سلام دوستان. خب تعطیلات عید هم به سرعت سپری شد و همه چیز داره به روال عادی بر می گرده. تنها چیزی که می مونه خاطره ها هستن که به این راحتی از ذهن پاک نمی شن. هدف من از ثبت این خاطره شریک کردن شما در روز های خوبی هست که گذروندم و تجربیاتی که شاید خوندنش خالی از لطف نباشه. اگه بخوام به طور کلی راجع به تعطیلات بگم امسال تا روز نهم به دلیل پروژه ای که باید اردیبهشت ماه تحویل بدم بیشتر توی خونه گذشت و بیرون رفتنم به دید و بازدید های هر ساله محدود شد که البته لطف خودش رو داشت. اما از
Tag: خاطره
سلااام بر تک تک دوستان هم محله ای عزیز و گرامی …. سال نوی همگی مبارک و خجسته باشه و ان شا الله که امسال برای تک تک شماها و من و کل جامعه معلولین و خانواده های اونها و ماها، سالی باشه سرشار از پیروزی، موفقیت، سربلندی و بهروزی … خب جونم براتون بگه که ما رفتیم کربلا-نجف-کاظمین و برگشتیم …. جای تک تک تون خالی …. جدی بهترین و عالیترین سفری بود که تا حالا رفته بودم …. سال تحویل رو که رو به روی حرم امام حسین علیه السلام بودیم و نمیدونید چه حال و هوایی داشت … خب میخواستم خاطره سفرم رو بنویسم که نوشتم
با یاد و نام خداوند متعال درود به تمام هم محلی های نازنینم دوستان خوبم در این پست میخوام براتون بگم امسال رو چه طور تجربه کردم از شما هم میخوام در صورت تمایل برامون از خاطره هاتون چه زیبا و چه زشت بگید نمیدونم چرا ولی امسال رو اصلا دوست نداشتم اتفاق خوبم برام افتاد اما اتفاقات دردناک و بدش زیادتر بود توی بهار اولین بار به خودم اجازه دادم تا پیش قدم بشم و از یه نفر بخوام که با هم دوست بشیم دوست هم شدیم اما بعد از چند روز تنهام گذاشت مشکلات خانوادگیم هم یکی از اتفاقات بد توی امسالم بود متأسفانه همه چیز توی
خودت میدونی فقط شاید بقیه ندونند. چند ماهی نه. چند سالی میشه همو میشناسیم. شاید بگم دو سه سال. چه حالی میده حال کردن با آدم باحالی مث تو. کاش وبم مث قدیم ی وب کوچکولو بود تا میشد توش هر کاری میخواستیم میکردیم! کاش بازدیدکننده های روزش دو نفر بود. خودم و خودت. حالا که فعلا نه میشه کاری کرد و نه میشه درست نوشت. حالا که فعلا من موندم و ی دنیا سرگردونی از اینکه چطور حرفهامو، کارامو، حسمو به کلماتی کاملا پاستوریزه تبدیل کنم! طوری نیست. حالا که صحبت کردن از لحظات خاص و خصوصی منو تو اینجا محدود شده، حالا که چهارتا مریض روانی داریم
سلام به همه هر چی بگم بازم کمه دوستت دارم ی عالمه هم محلی عزیز دوست گرامی به پیشنهاد رهبر عزیزمون آقا مجتبی میخوام ی خاطره از دوران بچگی که با بیناها همبازی بودم براتون بگم نمیدونم اسمشو بذارم مسابقه یا خاطره ولی دو تاش بود به بچه ها گفتم بچه ها بیایید ی مسابقه بدیم اونا که نمیدونستن من میخوام چه کار کنم گفتن باشه گفتم همتون چشاتونو ببندین همه چشاشونو با دستمال بستن خودم هم بستم که معلوم نشه بعد گفتم○ بچه ها حالا پیشه هم بشینیم بعد یکی از ما بلند شِه و بقیه رو شناسایی کنه به من گفتن اول تو گفتم نه من آخری
