویلای مادرزن میپره. ای بابا! مگه من بیکارم که
درود. خب همونطور که میدونید ما در آستانه ی انتخابات قرار داریم. این شد که بلند شدم رفتم به انجمن نبینستان تا ببینم این انجمن چه برنامه ای برای انتخابات مجلس داره. طبق معمول وارد که شدم با آقای مسئول که هم اسمش و هم رسمش مسئوله رو به رو شدم. سلام آقای مسئول. سلام. بازم که شما اومدی. خب من عضو این انجمنم باید بیام دیگه! خب تو هر وقت میایی من باید چهار ستون بدنم بلرزه. ای بابا! مگه من چی کارت کردم آقای مسئول که این حرفو میزنی؟ هیچی. فقط هر دفعه که میایی اینجا و میری من بدبخت کلی باید خرج کنم. عجب! راستی حال
درود. یه بار دیگه اومدم تا یکی دیگه از ماجراهای خودم با آقای مسئول رو براتون تعریف کنم. یه بار رفتم که یه سری به انجمن بزنم ببینم چه خبره. وارد که شدم، آقای مسئولو دیدم که داشت با تلفن حرف میزد. داشت از برگزاری یه مراسم یا یه همچین چیزی صحبت میکرد. تلفنش که تموم شد با هم سلام و احوالپرسی کردیم. بعدش پرسیدم: به سلامتی خبریه آقای مسئول؟ آره. قراره یه اردوی یک روزه برگزار کنیم. خیلی هم عالیه. حالا کجا قراره ببرید بچه ها رو؟ میخوایم ببریمشون پارک. کدوم پارک میخواید ببریدشون؟ یکی از پارکهای جنگلی اطراف شهر. خب آخه پارک جنگلی بخوان برن خودشونم میتونن
پیر فرزانه و جنگل وحشت در سرزمینی دور، میان کوهستان و جنگل، قبیله ای میزیست با ترسی همیشگی از موجوداتی عجیب الخلقه که مردمان قبیله از قدیم آنان را زندگی خواران می نامیدند. هر روز قبل از غروب خورشید. بزرگان و مردان و زنان رشید و دلیر قبیله، دور اتشی بزرگ جمع می شدند و گرداگرد پیری فرزانه، طبل بدست می نشستند و با ریتم پیر فرزانه، شروع به نواختن می کردند و همانطور که پیر فرزانه اولین ضربه را به طبل می نواخت، دیگران هم گوش هایشان را تیز می کردند و با همان ریتم هم نوا میشدند و تا امتداد شب، صدای طبلشان، همه کوهستان را
صبح بود. بابایی! مامانی چشمم. درد میکنه. کجاش؟ اینجاش. چشم چپم. سوار ماشین رنو پیکی شدیم. نمیدونم. انگار بابام کار داشت نیومد. چند روز گذشت. یه شب بریونی خوردیم یه شب! روز عمل رسید. دکترا گفتند آب سیاه اورده. کجا میریم؟ اتاق عمل. تو با آقای دکتر برو. تو چی؟ تو هم بیا مامان. من بیرون وایمیستم. وقتی رفتم تو یادم به اتوبوسهای قدیمی افتاد. اون صحنه ها هیچوقت از جلو چشام نمیرن. سمت چپ و راست پنجره بود. به پنجره ی سمت چپ نگاه میکردم. بخواب عمو. وای. آی. هیچی نفهمیدم. چند ساعت بعد در اتاقمون به هوش اومدم. جلومم بریونی بود. جاتون خالی. روی چشم چپم یه
درود. احتمالاً دیگه همتون میدونید که من رفتم و عضو انجمن نبینستان شدم که اونجا یه آقایی مسئولش هست که اتفاقاً فامیلیشم مسئوله. این بار هم اومدم تا یکی دیگه از خاطراتم رو با این جناب آقای مسئول براتون بنویسم. یه بار من رفتم به این انجمن تا از خدماتی که به دانشجوها میده استفاده کنم. این انجمن مدعی بود که تا حد امکان تمام منابع درسی رو برای اعضای دانشجوش فراهم میکنه. مثل تبدیل جزوه به بریل و تولید منابع صوتی و این چیزها. منم خیلی خوشحال بعد از انتخاب واحد و مشخص شدن منابع درسیم رفتم به انجمن تا انجمن برام منابعم رو فراهم کنه. از در
