جستجو
Close this search box.
جستجو
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

اردوی اتفاقی عدسی!

ضمن درود فراوان و عرض ادب! دیروز صبح به اداره رفتم، ساعت ده و نیم بود که به سمت اصفهان حرکت کردم و به خیابان سپاه به اداره مرکزی خودمان رسیدم و پس از انجام کارهای اداری ساعت بیست دقیقه به سیزده به سمت اروپا حرکت کردم، ساعت حدود 14 بود که به مقصد رسیدم و ناهار را با دوستان که چلو قورمه سبزی بود زدیم به بدن، عصر در حال استراحت بودیم که گفتند فردا یه اتوبوس به مارکده میرود و صبح ساعت هفت از خواب ناز پروندندم و پیاده بیست دقیقه در خیابان سرگردان بودم که سوار اتوبوس مربوطه شدم، ساعت حدود ده بود که به جایگاه
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

باز من اومدم با درد دل های عجیبم!

سلام به همگی. احوالات؟ خوبه یا بهتره؟ کاش دومیش باشه! راستش مال من که1خورده… اشتباه نکنید نه فروشگاه رفتم و نه زمین خوردم. هیچی نشده فقط… نمی دونم چه مدلی توضیحش بدم. فقط اینکه من باز1خورده درد دلم گرفته. به احتمال قریب به یقین بعدش که تا آخر خوندید به جای هم دلی1دل سیییر بهم می خندید. ولی خداییش بعد از اینکه سیر خندیدید1ثانیه بشینید جای من. جای1دیوونه که من باشم و فکر کنید من چیکار کنم؟ چه معامله ای کنم با این حس مزخرف که ول کنم نیست؟ داشتم به گذشته هام فکر می کردم. این روز ها زیاد این کار رو می کنم. دارم زور می زنم
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

چرخ دستی خاطرات

سلااااام. خوبید؟ منم هی بدک نیستم. البته این روزها یه کم تنها شدم که این دیگه به شما برمیگرده. اول بذارید من خودمو معرفی کنم. من یه گاری دستی هستم. میخوام داستان زندگیمو براتون تعریف کنم. یادمه روزی که به دنیا اومدم، منو بردن توی یه جای خیلی شلوغ که بهش میگفتن بازار. اونجا مغازه دارها هرچی که جنس داشتن بار من میکردن و از این سر بازار میبردن اون سر بازار. پارچه، لباس، ظرف، مواد غذایی و خلاصه هر چیزی که فکرشو بکنید ما کولمون کردیم بردیم این طرف اون طرف. یه کم که گذشت، ما یه کم خسته شدیم. یه خورده مریض شدیم. این شد که صاحب
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

شب سفید و شیرین

بچه های خوب و دوست داشتنی محله سلام خیلی وقته که اینجا پست نمیزنم شاید وقت نداشته باشم شایدم چیزی به ذهنم نرسید که بنویسم ولی اتفاقات خوب باعث شد که دوباره بنویسم. سال قبل در چنین روزی پستی با عنوان شب سیاه نوشتم شب 16 تیر که خیلی برام دردناک بود خیلی از شما ها اونجا سعی کردید بهم روحیه بدید تا برگردم به مسیر اصلی زندگیم. اونجا کامنتی از پریسا اومد که پر از حرفهای خوب بود و فقط یه جمله زیبا گفت بیا به هم قول بدیم که همه چیز را درست کنیم تا گذشته را فراموش کنیم و بتونی موفق باشیم من هم قول دادم.
دسته‌ها
ویژه نابینایان

اِدراک و لمس طبیعت در ذهن یک کودک نابینا به همراه مادرش ( 1)

این خاطره را تقدیم میکنم به کسانی که می دونن مفهوم شادی شاد بودن و شادی بخشیدن در ذهن انسان، در انسانیت و احترام به انسانها خلاصه می شود و بس… یک سلام گرم تقدیم دوستان خوبم در این محله ی باصفا. چون ماه مبارک رمضان هست تهیه ی گزارش برام سخت بود برای همین رفتم سراغ خاطراتِ فصل بهار .دوست دارم 3 نکته رو در مورد این خاطرات بگم حقیقت اینه که بزرگمهر مثل بیشتر پسرهای کوچولو ، بازیگوش و شلوغ پلوغه یک وقت فکر نکنین ما خیلی شیک و تمیز میریم تفریح بر می گردیم ، نه ، یک وقتهایی بزرگمهر به اقتضای دوران کودکی ، اونقدر
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