درود همه ما با کلمه زیبای “مادر ” آشنائی دیرینه داریم . از هنگامی که متولد شدیم با ضربان قلب مادر آرامش یافته ایم و از شیره جان او مکیدیم و روز به روز با محبت و مهربانی مادر از غصه ها و غم هایمان کاسته شده و به آرامش رسیدیم .مادر در واقع با سوختن خودش ما را ساخته و آماده ورود به اجتماع میکند و البته که نباید در این میان از وظایف و ایفای نقش پدران هم غافل ماند ! به هر حال هر چه از زیبائی و آرامش این نام برایتان بگویم همه شما به سادگی می فرمائید که ما خودمان کاملا واقف به این
درود بر هم محلی های خوب توی کل ایران. دوستان خاطره ای از پدرم, و سفری که بر حسب کارش,یعنی رانندگی ماشین سنگین داشت , برایتان تعریف کنم. همون طور که تو شناسنامه ام نوشتم کار من و پدرم, رانندگی بوده که فرقی که داشت اون راننده کامیون بود. و من کمی اتو کشیده تر, به شرکت واحد رفتم و استخدام رسمی شدم و چند سال قبل یک اتوبوس خصوصی گرفتم و باز خرید کردم. ولی از روزی که یادم هست پدرم با کامیون به کل ایران سفر میکرد, و شاید به جرات بگویم محل و خیابانی در ایران نباشد که خاطره ای از آن برای ما نگفته باشد.
سلام سلام صد تا سلام هزار و سیصد تا سلام خدمت تمامی دوستان گوش کنی و گوش نکنی !!! امروز من شما رو به یه جشن متفاوت دعوت میکنم یه جشنی که تا به حال نمونه اش رو تو این سایت و سایتهای مشابه نداشتیم !!!! جشن فارغ التحصیلی !!! حتما میپرسید که کی فارغ التحصیل شده که من براش میخوام اینجا تو این پست و این سایت جشن بگیرم؟!!! خب خودم دیگه یعنی اینجانب سمانه کریم زاده دانشجوی مقطع کارشناسی ارشد رشته مدیریت بازرگانی گرایش بازاریابی دیروز مورخ یازده بهمن ماه ساعت دو بعد از ظهر جلسه دفاعم بود و خدا رو شکر به خوبی و خوشی تموم
دستهها
خاطرات با دوچرخه
ضمن درود فراوان و عرض ادب! به دنیای خاطرات من خوش آمدید، کودکی هشت ساله بودم که در یک خانواده ی چهار نفره زندگی میکردم، پدرم کارگر پمپ بنزین و مادرم قالی میبافت، من همیشه با آرزوی داشتن یک دوچرخه خود را سرگرم میکردم، پدرم دوچرخه ی بزرگی داشت، روزی وقتی پدر از سر کار به خانه آمد دوچرخه ی کوچکی را از ترک دوچرخه اش پایین گذاشت و مرا خوشحال کرد، پدر میگفت این دوچرخه را به ششصد ریال خریده است، دوچرخه ای که نه زنجیر نه ترمز نه ترک نه میله ای که از جلو زین تا زیر فرمون است هیچ کدام را نداشت، مدتی بچه های
سلامی چو بوی خوش آشنایی. سلام به دوستانی که من با بودن در کنار شون با دنیای دیگری آشنا شدم. دنیایی که در طول عمر پنجاه ساله خودم با اون کاملا غریبه بودم، و تا الآن چیزهایی رو که میدیدم با چشم ظاهری خودم میدیدم و هرگز با چشم دل ندیده بودم. بله، من سیاوش شهبازی و یا به قول بعضی از دوستان شما (کاپیتان شهبازی) هستم. شاید این اولین و آخرین نوشته من باشه که اینجا مینویسم، چون خیلی اهل اینترنت بازی و اینجور چیزا نیستم. البته دوست دارم ارتباط بیشتری باهاتون داشته باشم که اگه تنها راهش همین باشه شاید یه تجدید نظری در علایقم بکنم. یه
سلام دوستان. تابلوی شب یلدای امسال رو من افتخار دارم که سردر محله نصب کنم. امسال قراره موضوع این باشه. چه قدر تونستید امسال شب یلداتون رو سنتی برگزار کنید. بیایید آخر شب یا فردا توی کامنتها از شب یلدایی که گذروندید با موضوعی که داریم برامون بگید. منتظرتونم. راستی من امشب تقریبً تا صبح بیدارم. روی کرسی محله هم همه چی چیده شده. هرکی پایه بود بیاد با هم تا صبح بیدار باشیم. یلدا خوش بگذره. بدرود.