سلام به همه ی شما هم محله ایهای گرامی به ویژه دوست داران پست های نوار قصه. امیدوارم حالتون خوب و کیفتون کوک باشه برای دانلود قصه ی هتی هیس هیس می تونید از این لینک استفاده کنید امیدوارم از این قصه خوشتون بیاد، و کلام آخر اینکه: شاد باشید تا همیشه
درود. خوبید؟ توی قسمت قبلی گفتم که بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با این جناب مسئول و البته کمی خرج کردن تونستم توی انجمن نبینستان عضو بشم. اما چند روزی که گذشت، گفتم بلند شم برم به این انجمن و یه عصا ازشون بگیرم. آخه عصای خودم دیگه چند سال کار کرده بود و کشش خراب شده بود و خلاصه دیگه خیلی قابل استفاده نبود. این شد که بلند شدم و رفتم به انجمن. وارد که شدم، بازم آقای مسئول پشت میز بود. دوباره توضیح بدم که این آقای مسئول فامیلیش مسئول هست. سلام آقای مسئول. سلام. بفرمایید. راستش یه خواهش داشتم از شما. چه خواهشی؟ میخواستم اگر
دستهها
نارفیق
خیلی با هم دوست بودیم از موقعی که از مادر و پدرم جدا شدم و خواستم مستقل باشم با او دوست شدم خیلی منو دوست داشت وقتی دید که من جایی برای خوابیدن و غذایی برای خوردن ندارم به من جا و غذا داد من مدیون او بودمو احساس می کردم که هیچ دوستی بهتر از اون نیست. به خاطر تمام محبتاش نمی تونستم همینجوری بشینم سعی می کردم تا حد امکان مواظب او باشم تا جایی که می تونستم می خواستم از هیچ کمکی دریغ نکنم او زن و فرزندی شش ساله داشت که فرزندش منو خیلی دوست داشت و منم اونو خیلی دوست داشتم .اما همسرش از
سلام چطورین بچه ها میخوام یک خاطره چند لحظه ای بنویسم نظرتون چیه میگن فقط یک لحظه راست میگن حوالی دیشب بود که یکی از بچه های نبین از اونایی که راحت با موبایل کار میکنه پیشم بود خلاصه بهش گفتم بوی بارون میاد گفت بابا چی میگی اصلا امکان نداره گفتم برو بیرون از عمق وجودت بو بکش نم باران نوازش میکنه دماغت را رفت برگشت و گفت بابا ستاره ها پیدا هستن گذشت و شب رفت خونشون و من هم رفتم لالا صبح بیدار که شدم چشم که باز کردم سرحال بودم کوک کوک ساعت ۶،۳۰ دقیقه صبح بود اول حدس زدم که امروز هوا متفاوت هست
توجه: تمام رخدادهای این مجموعه، زاده ی تخیل نویسنده بوده، و در عالم واقع اتفاق نیفتاده است. سلام. حالتون چه طوره؟ خب بذارید خیلی زود بریم سر اصل مطلب. قضیه از جایی شروع شد که خیلی اتفاقی متوجه شدم که نزدیک خونمون یه انجمن ویژه ی نابینایان راه اندازی شده. طبق تماس تلفنی که داشتم، کسی که پشت خط بود گفت که این انجمن به همه ی امور نابینایان رسیدگی میکنه و از مسکن بگیر تا ازدواج و اشتغالو استقلال و ارتحال همه در شرح وظایف انجمن هست. البته در مورد ارتحالم پرسیدم که گفتن خدماتی در زمینه ی کفن و دفن نابیناها بعد از مرگشون ارائه میدن. خلاصه