یادداشت 10 تیر 94 از من و تهران و زندگیم

خوب سلام میکنم به همه که گاهی چرند نوشت های منو عادت کردید بخونید. اول از همه بگم که اینجا رو حواستون باشه اینجا ی پله ی کوچیک هستش پاتونو آروم بذارید پایین. اینجا وارد تالار خاطرات و زندگی خصوصی من میشید که من قصد دارم شما رو به یکی از اتاق های به هم ریخته ی این تالار ببرم که مربوط به ی هفته پیش تا حالا میشه و دقیقا مث اتاق اکثر ما پسر مجرد ها شولوغه و به طویله ی لوکس بیشتر شبیهه تا ی اتاق واقعی. ای کاش تابلویی که سردر این اتاق شلوغ دارم نصب میکنم شکل سفرنامه نشه که متنفرم. نمیدونم چرا حال
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

هدیه رهگذر محله به دخترای محله. خصوصا سمانه خانم

سلام. شاید یک ماه گذشته باشد از موقعی که رهگذر به مناسبت تولد سمانه خانم این فایل صوتی جذاب را ضبط کرد و به من داد تا در محله منتشر کنم. توی این مدت یکسری مسائل پیش آمد که نگذاشت بموقع انجام وظیفه کنم و خلاصه شرمنده هردو بزرگوار عزیز شدم. تا بیش از این دیر نشده ضمن عذرخواهی مجدد, فایل را از این لینک تقدیم حضور شما می کنم. امیدوارم سمانه خانم تبریک بیات مرا به مناسبت تولدشان بپذیرند.
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

بله آقا. چه کار داری. ما پول خرد نداریم. بفرمایید بیرون.

در از اون طرفه. چرا بیرون نمیری؟ چرا دوباره برمیگردی؟ گفتم: که پول خرد نداریم. بفرمایید بیرون. برو دیگه. ای بابا. چی؟ پول خرد. من خودم دارم. خیلی هم دارم. عجب گداهایی هستین شما! خوب دیگه. ما هم باید یه جورایی اموراتمونو بگذرونیم. یعنی ما حق زندگی نداریم. این جعبه رو میبینی. توش همش پول خورد هست. بذارین تکونش بدم تا متوجه بشید. میشنوید صداشو. یا بیشتر تکونش بدم. وای خدا. چه قدر پول خود توشه. قابل شما رو نداره. بعله. پول زیاد توشه. همشم خورده. این جوریاست دیگه. میگم: روزی چه قدر کاسبین. خوب. این بستگی داره به اینکه طرفت کی باشه. ولی در میاد دیگه. خدا رو
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

دلم خواست حرف بزنم، این بود که…

سلام به همگی. از بس پست نزدم مدلش یادم رفته. بیخیال هر آشی شد فرستادم بیاد دیگه. خوب چه جوریایید بچه ها؟ کاش20باشید! راستش، نمی دونم از کجا شروع کنم. شاید خیلی قابل نباشه اینجا بگم ولی…دلم خواست با یکی در موردش حرف بزنم و جایی بهتر از اینجا و نفر بهتر از شما ها نشناختم. اینجا یکی از جا هاییه که من خیلی لحظه ها توش داشتم و خیلی عزیز توش دارم و خیلی حرف ها رو می تونم توش بزنم و… بگذریم باز من گیر دادم به جاده خاکی. راستش امروز اومدم قصه بگم. قصه که نه، ماجرایی از ماجرا های خودم رو بگم. می دونم که
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

بازدید بزرگمهر از مراحل ساخت خط 2 متروی مشهد

به نام خداوندی که هم بخشنده است و هم مهربان سلام به دوستان عزیز مدرسه ها تعطیل شدن و کارهای من سبکتر شده داشتم نوشته هامو مرتب میکردم ببینم چه دستگاههایی از بدن انسان مونده تا درموردش بنویسم و در محله با هم گفتگو کنیم که تلفن زنگ زد از شهرداری مشهد بود، قبلا از طریق تلفن 137 ثبت نام کرده بودم برای بازدید از مراحل ساخت مترو اعتقاد دارم که بزرگمهر از کودکی باید بدونه زیرساختهای شهری چطور ساخته میشن و وقتی سوار مترو میشه بدونه برای ساخت اون چه مراحلی پشت سر گذاشته شده منشی گفت بزرگمهر و برادرش نمیتونن بیان زیر 15 سال اجازه ی بازدید
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