دستهها
هرکی خوابه، قسطش آبه
راستش نمیدونم از کجا شروع کنم. هنوز جواب کامنتای پست قبلیمو ندادم دارم این یکی رو مینویسم. انگاری که این کرم نوشتن توی من جدیدا به جنبو جوش افتاده باشه. به هر حال که امروز طبق همون عادت بد همیشگی هرچی تلاش کردم صبح زود، بختک یا ارباب سرزمین خواب از روم پاشه نشد که نشد. هیچی دیگه، مث منگل ها ساعت نهو ده بود که زدم به قلب بیداری اما چه فایده! چه فایده که با موهایی چربالو و ژولیدهتر از همیشه و چشمهایی پف کرده تر از پفک و لب هایی به باد کردگی ی بالش رفتم نونوایی سنگکی نون داغ خریدم ولی دادا حلیمی تمام آش
حالا از توی دوش آمده ام بیرون و سرم را کمی با حوله مالش داده ام. طبق رسم خودم در پاییز و زمستان، معمولا موهام را روی بخاری یا زیر سشوار میگیرم. این دفعه، نوبت بخاریست. یک موجود فلزی تنها که فقط وظیفه ی گرم کردن دارد. توی کلهام ها میکند. هرچه گوشش را بیشتر میپیچانم، بیشتر ها میکند. هااااا همیشه از اینکه روی مو های در حال ریزشم که کودکان نیز میدوستندشان دست بکشم و لختی و نرمی و ولو بودن مو هام را حس کنم، لذت میبرم. وقتی توی موهام شانه میکشم و به همان شکلی که باید بشود میشود، کیف میکنم. اما چه سود که یکی
به نام خدا و با سلامی سرشار از عشق. زیاد معطلتون نمیکنم، امروز میخواستم از خیابون رد بشم. یه بنده خدایی گفت: میخواید از خیابون ردتون کنم، گفتم: اگر مزاحم نیستم، محبت میکنید. وقتی دستم را گرفت تا از خیابان رد بشیم متوجه شدم که قدش از من بلندتر است. دستش را بین بازو و بدنم قرار داده بود و دست من هم کمی بالا رفته بود و شروع کردیم به رد شدن از خیابان که احساس کردم، قطرات آبی بر روی دست و پیراهن و قسمتی از سر و صورتم میچکد. اول فکر کردم که باران می بارد (چون دیشب یک باران مختصری در اصفهان باریده بود)، بعد
تو خاطره ای بیش نیستی . همانند برگه ای از یک دفتر خاطرات قطور و قدیمی , برگه ای که کسی از ترس به یاد آوردن روزهایش , هرگز در آن چیزی ننوشت . برگه ای از یک دفتر خاطرات سفید . مثل ته مانده ی قهوه ی فنجان یک عزیزی , عزیزی که سال ها قبل رفت . و باد خبر گم شدنش را , هر پاییز به یاد نیمکت های باران خورده ی تنها آورد . مثل زرورق یک شکلات تلخی , که از ولنتاین سال ها قبل جا مانده . ولنتاینی که دیگر تکرار نشد . تو هرگز آن دوست داشتنی ی گذشته هایم نیستی .