سلام به شما هم محله ایهای عزیز. حال و احوالتون خوبه؟ امیدوارم همیشه حالتون خوب و لب هاتون خندون باشه بعد از مدت ها یه کوچولو سرم خلوت شد گفتم بیام به هم محلیهای خوبم سلامی عرض کنم البته دست خالی نیومدم و یه نوار قصه کوچولو هم براتون اوردم امیدوارم از این هدیه ی ناقابل خوشتون بیاد خب دیگه بیشتر از این مزاحمتون نمیشم و نوار قصه ی لباس پادشاه رو تقدیمتون می کنم فقط کافیه یه اینتر بزنید تا لینک دانلود ظاهر بشه شاد باشید تا همیشه
دستهها
نماز جماعت
سلام صبح بخیر نه نه ببخشید یعنی ظهر بخیر آهان چون اصلاً معلوم نیست که کی پستم تأیید بشه وقت بخیر امروز میخوام یکی از داستانمو اینجا بنویسم البته من تو نویسندگی زیاد قوی نیستم ولی هر چی به ذهنم میرسه می نویسم خیییلی دوست دارم نظرتونو دربارش بدونم نظرتون هر چی که باشه از جمله خییلی عالی بود عالی بود خوب بود قشنگ بود مزخرف بود چرت و پرت بود به درد نخور بود فقط لطفاً به همین جا اکتفا کنید دیگه دیگه فحش بهم ندید خخخ دلم نازکه ها می شکنه خخخ اما داستان: پدر گفت: نه، زن بچه رو به مسجد نبر بچه های دیگه
سلام هم محله ای های عزیزم. خوب و خوش و سر حال که هستید انشا الله؟ خب خدا را شکر. حالا من تصور میکنم که همه میگید: بله. خخخخخخخخ خب قصد دارم مختصری از زندگی خودم را به صورت یه خاطره اینجا براتون بنویسم. من جمله ها را نمیتونم مثل شما خوب کنار هم بچینم. واژه ها هیچوقت اون طور که میخوام تو ذهنم نمیاند. خخخخ تو مدرسه هم همیشه زنگ های انشاء عزا میگرفتم، چون قلم خوبی نداشتم همیشه انشا هامو به صورت داستان مینوشتم. مثلاً اگر راجع به فصل بهار قرار بود انشا بنویسیم من یه داستان از یه خانواده سر هم میکردم و تحویل میدادم. حیف
بیست و چند سال پیش. بچه بودم. راه انگار خیال تموم شدن نداشت. چنان عجله داشتم برای رسیدن که وسط راه اگر مادرم نبود2دفعه محکم خورده بودم زمین. آخرش کفرش در اومد و دادش رفت هوا. -بابا چته الان می خوری زمین درست راه برو دیگه! خیالم به هیچی نبود. حتی داد مادر. فقط می خواستم برسم. -تو یواش میری. داداش هم یواش میره بابا هم یواش میره. الان همه رسیدن فقط ما دیر کردیم. گوش نمی دادم که واسه قانع کردنم چی ها میگن. فقط می رفتم. راه زیاد نبود ولی واسه من اون لحظه فاصله1قدم هم اندازه1جهان طول می کشید. عشقم فقط رسیدن بود و بس. می
شهروز تو خواب نداری؟ نصفه شبی نشستی پای این لپتاپ که چی بشه؟ بعد تا لنگ ظهر هم میگیری میخوابی. اینم شد زندگی آخه؟ تو دیگه کی هستی؟ تو این اتاق که من تنها هستم. من خودتم بدبخت. من ندای درونیتم. ندا دیگه کیه؟ خنگ نباش. ندا کسی نیست. منظورم صدای درونته. آهااان! خب ندا جون، چیز ببخشید خب باید چی صدات کنم الآن؟ مثلاً میتونی بگی وجدان. بررررو بابا وجدانم کجا بووود خخخ. یعنی تو وجدان نداری آیا؟ نمیدونم. البته خداییش سعی کردم خیلی آدم بدی نباشم. منتها نمیدونم واقعاً موفق بودم یا نه. خب دیگران نسبت بهت چه حسی دارن؟ خب دیگران از نظر من به چند