سفرنامه ییلاقی “فاطمه جوادیان”

بسیار سفر باید، تا پخته شود خامی، صوفی نشود صافی، تا در نکشد جامی.   چند روز پیش، توسط یکی از همکاران خوش ذوقمان به منطقه ییلاقی شان دعوت شدیم. حدود ساعت دو بعد از ظهر به اتفاق دو تن از همکاران و خانواده شان از گرما و شرجی شهر رشت رهسپار آن دیار خوش آب و هوا شدیم. از رشت، انزلی و رضوانشهر گذشتیم و به شهر پَره سَر رسیدیم. در نزدیکی سه را پونِل، به خانواده میزبان ملحق شدیم و به همراه آنها به خانه زمستانی شان رفتیم. بعد از قدری استراحت و گفت و گو، به سمت آبشار ویسادار حرکت کردیم. به نقل از یک خبرنگار:
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

خاطره ی خوش مزه

سلااااام سلااام خوبین خوشین سلامتین آره من فضولم تا حالا صداقت در حد من دیده بودین خخخخخ خخخ امروز تصمیم گرفتم یک خاطره از دانشگاه بنویسم امیدوارم که مثل من شما هم لذت ببرین من و یکی از دوستام هم رشته ای هستیم یک روز مجبور شدیم تو دانشگاه بمونیم ظهر شد ما هم زیاد گرسنه بودیم تصمیم گرفتیم بریم و یک ساندویچی پیدا کنیم خلاصه رفتیم و رفتیم یک مسیر طولانی رو طی کردیم حالا هیچ اطلاعی هم نداشتیم فقط میدونستیم که این حوالی باید یک ساندویچی وجود داشته باشه وقتی که بوی ساندویچی به دماغ مبارک خورد زیاااد شادان شدیم آخ جون یافتیم همین جور که به
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

لبخند! دیروز بر من چه گذشت؟ بوقلمون!

ضمن درود فراوان و عرض ادب! لبخند: اگه نخندی خودت ضرر میکنی، یادش بخیر: دیروز عصر فلانی میخواست به اردو برود و من طبق معمول تنقلات و لوازمش را در کیفش جاسازی کردم، وقتی ساعت حدود شانزده از من خداحافظی کرد و به اردو رفت من همانطور که روی تخت دراز کشیده بودم چرخی در محله زدم، سپس با دوستی تماس گرفتم و بیست دقیقه با هم گپیدیم و بعد از آن دوباره در محله چرخی زدم، سپس تصمیم گرفتم یه پست باحال بزنم، خلاصه شروع به نوشتن خاطره کردم و یک ساعت و نیم طول کشید تا خاطره را نوشتم و داشتم جملات پایانی را مینوشتم که کلید
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

زریوار, بهشت ایران.

سلامی پس از هفته ها دوری, به وسعته دلهایتان. چه طورید هم محله ای ها؟ خوبید؟. خوشید> خوش میگذره. به دانش آموزان و دانشجویاان چه طور؟ من همین الان از مسافرت برگشتم. شاید نیم ساعت باشه. از طرف انجمن نابینایان سنندج به مریوان و اورامان رفتیم. واقعا جاتون خالی. راستی که برای شروع امتحانات آماده شدیم. جانی تازه گرفتیم. آهان میگفتم. خلاصه رفتیم و دو روز ماندیم. من از همینجا از مسئولان انجمن نابینایان سنندج قدردانی میکنم. از تمام این دو روز شنا کردن و قایق سواری در دریاچه زریوار, بزرگترین دریاچه ی آب شیرین جهان یه چیز دیگه بود. دوباره جاتون خالی. انشا الله یه بار قسمت بشه
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