دستهها
ماجرای دندانپزشکی
دست در دست دختر نوجوان از پله های مطب دکتر بالا میرفتیم. غروب بود و هوا رو به تاریکی میرفت. در زدیم وارد شدیم. پیشخوان مطب در سمت چپ در ورودی قرار داشت. رو به منشی سلام کردم.برگه و دفترچه بیمه را روی پیشخوان گذاشتم. خانم منشی با صدایی خشک گفت: بنشینید تا صدایتان کنم. گفتم: من فقط برای تأیید کاری که بر روی دندانم انجام شده به اینجا آمدم. خانم منشی با همان لحن: منتظر باشید مریض که بیرون آمد خانم دکتر شما را معاینه خواهند کرد. چند دقیقه انتظار. مریض آمد و مریض دیگری وارد اتاق پزشک شد. با شرمندگی تلفن را قطع کردم. رو به منشی:
دستهها
دسته گل
دوستان عزیز سلام. حال و احوال چطوره؟ انشا الله تنها کسی که باهاتون قهر کرده باشه فقط غم و اندوهباشه و بس. دوستان به نظر من محال کسی توی آشپزی دسته گل آب نداده باشه. من خودم کم دسته گل آب میدم اما وقتی هم آب میدم روی همه ی گلهای کشور هلند رو در زیبایی وعطر و بو کم میکنه آن چنان که تو کتابها باید بنویسند. از شما چه پنهون میخوام تازه ترینش رو که امروز اتفاق افتاده تا آب و رنگی داره و جلایی تقدیمتون کنم. این هم به عنوان عیدانه از طرف من میگن مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید. پس
دیشب , خواب یک بشقاب را دیدیم درونش پر بود از سالاده الویه رویش را نمی دانم کدام کدبانویی تزیین کرده بود که نمیتوانستی چشم ازش برداری بح بح خیار شور ,تخم مرغ ,چیپسو کاهو هویجو زیتونو بقیه چیزها همین که دست بردیم تا یک لقمه ی گنده ازش برداریم , زنگ تلفن ناجوانمردانه ما را از جا پراند دلمان که کلی لواشک شده بود گفتیم ,امروز به هر قیمتی شده باید برای خودمان یک سالاد الویه دستو پا کنیم این شد که سیب زمینی ها را چپاندیم در قابلمه , مرغ را هم جدا فکندیم در قابلمه ی دیگر , بعد تخم مرغ ها را گذاشتیم تا
دستهها
سفرنامه ی شیراز
سلام بچه ها. خدا را شکر از آنجا که همیشه من و سفر مثل دو همزاد جدا نشدنی با هم تفاهم داشته ایم، باز هم یک بار دیگر شیراز من را برای خوش گذرانی در خودش انتخاب کرد. تا اینجای کار، سفر پر اتفاقی بوده است. از شب اول که با خوشحالی تمام، در تعاونی ایران پیما سوار بر اتوبوس راهی شیراز شدم و دو عدد زولپیدم، به زور و در عین حال به میل خودم خوابم کردند تا دو روز و دو شب بعدش با تمام رخداد های خوب و ناخوبشان. از اولین صبحی که با بیهدفی تمام، در خیابانها سرگردان شدیم و شهر شیراز، ما شش نفر
دستهها
یادداشت امشب
امروز خوب و خوش و لذتبخش صبح از خواب بیدار شدم و تا شب تقریبا غیر از وارسی محله هیچ کار مفیدی انجام ندادم. دقیقا برخلاف میلم و برخلاف کلی کار که همیشه ی خدا سرم ریخته است و به آش کشک خاله میماند و بالاخره باید روزی نوش جان کنمشان. امیدوار و سرفراز از کارهایی که انجام نداده ام، به تدوین فایل صوتی کنفرانس یازده روی آوردم و پس از انجام کارهای نهایی برای مستقیم کردن لینک دانلودش منتشرش کردم. حالا احساس شعفی داشت از این امر به من دست میداد که دیدم دست نداد. هرچه در خودم گشتم و از افکار در هم لولیده ام علت دست