دفتر خاطرات عدسی معروف به بوقلمون

ضمن درود فراوان و عرض ادب! یه روزی بود و یه روزگاری، جوانی در این دنیا زندگی میکرد و طبیعت را دوست داشت و با طبیعت زنده بود و زندگی میکرد، این جوان قصه ی ما کم بینا بود و با گروهی از نابینایان در اصفهان زندگی میکرد،جوان ناکام در ظاهر صاده لوح بود ولی اجازه نمیداد که دوستانش از اخلاقش سو استفاده کنند، این جوان به آسانی با همه دوست میشد و شریک شادی و مشکلات دوستانش میشد، روزی با فردی دوست شد که از نظر سنی حدود پنج سال از خودش بزرگ تر بود و تحصیلاتش نیز دو دوره بالا تر بود، مسئولین نگران بودند که رفتار
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

سلام اگر دوست داری یک کوچولو بخندی پس بیا تو خخخ

به نام کسی که خودش میدونه کی هست سلام دوستای خوبم خوبین خوشین سلامتین کاش صداتون رو میشنیدم که از اعماق وجود میگید به تو چه ربطی داره دختر مگه فضولی خخخ کسی  نیست بگه خوب اگر فضول نبودم نمیپرسیدم خوب داداشای گل و آبجیهای عزیزم امروز تصمیم گرفتم دور هم جمع بشیم یک کم بخندیم تا شاید محض رضای خدا یکی بهمون حسادت کنه کیف میده به خدا الکی مثلا من شادم خخخ خخخخ خخخ یک خاطره تعریف میکنم براتون که واقعا بخندین تا بقیه بهتون حسادت کنن یک سال با دختر خالم رفته بودم مشهد ما رفتیم عطر بخریم من زیاد عطر بو کرده بودم بنابر این
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

نترس بابا اینا نمیدونند که شما دو‌تا فقط میخواید بازی کنید!

هی پاتو میکوبی به عمو. کلا میکوبی به تمام وجود عمو. یعنی از کله ی عمو تا پا های عمو کلا همگی همه ی اعضای بدن عمو دیگه با کف لطیف و در عین حال، سفت پاشنه ی پاهات آشنا شدند. هر ضربه ای که فرود میاری، کلی ذوق میکنی، به خیال اینکه عمو و اطرافیان عمو هم از ذوقت و از ضربهت ذوق کنند. اوخ. چرا اینا این شکلی نگات میکنند؟ نترس. اینا نمیدونند که تو فقط میخوای بازی کنی، هی فکر میکنند میخوای عمو رو بزنی. وقتی پاهاتو مث دو تا تار عنکبوت ضخیم، حلقه میکنی دور کمر عمو و خودتو میکشی بالا، نگو قصد گلوی عمو
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

اردو خیلی خوش گذشت خیلی!

سلام بر شما. چون گزارشگر نیستم لذا بر خود فرض نمی دانم تمام جزئیات اردو را به اطلاع دوستان برسانم و از طرفی چنین کاری را نیز که منظورم گزارشگریست به قول مشهدی ها یاد ندارم که همان بلد نیستم خودمان می شود؛ بنا بر این فقط مطالبی چند را خدمتتان عرض می کنم. اول از مجتبی خادمی مدیر محله و آقای عدسی و خانواده شان و راننده اتوبوس و مادر آقا عباس کاظمی تشکر ویژه ای می کنم و بعد هم از تمام کسانی که بیناییشان را بی دریغ هدیه راه ما می کردند و هر جا لازم بود کمکمان می نمودند باز هم تشکر ویژه می کنم؛
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

تو رو خدا تو یکی دیگه اصلا اردو نیا

دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

دفتر خاطرات عدسی بشّاش

ضمن درود فراوان و عرض ادب! من دوباره آمدم با یک خاطره از چهارده فروردین نود و چهار، جونم براتون بگه که: تور گردش گری نجف آباد تعطیلات نوروزی را با یک یا دو اتوبوس رایگان از باغ ملی از ساعت 8 صبح شروع میشد و تا ساعت 12 ظهر پایان مییافت، این تور گردش گری جمعه 14 فروردین آخرین برنامه اش را اجرا کرد که خانواده ی خانم بنده هم در آن حضور داشتند و قرار شد من به رانندگی روح الله با دوچرخه دو نفره اتوبوسها را همراهی کنیم و جهانگرد یا ایران گرد و توریست قابلی باشیم، ساعت هشت صبح روح الله خانمها و بچه ها